آموزش ترکیب رنگ مو
کپی لینک با موفقیت انجام شد
آخرین پست تاپیک : ۱۲:۲۲   ۱۳۹۶/۵/۱
تعداد بازدید : 63580

بقیه داستانو بنویس ...

به اشتراک گذاری در تگرام
کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2901
ارسال پیام خصوصیکاپ عکاس برتر 
سپاس شده  : 6166

داستان "آن شب رویایی"
قسمت اول

غزل مثل همیشه قبل از همه به کتابفروشی رسیده بود، کرکره را بالا داده بود ، در حالی که صبحانه اش را پشت دخل می خورد لاک فیروزه ای روزهای سه شنبه اش را زده بود. حالا هم همانجا پشت دخل نشسته بود و کتاب "سرگذشت لافکادیو" اثر "سیلور اشتاین" را برای بار دهم میخواند.
لافکادیو تازه وارد شهر شده بود که سعید با سر و صدا وارد کتابفروشی شد: سلام آسیه خانووووم، صبح به خیر
غزل کتاب را با عصبانیت بست و گفت: سعید خفت می کنم جلوی بچه ها اینجوری منو صدا کنی....
-چیه مگه؟ آسیه اونقدرها هم که فکر می کنی بد نیست...و با بدجنسی لبخند زد....بیا بابا بیا صبونه بخوریم
-من خوردم
چند روز پیش که غزل در حال کپی گرفتن از صفحات شناسنامه اش بود، سعید متوجه شده بود اسم او در شناسنامه چیز دیگریست.
روز با سرعت گذشت و طرفهای غروب غزل وقت استراحتش را به پارک کنار کتابفروشی رفت، در آنجا دوستش عاطفه منتظرش بود.
- عاطی دیشب محسن تمام شب رو سرفه زد، می دونم اگه تهران بمونیم روز به روز حالش بدتر میشه. اما واقعا دلم نمیخواد برم اونجا زندگی کنم. همه دوستام اینجان، همه چیزایی که دوست دارم...
-اینقدر خودخواه نباش، بعدشم به این فکر کن که یه مدته، دوباره برمیگردین
-چه مدت عاطی؟
به لاک خوشرنگ روی ناخنهایش خیره شده بود و به آینده نه چندان دوری فکر می کرد که باید این شهر را با همه خاطراتش ترک کند.
-غزل من که تو رو می شناسم میدونم دو روزه عاشق اونجا میشی و کلی راه حل بکر به ذهنت میرسه که اونجا هم سرشار و خوشحال زندگی کنی
چشمهای غزل درخشید: آره ، یه کاریش می کنم، امروز مونا نیومده عصر جای اونم. تو برو من باید برگردم سر کارم.
دو دوست دیرینه همدیگر را در آغوش کشیدند و از هم دور شدند.
.....

