آموزش ترکیب رنگ مو
کپی لینک با موفقیت انجام شد
تعداد بازدید : 93816
آخرین پست تاپیک : ۱۴:۳۶   ۱۳۹۷/۱/۲۶
صفحه مورد نظر

بقیه داستانو بنویس ...

به اشتراک گذاری در تگرام
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3857
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ عکاس برتر 
avatar
سپاس شده  : 7693
.
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :13623
ارسال پیام خصوصیکاپ آشپزی کاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 22382

نام داستان : طوفانی از غرب

فصل دوم، قسمت اول

______________________________________________________________

نزدیکی های غروب آفتاب بود. رومل گودریان به همراه عالی رتبه ترین نماینده هایش در شابینیا مستقر شده بود. فضای آنجا همچنان نا امن و غیرقابل سکونت مینمود. به همین منظور تعداد زیادی از سربازان و محافظان زبده آنها را همراهی میکردند. هوای جنوب در فصل بهار به نسبت مرکز دزرتلند خنک به حساب می آمد. هوا دم داشت و حس نگرانی در چهره تمامی حاضرین موج میزد.

مارتین لیدمن از اسبش پیاده شد و چند قدمی جلو رفت تا به اسب رومل گودریان برسد و نگاه مرددی به او انداخت و گفت : رومل، من وحشت کردم. ما به تازگی کارشان را از دست دادیم، اگر مشکلی برای شما پیش بیاد، ضربه ش کشنده ست. برای کل دزرتلند کشنده ست.

رومل چند لحظه ای متفکر به مارتین نگریست و بعد از اسبش پیاده شد. دهنه اسب را رها کرد و به یک قدیمی لیدمن آمد و گفت : اما میدونی که چاره ای نیست. 

در این هنگام، برنارد و آندریاس از چادر مخصوصشان بیرون آمدند و به نیکلاس بوردو که چند صد متر عقب تر از شاه و لیدمن مشغول نظم دهی نهایی به فرماندهان محافظان بود پیوستند و به سمت شاه آمدند. برنارد خطاب به رومل گودریان گفت : پدر، اجازه بدید من جای شما برم. از پس این کار بر خواهم آمد. مطمئن باشید.

رومل لبخندی زد و گفت : درین مورد شکی ندارم برنارد، اما قوانین معبد پلیسوس رو که شنیدی. تنها شخص پادشاه اجازه ورود به معبد رو داره.

آندریاس رو به برنارد کرد و گفت : من خودم با موتانیشا صحبت کردم. تردیدی نیست که راه دیگه ای وجود نداره. اما این راه حتما پرخطر خواهد بود.

رومل : آندریاس، روزی میاد که تو هم باید جان خودت رو برای مردمت به خطر بندازی و در صورت لزوم فدا کنی. من بدون نگرانی حرکت میکنم چون مطمئن هستم که تو آمادگی لازم برای رهبری این سرزمین رو داری.

رومل خواست به سمت اسبش برود که برنارد گفت : پدر مطئمن هستید که انجام اینکار الزامیه؟ قسم میخورم که اگه مشکلی پیش بیاد موتانیشا بدجوری تقاص پس میده و من خودم شخصا این کار رو به عهده میگیرم.

رومل خنده ای کرد و گفت : من شجاعت تو رو تحسین میکنم اما گاهی ما باید احساسات شخصیمون رو کاملا نادیده بگیریم. تردیدی وجود نداره که اکسیموس حمله ما به کرانه تاریکی رو بی پاسخ نمیذاره. ما در حال حاضر توان دفاعی ناچیزی در این منطقه داریم و حفظ اینجا برای ما یا هر سرزمینی در حالت عادی غیرممکنه. اما ما بخاطر شابین و بخاطر مردممون وظیفه داریم که اینجا رو حفظ کنیم.

این را گفت و بدون حرف دیگری هر 4 نفر را در آغوش کشید و سوار اسبش شد و به تاخت رفت. وقتی به نزدیکی معبد رسید، شعله هایی را دید که به رنگ آبی میسوختند و فضای اطراف معبد را روشن کرده بودند. معبد در فاصله نزدیکی از دریا اما در فضایی کاملا جنگلی بود. 

