آموزش ترکیب رنگ مو
کپی لینک با موفقیت انجام شد
تعداد بازدید : 68202
آخرین پست تاپیک : ۱۵:۴۵   ۱۳۹۶/۵/۲۸
صفحه مورد نظر

بقیه داستانو بنویس ...

به اشتراک گذاری در تگرام
کاربر فعالتعداد پست :776
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 1847
غزل خواست باز به سعید بپرد که از پشت درختان عمو را دید که با کوله باری میرفت. غزل سریع پشت بوته ای پرید که دیده نشود سعید هم به تبعیت از او پرید پشت بوته و به همان سمت نگاه کرد
- چی شده کیو دیدی؟
- هیشکی
- عموته؟ کجا داره میره؟
- نخیر عموم نیست یکی از روستایی هاست
- پس چرا ازش قایم شدی؟
- از عموم چرا باید قایم شم؟ چقدر حرف میزنی من میخوام برم دنبالش تو هم نباید بیای
- نخیر من میام به تو ام ربطی نداره
غزل حوصله کل کل نداشت و پدرام هم کم کم دور میشد او از لابه لای درختن در آمده و به سمت خرابه ای در بالای تپه مجاور میرفت. غزل و سعید به سرعت از لا به لای درختان رد شدند و پشت آخرین درخت قایم شدند تا پدرام پشت تپه گم شد سپس از لای درختان در آمدند و از تپه بالا رفتند به پشت خرابه که رسیدند پدرام را دیدند. پدرام از اتاقکی در خرابه تشت مسی ای آورد و کوله بارش را درون تشت انداخت سپس از آن سمت تپه پایین رفت. بچه ها هم به سمت خرابه رفتند و پشت دیوارهای گلی نصفه نیمه قایم شدند در حالی که سعید از پدرام چشم برنمیداشت غزل نگاهی به خرابه انداخت آنجا جز دو تا دیوار و یه آلونک نیمه خراب چیزی نبود و احتمالا پدرام از آنجا فقط برای مخفی کردن تشت استفاده میکرد. غزل هم کنار سعید آمد و به پدرام نگاه کرد پدرام از تپه دور میشد و به سمت باغ و زمینهای زراعی میرفت وقتی به جاهای سرسبزتری رسید و آندو مطمئن شدند به واسطه درختان احتمالا آنها را نمی بیند به سمتش دویدند تا گمش نکنند.
مردم روستا برای آبیاری درختان و مزارعشان در محوطه ای که هر سمتش به باغی منتهی میشد استخری ساخته بودند که در 4 فصل سال از آب رودخانه های اطراف و آب بارش ها پر میشد . در آن ساعت از روز تمام مردان ده برای نماز به حسینیه رفته بودند و کسی در آنجا نبود آنها از دور پدرام را دیدند که در آب استخر چیزی میشورد وقتی نزدیک تر رفتند غزل پیراهن های گل گلی زنانه ای را تشخیص داد که پدرام یکی یکی میشست و میچلاند و به سرعت به کوله اش برمیگرداند. سعید آرام در گوش غزل گفت: اینا ماشین لباسشویی ندارن؟
غزل گفت نمیدونم ولی ما داریم اینا لباسهای کیه عمو داره میشوره؟
- دیدی گفتم عموته
غزل چیزی نگفت سعید ادامه داد: غلط نکنم عموت پنهونی زن گرفته
- وااا چرا پنهونی؟ کسی کاری باهاش نداشته که نخواد بگه
- پدربزرگ مادربزرگت شاید مخالف بودن
- نه بابا خودم بارها شنیدم بهش میگفتن اگه خواستی تو ده با کسی ازدواج کنی بگو بریم برات خواستگاری. بعدم زن اگه گرفته زنه چرا لباساشو خودش نمیشوره
- شاید زنش میزنتش میگه باید لباس بشوری همه کارها رو بکنی واسه همین نگفته بهتون روش نشده کبودی چیزی رو دست و بال عموت نیست جای سوختگی ای چیزی؟
غزل با غیض به سعید نگاه کرد و گفت: خفه میشی سعید؟ الان وقت شوخیه؟
- خب آخه توجیحی برای یواشکی لباس زنونه شستنه عموت نیست
- میدونم ولی باید دلیلی وجود داشته باشه
2  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3130