ویرایش شده توسط فرک (Ferak) در تاریخ ۲۵/۴/۱۳۹۶   ۱۱:۱۵
2  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆ تعداد پست : 12671
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ آشپزی 
سپاس شده  : 20907
من مینویسم ...
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆ تعداد پست : 12671
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ آشپزی 
سپاس شده  : 20907
به خونه که رسید نتونست مثل همیشه با هیچان به همه سلام کنه. اما سعیش رو کرد و لبخندی به پدر و مادرش زد و رفت توی اتاق لباس هاش رو عوض کرد.
بعد از اینکه آبی به دست و صورتش زد حالش بهتر شد و رفت بالا سر محسن.
- چطوری داداش. امروز بهتری؟ سرفه مرفه که نکردی؟ یعنی حالشو میبری ها کل سال رو یکی درمیون رفتی مدرسه.
- سلام. خوبم بهترم. آره خیلی حالش رو بردم. تا باشه ازین حالا. میخوای دعا کنم تو هم حالش رو ببری؟ و لبخند شیطونی زد.
غزل سرش رو هل داد و همزمان نوازش کرد و گفت نخیر لازم نکرده.
قبل از شام غزل رفت توی اتاقش و اینبار به همه لطف کرد و با هد ست آهنگهای مخصوصش رو گذاشت و شروع کرد به ورزش کردن با آهنگ.
مادرش بعد از چند دقیقه اومد تو اتاق و با تعجب به ورودی در تکیه کرد و دستش رو به نشانه تعجب و ترس روی قلبش گذاشت و اشاره کرد که که هد ست رو بردارد :
غزل این کارا چیه؟ آخه این ورزشه؟ چی رفته تو جلدت؟ ببین اینکارا رو وقتی اسباب کشی کردیم، بکنی میگن دیوونه ای میبرن بستریت میکنن ها.
غزل : مامان، من نِ می ییّام!
- عزیزم، به خاطر خوش گذرونی که نمیریم. برادرت نمیتونه اینجا دووم بیاره. وقتی حالش رو میبینی راضی میشی که نریم؟
- مامان من اینجا کار میکنم، زندگی خودم رو دارم، چطوری بیام آخه؟ زندگیم از بین میره. خوب شما برید، من یه جای کوچیک میگیرم.
- جلوی بابات ازین حرفها نزنی ها! میدونی که چه حالی میشه. بابات با هزار بدبختی بعد از 20 سال کار میخواد شغلش رو عوض کنه و منتقل بشه بعد تو 6 ماه نشده میری سر کار. خوب اونجا دیگه کتاب فروشی رو که دارن.
...
یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆ تعداد پست : 39035
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
سپاس شده  : 19122
مینویسم
یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆ تعداد پست : 39035
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
سپاس شده  : 19122
_وای مامان من هرچی میگم نمیام بازم شما حرف خودتو میزنی؟
_ببین آسیه بس کن باره اخرت باشه که این حرف رو میزنی همینمون مونده بود که یه دختر تک و تنها تو این شهر بزرگ بمونه ..اگه یکبار دیگه تکرار کنی هرچی دیدی از چشم خودت دیدی . فهمیدی؟
مادر غزل در رو به هم کوبید و رفت غزل اما با عصبانیت هدست رو از گوشش برداشت و پرت کرد به در و روی تختش دراز کشید و به دلایلی فکر میکرد که نمیتونست برای پدر و مادرش بازگو کنه و اون دلیل ❤عشق آتشین و بی پایان به سعید ❤بود و بس .
با هربار فکر کردن به سعید تمام وجودش از عشق پر می شد و همین باعث شده بود که غزل شدیدا با رفتن از تهران مخالفت کنه و شاید هم ته دلش به احساس سعید نسبت به خودش اطمینان نداشت چون هیچوقت از طرف اون برای اینده امیدواری ای بهش داده نشده بود و این دل غزل رو میلرزوند که سعید نمیتونه به پای غزل بشینه ...
اشکهای غزل از گونه هاش پایین می امد و به دنبال راه حلی بود که شاید بتونه جلوی این نقل مکان یا جدایی و دوری از سعید رو بگیره.
موبایلش رو برداشت و ماره عاطفه رو گرفت
_سلام غزل خوبی
_عاااطی کمکم کن
_چیشده ؟محسن خوبه؟چیشده وای بگو ببینم چیه؟
_عاطی رفتنمون خیلی جدی شده .. خودت که میدونی من مشکلم چیه عاطفه . میگی دوری از سعید رو چیکار کنم؟؟؟اگه ازینحا بریم سعید راحت من رو فراموش میکنه.
