آموزش ترکیب رنگ مو
کپی لینک با موفقیت انجام شد
تعداد بازدید : 100547
آخرین پست تاپیک : ۰۹:۵۵   ۱۳۹۷/۴/۲۵
صفحه مورد نظر

بقیه داستانو بنویس ...

به اشتراک گذاری در تگرام
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :13889
ارسال پیام خصوصیکاپ آشپزی کاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 22802
من مینویسم ...
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :13889
ارسال پیام خصوصیکاپ آشپزی کاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 22802

شارلی درومانیک در حالی که در خانه مادری اسپروس قدم میزد، نمیتوانست رویاهای بلندپروازانه را از خود دور کند. اما سعی کرد که راهش را از طریق انجام درست ماموریتش بازتر کند. او نکاتی در مورد منابع عظیم سنگ های قیمتی در سیلور پاین شنیده بود و از کاخ شاهنشاه وقتی برای دیدار با اسپروس را درخواست کرد.

رابرت لیدمن نیز توانسته بود جلسات منظمی با نماینده کیموتو داشته باشد و تقریبا ماهی یکبار با شخص کیموتو دیدار میکرد. عمده مباحث رد و بدل شده بین آنها در مورد استحکام روابط فراتر از مراودات عادی اقتصادی بود و داشتند دنبال راهی میگشتند تا شعله های جنگ به این زودی ها شعله ور نشود.
گری وگاس نیز به تازگی خودش را به پایتخت کسیموس رسانده بود. تیم همراه وگاس به نسبت دستیاران دو سفیر دیگر بزرگتر بودند و او درخواست داده بود تا 4 مشاور و 5 نیروی فعال با خود به اکسیموس ببرد و جمعا گروهی 10 نفره را تشکیل میدادند. او از مشاوران و دستیارانش خواسته بود که یک روز در میان جلسات جمعی برگزار کنند و به مطالعه و تحقیق در مورد اتفاقات 50 سال گذشته در اکسیموس بپردازند.

کارشان شابین به همراه اروین مونتانا به کارمونسال رفت تا آخرین هماهنگی ها و طرح ریزیها روی نقشه حمله به کولینز را انجام دهد. همچنین اون 800 نفر از نیروهای زبده خود را خواند و از آنها خواست تا با فاصله و در گروههای کوچک و از راههای مختلف به کارمونسال بیایند.
کارشان شابین از عقرب سرخ خواسته بود راهی پیدا کند که بر اثر آن بتوانند جان کودکان و زنان رو حفظ کنند. حدود 20 روز گذشته بود و همه راهها به بن بست رسید تا اینکه عقرب سرخ از طریق افرادی که آنسوی مرزها میشناخت پی برد در زمان جنگ وحشی ها خانواده های خود را به جنوب شرقی نزدیک دریا میفرستند و بعد درگیری را آغاز میکنند.
این بدان معنا بود که یا کارشان شابین باید از خیر نجات جان زنها و کودکان میگذشت تا کار بی سر و صدا پیش برود و یا اینکه قبل از شروع نقشه حمله ی کوچکی به آنها میکرد. کارشان در نامه ای خطاب به رومل گودریان همه مسئولیت انجام یک حمله مختصر را پذیرفت و تایید او را گرفت.
چند شب بعد در دل تاریکی شخصا به همراه 100 نفر از نیروهای ویژه به دل کولینز زدند و با فریاد زیاد و کمان های آتشین خانه های چوبی وحشی ها را به آتش کشیدند و عقب نشینی کردند. در روزهای بعد به صورت پراکنده و غیرقابل پیش بینی به چند منطقه حمله کور کرده و فرار کردند. به نظر زمان مساعد برای شروع این طرح فرا رسیده بود. سحرگاهها و حین غروب زمانی که وحشی معمولا برای تجدید قوا و تغییر پست نگهبانی استفاده میکردند زمانی بود که نیروهای دزرتلند باید بی سر و صدا خودشان را با محموله های سم به بالای چشمه های شمالی میرساندند و به مدت یک ساعت با فشار کم این سم را در چمشه های میریختند.
عقرب سرخ به شابین و مونتانا گفته بود که باید به مدت 7 روز اینکار انجام شود و پس از آن 7 روز دیگر صبر کنند و سپس حمله کنند. طرح بدون مشکل بزرگی پیش رفت و روز چهاردم فرا رسید.
اروین مونتانا : شابین، من و عقرب سرخ همراهت خواهیم آمد. شاید اونجا اتفاقاتی خارج از جنگ متعارف بیفته.
شابین : باشه اروین مشکلی نیست. اتفاقا فکر خوبیه چون ما باید بریم و در صورت امکان بدون جنگ مستقیم بیشتر، نیمه شمالی را تحت کنترل بگیریم. مهمترین موضوع اینه که باید رهبر اونها حق ما رو در سرزمین جدیدمون به رسمیت بشناسه.

شابین به همراه تمامی نیروها و مونتانا و عقرب سرخ به سمت کولینز حرکت کردند. چیزی که میدیدند قابل باور نبود. در هر نقطه و بالای هر درخت، زیر هر گودال یا درون هر دهکده، تنهای بی جان هر جا که نگاه میکردی دیده میشدند. اروین مونتانا از دیدن این صحنه جا خورده بود. عقرب سرخ نگاه مغروری به صحنه ها مینداخت اما میدانست که به هیچ عنوان نباید جلوی شابین شادی کند. کارشان شابین میدانست که چه کرده اند و شگفت زده نشده بود. بدون تغییری در چهره اش به تاخت به سمت بخش های جنوب شرقی رفت. وقتی به انجا رسید دو نماینده را به درون وحشی ها فرستادند و درخواست دیدار با رهبر آنها را کردند ...

ویرایش شده توسط بهزاد لابی در تاریخ ۱۵/۷/۱۳۹۶   ۱۴:۱۰
3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر یک ستاره ⋆تعداد پست :1361
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 2823
من مینویسم
کاربر یک ستاره ⋆تعداد پست :1361
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 2823

اریک ماندرو بعد از سفری چند هفته ای به قلب کوهستان های سرد و یخ زده بدون پدرش بازگشت سویر ماندرو مرده بود و قبل از مرگش تنها یک جمله به اریک گفت: به امپراطوری وفادار بمان
اریک که تمام سالهای خدمتش وفاداریش را ثابت کرده بود علت این حرف سویر را نفهمید سویر که به درستی مردی که تربیت کرده بود (آکوییلا) ایمان داشت میخواست اریک به امپراطوری مونته گرو وفادار بماند و نه شخص اسپروس و اریک نیز که از افکار آکوییلا بیخبر بود بقای امپراطوری را فقط در دستان اسپروس میجست.
رفتار جدید آکوییلا در پذیرش زندگی اجتماعی جدیدش در نظر هیچ کس جز برادر ناتنی اش اریک مشکوک جلوه نکرد. او در ارتش پذیرفته شد و مهارتش در بکار بردن سلاح چنان بلاتریکس را تحت تاثیر قرار داد که او را از نزدیکان خود به حساب آورد بنابراین آکوییلا به مقصودش رسید آن هم از راهی غیر متعارف .
اسپروس دوباره به زندگی عادی بازگشته بود و اما بیش از گذشته به مطالعه و کمتر به تمرین شمشیر زنی میپرداخت .
درخواست ملاقات شارلی درومانیک اسپروس را بر آن داشت تا او را به صرف شام در کنار امپراطور دعوت کند اما در آن شب نه خود امپراطور و نه سفیر دزرت لند نتوانستند به مسایل مهم اقلیم هایشان بپردازند و فقط راجع به مسایل روزمره و شخصی صحبت کردند. برخلاف چیزی که شارلی در نظر داشت. او میخواست در مورد تجارت سنگهای قیمتی و چوب و تبادل آن با فلزات ارزشمند معادن دزرت لند شروع به صحبت کند اما فقط توانست در مورد زیباییهای محل اقامت ملکه سابق بگوید و اسپروس که میخواست راجع به سیستم خزانه داری سیلورپاین صحبت کند و خزانه دار جدیدش را معرفی کند ، فقط از دستپخت عالی آشپز دربار و تواناییش در پخت استیک سخن بگوید و از سختی های احتمالی زندگی در سرمای سیلورپاین بپرسد.ملاقاتهای کوتاه و پیش بینی نشده ای نیز در اطراف قلعه و یا محل زندگی شارلی نیز اتفاق  افتاد که قابل توجه نبود
یک روز عصر اسپروس خسته و عرق ریزان از اتاق تمرین بیرون آمد پشت سرش مربی به چهارچوب در تکیه داد و گفت : سرورم شما تمرکز سابق و ندارین وقت کمتری هم میزارین به همین خاطر افت کردین
- نگران نباش به زودی همه چی درست میشه
اسپارک نیز متوجه تغییرات رفتاری اسپروس شده بود ولی هربار که سعی میکرد با امپراطور تنها شود تا نگرانی اش از سلامت او را با خودش درمیان بگذارد اسپروس او را دست به سر میکرد تا اینکه خود اسپروس اسپارک را فراخواند. وقتی اسپارک وارد اتاق کار امپراطور شد او پشت میزش نشسته بود و چیزی مینوشت.
- بله سرورم
- اسپارک من برای انجام کاری باید از پایتخت خارج بشم
اسپارک سکوت کرد اسپروس ادامه داد باید امور امپراطوری رو چند وقتی مدیریت کنی من اریک ماندرو رو هم با خودم میبرم از آداکس و گروهش چه خبری داری؟
- اونها باید فردا به باسمنی برسند چون به علت قطع همکاری و فرار باسمن ها هیچ کشتی ای نبود که به باسمنیا بره بنابراین یکی از کشتی های جنگی ما اونها رو تا نزدیکی ساحل برد و قرار است باقی مسیر رو خودشون با قایق بروند جوری برنامه ریزی کردند که شب به ساحل برسند آخرین خبری که ازشون دارم مربوط به زمانیه که هنوز کشتی رو ترک نکرده بودند. باید منتظر بمونیم
اسپارک راجع به هدف سری امپراطور نپرسید زیرا که فهمیده بود چه اتفاقی افتاده است. او از کودکی با اسپروس بزرگ شده بود و قلب پرتلاطم اورا از عمق نگاهش میدید. ولی چیزهای مهمتری وجود داشت .برای اسپروس اولین نکته قابل توجه امنیت سیلورپاین بود که قابل معامله نبود پس چه طور میتوانست خود را در در جریان عشقی رها کند که نمیدانست برای سیلورپاین چه آینده ای رقم میزند؟
اسپروس و اریک به راه افتادند اسپروس در جریان مطالعات طولانی اش و از میان کتب باستانی به منشا جادوی دلبان نزدیک شده بود و میخواست بفهمد چگونه مطمئن شود که در صورت ازدواج با زنی از اقلیمی دیگر فرزندش با دلبان هاسکی به دنیا خواهد آمد؟ جواب این سوال را شاید سویر ماندرو میدانست که مرده بود بنابراین آنها راهی کوهستانهای شمالی سیلورپاین شدند سرزمینی خالی از سکنه و پوشیده در برف که هیچ وقت از سال رنگی به غیر سفیدی به چشم نمیخورد سرزمینی که 11ماه از سال در تاریکی فرو رفته بود و فقط در اوایل بهار به مدت یک ماه خورشید برآن میتابید. اریک به اسپروس گفته بود در آن منطقه قبلا زندگی وجود داشته ولی تمام سکنه به مناطق گرم تر سیلورپاین مهاجرت گرده بودند جز یک خانواده.
آن خانواده به دنبال کشف خواص عناصر کمیاب موجود در معادن مخفی سلورپاین بودند و سالها بود که ارتباطشان با تمدن قطع شده بود و به جز اریک ماندرو که از طرف اسپروس دستور داشت حداقل سالی یک بار به آنها سربزند و نیازمندیهایشان را تامین کند ملاقات کننده ای نداشتند.