ارسال پیام خصوصیکاپ عکاس برتر 
avatar
سپاس شده  : 6477
من
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3130
ارسال پیام خصوصیکاپ عکاس برتر 
avatar
سپاس شده  : 6477
عمو پدرام بعد از شستن لباسها آب کثیف درون تشت را گوشه ای خالی کرد، دستهایش را به کمر زد. مشخص بود قصد دارد برگردد و تشت را در جای اولیه پنهان کند برای همین غزل و سعید به حالت سینه خیز عقب رفتند و کمی بعد پشت درخت بزرگی پنهان شدند. عمو پدرام با فاصله سه چهار متری از کنارشان عبور کرد. غزل نفسش را در سینه حبس کرده بود بعد از آنکه پدرام حسابی دور شد. غزل با عصبانیت شروع کرد به تکاندن مانتویش که حسابی خاکی شده بود و اینکار را چنان با شدت انجام میداد که سعید دستش را گرفت و گفت: چته؟ چیکار می کنی؟
غزل دستش را کشید و با فریاد گفت: خسته شدم از اینهمه موش و گربه بازی. زود همه چیو برام تعریف کن یک کلمه اگه دورغ بگی یا فکر کنم داری دروغ می گی میرم و دیگه پشت سرمم نگاه نمی کنم.
سعید گفت خانه ای که آنروز غزل را به آنجا برده بود خانه دانشجویی مسعود و فرهاد است البته آنها درسشان تمام شده و حالا محمدرضا و داوود آنجا زندگی می کنند که یکسال بعد به جمع دو نفر قبلی اضافه شده بودند.
روزی سعید در مورد غزل برای رامین درد و دل می کرده که با سوالات مکرر رامین متوجه می شوند او همان برادرزاده پدرام خان است. نرگس و پدرام عاشق هم بودند. پدرام در خانه به نرگس درس میداده آن روزها محمودخان بزرگ روستا بوده و از اینکه خواهر کوچکترش به عقد آدم تحصیل کرده ای مثل پدرام در بیاید هم راضی بوده. هاشم پدر رامین از بچگی عاشق نرگس بوده ولی نرگس اون رو هیچوقت داخل آدم حساب نمیکرده، وقتی هاشم از عشق معشوقه خیالیش به پدرام با خبر میشه به پدرش باقر میگه باید جلوی این ازدواج رو بگیری. باقر که مرد خبیصی بوده فکر می کنه با وصلت پسرش با خواهر بزرگ ده قدرت بیشتری نصیبش میشه. نرگس رو از محمود خواستگاری می کنه. محمود خان که مرد روشنفکری بوده و از عشق نرگس به پدرام با خبر بوده با این ازدواج مخالفت می کنه. باقر هم بهانه ای گیر میاره که به فکری که سالها ذهنش رو مشغول کرده بوده جامه عمل بپوشونه. اونم گرفتن قدرت از دست سالاریا بوده.
تصمیم می گیره محمود رو بکشه. که توی اون تیر اندازی احمد و نرگس هم تیر میخورن. احمد و محمود می میرن و نرگس غیب میشه و بعد از مدتی میگن برای همیشه از ایران رفته. مادرشون هم چند وقت بعد دق می کنه و می میره. هاشم یه مدت سرگشته و دیونه بوده
رامین از عشقش به خدیجه بهم گفت. تو هم اونجا بودی با خدیجه دوست شده بودی. میخواستم به رامین کمک کنم. به خدا همین بود. بهش قول داده بودم
یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :12908
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ آشپزی 
avatar
سپاس شده  : 21285
من مینویسم ...
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :12908
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ آشپزی 
avatar
سپاس شده  : 21285
غزل گفت که عمو رو تعقیب میکنیم اگه رفت سمت روستا، فعلا دیگه دنبالش نمیریم چون میبیننمون. اگه حدسم درست باشه اینجا یک دهکده عادی نیست.