_آخ همش سعید همش سعید . غزل انقدر که تو اونو دوست داری اونم همینجوریه ؟ یکم منطقی باش اگه دوستت داشته باشه خب دنبالت میاد دیگه چرا انقدر خودت رو ب در و دیوار میزنی برای سعید .
_بسه دیگه عاطف خانم .اصلا نمیخام راهنماییم کنی . اگه غصه هامو تو خودم بریزم بهتره تا از تو راهنمایی بخام ... بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرد .
غزل کاملا ناامید شده بود و دیگه قدرت فکر کردن نداشت و سعی کرد خودش رو با خاطره ی شروع اشناییش با سعید آروم کنه ... چشماش رو بست با یک لبخند روی لب یادش اومد که ...
2  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر فعال تعداد پست : 726
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1747
من مینویسم
کاربر فعال تعداد پست : 726
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1747
اون دوران چقدر شیرین بوده اما سعید هیچ وقت درست و حسابی به غزل ابراز احساسات نمیکرد و همیشه یک تعلیق احمقانه و اعصاب خوردکن در رابطه شان وجود داشت
غزل خوابش برده بود پدر و مادرش تو آشپزخونه صحبت میکردند
حسام پدر غزل حدودا 50 ساله بود و موهای جوگندمی پری داشت و به خاطر ورزش هر روزه بدن ورزیده ای داشت برخلاف مادر که تپل بود و هیچ وقت به توصیه های سلامتی همسرش گوش نمیکرد. حسام گفت: من با پدرام صحبت کردم و شرایطو بهش گفتم خیلی هم خوشحال شد از تصمیم ما
پدرام عموی کوچک غزل 40 سالش بود و ازدواج نکرده بود از حدود 20 سال پیش به خاط همان بیماری محسن مجبور شد به یکی از روستاهای یزد مهاجرت کنه اونجا اتفاقاتی افتاد که هیچ کس جز خودش و پدرش ازش خبردار نشد اما همان اتفاقات باعث شد پدرام هیچ وقت به تهران برنگرده همیشه میگفت : اینجا راحتم میخوام تنها زندگی کنم
پدرش تا سالها برایش پول میفرستاد و با مرگ پدر ارثیه اش پدرام را بی نیاز کرد. حسام اما جاه طلب تر بود و مهمتریم وجه تمایزش با پدرام همین بود. حالا با مشکلی که برای محسن پیش آمده بود مادر غزل مطمئن نبود که زندگی با پدرام کار درستی باشد اما حسام جور دیگری فکر میکرد. او نمیخواست جایی زندگی کند که هیچ کس را نمی شناسد. در هر حال پدر و مادر تصمیمشان را گرفته بودند و همه چیز برای کوچ اجباری به یزد مهیا میشد. خانه را اجاره دادند و لوازم خانه را فروختند در خانه پدرام جایی برای فر و ماشین ظرفشویی نبود.
در میان غزل بود که مقاومت میکرد. کتاب فروشی چنان برایش جذاب شده بود که میخواست همیشه تا آخر وقت بماند آنقدر آنجا می ماند که هوا تاریک میشد و در برگشت با غرولند های پدر و مادر مواجه میشد. اما او دختر مغرور و غدی بود و همیشه اصرار داشت مستقل باشد.
یک شب باز تا 9 شب در کتابفروشی ماند. خداحافظی کرد و کوله گل گلی اش را به دوش انداخت و راه افتاد تا سر میدان هفت تیر را باید پیاده میرفت و از آنجا سوار مترو میشد. صدای سعید را شنید که از پشت صدایش میزد. برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. سعید دوان دوان خودش و بهش رسوند و گفت: این وقت شب باز پیاده راه افتادی بیا من برسونمت
- باز آقای گویا فرستادتت که برو نزار این دختر این وقت شب بمونه تو خیابون؟
سعید سرخ شد و پا به پا کرد آقای گویا پیرمرد صاحب کتاب فروشی بود.
2  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆ تعداد پست : 12671
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ آشپزی 
سپاس شده  : 20907
من مینویسم ...
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆ تعداد پست : 12671
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ آشپزی 
سپاس شده  : 20907
فردا صبح آن روز وقتی غزل صبحانه اش را خورد و داشت برای رفتن به کتاب فروشی آماده میشد، تازه موبایلش را روشن کرد. عادت داشت اغلب شبها یک ساعتی قبل از خواب موبایلش را خاموش میکرد.
وقتی موبایلش روشن شد، پیامی از طرف سعید رسید که مشخص بود از دیشب است : مگه نگفتم وقتی رسیدی خبر بده. خوبی حالا؟