ویرایش شده توسط نوشان در تاریخ ۱۶/۷/۱۳۹۶   ۱۴:۱۸
3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5048
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 9077
من می نویسم
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5048
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 9077

شاه هزار آفتاب دستور داده بود که برداشت از معادن کویو در دزرتلند بصورت شبانه روزی و در سه شیفت در حال انجام باشد و برای برداشت حتمن از مردم محلی بخصوص آنهایی که در جنگ آسیب بیشتری دیده بودند، استفاده شود و مزد خوبی برای این کار پرداخت گردد و در عین حال افرادی را از گارد امپراتوری در پوشش ناظر برداشت از معادن فرستاده بود که به تحقیقات در مورد منشا قتل شاهزاده پایان ادامه دهند، شاه دستور داده بود که پول توافق شده در قرارداد صلح به صورت نقدی یا با اقلام صادراتی اکسیموس بنا به درخواست نماینده ی امپراتوری دزرتلند فورا تسویه شود .
فلزات برداشت شده برای تفکیک و خالص سازی به کارتاگنا مرکز صنعت فلز اکسیموس فرستاده شده و سپس به صورت شمش به پایتخت ارسال می گشت، مرکز طراحی سلاح ارتش در پایتخت هم بصورت فشرده در حال تحقیق روی آلیاژ های سبک تر و مقاوم تر برای تولید سلاح های جدید بود.
شاه دستور داده بود که انواع بسیار مقاومی از زره را برای سواره نظام سنگین اسلحه و همینطور اسب های این نیرو ساخته شده و این سواره نظام به بلند ترین نیزه ای که تا بحال در دنیا دیده شده بود مجهز شوند، گرچه این تسلیحات سنگین به قدرت تهاجمی این نیرو می افزود ولی از سرعت و قدرت تحرک آن می کاست و به همین دلیل پلین به صورت مجزا دستور داشت که واحد های واکنش سریع از سواره نظام سبک اسلحه را گردآوری و آموزش دهد به نحوی که این نیروها به زره های چرمی که فقط در نقاط حساس پوشش فلزی داشتند مجهز و همینطور مجهز به شمشیر کوتاه و کمان کوتاه با قابلیت تیراندازی از روی اسب باشند.
این سطح بی سابقه از نظامی گری در پایتخت در ذهن پلین با روحیه صلح طلب و دانای پدرش در تناقض بود و در حالی که سعی می کرد غم سوزاننده ی فقدان خواهرش را به انرژی محرکه در تمرینات جنگی تبدیل کند به شدت از آینده ی عجیبی که در انتظارشان بود نگران بود! بخصوص وقتی که از رازها و افکار برادرش مطلع شده بود.
لرد بالین دستور داده بود که میزان خرید سنگ های گران بها از سیلور پاین و تراش با کیفیت و فروش فوری آنها را به کشتی هایی که از آنطرف دریای لارا می آمدند را سرعت داده و با عواید اینکار خرید غلات از ریورزلند را افزایش دهند، لشکری کشی در سال گذشته به میزان برداشت محصول لطمه زده و سیلوهای امپراتوری در بهترین وضعیت نبودند.
...
در دربار تقریبا همه ی خانواده های صاحب نفوذ در دربار اکسیموس در تلاش و رقابت بودند که شاه را برای ازدواج پسر ارشدش با یکی از دختران خانواده ترغیب کنند، بنا به عرف حاکم بر دربار اکسیموس، ازدواج دارک اسلو استار همین حالا هم با تاخیر روبرو شده بود ولی هم شاه و هم پسرش که اینروزها تقریبا تمام روز را در خلوت با هم می گذراندند در مورد این مسئله کاملا بی علاقه به نظر می رسیدند.
شاه در ایوان سلطنتی در حالی که 2 جام شراب را پر می کرد به پسرش گفت:
پیر! از گوشه گیری و سکوت تو در بازکشتت تعجب می کنم! این روی تو هرگز در گذشته دیده نشده بود! آیا سختی های اسارت باعث این سکوت و انزوا طلبی تو شده است؟
- پدر چه کسی گفته که من منزوی شده ام! من فقط در حال تطبیق دادن خود با تغییرات این سه سال اخیر هستم.
- من پدرت هستم، تمام سالها تو در برابر چشمان من در حال بزرگ شدن بودی، آیا در شناخت من از خودت شک داری؟
- پدر مطمئن باش که مشکلی نیست و بزودی همان فرزندی خواهم بود که شما می شناختی.
- بسیار خوب پس بهتر است که به عنوان میراث دار این سرزمین به دغده های مهم این روز ها فکر کنی، احساس من این است که این صلح در واقع آرامش قبل از طوفان است، به نظر من بزودی شاهد درگیری های بزرگی بین اقلیم ها خواهیم بود.
- پدر این احساس شما با توجه به دستورات نظامی اخیرتان کاملا قابل خوانش است و حتی از چشم سفرای 3 اقلیم در پایتخت پوشیده نیست!
- پسرم این یکی از تلاش های من برای بازدارندگی و تاخیر در شروع مناقشه است، مطمئن نیستم که تا چه زمانی کار خواهد کرد ولی مطمئن هستم که برای حفظ امنیت در کشور کافی نیست، بخصوص دردراز مدت! برای همین لازم است که ما یکی از 3 اقلیم را به عنوان متحد اصلی انتخاب کنیم و ارتباط مخصوصی با آنها برقرار کنیم، چنین اتحادی اگر درست انتخاب و اجرا شود ضامن صلح خواهد بود.
- پدر اما اگر ما نیازی به چنین اتحادی نداشته باشیم چطور؟ اگر به تنهایی توانایی روبرو شدن و شکست هر 3 اقلیم و حتی بیشتر را بدست آوریم چطور؟
شاه سکوت معنی داری کرد و پس از مدتی سرش را تکان داد و گفت:
- پس تو هم شیفته و افسون راز کتیبه های باستانی شدی!؟ پس دلیل این سکوت و تنهایی تو آگاهی از این راز است؟
- پدر!!! پس شما به جزییات این راز آگاهی داشتید؟؟؟
- پسرم مسلط شدن بر این راز خطرناکتر و مشکل تر از چیزیست که فکر می کنی! بهتر است که چیزی را بدانی، مرگ تصادفی شاه آب و باد یعنی پدر بزرگت تنها یک شایعه برای گفتن به مردم و دربار بود، اینکه پرنده ی دانا به مدت 30 سال به ما مشاوره ای نداد و دلیل مرگ پدر بزرگت همین کتیبه ها و نگهبانان تامب یا ناتارها هستند!

ویرایش شده توسط مهرنوش در تاریخ ۱۶/۷/۱۳۹۶   ۱۶:۵۷
3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :13889
ارسال پیام خصوصیکاپ آشپزی کاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 22802
من مینویسم ...
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :13889
ارسال پیام خصوصیکاپ آشپزی کاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 22802

شارلی درومانیک ازینکه نمیتوانست فکرش را متمرکز کند، از خودش تعجب کرده بود. مدتی بود که در پایتخت سیلور پاین زندگی میکرد اما نتوانسته بود کار مهمی را پیش ببرد و یا اطلاعات خاصی بدست بیاورد. اینکه چند روزی بود شاه سیلور پاین برای انجام ماموریتی پایتخت را ترک کرده بود او را بی تاب تر میکرد. تصمیم داشت برای بازدید از بازار اصلی پایتخت سیلور پاین و صحبت با بزرگان بازار شخصا به آنجا سر بزند اما پس از ورود به بازار بعد از 2 ساعت آنجا را ترک کرد و ادامه ماموریت را به مشاورانش داد و به محل زندگیش برگشت. آنجا ناخوداگاه به دنبال اثری از شاه و یا حضورش در کنار مادر در گذشته میگشت ...