به فاصله 500 متری از معبد، اسب او دیگر فرمان نمیبرد و جلوتر نمیرفت. او پیاده شد و از لای درخت ها به سمت معبد و شعله های آبی حرکت کرد. هوا کاملا تاریک شده بود و این باعث شد زمانی متوجه نزدیک شدن یک شبح سیاه بشود که شمشیر آن نگهبان معبد روی گردنش متوقف شده بود.

نگهبان با صدای خفه ای گفت : کی هستی؟

رومل پاسخ داد : من رومل گودریان هستم. پادشاه دزرتلند و همینطور فرمانروای کرانه تاریکی.

نگهبان دو قدم دور شد و شمشیر را به سمت رومل گرفت و گفت : مبارزه کن!

رومل بیدرنگ شمشیرش را بیرون کشید و با مهارت فراوان با نگهبان معبد که اون نیز بسیار ماهر و فرز بود درگیر شد. نگهبان لحظه ای توانست زیرپای رومل بزند و او به زمین خورد اما بی درنگ چرخید و از پشت نگهبان درآمد و شمشیرش را روی گردن نگهبان معبد متوقف کرد.

نگهبان گفت : شمشیرت را بنداز و داخل معبد شو.

رومل گودریان شمشیرش را در خاک فرو کرد و به سمت معبد حرکت کرد. درون معبد محیطی دایره وار بود که به چندین و چند دالان و اتاق مختلف وصل میشد. رومل ناخودآگاه وسط این محیط ایستاد. دقایقی بعد از درون هر دالان یک نگهبان بیرون آمد و جلوی درها ایستاد. کمی بعد از طبقه بالای معبد پیرمردی با در دست داشتن مشعلی که آبی رنگ میسوخت ظاهر شد و شروع به خواندن وِردی کرد : وُلِلووو، وُلِلووووو

رومل احساس کرد که دارد به خواب میرود اما شدیدا مقاوت میکرد ...

ویرایش شده توسط بهزاد لابی در تاریخ ۱۳/۸/۱۳۹۶   ۱۲:۵۶
3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4765
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 8633

نام داستان : طوفانی از غرب

فصل دوم، قسمت دوم

______________________________________________________________

پس از علنی شدن راز دارک اسلو استار ،شاه دستور داد که وی را موقتا زندانی کنند تا دادگاهی برای وی تشکیل شود، طبق قوانین جدید دادگاه های مخصوص نجیب زادگان و افراد وابسته به دربار با حضور شاه تشکیل می شد و اعضای سنا در مورد گناهکار بودن یا بیگناهی متهم تصمیم می گرفتند و رییس سنا حکم را صادر می نمود.

در عین حال بتازگی خبر لشکرکشی دزرتلند به کرانه ی تاریکی و بیرون رانده شدن کولینز ها از مرزهای حنوبی منتشر شده و دربار اکسیموس را به فکر فرو برده بود!

روز دادگاه:

لرد بایلان از دارک اسلو استار که تحت مراقبت به تالار اصلی آورده شده بود خواست که در جایگاه متهمین قرار بگیرد و سپس اضافه کرد:

شما متهم هستید که بدون اطلاع پادشاه یک نیروی نظامی را رهبری کرده و اموال غارت شده از قوم تورداکس را تصاحب نموده اید و در عین حال قصد داشتید بدون اطلاع امپراتوری به تامب های ناشناخته برای تسلط بر کتیبه های باستانی حمله کنید، آیا این اتهامات را قبول می کنید؟

دارک اسلو استار: بله

صدای همهمه در تالار پیچید ...