به خودش فحش میداد که چه موقع خوابیدن و خاموش کردن گوشی بود. نکند سعید بعد از جواب ندادن به این پیام سرد شده باشد. به سرعت و بدون فکر شروع به تایپ کردن توضیحی شد اما اینقدر توضیحش طولانی شد که فرصت فکر کردن به دست آمد و پیام را ارسال نکرد.
با عجله خودش را به کتاب فروشی رساند. سعید هنوز نیامده بود. معمولا اون طرفهای 11 می آمد اما غزل ساعت 9 کتاب فروشی را باز میکرد.

وقتی سعید آمد مثل همیشه گرم نبود و سلامی کرد و با پوزخند گفت، دیگه جواب نمیدی و نمیدونم لابد خیلی با کلاسم هست این کارا!
غزل لبخند شیطنت باری زد و گفت : خوب به من چه، دوستایی که شما باشید همینه. این گوشی من رو نگاه کن! تو خجالت نمیکشی این گوشی دست دوستته اما هیچکاری نمیکنی. خوب آخه باطریش هر نیم ساعت تموم میشه. منم زدم به شارژ که روشن شه بهت خبر بدم اما خوابم برد دیگه. کارم سنگینه مثل شما که نیست.
ولی وقتی پیامت رو دیدم گفتم نه همه شم از عقل آقای گویا نیست، خودتم قابل تاملی اگه ترشی نخوری. تامل ها نه تحمل، شنیدی که ...
2  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر فعال تعداد پست : 726
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1747
من مینویسم
کاربر فعال تعداد پست : 726
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1747
سعید یه نگاه چپ چپکی کردو رفت پشت قفسه ها . بچه ها میرفتند اونجا و کیف و وسایلشونو تو یه کمد میگذاشتن وقتی برگشت یه راست اومد سمت غزل و گفت: مدل گوشیت چیه بگو برات باطری بگیرم از علاالدین. غزل در دلش به خنگی سعید خندید و گوشی را جلویش گرفت نمیدونم مدلشو بیا خودت ببین
سعید اما این موقعیت را میشناخت گوشی را نگرفت گفت: شب رفتی خونه از رو جعبه اش نگاه کن بگو
غزل بدون مقدمه گفت: ما داریم میریم
خودش هم نمیدانست چرا یهو اون جمله رو گفت بیشتر میخواست عکس العمل سعید را ببیند. سعید گفت: به سلامتی . از کنار برین فقط
مهتاب یکی دیگر از دخترانی که در فروشگاه کار میکرد پرید وسط و گفت: ابله دارن از تهران میرن شهرستان
غزل از دخالت او عصبانی شد چپ چپ نگاهش کرد. مهتاب بدون اینکه منتظر شود رفت به کارش برسد. سعید گفت: کجا میرین؟
- نمیدونم فک میکنم یزد
-سعید به وضوح ناراحت شد ولی نه آنقدر که غزل را قلقلک دهد انگار بیشتر از بیخبری ناراحت شد تا از دوری خیلی معمولی گفت: آهان
تا عصر آن روز سعید دیگر با غزل هم صحبت نشد. غزل اما از هما عکس العمل نصفه نیمه بسیار خوشحال بود کمی زودتر از کتابفروشی بیرون آمد و به جای اینکه به سمت میدان هفت تیر برود پیاده به سمت خوشحالی فروشی های خیابان میرزای شیرازی رفت
غزل به فروشگاه های سفید و صورتی ای که در خیابان میرزای شیرازی بود میگفت خوشحالی فروشی جایی که میتوانست یه جا شمعی ای عروسکی چیزی برای خودش بخرد
به خانه که رسید کلید انداخت و در را باز کرد با دیدن خونه چنان تعجب کرد که پلاستیک محتوی قاب عکس چینی اش از دستش سر خورد و افتاد. خونه خالی خالی بود فقط چند تا چمدان و جعبه وسط هال بود اعضای خانواده پشت کانتر آشپزخانه نشسته بودند. صدای حسام در خانه خالی اکو شد: بیا غزل جان بیا شام بخوریم منتظر تو بودیم
رو کانتر سه جعبه پیتزا بود
2  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆ تعداد پست : 12671
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ آشپزی 
سپاس شده  : 20907
من مینویسم ...
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆ تعداد پست : 12671
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ آشپزی 
سپاس شده  : 20907
غزل همینطور که نگاهش به نگاه پدرش دوخته شده بود خم شد و کیسه خریدهاش رو برداشت. به حالتی زار و نزار گفت : سلاااااام. اینجا چه خبره؟ به این سرعت؟