رهبر وحشی ها گفت تنها حضور دو نفر را خواهد پذیرفت در غیر اینصورت مذاکره ای در کار نخواهد بود. مونتانا به کارشان شابین پیشنهاد کرد که این درخواست را بپذیرد زیرا باید بتوانند در آینده به صلح و یا حتی دوستی با وحشی ها برسند و از توان بالای آنها در جنگ های غیرمنظم استفاده کنند. شابین پذیرفت و به همراه اروین مونتانا به مقر اصلی رهبر کولینزها در جنوب شرقی سرزمینشان رفت. میز چوبی ضخیم و ترک خورده ای که چند کنده درخت دور آن بود برای این گردهمایی آماده شده بود. چادر بزرگی آنرا در بر میگرفت که دو ورودی بزرگ اصلی آن کاملا باز بود و تنها سقف آن پوشیده بود.
نفرات رهبر کالینز که او را موتانیشا صدا میزدند بدون هیچ احترامی و با خشونت زیاد مونتانا و شابین را به سمت او و میزش که پشت آن نشسته بود راهنمایی کردند. در فاصله صد متری از آن به شابین و مونتانا اشاره کردند که از اسب ها پیاده شده و ادامه مسیر را پیاده بروند. وقتی این دو به میز رسیدند، مراقبان موتانیشا به نشانه خشم و اعتراض دستهایشان را روی شمیرشان به حالت آماده برای کشیدن قرار دادند.
شابین که جلوتر راه میرفت احترامی گذاشت و درخواست کرد بنشینند. موتانیشا با سر اجازه داد. موتانیشا مردی تقریبا 50 ساله بود اما رنگ موهایش تغییر خاصی نکرده بود. هیکلی تنومند داشت و آثار زخم های متفاوت روی صورت و سینه اش که از زیر لباس بازش مشخص بود دیده میشد. او سرحال اما کم حرف بود و مردم کولینز او را عملا میپرستیدند.
رو به شابین کرد و گفت : سم! سلاح زنها. حالم رو به هم میزنید. آبروی مردم بیابان رو بردی. احمقِ ترسو.
اروین مونتانا برآشفت و دستش را روی میز گذاشت و جا به جا شد اما شابین بر خودش مسلط ماند و گفت : سالهای درازی به مردم من زخم زدید. آرامش را از جنوب سرزمینم گرفته بودید. صلاح زنها؟ اون قومی که پشت درخت ها قایم میشه و بعد از شلیک هر تیر از پشت، دمش رو میذاره روی کولش و در میره ما نیستیم.
ملازمان موتانیشا با خشم به او نگاه کردند که انگار اجازه قطع کردن سر شابین را از او میگیرند اما موتانیشا بدون توجه به شابین گفت : از ما چی میخواید؟ 2 هزار نفر از جنگجویان ما رو کشتید، توی کل کولینز شاید 5 هزار مرد هم نبود. شما نصف مردان من رو کشتید، کارتون با ما تموم نشده؟
اروین مونتانا گفت : درسته ما جنگیدیم. اینبار ما خیلی کشته ندادیم و پیروز شدیم. میدانید که نیمه شمالی کولینز متعلق به ما خواهد بود، برای همیشه. رفتار ما به عنوان همسایه هایی که مرز بسیار بلندی خواهیم داشت ازین به بعد بسیار تعیین کننده ست. شاه ما رومل گودریان همیشه احترام ویژه ای برای کولینزها قائل بوده. حتی زمانهایی که ما نمیتوانستیم انتقام مردممان را بگیریم و در این جنگل ها زمین گیر میشدیم، رومل با احترام از مردم کولینز صحبت میکرد. پس از این، ما مرز بلندی خواهیم داشت، ما به اصالت، اصول و قوانین کولینزها احترام خواهیم گذاشت، اما ازین پس شما نمیتوانید بدون هماهنگی با ما مستقلا تجارت و یا با رقبای ما رفت و آمد داشته باشید. به زودی بندر بزرگی با اسکله های مستحکم اینجا ساخته خواهد شد و عبور و مرور و مسایل مختلف زیر نظر آنجا انجام خواهد شد.

موتانیشا کمی فکر کرد و گفت : از رهبر کولینزها میخواهید که سر تسلیم فرود بیاورد و سرزمینش را به شما اعطا کند؟ باید همه ما را بکشید.
اروین : نه موتانیشا ما همه شما را نخواهیم کشت. ما حتی برای نجات جان زنها و بچه ها خطر بزرگی را پذیرفتیم. همون حمله های کور اول. حالا نوبت توست که از مردمت محافظت کنی. ما استقلال شما را از بین نخواهیم برد. ما به اصول و قوانین شما احترام میگذاریم و شما نیز به قوانین ما.
موتانیشا : قوانین ما میگوید ما مردم آزادی هستیم و برای آینده خود، خودمان تصمیم میگیریم و قوانین شما به ما میگوید که نمیتوانیم مستقلا تجارت کنیم؟
اروین : ما به امنیت منطقه نظارت میکنیم و شما میتوانید تجارت خوبی داشته باشید حتی از بندر بزرگ ما بدون مخارج اضافی استفاده کنید. ولی قرار نیست ما برای همیشه در حالت جنگی باشیم. بخصوص با شرایط جدید شما نیز آسیب پذیر هستید و دوستی ما میتواند دوستی تاریخی باشد.
موتانیشا کمی فکر کرد و گفت : جوابم را برای رومل گودریان خواهم فرستاد، تا آن موقع اگر هر کدام از نیروهای شما را در منطقه ببینم زنده زنده خواهم سوزاند. امیدوارم کسانی را که میبینم شما نباشید. این را گفت و به تنهایی رفت و سوار اسبش شد و ناپدید شد.
شابین و مونتانا از بین ملازمان او رد شده و سوار اسبهایشان شدند و به سمت شمال کولینز و مقرشان تاختند. در راه اما یک گروه چریکی از کولینزها آنها را غافل گیر کردند. چند تیر زوزه کشان از کنار آنها رد شد، شابین به اروین گفت که راهشان را چگونه تغییر بدهند. سرعت اسبش را کم کرد و گفت از دو مسیر میرویم اما در همین لحظه دو تیر کوتاه همزمان در شکم و بازوی او فرود آمد. چند تیر هم به سمت اروین مونتانا شلیک شد که یکی از آنها به اسبش خورد. اسب دیگر نمیتوانست درست حرکت کند و اروین با ترس و نیمخیز خودش را به شابین رساند اما از تیر بیشتری خبری نبود. سوار اسب شابین شد و او را به خودش تکیه داد و به تاخت به سمت شمال کولینز رفت ...