لرد بایلان: و طبیعتا به عنوان ولیعهد امپراتوری از عواقب این تصمیمات خود آگاه بودید؟

دارک اسلو استار: من با موافقت پدرم و برای تحقیق و جستجو در مورد کتیبه های باستانی از دربار خارج شدم و در این مدت 3 ساله بارها برای این هدف با مرگ روبرو شده ام، در این لحظه در مورد بعضی از اقداماتم بخصوص فریب خوردن از خانواده ی تایرل خود را مسوول دانسته و پشیمان هستم ولی امپراتور، اعضای محترم سنا و نجیب زادگان دربار و همه ی مردم اکسیموس باید بدانند که همه ی اینها برای خدمت به امپراتوری انجام شده است.

لرد بایلان: پس چطور بعد از مراجعت فورا نسبت به اعلام ماوقع اقدام نکردید؟

دارک اسلو استار: بعد از بازگشتم من با خبرهای بدی روبرو شده ام از مرگ خواهرم تا وضعیت نامطلوب خزانه و سست بودن معاهده ی صلح و موارد دیگر، از طرفی شاهد بودم که تمام ذخیره ی مالی امپراتوری صرف طرح های بلند مدت و تحقیقات نظامی می شود بدون آنکه نقشه ای برای جنگ و حتی قصدی برای آن وجود داشته باشد!

پس اشتباه دوم را مرتکب شدم و این رازها را به این امید که روزی در خدمت امپراتوری قرار گیرد مخفی کردم و بخاطر اینکار آماده ی مجازات هستم!

دوباره همهمه ی شدیدی با مضمون مرگ پاسخ صحیحی به این گستاخیست سالن را فرا گرفت.

در این لحظه شاه هزار آفتاب از جای خود برخواست و به سمت جایگاه لرد بایلان آمد و با احترام گفت:

لرد بایلان و اعضای محترم سنا، لازم است که بعنوان شاهد و مطلع که از رازی دیگر باخبر است و نه از جایگاه امپراتور موردی را به اطلاع شما برسانم!

لرد بایلان و اعضای سنا تعظیم کوتاهی کرده و لرد بایلان گفت: آماده ی شنیدن هستیم ای شاه بزرگ.

شاه گفت: من نیز از تصمیم گستاخانه ی پسرم براشفته شده بودم و سخت ترین مجازات ها را برایش پیش بینی کرده بودم ولی موضوعی هست که لازم است به آن توجه کنیم که شاید خود پسرم نیز از جزییات آن آگاه نباشد!

روزی که من در آستانه ی حمله به دزرتلند مرغ دانا را بعد از 30 سال فراخواندم، مرغ دانا مرا در طرح هر سوالی مجاز ندانست و من به ناچار فقط گناهکاری و یا بیگناهی شاردل را در مورد قتل پایان سوال کردم که مطلع شدم که شاردل گناهکار نیست!

صدای همهمه ی بیشتر در تالار

شاه: سکوت کنید! وقتی که با عصبانیت قصد بازگشت و صدور فرمان حمله به دزرتلند و موافقت با طرح تایرل را داشتم، در آخرین لحظه مرغ دانا گفت: "راه را به یک اکسیموس نشان داده ام" و ناپدید شد! من در آن لحظه منظور دقیق این جمله را نفهمیدم ولی روز بعد که پسرم بازگشت و در خلوت راز خیانت تایرل ها را فاش نمود و گفت که همه ی اینها و نقشه ی فرار و نحوه ی پیدا کردن نظامیان وفادار را در خواب دیده است، متوجه شدم که مرغ دانا این رازها را بر وی آشکار ساخته!

صدای بلندتر همهمه در تالار!

شاه: سکوت کنید! حال باید مطالب مهم دیگری را نیز که تاکنون از رازهای سر به مهر امپراتوری بوده نزد شما بازگو کنم! شاه اکسیموس ششم فقید، پدرم در حادثه ی سقوط به دره کشته نشد! او بدست محافظین کتیبه ها یعنی ناتارها در سرزمین خودمان کشته شد! به همین دلیل مرغ دانا در روز تاجگذاری من در دوران نوجوانیم مرا مطلع کرد که 30 سال به ما مشاوره نخواهد داد! 