حسام گفت : دخترم امشب که نمیریم اما حالا که باید بریم هر چی زودتر بهتر. خدا رو شکر بحث انتقالی من هم جور شد. البته من باید توی خود یزد کار کنم، ولی خوب میریم پیش عموت پدرام. باهاش که خوب بودی.
اصلا تو هم اونجا میای پلوی خودم. یا یه کتاب فروشی جایی آشنایی کسی. با هم میریم سرکار و برمیگردیم خونه.
غزل با عصبانیت گفت : واای معلومه چقدر به فکر من هستید. اصلا من رو حساب میارید؟ من اینجا کار میکنم یهو از فردا بی خبر برم؟ من همچین آدمی نیستم. شما شاید بتونید به من بی احترامی کنید و به حسابم نیارید اما من همچین کاری با کسی که براش کار میکنم، نمیکنم.
حسام ازینکه نتوانسته بود مسئله را با خنده و حرف های عادی حل کند توی ذوقش خورده بود و در حالی که با صدای بلند تیکه پیتزایش رو میجوید رفت و از زیر شیر یک لیون پر آب برای خودش ریخت و همراه پیتزا پایین داد :
دخترم، من که برای خودم نمیکنم اینکارو. همه زندگی من شماهایید. خوب برادرت الان شرایطش خاصه. میبینی که خودت. چندبار شبا تا صبح براش گریه کردی؟ خوب اگه اینجا بمونه معلوم نیست کارش به کجا بکشه!
غزل: شما اصلا منو به حساب آوردید؟ و با ناراحتی رفت توی اتاق اما در اتاق را به آرامی بست ...
2  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر فعال تعداد پست : 726
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1747
من مینویسم
کاربر فعال تعداد پست : 726
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1747
تو اتاق غزل دو تا کارتون روی زمین بود رفت و نیم نگاهی بهشون انداخت عروسکها و وسایل شخصی اش بود تنها چیز دیگری که غیر از کارتونها در اتاقش مانده بود تختش بود صدای باز شدن در را شنید برگشت محسن بود در را بسته بود و به آن تکیه داده بود گفت: میدونم دوس نداری بریم اونجا منم دوس ندارم ببخشید دیگه قول میدم خوب شدم برگردیم
محسن لب پایینی اش را میگزید تا گریه اش نگیرد غزل گفت: من که از دست تو ناراحت نیستم عزیزم داداش کوچولو من میگم بزارین من بمونم تهران
محسن گفت: من حوصله ام سر میره تنهایی اونجا بیا که بتونیم باهم ایکس باکس بازی کنیم گل کوچیک نقاشی
غزل نفس عمیقی کشید به شدت احساس گرسنگی میکرد. دست در گردن محسن انداخت تا با هم بروند و شام بخورند تصمیم گرفت بعد شام خیلی جدی با پدرش صحبت کند تا اجازه دهند تهران بماند
در خانه را زدند مینو مادر غزل گفت: احتمالا آقای احمدیه
غزل پرسید: احمدی کیه
- دوست پدرت با وانت اومده چنتا از این کارتونهای وسایل شخصیمونو که نمیتونیم ببریم موقتا ببره بزاره تو انباری خونشون. اون دو تا کارتون لوازم شخصی تو ام هست
و با دیدن قیافه درهم غزل اضافه کرد: البته اگه اصرار داری میتونی بیاریشون ولی راستش مطمئن نیستیم خونه عموت چقد جا داره و ما تا کی مجبوریم اونجا بمونیم
غزل با خودش فکر کرد اگر بخواهد بماند به وسایلش احتیاج دارد بتابراین گفت: نه من خودم برای وسایلم یه فکری میکنم
حسام رفت تا با آقای امدی وسایل را جا به جا کنند غزل هم به اتاقش رفت و منتظر فرصت مناسب ماند تا با او صحبت کند
تلفنش زنگ خورد سعید بود گفت: باتری موبایل برات گرفتم میدم دست بچه ها بهت بدن
- مگه خودت فردا نیستی
- نه من امروز برای چند روز مرخصی گرفتم از آقای گویا
- به سلامتی کجا تشریف میبرین
سعید خندید: خنگی دیگه یادت نیست مگه؟
- نه
- نمیدونم چرا همه یادشون میره هیشکی ام جدی نمیگیره بابا دانشگاه قبول شدم دانششششگااااه
- آهان زاهدان و میگی. فک نمیکردم بری خیلی دوره آخه
- دانشگاه سراسربه به هرحال منم اینجا کار خاصی ندارم که. میرم واسه ثبت نام و این کارا
غزل حرصش گرفت. تصمیم گرفت فعلا برای ماندن اصرار نکند و چند روز دیگر هم صبر کند
2  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2901
ارسال پیام خصوصیکاپ عکاس برتر 
سپاس شده  : 6166
من می نویسم
کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2901
ارسال پیام خصوصیکاپ عکاس برتر 
سپاس شده  : 6166