ویرایش شده توسط بهزاد لابی در تاریخ ۱۷/۷/۱۳۹۶   ۱۲:۱۵
3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5048
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 9077
من می نویسم
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5048
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 9077
در حالی که یکی از پرخرج ترین پروژه های تاریخ کشور یعنی ساخت حصار و دژ ردیف دوم برای 10 شهر بزرگ اکسیموس پایان یافته و کارگران در حال حفر چاه های عمیق و ساخت سیلوهای ضد محاصره در هر شهر بودند و تولید کشتی های جنگی و تجاری و همچنین مجهز کردن ارتش به سلاح های جدید، خزانه ی کشور را تقریبا خالی کرده بود، شاه پسرش را تحت فشار قرارداده بود که با این مشکلات روبرو شود:
-پیر الان وقت این هست که به زندگی عادی برگردی! مشکلات مهمی امپراتوری را تهدید می کند! ما تقریبا هیچ پولی برای اتفاقات پیش بینی نشده در خزانه نداریم!
- پدر! من 2 سال در بیابان ها و معبد ها در حال کند و کاو بودم! 1 سال در تاریکترین و کثیف ترین جایی که می توانی تصور بکنی با خوردن حشرات و موشها زنده مانده ام تا راز کتیبه ها را برای امپراتوری بیاورم! نزدیک بود کشته شوم! حالا متوجه شده ام که در تمام این مدت شما از این راز مطلع بوده ای! تمام گنجینه ی امپراتوری با دستور شما خرج لشکر کشی شده و در قبال فتوحات تقریبا هیچ بدست آورده ایم! این همه مخارج سنگین نظامی به ما تحمیل شده بدون نقشه ای برای حمله! آنوقت من باید به زندگی عادی برگردم و برای این مشکلات فکری بکنم! شاید بهتر بود خواهرم پایان را زنده حفظ می کردید، مطمئنم که ما امروز به هوش او نیاز داشتیم!
- پیر! تمام عمر در بهترین مدارس دربار و در خدمت بهترین اساتید آموزش دیده ای که اینطور سطحی به موضوعات نگاه کنی؟؟؟
آیا تو راه بهتری برای پیشنهاد داری؟ اینکه ما کشور وسیعمان را امن تر کنیم مسلما پروژه ی ارزانی نیست! اینکه تهاجم شاردل را خنثی کنیم هم همینطور!
- پدر دقیقا می توانی به این پرسش من پاسخ دهی که چه زمانی وقت برداشت کردن از این تمهیدات هوشمندانه است؟؟؟
- پسرم امروز که ما در آرامش در این کاخ نشسته ایم و مردممان در امنیت زندگی می کنند نتیجه ی برداشت کردن از همین تمهیدات است، باید راهی پیدا کنی که بر احساساتت غلبه کنی، تو و پلین مثل هم هستید! قوی! عملگرا و عجول! این صفت آخر همه ی فضیلت شما را به باد خواهد داد! هیچ وقت به صدای احساست در تصمیمات کشوری توجه نکن!
سپس یه سمت نقشه رفت و دارک اسلو استار را فراخواند
- پسرم ما نیاز فوری به یک هم پیمان داریم، همپیمانی با دزرتلند برای ما بیشتر هزینه دارد تا فایده چون در این صورت گودریان به پشتگرمی ما به فکر تسویه حساب با شاردل خواهد افتاد در حالی که ما با ریورزلند هم مرز نیستیم که بخوبی از مزایای این پیروزی بهرمند شویم و عملا با یک همسایه قویتر و با دست بالاتر که خودمان ساخته ایم باقی خواهیم ماند.
همپیمانی با شاردل هم سخت است و هم حساسیت زیادی تولید خواهد کرد ولی من نسبت به آن علاقمند هستم!
همپیمانی با سیلورپاین ناشناخته ولی سهل الوصول تر است! اسپروس به تازگی برخورد هایی با باسمن ها ایجاد کرده و به همین دلیل از همپیمانی نظامی با ما استقبال می کند ولی ارتش اسپروس سالهاست که وارد یک جنگ جدی نشده و قدرت واقعی ارتش سیلورپاین قابل پیش بینی نیست! من مطمئن نیستم که این همپیمانی عملا گودریان را از ماجراجویی منصرف کند.
من نظر قطعی تو را در این زمنیه حداکثر تا 20 روز دیگر می خواهم، دقیق و روشن! این یک درخواست پدرانه نیست بلکه یک دستور از طرف امپراتور است، متوجه باش که تحقیقات تو باید کاملا محرمانه باشد.
..
لرد بالین در جلسه ی دونفره با پادشاه وضعیت وخیم خزانه را به اطلاع شاه رساند و تقاضا کرد که پروژه ی احداث حصار دوم و دژ محافظ 10 شهر دوم مهم در امپراتوری فعلا متوقف شود، در عین حال اضافه کرد که برای برگرداندن خزانه به حالت قابل قبول چه راه هایی پیش رو خواهد بود:
علیحضرت! ما این راه ها را برای پر کردن خزانه پیش رو داریم:
1- افزایش مالیات که با توجه به لشکر کشی سال گذشته و کاهش برداشت کشاورزان این روش با نارضایتی گسترده همراه خواهد بود.
2- حمله به وحشی های شمال و غارت گنجینه ی سنگ های گران بهای آنها که با توجه به تجربیات گذشته بسیار خطرناک، پر تلفات و حساسیت برانگیز خواهد بودو
3- درخواست وام از سیلورپاین بصورت محرمانه که مطرح کردن آن نیاز به صلاحدید و دستوز شما دارد.
4- شبیخون به کشتی های تجاری در دریای لارا که تبعات آن فعلا قابل پیش بینی نیست!
5- اکتشافات گسترده بدنبال یافتن معادن جدید طلا که خیلی قابل اعتماد نخواهد بود!
6- استقراض از گنجینه ی معبد ساکس که احتمالا منجر به دخالت مذهبیون افراطی معبد در امور کشور داری خواهد شد!
منتظر دستور شما هستم قربان...
- شاه نفس عمیقی کشید و گفت
- و بدون اندوخته در خزانه؟
- ما به سختی از درآمد های فعلی قادر به پرداخت هزینه ی برداشت از معادن کویو هستیم، با وضعیت فعلی خزانه حقوق افراد ارتش و دربار برای 2 ماه قابل پرداخت است و هر نوع هزینه در مراکز تحقیقاتی نظامی و کمپ های آموزشی باید فورا متوقف شود، در ضمن با اتمام کار ساخت دیواز های قلعه ها و سیلوهای داخلی در 10 شهر اول اکسیموس و توقف پروژه برای 10 شهر بعدی تعداد زیادی کارگر بیکار خواهند شد که لازم است زمین های جدیدی برای کشاورزی ایشان تخصیص پیدا کرده و هموار سازی شود چون زمین های قبلی به محدوده ی شهر اضافه شده و درون حصار جدید قرار گرفته است و ما برای این فعالیت هم هیچ پولی اندوخته نداریم!
- بالین 5 روز برای اندیشیدن به من فرصت بده و در طی این 5 روز سعی کن پیشنهادات بهتری ارائه کنی
- اطاعت می کنم علیحضرت.
...
پلین با جافری کابایان در کمپ آموزشی سواره نظام سبک در حال صحبت بود و برای اولین بار شروع به صحبت در مورد دلتنگی عمیقش در فقدان پایان کرده بود و در حالی که قطره اشکی روی گونه اش می غلطید و چانه اش از شدت خشم میلرزید گفت:
- این اتفاق نتیجه ی تصمیم احمقانه ی پدرم بود!
جافری نگاه نافذ و سریعی به پلین کرد و در حالی که کاملا به پلین نزدیک شده بود با صدای بم و خفه ای پاسخ داد:
"هیچ وقت در مورد درایت پادشاه شک نکن پلین"
و بدون معطلی دور شد.
3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر یک ستاره ⋆تعداد پست :1361
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 2823
اریک و اسپروس درست در دومین روز تابش خورشید به کوهستان سرد شمالی رسیدند اسپروس با دیدن چشم انداز منطقه نفسش را در سینه حبس کرد در فاصله میان کوهها و در اثر آب شدن اندکی از برف ها آبشار کوچک و کم جانی به برکه کوچکی می ریخت و خانه خانواده الکسیم در دامنه آن دیده میشد. حضور امپراطور برای خانواده شگفتی آفرین بود جورجان الکسیم بزرگ خانواده و دانشمند بزرگی بود که تمام اکتشافاتش را مکتوب کرده و در اختیار کتابخانه امپراطوری قرار داده بود . اریک به کمک دو پسر جوان خانواده آذوقه ها و پارچه هایی را از پشت اسب ها به زمین گذاشت . اینها مایحتاج خانواده برای زمستان آینده بود. سپس به اسپروس و جورجان پیوست. جورجان که از شدت شگفتی زبانش بند آمده بود فقط به اسپروس و انگشتر یاقوت کبود قدیمی اش که نشان پادشاهی بود مینگریست اریک وارد شد و با خنده گفت: زمستان گذشته که خیلی سخت نبود جورجان؟
- اممممم نه قربان حضور شما خیلی باعث افتخارماست
اسپروس گفت: ما به دانش تو احتیاج داریم جورجان
جورجان که ایستاده به سخنان اسپروس گوش میداد کمی جا به جا شد و گفت: اتفاقا من منتظر جناب ماندرو بودم تا چیزی نشونش بدم الان که خود شما اینجایید خیلی خوشحال میشم که در جریان آخرین اکتشاف من قرار بگیرین
سپس اسپروس و اریک را به آزمایشگاهش برد و توضیح داد: در این مناطق ماده ای وجود داره که در عین حال که بسیار سمی ای بسیار به درد بخورم هست من اسمشو گذاشتم کاستد به معنای نگهبان این ماده که در واقع نوعی فلز است تشعشاتی داره که به صورت خالص مفیده
زبان جورجان در آزمایشگاه خودش رسا شده بود او با اقتدار یک پادشاه که راجع به فتوحاتش حرف میزند راز کاستد را برای اسپروس و اریک فاش کرد: جادو دلبان در مردم سیلورپاین به لطف وجود همین ماده قوی شده و تا الان باقی مانده
اسپروس با دقت به جورجان گوش می داد: من متوجه شده بودم که راز دلبان در دل این کوهستانه ولی کشف این ماده پرده از رازهای زیادی برمیداره
جورجان شیشه کوچکی را که حاوی کاستد بود به اسپروس نشان داد. اسپروس وقتی شیشه را به دست گرفت متوجه گرمای غیر طبیعی شیشه شد. محتویات شیشه کوچک طلایی رنگ بود و نه کاملا مایع بود و نه کاملا گاز
جورجان ادامه داد: این مقدار کاستد از 5 کیلو سنگ استخراج شده و به خاطر دمای اتاق تشعشعات قوی ای نداره ولی در هوای خیلی گرم کاملا به حالت گاز درمیاد و تشعشات قوی تری خواهد داشت در حالت مایع اگر با آهن ترکیب بشه به رنگ خاکستری درمیاد تشعشاتش کاملا حذف میشه اما به جسمی بسیار سخت و عجیب تبدیل میشه. این ماده ترکیبی وسیله خوبی برای ساختن سلاح ست و سپس شمشیری را به دست اسپروس داد اسپروس از سبکی سلاح شگفت زده شد . شمشیر بسیار تیز بود و جورجان معتقد بود به هیچ وجه نمیشکند
- من این شمشیرو با چیزهای مختلفی امتحان کردم اگر خوب از سنگش استخراج شده باشه شکسته نمیشه خیلی محکمه
اریک پرسید برای این شمشیر چند کیلو سنگ خالص سازی کردی؟
- تقریبا 20 کیلو
اریک مجددا پرسید : گفتی این ماده چه جوری باعث ایجاد دلبان شده؟
- هنوز کاملا به خواص این ماده پی نبردم ولی همون طور که میدونید مردم ما از ازل دلبان داشتند من فکر میکنم تشعشات این ماده در طول سالها دلبان های ما رو قویتر کرده.
اریک پرسید: چند نفر از این راز آگاهن؟
جورجان خندید: سه نفر. ما سه نفر
- میدونی این راز باید مخفی بمونه ؟ میتونی عواقب فاش شدنش رو تصورکنی؟ اگر این ماده به همان سختی باشه که تو میگی نباید اجازه بدیم کسی از رازش با خبر بشه . حداقل تا زمانی که بخوایم باهاش تجارت کنیم
اسپروس گفت: گفتی این ماده سمی هم هست
جورجان نفس عمیقی کشید و گفت: بله این ماده به صورت سنگی استخراج میشه که همراهش سیانور و جیوه هست. مجاورت با این دو ماده بدون محافظت منجر به مرگ میشه
اسپروس جواب سوال هایش را یافت. در متون قدیمی به وجود فلزی گرانبها و پرکاربرد اشاره شده بود که اجدادشان را در حین استخراج به کام مرگ کشانده بود . پس کاستد همان ماده بود.
در متون قدیمی چیز دیگری نیز بود . چیزی که میتوانست به دنیا آمدن کودکی با دلبان را تضمین کند. این راز که اسپروس طی مطالعات طولانی اش یافته بود این بود که فردی از جان گذشته میتوانست ریسمان جادویی ای که او را با دلبانش متصل میکند را با نوشیدن کمی از کاستد مایع، بگشاید و دلبانش را به شخص دیگری منتصل کند فرد بخشنده بعد از انتقال دلبانش میمیرد. اگر فردی پیدا میشدکه دلبانش را به شارلی ببخشد...