حال اگر راه پسرم خیانت و اشتباه بوده است، چطور مرغ دانا این راز را بر وی که در راه کتیبه ها کوشیده بود برملا کرده و مرا از طرح سوال محروم ساخته؟

من به عنوان امپراتور و میراث دار جادوی باستانی مان "مرغ دانا" در رای شما اعضای محترم سنا دخالت نخواهم کرد ولی لازم بود شما را با این واقعیات آشنا کنم که رای درستی را صادر کنید.

و سپس به سمت جایگاه امپراتور بازگشت و کنار ملکه سورین نشست و در حالی که به چهره ی دارک اسلو استار در جایگاه متهمین نگاه می کرد سری به علامت تایید تکان داد.

پلین که در سمت راست پدرش نشسته بود بعد از مدتی طولانی احساس کرد که کاملا با پدرش موافق است و به وجود او افتخار می کند.

لرد بایلان بعد از تعظیم کوتاهی رو به امپراتور ، به سمت دارک اسلو استار برگشت و گفت: چیز دیگری برای دفاع از خود دارید؟

دارک اسلو استار: نه

لرد بایلان گفت سنا برای صدور رای وارد مشورت می شود ...

بعد از دقایقی لرد بایلان به جایگاه مخصوص برگشت و گفت: سنا اعلیحضرت دارک اسلو استار را به دلیل نیت خالص با 40 رای موافق و صفر رای مخالف از اتهامات تبرئه کرده و ایشان را به ادامه ی راهی که مورد تایید شاه و مزغ دانا قرار گرفته است مامور می کند.

صدای فریاد زنده باید اکسیموس در تالار اصلی ...

ویرایش شده توسط مهرنوش در تاریخ ۱۴/۸/۱۳۹۶   ۲۲:۰۹
3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر یک ستاره ⋆تعداد پست :1144
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 2489
من مینویسم
کاربر یک ستاره ⋆تعداد پست :1144
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 2489

کاروان کوچکی در میان کوههای شمالی سیلورپاین در حرکت بود مردی که جلوی این کاروان کوچک اسب میراند میخواست هر چه سریعتر به مقصد برسند .پسرش لُسیِل و دلبانش را لای بالاپوشش پیچیده بود  زنی به نام جیتانا همراهش بود . جیتانا پسری به نام اِبریسو داشت که از لسیل چند روزی بزرگتر بود . جیتانا و آکوییلا اسبابشان را روی اسب سومی گذاشته و با سریعترین سرعتی که میتوانستند حرکت میکردند.
آکوییلا جیتانا را درحالی یافت که در شرف مرگ بود شوهرش به معادن شمال رفت بود تا در معدنی که جدیدا کشف شده درمنطقه ای که همیشه در تاریکی فرو رفته بود ( آنها یک ماه روشنایی را ندیده میگرفتند) کار کند جیناتا بعد از مدتی نتوانسته بود دوری را تحمل کند و به سمت شمال حرکت کرده بود ولی در راه پولش تمام شده و با نوزاد تازه متولد شده اش بدون هیچ سرپناه و غذایی مانده بود. همراهی اش با آکوییلا برای هر دو سودمند بود زن پسر آکوییلا را شیر میداد و خودش هم در سایه این همراهی به شوهرش میرسید.
آکوییلا به چشمان سبز لسیل در زیر بالاپوشش نگاه کرد . پسرک را بسیار دوست داشت.
در قصر امپراطوری ملکه در اتاقی که توانسته بود به میل خودش دکور کند نشسته و روباهش را نوازش میکرد. دلبان شارلی قبلا متعلق به دختر یکی از درباریان بود که از مریضی سختی رنج میبرد و در شرف مرگ بود. دختر با اهدای دلبانش خود را از درد روزافزون رهاند و مرگش را سرعت بخشید . این راز به خواست امپراطور بین خانواده امپراطوری و خانواده دختر مخفی ماند . اسپروس اما به پاس تشکر پدر خانواده را ملقب به مَگنا (یکی از القاب امپراطوری) کرد. اسپروس اکیدا دستور داد که مراقب این خانواده باشند تا از غم از دست دادن دخترشان زودتر التیام یابند . اما پسر کوچک خانواده نمیتوانست صحنه ای که خواهرش به میل خودش کاستُد را به لب برد فراموش کند. پسرک 15 ساله بود و قرار بود آن لحظه در اتاقش باشد اما حضور امپراطور و ملکه چنان او را به وجد آورد که آمد و از لای در دید که خواهرش جام را بالا برد وردی خواند و مایع طلایی رنگ را نوشید سپس روباه قهوه ای رنگ زیبایش که همیشه دور گردنش میپیچید ظاهر گشت لرزید و به سمت ملکه رفت در همان حال چهره خواهرش به زردی گراید و مرد. این صحنه نفرت زاید الوصفی در دل پسرک رویاند که تا آخر عمرش نتوانست فراموش کند.
کاروان آکوییلا به شمالگان رسید . آکوییلا در تاریکی به سروصدای ماشین آلات معدن گوش سپارد جیتانا از خوشحالی میگریست. نور فانوس های معدن محوطه را روشن کرده بود. آکوییلا در منطقه شروع به گشتن کرد درحالی که زن همچنان همراهش بود کارگران همه در معدن بودند و نمیتوانست شوهرش را پیدا کند.
آن منطقه به یکباره مورد هجوم مردان جویای کار در معدن قرار گرفته بود که اکثرا بدون خانواده بودند بنابراین آنجا شبیه اردوگاههای موقتی شده بود خانه های چوبی با بی سلیقگی ساخته شده بود و کلبه بزرگ ، سنگی و زیبای خانواده جورجان الکسیم در میان آنها زشت و بیقواره به نظر میرسید.
آکوییلا سریع دست به کار شد سراغ رئیس کارگران رفت خودش را معرفی کرد و خواست دوباره استخدام کارگران را شروع کنند زیرا که با اتمام جای خالی در معدن آنها مردان جویای کار را رد میکردند. رئیس کارگران مردد بود اما با شنیدن نام عموی امپراطور تن به خواسته آکوییلا داد.
در عرض چند روز ساختن کلبه های سنگی و یک شکل برای زمستان و به خرج آکوییلا آغاز شد مهر او کم کم در دلها مینشست و او از محبوبیت تازه اش لذت میبرد .