دنبال او به راه افتادن. پدرام با آرامش بین درخت های جنگل حرکت میکرد. شاید یک ساعتی راه رفتن و مطمئن شدن که به سمت روستا نمیره. اما بعد از مدتی پدرام راهش را کج کرد و باز به سمت تپه ها رفت. روی تپه های تعقیب او خیلی خطرناک تر بود. باید حسابی صبر میکردند تا او کاملا از روی تپه جلویی ناپدید شود تا بدون اینکه دیده شوند بتوانند دنبالش کنند. برای همین روی یکی از تپه های چند تکه کنار هم، آنقدر منتظر مانندند تا از دید خارج بشود و وقتی به سمت آن تپه رفتند دیگر اثری از او ندیدند.
سعید گفت : به احتمال خیلی زیاد یه جایی همین نزدیکی ها یه کلبه ای چیزی هست. چطوری نشون بذاریم بعدا بیایم بگردیم؟
غزل گفت : من اینجاها رو نسبتا بلدم. از روی زاویه ای که با کلبه های تپه داره میشه فهمید کجاست.
ولی برای احتیاط گل موی غزل را کنار تپه زیر کمی خاک چال کردند.
توی مسیر بازگشت هر دو سکوت کرده بودند و در افکار خود غوطه ور بودند. کمی بعد غزل که نمیدانست به کدام موضوع باید رسیدگی کند پرسید : باور نمیکنم که خدیجه خودکشی کرده باشه، من حتی یه چیزهایی هم میدونم که نشون میده ممکنه بلایی سرش آورده باشن. اما نمیتونم بهت بگم. رامین چیزی برات تعریف نکرده؟ اگه همه چیو گفتین لابد در مورد بعدشم میدونی. راستش رو بگو.
سعید : راستش رامین داغون بود. نمیدونم چی شده اما رامین هم هی میگفت مگه میشه خدیجه خودش رو کشته باشه. اما چیز بیشتری نمیدوست. هنوزم داغونه، اصلا از وقتی این اتفاق افتاده تو همین چند روزه یه آدم دیگه شده. دیگه هیچی براش مهم نیست. هیچ خط قرمزی برای خودش نگه نداشته. من به مسایل تاریخیشون کاری ندارم اما رامین آدم بدی نیست. نمیگم عالیه اما خوب یه آدمی با این همه نفوذ تو بخش خودش آدم خوبی بود. رفیق بود. اما الان دارم بدجوری نگرانش میشم.
2  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر فعالتعداد پست :776
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 1847
من مینویسم
کاربر فعالتعداد پست :776
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 1847
غزل گفت: میدونی دارم به این نتیجه میرسم که عاطفه راست میگفت شما پسرها خیلی عجیب غریبین فقط یه چیزی براتون مهمه و اصلا به جنبه های دیگه فکر نمیکنین
سعید گیج شده بود نمیدونست غزل چی میگه متوجه تیکه ای که غزل انداخته بود نشد ذهنش جای دیگه ای بود چیزی نگفت غزل ادامه داد: رامینم به اون خوبی ای که تو فکر می کنی نیست یه غلطهایی کرده که من فکر میکنم تو کشته شدن خدیجه موثر بوده
و سپس چشم غره ای به سعید رفت . سعید دیگه طاقت نیاورد پرسید: میشه بگی منظورت چیه
- نه چون هنوز بهت اعتماد ندارم
- من که همه چیزو بهت گفتم
- راستی کی برمیگردی زاهدان
- دو سه روزی هستم
- شب کجا می مونی؟
تا سعید خواست حرف بزند ادامه داد: تو روستا جایی نیست پیش دوستتم نمی تونی بری چون معلوم نیست کجاست
باز سعید خواست حرفی بزند ولی زودتر از او غزل گفت: یا شاید تو میدونی کجاست؟
سعید سریع جواب داد: نه من نمیدونم ولی پیداش میکنم الانم بهتره از هم جدا شیم من اگه بخوام برم شب خونه رامین با تو نباید ببیننم
و سپس از هم جدا شدند. غزل در راه برگشت پوریا را دید که دم در خانه شان نشسته بود پوریا با دیدن غزل سریع بلند شد و گفت: هیچ معلوم هست کجایی