2  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :13889
ارسال پیام خصوصیکاپ آشپزی کاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 22802
من مینویسم ...
یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :13889
ارسال پیام خصوصیکاپ آشپزی کاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 22802

نیکلاس بوردو با زره نظامی بدون درنگ پس از رسیدن به پایتخت به دیدار رومل گودریان رفت.
نیکلاس بوردو : سرورم، ما پس از جستجوی تمام وقت در مرزها و کوهها و تپه های اطراف، بلاخره موفق شدیم یک دسته از نیروهایی که میشه به طور قطع گفت در قتل پایان اکسیموس نقش داشتن رو دستگیر کنیم. در نگاه اول به نظر میاد که بعضیشون از مردمان اکسیموس و وحشی ها باشن.
رومل گودریان : خبر خیلی خوبیه. کارتون عالی بود. چند نفر هستن؟
- 6 نفر قربان. به نظر میاد یکی از اونها فرمانده مهمی باشه. بسیار باتجربه و ماهر بود.
- سالوادور و یاغی ها کمک خوبی برات بودن؟
- بله قربان. یاغی ها شناخت دقیقی از همه نقاط صعب العبور و محل های پنهان احتمالی دارن و نقش خوبی در پیدا کردن سرنخ ها و جای احتمالیشون داشتن. بعد از اینکه پیداشون کردیم یک هفته رفتارشون رو زیرنظر داشتیم که بتونیم همه شون رو اسیر کنیم. اما توی درگیریها 4 نفر کشته شدن که 3 تاشون خود کشی کردن. 10 نفر بودن قربان.
- بسیار خوب، از محل نگهداریشون شدیدا محافظت بشه، هیچ راهی برای خودکشی نداشته باشن و برای پیدا کردن اطلاعات بسپاریدشون به لرد ساگِشتا.


اروین مونتانا، کارشان شابین را پس از بستن زخم ها به داخل مرزهای دزرتلند نزدیکی مقر عقرب سرخ برگرداند. دو پزشک حاذق، به همراه عقرب سرخ و یکی از دستیارانش او را معاینه میکردند. دواهایی برای او در نظر گرفتند اما او با اینکه بسیار پرتحمل بود شدیدا درد میکشید و تب زیادی داشت.
پس از گذشت دو روز عقرب سرخ از مونتانا خواست که دو نفری به بالای سر شابین بروند. شابین بیحال بود و راحت نمیتوانست صحبت کند. عقرب سرخ گفت : جناب شابین، میدانید که من رابطه خوبی با حکومت مرکزی ندارم. اما آشنایی با شما دو نفر برای من افتخار بزرگی بوده ست. شما واقعا مرد قابل احترامی هستید و من نمیخواهم ببینم که ذره ذره به مدت 15 روز درد و زخم های درونی بدن شما رو نابود کنه و به کام مرگ بکشه.
شابین برای چند لحظه چشمانش را بست و سپس به آرامی آنها را باز کرد و گفت : هیچ راهی نیست؟
عقرب سرخ : نه هیچ راهی لرد شابین. سمی که استفاده کردند درمانی نداره مگر در همان 1 ساعت اول. سکوتی یک دقیقه ای که شاید یک سال طول کشید حاکم شد و سپس عقرب سرخ ادامه داد : من یک نوشیدنی براتون میارم، شما را خواب خواهد کرد جناب لرد کارشان شابین. (عقرب سرخ از گفتن القاب قبل از اسم هیچ خوشش نمی آمد)

کارشان شابین رو به اروین مونتانا که انگار تبدیل به مجسمه شده بود کرد و گفت : اروین یک قلم و کاغذ بیار، دو نامه یکی برای پادشاه و یکی برای همسر و پسرم خواهم نوشت. لطفا از ماندا و لوکاس مراقبت کنید.
اروین مونتانا با چشمانی که پر از اشک شده بود و مقاومتی جانکاه برای سرازیر نشدنشان، دست شابین را گرفت و فشرد و گفت : با تمام وجودم از آنها مراقبت میکنم، لوکاس جانشین بزرگ تو خواهد بود. قسم میخورم.


خبر از بین رفتن کارشان شابین مثل زلزله ای پایتخت دزرتلند را تکان داده بود. گودریان دستور داده بود تا نیروهای همراه شابین تا اطلاع ثانوی در کولینز بمانند و نیروی کمکی مخصوص اما کمی برایشان فرستاده بود. برای نحوه مرگ او داستان جدیدی نوشته بودند تا قبل از ثبات در کولینز عملیات لو نرود.
موتانیشا نامه ای برای گودریان فرستاده بود و از او نظرش را در مورد استفاده از سم در جنگ جویا شده بود. نوشته بود مردم کولینز هرگز زانو نخواهند زد.
رومل گودریان که به همراه ملکه کاترینا گودریان و پسرانش آندریاس و برنارد، شخصا مراسم شابین را انجام داده بود، دستور داد تا خانواده شابین به داخل قصر منتقل شوند و مثل خانواده خود با آنها رفتار شود. برنارد پسر کوچکتر رومل که 17 ساله بود و هنوز داشت تعلیمات سخت داخل قصر را میگذراند و به جز 3، 4 ماموریت خارج از پایخت کاری نمیکرد به مادرش گفت : مادر، هر کس که اینکار را کرده باشد روزی انتقام شابین را از او خواهم گرفت.
آندریاس که با موفقیت خوبی بازسازی شهرها و روحیه مردم شمال سرزمینشان را به پایان رسانده بود به همراه پدر، مونتانا، مارتین لودویک لیدمن و نیکلاس بودرو در سالن تصمیم گیری قصر دور هم جمع شدند.
رومل گودریان شروع به صحبت کرد : کارشان شابین نمادی از یک مرد شجاع دزرتلند بود. او توانست با افکار و اعمال خودش سرزمینش را چند قدم به جلو ببرد. وقتی مردمان ما تاریخ را به قضاوت بشینند خواهند دانست که کشورشان را به این چنین مردان بزرگی مدیون هستند. ما راهی را که به رهبری او شروع کردیم، به بهترین شکل به پایان خواهیم رساند. بعد از جایش بلند شد و با فریاد فرمانده ای که دستور حیاتی ای را در میدان جنگ ابلاغ میکند گفت : نیکلاس بوردو، من تو را به عنوان فرمانده کل ارتش دزرتلند انتخاب میکنم. به زودی معاونان خود را مشخص کن. از تو انتظار داریم که جانشینی درست برای کارشان شابین باشی.
نیکلاس بوردو با قدرت از جایش بلند شد و سپس در حالی که شمشیرش را عمود روی زمین قرار داد و با دو دست گرفته بود زانو زد و گفت : باعث افتخار من هست که تا آخرین قطره خون راه شابین را ادامه بدهم. شما را ناامید نخواهم کرد پادشاه بزرگ.

سپس گودریان رو به لیدمن و مونتانا کرد و گفت : همین فردا هر دو شما به همراه نیکلاس بوردو به منطقه میرید و با موتانیشا مذاکره میکنید. نیمی از سرزمین آنجا برای ما خواهد بود، منظورم منطقه شابینیاست. پس از آن به موتانیشا بگویید گودریان دستور داده که تمام خواست هایی که از طریق شابین اعلام کردیم پاجرباست به علاوه اینکه شما یا باید با راز معبد پلیسوس برگردید یا سر همه افراد کولینز را به پایتخت بیاورید. همه افراد کولینز.