ویرایش شده توسط نوشان در تاریخ ۱۶/۸/۱۳۹۶   ۱۳:۳۷
3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4765
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 8633

نام داستان : طوفانی از غرب

فصل دوم، قسمت چهارم

______________________________________________________________

روز بعد از دادگاه شاه پسرش دارک اسلو استار را فراخواند و گفت:

پسرم در جریان دادگاه همه ی چیزهایی را که باید می دانستی شنیدی، اما زمان به سرعت در حال گذر است و با توجه به ازدواج اسپروس با یکی از نجیب زادگاه دزرتلند وضعیت ما در باقی ماندن در این صلح شکننده بدتر از قبل شده و امکان متحد شدن ما با سیلورپاین بر علیه دزرتلند از بین رفته است، در عین حال پیشروی گودریان در جنوب و متصل شدنش به دریا که عملا ارتباط ما را با جنوب قطع کرده در حالی که قبل از اقدام ما را در جریان نگذاشته و امتیاز و یا فرصتی به ما نداده است از طرف امپراتوری اکسیموس غیر قابل تحمل است، ما فرصت زیادی نداریم تا قبل از اینکه گودریان استحکامات وسیعی در آن ناحیه داشته باشد، صحنه را عوض کنیم، برای اینکار ما باید اتحادی با ریورزلند و باقیمانده ی قوم کولینز داشته باشیم، به نظر من اولویت در سیاست ما این موارد است.