اصرارهای غزل هیچ فایده ای نداشت، در میان انبوه کارتونها جای خالی پیدا کرده و در میانه سالن کوچک خانه عمو پدرام نشسته بود. چند روزی به بازکردن وسایل و جا دادن آنها در خانه گذشت.

اولین روزی که بالاخره از خانه خارج شد، تفاوت لباسی که بر تن داشت با لباس اهالی روستا بسیار به چشم می آمد. مردهای روستا خیره نگاهش میکردند. چند دختر همسن و سالش دم یک خانه ایستاده بودند و با هم گپ می زدند با دیدن او که مانتو آبی روشنی به تن داشت و شال نازک سفید رنگش که به زحمت روی سرش بند شده و با برداشتن هر قدم عقب و عقب تر می رفت، اخمهایشان را در هم کشیدند، گفتگویشان را نیمه تمام گذاشتند و یکی بعد از دیگری وارد خانه شدند. غزل ناخودآگاه دستش را به سمت شالش برد و طره موهایش را به عقب هول داد. چند قدم جلوتر دو پیرزن را از دور دید که روی صندلیهایشان دم خانه ای نشسته بودند و به او خیره شده بودند، پیرزنی که جوانتر به نظر میرسید صدایش را بلند کرد:دختر! برادرزاده پدرام خانی؟ غزل با لبخند جواب مثبت داد ولی با جمله نیش دار پیرزن که گفت: عموت بهت نگفت، اینطوری نیای بیرون! لبخند بر روی لبانش خشکید. زیر لب زمزه کرد: ببخشید و به سرعت از کنار پیرزنها عبور کردو خود را در دل کوچه ای باریک انداخت. در دلش خدا خدا میکرد برای برگشتن به خانه عمو پدرام مجبور نباشد دوباره از جلوی آنها عبور کند. با خودش فکر کرده بود بیرون میاید و چند عکس از خانه های زیبا و کاهگلی می گیرد، هوایی عوض می کند و با روحیه ای بهتر به خانه عمو برمی گردد اما گمان اشتباهی بود. از کوچه های پیچ در پیچ، خلاف جهتی که آمده بود با عجله عبور کرد تا شاید راه آشنایی ببیند. بالاخره خانه عمو را بعد از نیم ساعت سردرگمی یافت در را که نیمه باز بود هول داد و خودش را داخل حیاط خانه پرت کرد. قلبش فسرده و چشمانش نمناک بود. اما ندایی از درون به او نهیب زد: باید باهاش کنار بیای، به خاطر خودت...به خاطر محسن...

روزها از پی هم می گذشتند، پدر از محل کار جدیدش راضی بود، سرفه های محسن بطور چشمگیری کم شده بود. غزل به ندرت از خانه بیرون می رفت و همان دفعات کم هم مانتو بلند مشکی که سالها بود در چمدانش فراموش شده بود را به همراه مقنعه مشکی یادگار دوران پیش دانشگاهی اش  می پوشید. اما همه اینها بر روحیه شادابش اثری نگذاشته بود. روزها توی حیاط زیر نور گرم و لذبخش خورشید کتاب میخواند و گاهی با سعید و دیگر دوستانش پیامی رد و بدل می کرد، پدر برایش یک سه پایه و چند بوم از یزد خریده بود و غزل عصرها خودش را مشغول نقاشی می کرد. 

سعید پیام داده بود که از زاهدان به یزد خواهد آمد و میخواهد او را آنجا ملاقات کند، غزل دل توی دلش نبود بالاخره به خواسته اش رسیده بود و فکر می کرد قاپ سعید را دزدیده. روز موعود فرا رسید و او به بهانه گشتن در یزد صبح زود به همراه پدرش راهی شد....

حدود ظهر بود که سعید با او تماس گرفت و گفت در جایی نزدیک به آتشکده قدیمی به دنبال او خواهد آمد. یک ساعتی را در آتشکده قدم زدند، سعید به غزل گفت که دوستش خانه دانشجویی اش را برای دو سه روزی که او در یزد می ماند، در اختیارش قرار داده و از غزل دعوت کرد تا ناهار را در خانه بخورند. غزل ابتدا مقاومت کرد و با حرفهای سعید که می گفت، نمیخوام بخورمت که، چقدر املی و ... بالاخره راضی شد به خانه بروند.