ویرایش شده توسط بهزاد لابی در تاریخ ۱۹/۷/۱۳۹۶   ۱۸:۰۵
3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4250
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ عکاس برتر 
avatar
سپاس شده  : 8317
من می نویسم
یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4250
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ عکاس برتر 
avatar
سپاس شده  : 8317
یک ماه از متولد شدن اِتان می گذشت. ملکه شاردل کم کم به صورت کوتاه در انظار عمومی ظاهر میشد، همه از توانایی گلوری می گفتند که توانسته بود ظرف مدت نسبتا کوتاهی بیماری ملکه را درمان کند. طبق برنامه باید به سمت آراز به راه می افتادند، ملکه خواسته بود مدتی را در آراز بگذراند تا شخصا به تغییراتی که پس از جنگ در حال شکل گیری بود نظارت کند. کار ساخت دژهای عظیم در اطراف شهرهای مرزی ایفان، بِرَن، سافُری، زادان، زیمُن، نایان، تاماری، ماهاوی و پیلار در حال اتمام بود. حضور ملکه باعث شده بود تا در انجام کارها تعجیل شود و همه خواستار آن بودند تا کفایت و لیاقت خود را به ملکه اثبات کنند. شهربانان شهرهای دیگر نیز هر ماه گزارش کاملی از روند پیشرفت کار خود برای ملکه میفرستادند و هر یک زمانی را برای اتمام کار خود تعیین کرده و از ملکه دعوت کرده بودند تا پس از اتمام کار برای رویت دژهای مستحکم و سپاهیان آموزش دیده خود از شهرهای آنها نیز بازدید نماید. ملکه ترتیبی داده بود تا این بازدیدها از سوی نفرات بلند پایه پایتخت و با نظارت و انتخاب کیموتو صورت پذیرد. پیامهای دریافتی از سمت کیموتو نیز حاکی از آن بود که تقریبا نیمی از کار حفر خندق در اطراف پایتخت برای نفوذ ناپذیر کردن باراد لند انجام پذیرفته است. استفاده از آبهای خروشان رودهای اطراف پایتخت به عنوان یک اسلحه دفاعی از پیشنهادات کیموتو بود که با وجود هزینه گزافی که در بر داشت با موافقت ملکه اجرایی شده بود. هزینه زیادی نیز صرف استحکام بیشتر دژ اطراف پایتخت شده بود. هزینه های درباریان به طور قابل توجهی پایین نگه داشته شده بود که باعث نارضایتی بسیاری از اشراف زادگان گشته بود. مالیات کالاهای صادراتی نیز به طور چشمگیری افزایش پیدا کرده بود، البته رونق تازه ای که در بازار شکل گرفته بود مانع نارضایتی وسیع تجار میشد. صنعت تولید پارچه های مخملی که در ریورزلند ابداع گردیده بود، صادرات انواع پارچه را دو چندان نموده بود. تولید ظروف با نقوش برجسته با روکش طلا نیز از ابداعات صنعتگران ریورزلندی بود که با اقبال خوبی در میان اشراف زادگان اقلیمهای همسایه مواجه گشته بود.
ملکه شاردل به همراه اِتان، یتیم های بیربون، چند کودکی که در جنگ پدر و مادر خود را از دست داده بودند و دیگر هیات همراهش به سمت ایفان رهسپار شد، در آنجا از دژهای عظیم مرزی بازدید کرد و سپاهیان آموزش دیده را از نزدیک دید و برای تقویت روحیه جنگندگی در جمعشان سخنرانی کوتاهی کرد. پس از دو روز توقف در ایفان راهی بندرگاه آراز شدند. آراز پس از صخره های بلند به دریاچه قو منتهی میشد و قسمت کوچکی از این شهر بندری دارای موقعیتی بود که بتوان برای عبور و مرور کشتی ها در آن اسکله ساخت، این محوطه کوچک نیز کاملا با حصار مرتفع و عظیمی از شهر جدا شده بود تا این بندرگاه مهم را از یورش احتمالی دشمنان مصون دارد. ملکه و همراهیانش به مدت دو ماه در آراز مستقر شدند و لرد کلوین بر مخارج بندرگاه نظارت کاملی کرد و ملکه را از انجام صحیح امور مالی مطمئن ساخت.
مادونا دیگر آن دخترک افسرده قدیم نبود. گاهی با بنجامین محافظ شخصیش به اطراف پایتخت میرفت و با دختران اشراف که به تازگی با آنها باب دوستی را گشوده بود در جایی اطراق می کردند و از هوای بهاری لذت می بردند. بنجامین سربازی بود که در جنگ برن به شدت مجروح شده بود و با پرستاری شبانه روزی گلوری و البته دانش بی نقص آمون گوتوارد از مرگ جسته بود. مادونا او را شخصا به عنوان محافظ شخصیش برگزیده و محافظ قبلیش را به کار دیگری گمارده بود. بنجامین حدودا 30 ساله بود و همسری نداشت شواهد حاکی از آن بود که کلا به زنها علاقه ای ندارد. صورت و بدنش پر از جای زخمهایی بود که هر کدام یادآور جنگی بزرگ در گذشته بود. او اشراف زاده نبود و به صورت داوطلبانه به ارتش پیوسته بود و با ممارست و مهارت خود در شمشیرزنی خود را به کاخ نیزان رسانده بود.
مادونا از طریق نامه هایی که با گلوری رد و بدل می کرد متوجه شده بود که خواهرش به زودی به پایتخت باز خواهد گشت.
مادونا هفت ساله بود که با اصرار زیاد، شاردل را راضی کرده بود تا او را برای اولین بار به آراز ببرد، از تعریفهایی که شنیده بود آرزومند دیدن دریاچه زیبای قو شده بود. اما آن سفر یک سفر معمولی نبود، هنوز می توانست به وضوح چهره پدر و مادر خود را که برای بدرقه او و شاردل به محوطه باز قصر آمده بودند به یاد آورد. مادرش اشک های خود را با دستمال سفید تور دوزی شده اش پاک کرده و دستمال سفید تور دوزی شده را برای مادونا تکان داده بود. پدرش چند قدم به دنبال کالسکه حامل دو دخترش جلو رفته و سپس جلوتر از مادر ایستاده بود. لباس طوسی مادرش، ردای قهوه ای پدرش، همه و همه، مادونا این تصاویر را به خاطر می آورد و لبخند روی صورت خودش را، توانسته بود همه آنها را راضی کند که به آراز برود. اما پس از آن هربار آن صحنه را با خود مرور می کرد به این می اندیشید که شاید اگر شاردل در پایتخت بود می توانست از مرگ پدر و مادرشان جلوگیری کند. در آن زمان شاردل فرمانده سواره نظام سبک بود. لابر فرمانده سواره نظام زره پوش در پایتخت مانده بود اما شاردل زمانیکه مردان تکاما به پایتخت رسیدند در آراز بود. یادآوری این خاطرات دوباره مادونا را در افسردگی غرق کرد. شاردل باز می گشت و دوباره نگاهش را از مادونا می دزدید. دوباره او را نادیده می گرفت.
شاردل در راه بازگشت به پایتخت بود. لابر مثل همیشه در کنار او اسب می راند. شاردل در افکار خود غرق بود، رو به لابر کرد و گفت: وقتی کوچیک بودم ماما مِرتا حرفی بهم زد که هیچوقت نمی تونم فراموشش کنم، اون بهم گفت: همیشه قبل از اینکه بتونی به جلو قدم برداری، باید بتونی گذشته رو پشت سر رها کنی... اما من نتونستم. نمی تونم به چهره معصوم مادونا نگاه کنم و فراموش کنم چه کسی مسبب این سرنوشت شوم برای اون شده. من نمی تونم به صورتش نگاه کنم و چشمهای مادرم رو توی صورت بی گناه مادونا نبینم. شاید اگه اصرار مادونا برای خروج از پایتخت نبود من هم کشته شده بودم و شانس گرفتن انتقام رو از دست می دادم. شاردل در حالیکه از خشم می لرزید گفت: تا تکاما رو با دستهای خودم تکه تکه نکنم نمی تونم گذشته رو پشت سر بذارم. . . این تنها کاریه که نمی تونم از عهده اش بربیام. سپس قبل از اینکه لابر بتواند حرفی بزند با پا به پهلوی اسبش کوبید و به سمت پایتخت با سرعت بیشتری راند.
بالاخره ملکه شاردل پس از حدود شش ماه غیبت به پایتخت بازگشت. کیموتو و دیگر افراد رده بالای دربار برای استقبال از او در محوطه قصر ایستاده بودند و با پیاده شدن او از اسب همگی زانو زدند. شاردل، مادونا را در صف اول دید که در کنار کیموتو زانو زده است. به سمت کیموتو رفت. با اشاره ملکه ابتدا کیموتو سپس بقیه درباریان به پا خواستند. شاردل به کیموتو گفت: در راه، خندق حفر شده رو دیدم. از اینکه همه کارها رو طبق برنامه پیش بردی خوشحالم سپس دستش را روی شانه مادونا گذاشت و گفت: خواهر من ، چقدر بزرگتر و زیباتر شدی ... مادونا تعظیم کوتاهی کرد و گفت: متشکرم بانوی من...
شاردل، مدت کوتاهی مادونا را در آغوش گرفت. سپس به سمت کاروان همراهش رفت و در کنار بچه های جنگ زده ، یتیمان بیربون و کودک چهار ماه ای که اِتان نام داشت و در آغوش یکی از ندیمه هایش بود ایستاد و کودکان را به درباریان معرفی کرد. سپس ادامه داد: امیدوارم هر خانواده اشرافی به خوبی پذیرای یکی از این بچه ها باشه، میخوام اونها رو مثل بچه های خودتون پرورش بدید و تمام علوم و فنونی که به یک اشراف زاده آموخته میشه بهشون آموزش بدید. ادوارد و اندرو در یک خانواده و در کنار هم باید بزرگ بشن. این کودک نوزاد که مادرش در جنگ زخمی شده بود و در آغوش من جان داد هم تا یک سالگی توسط ندیمه های من محافظت میشه و پس از اون خانواده مناسبی براش انتخاب خواهم کرد. میزی کمی جلو آمد و دست کوچکترین کودک را که پسری چهار ساله بود گرفت و گفت: با افتخار سرپرستی این کودک رو به من و فابیوز بسپارید. تایون فابرگام پیش آمد و گفت: من هم سرپرستی پسران بیربون رو با افتخار و با اجازه ملکه می پذیرم. شاردل که نمی خواست سرپرستی کودکی را به خانواده فابرگام بسپارد گفت: لرد فابرگام شنیدم به تازگی صاحب فرزند شدید، نمی خوام بانو فابرگام رو با بردن دو بچه کوچیک به خونتون دلخور کنید. اما نیت خوب شما یادم میمونه. هر کدام از بچه ها در کنار پدر جدیدشان ایستادند و همگی به دنبال ملکه وارد قصر شدند. عضلات صورت تایوِن از شدت خشم منقبض شده بودند، اما او هم در سکوت به دنبال ملکه وارد قصر شد.
روز بعد گلوری برای عرض گزارشات معمول به اتاق کیموتو رفت. پس از شنیدن گزارشات، کیموتو گفت: لیدی سادُن شما کفایت و لیاقت خودتون رو به من ثابت کردید. این باعث میشه بیش از قبل به درایت بانو شاردل ایمان بیارم، ملکه در مورد استعداد شما مطمئن بودند. حالا من هم مطمئن هستم. سپس چند قدم به گلوری نزدیک تر شد و دست او را گرفت و گفت: البته اگر پیشنهاد ازدواج من رو قبول کنید، قول میدم دیگه به ماموریتی بیرون از پایتخت نخواهید رفت چون خودم اولین کسی هستم که مخالفت خواهم کرد. در تمام این مدت گلوری نگران این عشق یک طرفه بود و از تصور اینکه کیموتو بتواند این عشق را که او در ژرفای قلبش پنهان کرده بود ببیند بر خود لرزیده بود. اما این پیشنهاد ناگهانی ذهن گلوری را پریشان کرده بود. کیموتو دست گلوری را رها کرد و گفت: لازم نیست همین الان به من پاسخ بدید بانوی من... اما این رو بدونید که بعد از ازدواج با من هیچ رازی از شما بر من پوشیده نیست. مگر اینکه بخواید بقیه عمر رو بیدار سپری کنید. کیموتو با گفتن این حرف خندید. گلوری مستقیم به چشمان کیموتو نگاه کرد و گفت: از امروز هیچ رازی از من بر شما پوشیده نیست.
کیموتو برای این ازدواج از ملکه و عموی گلوری اجازه خواست و طی نامه ای مراتب را به اطلاع ماریوت برادر گلوری که در دزرتلند بود نیز رساند. ماریوت در پاسخ برای این ازدواج آرزوی خوشبختی و دوام کرده بود. طبق خواسته کیموتو جشن ازدواج بسیار ساده برگزار شد، شاردل به کیموتو گفت تا برای هدیه ازدواجش هر چه میخواهد از ملکه طلب کند. کیموتو رو به شاردل کرد و گفت: بانوی من، نامی از سرزمین شما هدیه ای هست که آرزوی داشتنش رو دارم.
شاردل در جشن عروسی شمشیر خود رو بر دوش کیموتو گذاشت و گفت: من ملکه شاردل، فرمانروای سرزمین رودهای خروشان نام برادرم سیمون رو به تو هدیه میدم تا از این به بعد همچون یک برادر برای افتخار و آبادانی سرزمینم خدمت کنی و پیمانی که در جنگ با تو بستم رو یاد آور میشم، پس از فتح باسمونیا تو یا کسی از نسل تو رو به عنوان نماینده خودم به هدایت و اداره باسمن خواهم گمارد و با مردم باسمن مثل مردم ریورزلند با عدالت رفتار خواهم کرد تا هیچکس این گفته رو فراموش نکنه که: یه مارگون همیشه سر عهدش میمونه حتی اگه کسی که باهاش عهد کرده دیگه زنده نباشه...