دارک اسلو استار: پدر من شرایط را درک می کنم ولی کولینز ها ضعیف تر از آنی هستند که بتوانند کمک موثری در یک جنگ تمام عیار با دزرتلند و سیلورپاین به ما بکنند، از طرفی ارتباطات تجاری و سیاسی ریورزلند با دزرتلند بعد از جنگ بصورت عجیب و غیر منتظره ای بهبود پیدا کرده و به ظاهر اینطور برداشت می شود که گودریان آن حمله ی شاردل را کاملا از یاد برده پس ما شانس خیلی ضعیفی داریم که بتوانیم روی همپیمانی با ریورزلند حساب کنیم، من پیش بینی روزهای سختی را در آینده ی نزدیک می کنم ولی با این حال فکر می کنم که تسلط ما بر کتیبه های باستانی می تواند در آینده این مشکلات ما را جبران کند، پس من از شما درخواست می کنم که مرا برای تسلط بر این راز مامور کنید و قول خواهم داد که در کوتاهترین زمان اعتماد شما را با خبرهای خوب پاسخ دهم.

شاه: من به تو و تاریخ اکسیموس و راهی که مرغ دانا نشان داده است اعتماد داشته و خواهم داشت پسرم، برو و با دست پر برگرد و بدان که ما در این لحظه قماری را انتخاب کرده ایم که ممکن است به پایان تاریخ اکسیموس منجر شود، می خواهم که در تمام لحظات این بار را روی شانه هایت احساس کنی، در این فاصله ما هم برای کاهش مشکلات از پا نخواهیم نشست.

...

با دستور شاه، سر جان گالیان فرمانده ی کل ارتش ماموریت یافت که شخصا زمینه ی پیوند و یا لشکر کشی به آنسوی اقیانوس را بررسی کند، او که در چهل سالگی هنوز مجرد بود و در املاک وسیعی نزدیک به پایتخت زندگی می کرد شخصیت کم حرف و پیچیده ای داشت، تبار گالیان یکی از خانواده های قدیمی اکسیموس بود که در مرکز کشور املاک وسیعی را در اختیار داشتند ولی سرجان خیلی اهل مادیات نبود!

شایعاتی وجود داشت که او در جوانی عاشق خواهر ملکه سورین بوده ولی هرگز احساسش را به زبان نیاورده و باعث مرگ زود هنگام سانا خواهر ملکه شده است به هر جهت او ترجیح می داد که در زمان صلح، دور از هیاهوی دربار به جمع آوری محصولات املاک گالیان بپردازد، وقتی دستور پادشاه به وی رسید درحال قدم زدن در گندم زار وسیع گالیان در غرب پایتخت بود، همیشه قبل از وقوع جنگ می توانست بوی آن را حس کند، بویی که احساسی غریب شبیه به مخلوطی از غم، شادی، هیجان و خشم را در وی برمی انگیخت.

نبوغ نظامی او که باعث فرماندهیش بر کل ارتش بزرگ و منظم اکسیموس شده بود کافی بود که در لحظه ی دریافت دستور، ذهن شاه را خوانده و نیاز امپراتوری را درک کند، تنها راهی که می توانست تا حدودی موازنه با دزرتلند را که با تصرف کولینز از طرف گودریان از دست رفته بود برگرداند، تصرف سواحل بلتور، دلیور و سیزن در آنسوی آبها و یا انعقاد پیمان دوستی بسیار مستحکم با آنها بود بعلاوه اینکه می بایست با کشور بزرگ آرگون دوستی خود را حفظ و گسترش دهند! رویاهایی که با وضعیت فعلی امپراتوری به سادگی قابل تحقق نبود!

...

به دستور شاه پیغام محرمانه ای به ژاک توکانو سفیر اکسیموس در ریورزلند فرستاده شد که مقدمات سفر لرد بایلان رییس سنا را به ریورزلند و ملاقاتش با شاردل را فراهم کند همچنین به جافری کابایان ماموریت داده شد که از طریق دریا به کولینز رفته و مقدمات اولیه برای حمایت از فوم کولینز در مقابل گودریان را فراهم آورد، ماموریت وی به نحوی طراحی شده بود که مانع از آن شود که کولینز ها بلندپروازی و رویای خود را در بازپس گیری زمین هایشان از دست بدهند.

وقتی جافری در رفت و آمد برای  آماده سازی کشتی و نفرات لازم جهت عظیمت به کولینز بود نگاه نافذ پلین که به او خیره شده بود را احساس می کرد.