در خانه، هر چه سعید اصرار کرد که غزل مانتو روسریش را در آورد غزل گفت اینجوری راحت هست و از روی صندلی که روی آن نشسته بود جنب نخورد. سعید که حسابی از رفتار غزل عصبانی شده بود بدون اینکه از او پذیرایی کند چند دقیقه ای را به اتاقی رفت و بعد به غزل گفت کاری برایش پیش آمده و باید زودتر برود و گفت او را به جایی که همدیگر را دیده بودند میرساند. غزل که از شدت عصبانیت بغض کرده بود با سعید راهی شد و نزدیکیهای آتشکده از تاکسی پیاده شد و با سعید خداحافظی سردی کرد. با خودش فکر کرده بود تمام طول روز را با سعید است و حالا تا ساعت هفت که پدر از سر کار برگردد در خیابانهایی که نمی شناخت تنها رها شده بود....

ویرایش شده توسط فرک (Ferak) در تاریخ ۲۸/۴/۱۳۹۶   ۱۳:۱۷
2  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆ تعداد پست : 39035
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
سپاس شده  : 19122

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆ تعداد پست : 39035
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
سپاس شده  : 19122
کلافه و سردرگم بود راه برگشت به روستا رو بلد نبود و هرچند نمیخواست پدرش با این حال و صورت برافروخته ببینتش اما مجبور شد با حسام تماس بگیره
_الو بابا سلام . کجایی میتونی بیای دنبالم؟
_سلام دخترم . تو کجایی ؟
_من ضلع غربی آتشکده وایستادم
_باشه من ده دقیقه دیگه اونجام
غزل تلفن رو قطع کرد و شدیدا خودش رو کنترل کرد که جلوی اشکهای خودش رو بگیره تا پدرش متوجه چیزی نشه .
حسام با پرایدش رسید و جلوی پای غزل نگه داشت . هرچند غزل سعی کرد ظاهره خودش رو حفظ کنه با این حال حسام پرسید: چرا انقدر گرفته ای دخترم؟چیزی شده؟
غزل با این سوال یکم بیشتر خودش و جمع و جور کرد گفت :خب میخاستی چی باشه بابا جون تو شهری که من اخرین بار وقتی دوسالم بوده دیدمش گم شده بودم و راه رو بلد نبودم .
_اشکالی نداره بابا جان بیا ببرمت اگر خریدی چیزی داری انجام بده که وقتی برگردیم روستا دوباره تا شهر اومدن برامون سخت و تقریبا دوره
_نه بابا حوصله ی خرید ندارم ،بریم خونه
_چرا حوصله نداری بیا بریم حالت جا میاد .... و در میان اصرار غزل برای رفتن به خونه پدر راهش رو به سمت بازار کج کرد ...غزل سرش و رو به شیشه ماشین تکیه داده بود با نگاه غمگینش مغازه ها و مردم رو تماشا میکرد که یه لحظه چشمانِ غزل از تعجب باز شد و در حین حرکت ماشین در یک آنی سعید رو دید که کلید انداخته بود به در یک خانه ... حسام که متوجه عوض شدن حالت غزل شده بود پرسید :چی شده چی دیدی چرا انقدر ترسیدی؟
غزل به لکنت افتاد و گفت هیچیی ...نترسیدم که ...چیزه ... من یه نفرو دیدم خیلی شبیه معلم کلاس اولم بود بابا
_آهان من فکر کردم از چیزی ترسیدی ...
غزل اما شدیدا در فکر فرورفته بود و به حرف سعید می اندیشید 😆 که گفته بود توی یزد فقط خونه دانشجویی دوستش رو میشناسه . پس این خونه ی کی بود که سعید کلیدش رو داشت و در حال وارد شدن به اون خونه بود؟؟
2  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆ تعداد پست : 12671
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ آشپزی 
سپاس شده  : 20907
من مینویسم ...
یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
شماره صفحه
برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع بعد »
زیربخش
«  موضوع قبل
دریافت آخرین مطالب زیباکده از طریق ایمیل
زیباکده