3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5048
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 9077
من می نویسم
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5048
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 9077

5 روز بعد به دستور شاه، لرد بالین، لرد بایلان، دارک اسلو استار و پلین در یک جلسه ی محرمانه حاضر شده بودند.
شاه برای ترمیم وضعیت خزانه نیاز داشت که آخرین برآورد های لرد بالین را شنیده و سپس تصمیم بگیرد که از چه راهی اندوخته ی از دست رفته ی خزانه را بازگرداند.
- لرد بالین لطفا شروع کنید.
- اطاعت می کنم اعلیحضرت، در حضور شاه، شاهزاده های محترم و رییس محترم سنا جمع شده ایم که راه حل مناسبی برای بهبود وضعیت خزانه ی امپراتوری پیدا کنیم. اعلیحضرت من در مورد همه ی روش ها اندیشیده ام و با توجه به جمیع شرایط پیشنهاد من شبیخون به گنجینه ی تورداکس است.
شاه گفت:
- حدس می زدم که این جواب تو باشد! من هم با این تصمیم مخالفتی ندارم، گرچه مردم تورداکس سالهاست که برای ما مزاحمتی نداشته اند ولی یک ملت بدون دیوان کمترین نیاز را به همچین اندوخته ای دارد و در عین حال اگر درست عمل کنیم این شبیخون منجر به بروز یک درگیری بزرگ نخواهد شد.
پلین گفت:
چه کسی را برای انجام این شبیخون در نظر گرفته اید؟
در این لحظه دارک اسلو استار بلند شد و چند قدم از میز دور شده و بعد از یک مکث کوتاه به سمت حضار برگشت و گفت:
- ابعاد این اندوخته کمتر از آن است که ارزش شبیخون داشته باشد، از این گذشته قبایل تورداکس در بهترین آمادگی نظامی بوده و از اندوخته ی خود به نحوی محافظت می کنند که بجر با یک لشکر کشی تمام عیار دسترسی به آن ممکن نیست!
- لرد بالین گفت: عالیجناب با توجه به چه اطلاعاتی چنین ارزیابی انجام داده اند؟
دارک اسلو استار دوباره سکوت کرد و به پلین و سپس پدرش نگاه کرد و پس از مکثی کوتاه زانو زد و گفت:
- اعضای محترم کانسیل من رازی دارم که ممکن است به خیانت تعبیر شود ولی بدانید که هیچ نیتی بجز خدمت به امپراتوری و آینده ی این سرزمین برای این کار در دل من نبوده است، من می توانستم که این راز را در خلوت به شاه یعنی پدرم بگویم ولی تصمیم گرفته ام که این راز را در پیشگاه کانسیل عنوان کنم و عواقب آن را بپذیرم.
بجز شاه که کماکان با صورتی کاملا جدی ولی با آرامش کامل به صحنه می نگریست، دهان سایر حضار از تعجب باز مانده بود!
پیر اکسیموس سپس اضافه کرد:
- من به قصد تجربه و البته با سودای مشرف شدن به راز کتیبه های باستانی دربار را ترک کردم، ولی نادانسته در دام توطئه و تزویر گامات تایرل و پدرش گرفتار شدم، آنها با نیرنگ مرا مجاب کردند که محل یکی از کتیبه ها در تورداکس است، ما یک گروه شبیه نظامی بزرگ و بسیار قدرتمند را در طول یک سال آموزش دادیم و با صحنه سازی به محل نگهداری گنجینه ی تورداکس ها حمله کردیم، گامات سعی کرد که با یک کتیبه ی تقلبی مرا فریب دهد ولی من در مقر تورداکس ها وقتی یکی از سران آنها را کشتم در آخرین لحظه سراغ کتیبه را از او گرفتم، او در بستر مرگ نام و نشان مرا پرسید وقتی خودم را معرفی کردم به من گفت که کتیبه ها به چه ترتیبی در کدام اقلیم ها مخفی شده و گفت که نیت واقعی خانواده ی تایرل چه بوده است و آدرس کتابی را به من داد که محل دقیق نگهداری کتیبه ها در آن با نقشه ی کامل آمده بود، وفتی به محل نگهداری کتاب  در آخر همان غار رسیدم کتابخانه در حال سوختن بود و من فقط یک صفحه از آن کتاب که حاوی یک آدرس بود بدست آوردم که در حافظه ام از آن نگهداری می کنم، در عرض چند ثانیه سربازان تابرل مرا محاصره کردند و من آن کاغذ را بلعیدم که در واقع دلیل زنده نگه داشتن من توسط تایرل ها شد! یکسال در مقابل شدیدترین شکنجه ها دوام آوردم تا شبی که در خواب راه فرار از سیاه چال به من نشان داده شد.
در خواب متوجه شدم که پس از آن اتفاق بخشی از شبه نظامیان ما در نبرد با تورداکس ها کشته شدند و مابقی دچار اختلاف شده و بیش از نیمی از افراد باقیمانده به من وفادار مانده و در کوهستانی در همان نزدیکی تقریبا در کنار مرزهای شمالی اکسیموس پنهان شده اند و بخاطر ترس از به خطر افتادن جان من اقدامی نمی کنند، پس از فرار آنها را پیدا کرده و فورا به گامات حمله کرده و او و همراهانش را کشتیم و من گنجینه را تصاحب کردم، این گنجینه که از هر گنجی که تابحال دیده شده بزرگتر و باارزشتر است تحت محافظت 1700 نفر از نیروهای من که توان رویارویی با 10.000 نیروی منظم ارتش را دارند قراردارد و من قصد داشتم با استفاده از آن به تربیت نیروهای شبیه نظامی خودم ادامه داده و همه ی هشت کتیبه ی باستانی را برای کشورم تصاحب کنم.
حال که در این وضعیت اضطراری قرار گرفته ایم این گنجینه و همچنین نیروهای وفادار به خودم را به شاه تسلیم می کنم و یادآوری می کنم که ای نیروها کوچکترین اطلاعی از قضایا نداشته و کاملا بیگناه و قابل اعتماد هستند، مسوولیت همه ی این اتفاقات فقط بر دوش من خواهد بود.
آماده ام که عدالت خدایان قدیم و جدید در مورد من قضاوت کند و نتیجه ی این قضاوت را هر چه که باشد خواهم پذیرفت، زنده باد اکسیموس!