ویرایش شده توسط مهرنوش در تاریخ ۲۳/۸/۱۳۹۶   ۱۹:۴۳
2  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3857
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ عکاس برتر 
avatar
سپاس شده  : 7693
من می نویسم
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3857
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ عکاس برتر 
avatar
سپاس شده  : 7693

بی آغار، بی پایان

فصل دوم : طوفانی از غرب - قسمت پنجم

کلاود مارگون در پشت میز کارش در عمارتی که از سوی پادشاه هزار آفتاب، اکسیموس بزرگ در اختیار او و همراهانش قرار گرفته بود، نشسته بود. حدود پنج ماه از اعزام آنها به پایتخت اکسیموس می گذشت، اما در این مدت او نتوانسته بود اقدام مهمی جهت تحقق اهداف ملکه انجام دهد، تنها کار مفیدی که به انجام رسانده بود، ارسال پیک و اعلام گزارش در خصوص اقدامات گسترده نظامی در اکسیموس بود. کلاود بوی جنگی غریب الوقوع را حس کرده و آن را به پایتخت گزارش داده بود. او جوانِ جذابی بود و با توسل به جذابیت چهره و شخصیتش سعی در نزدیک شدن به پلین دختر پادشاه داشت. اما هر بار با برخورد سرد پلین مواجه شده بود. در این بین نگاههایی که بین جافری و پلین رد و بدل می شد از چشمانش دور نمانده بود. جافری مانع بزرگ و قدرتمندی بود. اینطور به نظر می رسید که سفیر ریورزلند برای همراه همیشگی پلین، شایموت بسیار جذاب تر از  خودِ اوست. کلاود همچنان که پشت میز نشسته بود به لحظه ای که کیموتو او را  به عنوان سفیر سرزمینشان در اکسیموس معرفی کرده بود می اندیشید ، اعتراض تایون فابرگام باعث شده بود به جای آنکه احساس غرور کند، آن خاطره را به تلخی به یاد آورد. تایون خود را برازنده این پست می دانست و کلاود را به بی تجربگی متهم کرده بود. یدک کشیدن نام مارگون او را راضی نمی کرد، کلاود مترصد فرصتی بود تا تواناییهایش را ثابت کند.

شب از نیمه گذشته بود، لابر بر لبه تخت خواب ملکه نشسته بود. شاردل دست به سینه رو به روی او ایستاده و به دیوار پشتش تکیه داده بود. لابر معترض بود، به همه چیز، به دادن عنوانِ برادرِ ملکه به کیموتو، به دور نگه داشتن فرزندشان از کاخ نیزان در چند ماه آینده و سپردن سرپرستی او به کیموتو و گلوری و از همه بیشتر از مخفی نگه داشتن رابطه شان. این اعتراضهای پیاپی شاردل را کلافه کرده بود. موضوع بحث اینبار اعلام رسمی ازدواجشان بود. شاردل می دانست، دلیل این اعتراضها گسترش اختیارات کیموتو و پیشی گرفتن او از لابر است.

 شاردل پس از مکثی طولانی گفت: بهار آینده به صورت رسمی ازدواج می کنیم، بعد از اینکه اِتان به فرزند خوندگیِ سیمون و گلوری در اومد، همسر ملکه اختیارات زیادی به دست میاره.

 لابر با خشم از جا برخاست، خطاب کردن کیموتو با نام سیمون همیشه او را می آزرد. علاوه بر این، گفته شاردل به منزله متهم کردن او به تلاش برای ازدواج با ملکه جهت رسیدن به قدرت بود. در حالیکه سعی می کرد خشمش را کنترل کند تعظیم کوتاهی کرد و گفت: والاحضرت اگر اجازه بدن مرخص می شم .  .  .