خشم و نگرانی با در چهره اش دیده میشد. غزل به چهره پسرانه آفتاب سوخته اش نگاه کرد و گفت: خوب شد دیدمت
- خوب شد دیدیم؟ مردم از نگرانی
- چرا اینجا نشستی نیان بهت گیر بدن
- گور بابای همشون. بیا برم برام تعریف کن چی شده
- الان نمیشه بهت زنگ میزنم
غزل به خانه که رسید سلامی داد و سریع به بالا پشت بوم رفت تا شماره پوریا را بگیرد که در همان لحظا پوریا از خر پشته پرید جلو غزل. غزل از وحشت پرید
- هیییس نترس منم
- اینجا اومدی چی کار
- که ببینم تو کجا بودی و چی فهمیدی
غزل تمام ماجرا را برای پوریا تعریف کرد و در آخر اضافه کرد: بیچاره عموم عشقشو از دست میده. نرگس کجا رفت واقعا؟
- پوریا نشسته بود و به خرپشته تکیه داد بود و در فکر بود: جور در میاد
- چی جور درمیاد؟
- اینکه عموت به عشقش رسیده
- وااااا
- یه چنتا نکته هنوز وجود داره ولی من فکر میکنم عموت امروز داشته لباسهای نرگس رو میشسته. عموت همیشه عجیب غریب بوده همیشه مرموز بوده فکر کنم نرگس همین جاست و عموتم میدونه کجاست
- من و سعید امروز تا تپه های شرق روستا دنبالش کردیم اون ور مزرعه ها
- کار شما نیست خودم ته توشو در میارم تو نمیخواد بیوفتی با این پسره تو صحرا جاسوسی عموت
غزل که علت حسادت پوریا را نمیفهمید ناراحت شد ولی بروی خودش نیاورد

3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3130
ارسال پیام خصوصیکاپ عکاس برتر 
avatar
سپاس شده  : 6477
من
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3130
ارسال پیام خصوصیکاپ عکاس برتر 
avatar
سپاس شده  : 6477

صبح روز بعد پوریا با غزل تماس گرفت و گفت دوباره نشانه های تپه ای که در آنجا عمو پدرام را گم کرده اند به او بدهد.
-اگه باهات بیام خیلی راحت تر اونجا رو پیدا می کنیم. در ضمن من زمینو کندم و گل سرم رو اونجا چال کردم، با چند تا سنگ بغلش علامت گذاشتم تو که نمی تونی پیداش کنی ولی خودم می تونم.
پوریا پوزخندی زد :- چه فکر بکری! پیدا کردن یه تپه که خیلی راحت تر از گل سر توئه.
-منم میام! فهمیدی! اون عموی من که اینقدر مرموز رفتار می کنه، اونم دوست من بود که کشته شده ، منم باید بیام
پوریا بالاخره موافقت کرد.
یک ساعتی راه رفتند و با نشانه هایی که غزل میداد پوریا راه را پیدا می کرد. بالاخره به آن تپه های پیوسته رسیدند که پدرام آنجا ناپدید شده بود.
- اینا بقایای یه قلعه خیلی قدیمیه. قبلا اینجا آبادانی بوده رودخونه بوده، اما حالا فقط خاک و خاک. برای همین کسی اینجا نمیاد. ولی من چند باری از این نزدیکی رد شدم. فکر نکنم اینجا جایی واسه پنهان شدن وجود داشته باشه.
کمی جلوتر رفتند، غزل نشست و شروع کرد به کندن زمین گل سرش را جلوی چشمان پوریا تکان داد و بعد آن را در جیب مانتویش گذاشت. پوریا با نگاه محبت آمیزی گفت: بهتره بریم بالای تپه.
وقتی به بالای تپه رسیدند. پوریا کوله ای که بر دوش داشت را زمین گذاشت و قمقه آبی از درونش در آورد و غزل را که در آن حوالی بی هدف می چرخید صدا زد.سایه ای از پشت سر به او نزدیک می شد پوریا به آرامی چرخید و گفت: بیا آب بخور.. اما کسی که پشت سرش ایستاده بود غزل نبود. مردی بود با قامتی متوسط، چشمانی مشکی که موهای سیاه مجعدش در باد آرامی که می وزید تاب میخورد. پوریا از جا پرید. اطرافش را نگاه کرد و فریاد زد غزل کجاسسسست.