ویرایش شده توسط مهرنوش در تاریخ ۱۹/۷/۱۳۹۶   ۱۷:۲۹
3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر یک ستاره ⋆تعداد پست :1361
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 2823

شارلی درومانیک علاقه زیادی به زندگی تجملاتی نداشت بنابراین غذایش را بدون تشریفات خاصی میخورد لباسش را خودش عوض میکرد و هر روز زمانی را برای مطالعه اختصاص میداد طی آخرین مکاتباتش با دزرت لند متوجه کشته شدن شابین شده بود و میدانست که نیکلاس بوردو چه طرح های جاه طلبانه ای در سر دارد بنابراین چندروزی بود که منتظر بازگشت امپراطور بود تا موضوع قراردادی را مطرح کند که میدانست برای کشورش سود اور است تا آن روز بارها در ملاقاتهایش خواسته بود قدمی بردارد ولی تمام ملاقاتهایش با اسپروس به بی راهه میرفت. شارلی در اتاق های خانه مادری اسپروس راه میرفت و به انتخابهای آن زن برای تزیین اتاقهایش مینگریست دلش نیامده بود چیزی را تغییر دهد با وجود آنکه با سلیقه خودش هماهنگ نبود. احساس میکرد حضورش در آن خانه موقتی ست با اینکه هیچ شواهد بیرونی ای برای این احساسش نداشت.

در دیدارهای گاه و بی گاه و بدون برنامه ریزی ای که با اسپروس داشت متوجه شده بود که توانسته توجه امپراطور را به طور ویژه ای جلب کند اما ازدواجش با او خیلی دور از دسترس بود بنابراین بدون اینکه به این موضوع فکر کند خود را بیش از پیش در معاشرت با درباریان و امپراطور محدود میکرد. در حالی که سایر سفیران و درباریان هفته ای یک بار با امپراطور شام میخوردند و در مناسبت های مختلف در کنارش حضور داشتند شارلی هر بار بهانه ای می آورد و جز یک بار در اینگونه مراسم شرکت نکرده بود.از سوی دیگر اسپروس با گوشه گیری های شارلی بیش از پیش به دیدنش علاقه مند میشد نمیخواست رسما از او دعوت کند زیرا که بسیار نگران احساسات مهار نشده اش بود و نمی خواست اقدامی انجام دهد که اقتدار امپراطوری را خدشه دار کند

در راه بازگشت از کوهستان های شمالی اسپروس و اریک بسیار با هم صحبت کردند اسپارک مدتی شارلی را زیر نظر داشت تا اگر رفتار نگران کننده ای مبنی بر نیت ناپاک که از دید امپراطور مخفی مانده باشد ببیند به او هشدار دهد ولی شارلی را دختری بدون اهداف نگران کننده برای امپراطوری دیده بود و تمام اینها را برای اریک تعریف کرده بود. خود اریک بسیار از شارلی خوشش می آمد خودش در جوانی همسر و دخترش را در اثر بیماری از دست داده بود و فکر میکرد اگر دخترش زنده میماند بسیار شبیه شارلی میشد. رضایت اریک و اسپارک که خانواده اسپروس به حساب می آمدند قلبش را آرام کرد . هر دو نسبت به پیدا کردن دلبان برای شارلی حساسیت داشتند و نمیخواستند دلبان هرکسی را به شارلی ببخشند زیرا که قسمتی از روح بخشنده نیز به گیرنده منتقل میشد از طرفی پیدا کردن فرد مناسبی که با این بخشندگی مرگ را بپذیرد آسان نبود.

شب هنگام اسپروس به پایتخت رسید و مستقیما به محل زندگی شارلی رفت . شارلی در اتاق غذاخوری اش شام میخورد که به او اطلاع دادند امپراطور از سفر بازگشته و در تالار پذیرایی خانه منتظرش است. شارلی شگفت زده از جا پرید سریعا رفت تا برای ملاقات آماده شود یک ربع بعد درحالی که هول هولکی لباس رسمی پوشیده و موهایش را از پشت بسته بود وارد تالار شد

-        سرورم بسیار باعث افتخار منه که به میتونم در این عمارت پذیرای شما باشم

اسپروس رو به روی شومینه روشن ایستاده بود . چهره شارلی از خجالت سرخ شده بود امپراطور گفت: فکر میکنم شما با زندگی در سرزمین ما دلتون برای گرمای دزرت لند تنگ میشه فکر نمیکنم تجربه این سرما را در این فصل سال داشته باشین

شارلی لبخندی زد و جلوتر آمد تا کمک کند امپراطور بالاپوش پوستی اش را درآورد بر روی بالاپوش قطرات یخ دیده میشد. با دیدن آن قطرات یخ گفت: قطعا تجربه جدید و لذت بخشیه مردم کم کم برای جشن های تابستونی آماده می شوند و من این و از تکاپوشون میفهمم

-        پس چندین بار به پایتخت رفتین

-        بله بارها به بازار اصلی رفتم و حتی به خریدهایی که برای عمارت انجام میدهند مستقیما نظارت کردم اممم ولی شک دارم که امپراطور برای صحبت راجع به این موضوع به اینجا اومده باشند

این بار اسپروس لبخند زد گفت: بانو درومانیک عجله نکنین من علت این ملاقات غیرمنتظره رو میگم بهتون فعلا اجازه بدین کمی بنشینیم و یه نوشیدنی گرمابخش بخوریم

شارلی بلافاصله دستور داد برای امپراطور نوشیدنی بیاورند اسپروس شروع به تعریف انگیزه سفرش کرد ابتدا راجع به مطالعاتش در زمینه دلبان و یافته هایش درمورد یک ماده جادویی گفت سپس راجع به خاصیت جادویی کاستد صحبت کرد و گفت که چگونه میتوان یک انسان معمولی را دلبان دار کرد.

وقتی صحبت هایش تمام شد هردو یک بطری ویسکی را تمام کرده بودند. شارلی بارها سعی کرد دست از نوشیدن بردارد اما اسپروس او را تشویق به همراهی میکرد چشمانش گرم شده بود که اسپروس صحبتهایش را با این جمله تمام کرد.

-        خب بانو شارلی درومانیک من سعی امو کردم که مانعی برای ابراز عشقم به شما وجود نداشته باشه و حالا به نتیجه رسیدم و بزودی فرد مناسبی که حاضر باشه با این بخشش زندگیشو به امپراطوری تقدیم کنه پیدا میکنم

نفس عمیقی کشید و پرسید: با من ازدواج میکنید؟

جام شارلی از دستش لغزید و نوشیدنی اش بر روی دامنش ریخت با صدای لرزانی گفت: امپراطور شما زیاد نوشیدید

اسپروس واقعا زیادتر از همیشه نوشیده بود و همین باعث شده بود به نوعی احساس رهایی از قیود کند. با صدای بلندی خندید و گفت: حق با شماست ولی من این تصمیم و در صحت کامل عقل گرفتم و به همین خاطر هم امشب اینجا اومدم شما میتونید فکر کنید و از رومل گودریان هم کسب تکلیف کنید (سپس با لحن شیطنت آمیزی گفت) اما در صورتی که پاسختون مثبت بود باید قول بدین که نظر من رو بالاتر از نظر رومل قرار بدین و به حرفهای من بیشتر گوش کنید

فردای آن روز شارلی با احساسات متناقضی از خواب بیدار شد بعد از اینکه مطمئن شد اتفاقات شب گذشته را در خواب ندیده ترس به سراغش آمد سپس دست به قلم شد و نامه بلند بالایی برای خانواده اش نوشت و نامه دیگری برای امپراطور دزرت لند نوشت تا از او کسب تکلیف کند. بعد از اینکه با نوشتن نامه کمی احساس سبکی کرد دوباره به فکر فرو رفت. 

مراسم ازدواج با حضور نمایندگان و بزرگان هر سه اقلیم برگزار شد در حالی که دزرت لند بیشترین مدعو را در مراسم داشت و همزمان با برگزاری جشن های تابستانی کارگاه های جدید اسلحه سازی و کوره های آهنگری که زیر نظر جرجان ساخته شده بود  به بهره برداری رسید

بلاتریکس چند ماهی بود که خود را از انظار پنهان کرده و با آکوییلا به ویلای خانوادگی اش رفته بود . او از اینکه فهمید باردار شده است بسیار شگفت زده شد زیرا برنامه ای برای مادر شدن نداشت چند ماهی را از کار کناره گیری کرد و اداره امور را به کیه درو سپرد.

صبح یک روز تابستانی در هوایی خنک و مطلوب فرزند بلاتریکس و آکوییلا پا به جهان گذاشت پدر و مادر بلاتریکس بسیار خوشحال شدند و از دیدن هاسکی کوچکی که در کنار نوه شان خرناس میکشید بسیار لذت می بردند. چند روز از تولد نوزاد گذشته بود و پسر کوچک در آرامش در آغوش مادرش خفته بود که آکوییلا وارد اتاق شد شمشیر خون آلودش را در دستش جا به جا میکرد. بلاتریکس فرزندش را در آغوشش فشرد و به آرامی گفت: آکوییلا

گرگی در کنار تخت ظاهر شد که دندانهایش را به آکوییلا نشان میداد وقتی آکوییلا به سمت بلاتریکس یورش برد گرگ نیز به او حمله کرد. آکوییلا از فرصت استفاده کرد و شمشیرش را در بدن گرگ فرو برد. بلاتریکس جیغی کشید و در حالی که خون تمام تختش را سرخ کرده بود جان داد. آکوییلا نوزاد را از آغوش مادرش بیرون کشید و هاسکی را در پارچه ای پیچید و آنجا را ترک کرد. راز کشته شدن هر سه عضو خانواده اموجی برای همیشه مخفی ماند.

پایان سیزن اول

 

ویرایش شده توسط نوشان در تاریخ ۲۲/۷/۱۳۹۶   ۱۰:۱۷
3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4250
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ عکاس برتر 
avatar
سپاس شده  : 8317
.
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5048
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 9077
.
صفحه مورد نظر
برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع بعد »
زیربخش
«  موضوع قبل
دریافت آخرین مطالب زیباکده از طریق ایمیل
زیباکده