غزل که صدای فریاد پوریا از جا پرانده بودش با سرعت به سمت پوریا دوید اما دیدن مرد باعث شد لحظه ای در جایش خشک شود ولی به سرعت جهت دویدنش را عوض کرد و به تاخت به سمت روستا رفت. اما زیاد دور نشده بود که صدای آشنایی را شنید که اسمش را فریاد می زد: غزززززل، عمو جون نترس...برگرد اینجا.
غزل لحظه ای ایستاد و پشت سرش را نگاه کرد ، پوریا عمو پدرام و مردی که قبل از مرگ خدیجه بر روی پشت بام دیده بود کنار هم ایستاده بودند.

ویرایش شده توسط فرک (Ferak) در تاریخ ۲۳/۵/۱۳۹۶   ۱۴:۱۶
3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :12908
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ آشپزی 
avatar
سپاس شده  : 21285
من مینویسم ...
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :12908
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ آشپزی 
avatar
سپاس شده  : 21285
غزل با دقت و اضطراب اطرافش را نگاه کرد اما به عمویش اطمینان داشت پس پشت سر او وارد خانه شد. خانه ای که با مواد اولیه ساده و خیلی سطحی ساخته شده بود. بیشتر شبیه یک اقامت گاه موقت میان تپه ها بود که میشد شبی را در آن سر کرد.
وقتی زنی را آنجا دید شک نکرد که او نرگس است. با خود گفت یعنی سالیان دراز او اینجا زندگی کرده؟ انگیزه ش از این همه پنهان کاری چه بوده است؟
پوریا خودش را به غزل نزدیک کرد و درگوشی به او گفت : نگفتم.
غزل سری به نشانه تایید تکان داد. با خودش فکر کرد که این همه راز، این همه اتفاق. چند ماه پیش که از تهران به اینجا می آمدند فکرش را هم نمیکرد.
رو به عمویش کرد و گفت : عمو، میخوام راستش رو بهم بگی. من بهت گفتم که این آقارو روی پشت بوم دیدم اما تو زدی زیرش. اینجا چه خبره؟
در همین حال نرگس نزدیک آمد و گفت : سلام غزل جان. در موردت از عموت زیاد شنیدم. پدرام میگه دختر خیلی باهوش و شجاعی هستی.
غزل رو به او گفت : ممنونم. شما قطعا نرگس خانم هستید. خوش وقتم. راستش من هم در مورد شما زیاد شنیدم. اما واقعا همه این سالها شما اینجا زندگی میکردید؟ کسی شما رو ندیده یعنی یا بویی نبرده؟ ....
3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر فعالتعداد پست :776
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 1847
من مینویسم
کاربر فعالتعداد پست :776
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 1847
نرگس زن زیبایی بود غزل که به چشمان کشیده و مشکی اش نگاه کرد در عمق نگاهش نشاط و زندگی موج میزد نگاهش جوان بود و چین های کوچک دور چشمش را می پوشاند. قد بلند و کشیده ای داشت و به رسم زنان روستا پیراهن گل گلیه زیبایی پوشیده بود نرگس خندید و آنها را دعوت به نشستن کرد در آن آلونک کنار دیوار پتویی را دولا روی زمین پهن کرده بودند تا جایی برای نشستن درست کنند. پدرام گفت: گفتم این غزل ما زیادی کنجکاوه. بشین عمو بشین برات تعریف کنیم
همگی نشستند پدرام شروع به صحبت کرد. نمیدونم چی میدونی و تا کجا میدونی ولی چون باید تا قبل از تاریکی هوا برگردیم دو سه ساعت بیشتر وقت نداریم و باید سریع بریم سر اصل مطلب. اول بزار دوستمو بهت معرفی کنم همون مردی که..
غزل سراسیمه بود و برای شنیدن واقعیت بی تاب: رو پشت بوم دیدم
پدرام ادامه داد: بله رو پشت بوم دیدی. این احمده احمد سالاری برادر نرگس و در واقع برادر زن من
پوریا چنان تعجب کرد که تکان خورد : چی؟
پدرام گفت: احمد، احمد سالاری که همه فک میکنن مرده. پوریا میدونی الان کجاییم؟
- آره اینجا قلعه قدیمیه قلعه پاچناره اسمش البته قبلا قلعه بوده الان که چنتا دیواره فقط
- درسته اینجا قبلا یه دژ محکم بوده که مردم موقع حمله دشمن توش پناه میگرفتن اینجا قبل پر چنار بوده واسه همین بهش میگفتن قلعه پا چنار . سالها پیش که من اینجا رو برای زندگی انتخاب کردم و اومدم اینجا این قلعه خیلی بیشتر از چنتا دیوار بود اما خب ماجرای مخفی شدن نرگس و احمدم برمیگرده به بلایی که شاهپوریا سر این قلعه در آوردن.
نرگس گفت: برادر بزرگترم محمود خیلی اهل مطالعه بود میخواست بره دانشگاه ولی اون موقع تازه انقلاب شده بود و شلوغ پلوغ بود اوضاع واسه همین قید درس و زد و موند اینجا. ولی همش میرفت یزد میرفت پیش استادهای تاریخ و باستان شناسی
احمد ادامه داد : اون موقع من ۸ سالم بود نرگس ۱۵ سالش محمود هم ۲۸ سالش بود یه روز اومد خونه و گفت قلعه پاچنار یه محل قدیمیه که ممکنه آثار تاریخیه قیمتی ای داشته باشه و اون میخواد بره تهران و یه کاری کنه که سازمان میراث فرهنگی بیاد ثبتش کنه همون شب کلفت خونمون این حرفها رو میشنوه و میره به شوهرش میگه شوهرشم نوکر باقر شاهپوری بوده اونم میزاره کف دست باقر و پسر شر و بدجنسش بهرام
نرگس گفت: اونها اولش کاری نمیکنن ولی وقتی میبینن محمود هی میره تو قلعه و یه چیزهایی هم پیدا میکنه نقششونو عملی میکنن
پوریا گفت: ریختن خونتون؟؟
پدرام گفت: بله ریختن اونجا تا با کشتن این خانواده ثروتی که اینجا خوابیده بود رو مال خودشون کنن و همه جا هم شایعه شد که عشق هاشم به نرگس باعث این کار بوده
غزل گفت: ولی هاشم واقعا عاشق نرگس خانم بوده خودم شنیدم صداشو
پوریا با تکان دادن سر حرفش را تایید کرد
پدرام گفت: بله بوده ولی بهرام و باقر دنبال چیز دیگه ای بودن. هاشم دنبال نرگس بود بهرام و باقر دنبال اون آثار تاریخی
2  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :12908
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ آشپزی 
avatar
سپاس شده  : 21285
من مینویسم
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :12908
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ آشپزی 
avatar
سپاس شده  : 21285
غزل برای هضم این همه اتفاق آماده نبود : یعنی اونا به این بهونه ریختن و بزرگ سالاری ها رو کشتن؟! بخاطر چندتا عتیقه؟
پدرام گفت : آره عمو. البته خوب این 4 تا عتیقه خیلی قیمتی بود. میبینی که چه وضعی به هم زدن. ریختن و توی درگیری مثلا افراد باقر بهونه کردن که محمود داشته به باقر و بهرام حمله میکرده و اونا برای نجات جون باقر شلیک کردن. بعدم به طرف همه شلیک کردن. احمد و نرگس هم زخمی شدن. زخم احمد هم جدی بود نسبتا اما نرگس نه.
پدرام مکثی کرد و گفت : بقیه داستان از اینم باورنکردنی تر و ناجوانمردانه تره عمو.
غزل که از شدت اتفاق اشک به چشماش اومده بود سعی کرد خودش رو عادی نشون بده و گفت : میخوام همه ش رو بدونم.
پدرام ادامه داد : من همراه کاظم خان سالاری که مهمترین سالاری بعد از خانواده محمود خان بود، به سختی زخمی ها رو بردیم یزد. جفتمون میدونستیم که این اتفاق دلیل اصلیش چیه. میدونستیم تا همه رو نکشن دست بردار نیستن. حتی به خود نرگس هم رحم نمیکردن. اوضاع محمود خان خیلی خراب بود، نرسیده به یزد جون داد. کاظم خان از من خواست که نرگس و احمد رو ببرم تو یه خونه ای که توی یزد داشت. گفت صداش رو در نیارم و فقط با خودش در تماس بودم. اونم محمود خانو رسوند بیمارستان و البته کاری نشد براش بکنن. موقع خاکسپاری وقتی همه مراحل قانونی انجام شد گفتن که باید توی قطعه مخصوص خود روستا دفنش کنن و جسد رو تحویل گرفتن اما به همه روستایی ها گفتن که احمد هم کشته شده. یه چیزی کردن توی کفن و رو دست کاظم خان گذاشتنش توی قبر روستا. همه کارای تدفینشم ما انجام دادیم. همه روستا فکر کردن مرده. اما نرگس رو گفتن که از بیمارستان فرار کرده و کاظم خان جوری برخورد کرد که بعضی هم فکر کنن شاید هاشم خان دست داشته تو فراری دادنش. چون اون زن بود نمیشد بگیم کارای تدفینش رو ما انجام دادیم.
نرگس گفت : حالا موند دو نفر دیگه که از جای عتیقه ها خفر داشتن، کلفت محمود خان و شوهرش ...
یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر فعالتعداد پست :776
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 1847
یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :39276
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 19421
نوشان از ساعت ۱۲ تاحالا داره مینویسه
یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر فعالتعداد پست :776
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 1847
پوریا گفت: اونها سوختند
غزل با وحشت به پوریا نگاه کرد و سپس به پدرام و نرگس و احمد هر سه با نگاهشان به او فهماندند که پوریا راست میگوید. پدرام گفت: خونه شون آتیش گرفت مردم زود باور روستا هم ربطش دادن به دیدن روح احمد رو پشت بوم خونه و این شایعه شوم بودن اون خونه راه افتاد که البته منم بهش دامن زدم
غزل پرسید : چرا؟
- داستان اون ماجرا یه کم بر میگرده به عقب یعنی همون زمان که محمود خدا بیامرز زنده بود و در زمینه تاریخ این منطقه تحقیق میکرد.
نرگس که کنار پدرام دو زانو روی زمین نشسته بود دستش را روی شانه شوهرش گذاشت و گفت: میراث خانوادگی سالاریها. این موضوع باعث کشته شدن دوست تو و باقی ماجرا شد. از قدیم میگفتند خانواده سالاری یه گنج پنهان تو زیرزمین خونشون دارن که اگه بیارنش بیرون باهاش میتونن خیلی کارها بکنن که البته همش شایعه بود تو زیرزمین اون خونه هیچی نبود و همه هم اینو میدونستند پدرم هیچ وقت در کلون در حیاط و در زیر زمین و نمی بست تا هر کسی شک داره راحت بیاد بره تو زیرزمین و بدونه چیزی اونجا نیست. محمود این ماجرا براش بیشتر از اینها معنی داشت و دنبال این بود که بفهمه این ماجرا از کجا شروع شده
احمد حرفش را قطع کرد: که البته هیچ وقت نفهمید
و سپس به سمت در کلبه رفت و سیگاری روشن کرد: داداش خودشو به کشتن داد
نرگس با دلسوزی به برادرش نگاه میکرد رو به غزل و پوریا گفت: بله هیچ وقت نفهمید ولی ما میترسیدیم مردم بریزن تو خونه و خرابش کنن به هر حال اون خونه 200 سال قدمت داشت و من نمیخواستم کسی با سودای گنج خرابترش کنه واسه همین اون شایعه رو دامن زدیم. من و احمد تو یزد در خفا زندگی میکردیم
غزل پرسید: چرا عمو نیومد پیشتون بمونه چرا تو این روستای جن زده موند؟

2  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر فعالتعداد پست :776
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 1847
زیباکده
رهام💝دنیز💖 : 
نوشان از ساعت ۱۲ تاحالا داره مینویسه
زیباکده

من سر کارم وقتم همش مال خودم نیست که بتونم راحت بنویسم

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :12908
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ آشپزی 
avatar
سپاس شده  : 21285
من مینویسم ...
صفحه مورد نظر
برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع بعد »
زیربخش
«  موضوع قبل
دریافت آخرین مطالب زیباکده از طریق ایمیل
زیباکده