شاردل لبخندی زد، جلو آمد و شانه های لابر را محکم گرفت و در حالیکه لبخند روی لبانش محو و چهره جدی همیشگیش نمایان می شد گفت: دزرتلند مرزهاش رو گسترش داده، اکسیموس خودش رو برای یک جنگ تمام عیار آماده می کنه، آیا من در این شرایط باید به فکر احساسات خودم و تو باشم؟ ما باید هرچه زودتر موضع خودمون رو مشخص کنیم، در این شرایط من روی دزرتلند شرط می بندم. می خوام سیمون رو برای مذاکره به دزرتلند بفرستم، باید پیوند محکم تری بین دو سرزمین شکل بگیره، یک ازدواج...مادونا هم با سیمون خواهد رفت، دختر ماریوت دوست دوران کودکی مادوناست، حتم دارم دلشون برای هم تنگ شده....می خوام تو این موضوع رو به کیموتو اطلاع بدی، تو هم همراهشون خواهی رفت، حفاظت از جان خواهرم رو به تو می سپارم....

3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر یک ستاره ⋆تعداد پست :1144
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 2489
من مینویسم
کاربر یک ستاره ⋆تعداد پست :1144
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 2489

اسپروس پشت میز کارش نشسته بود و نامه ای را میخواند چشمانش به دنبال خطوط نامه چپ و راست میرفت سپس برگه را زمین گذاشت و به اسپارک که در چند قدمی اش ایستاده بود نگاه کرد و گفت: بشین
اسپارک نشست در سینی ای چند نامه دیگر آورده بود گفت: امروز یه نامه از آداکس رسید مطالبش بدجوری ذهنمو مشغول کرده
- بیشتر توضیح بده
- باسمن ها از اقوام مختلف تشکیل شدند رئیس قویترین قومشون تکاماست الان که قدرت دست این قومه اقوام دیگه وضعیت خوبی ندارند اکثرا یا به بردگی گرفته میشوند یا اموالشون مرتبا چپاول میشود ولی چون تحت تاثیر خدایانشان هستند و قدرت تکاما رو موهبت خدادادی میدانند کاری برای تغییر شرایط نمیکنند.
- و تجارشون؟
- تجاری که به سیلورپاین می آمدند نیز اکثر از همان قوم برتر بودند الان که تجارت با سیلورپاین قطع شده به سمت تورداکس و تایگرس رو آوردند البته تجارت با اون سرزمین ها سود خیلی کمتری داره بنابراین فکر میکنم باید منتظر یک اتفاق باشیم
- اتفاقا الان نامه کلارا اوپولِن رو میخوندم به نظرم در قاره خودمون هم باید منتظر اتفاقاتی باشیم. اکسیموس به نظامی گری روی آورده که با روحیه ای که از پادشاهش سراغ دارم منافات دارد. شاه هزار آفتاب جنگ افروز نیست ولی اونها مشکلات خودشونو دارند و این نگران کننده است
- مخصوصا با پیروزی های جدید دزرت لند
اسپارک به دقت خطوط چهره اسپروس را زیر نظر گرفت میخواست بداند آیا عشق شارلی در نگرش های سیاسی پادشاه تغییری ایجاد کرده است یا خیر؟ ولی اسپروس خیلی خوب چهره اش را بی احساس نگه میداشت .
-اسپارک تحقیقات کیه درو دارو در مورد کشته شدن بلاتریکس به نتیجه نرسید؟
- متاسفانه نه . بلاتریکس اواخر عمرش مرموز شده بود با هیچ کس حرفی نزده و هیچ کس علت خونه نشینی اش را نمیدانست . هیچ کس در دهکده محل سکونت پدر و مادرش متوجه رفت و آمد مشکوکی نشده فقط همان شب قتل صدای جیغ عقابی ساکنین دهکده را ترسانده بود که تا یک ساعت نیز قطع نشده
اسپروس پیشانی اش را روی دستانش گذاشت و به فکر فرو رفت مرگ بلاتریکس هم برای امپراطوری و هم برای شخص امپراطور دردناک و غیر قابل جبران بود.
کیه درو دارو دوست قدیمی بلاتریکس و از افراد نزدیک به او دو چندان زجر می برد. او در دوران گذشته گرفتار عشق بلاتریکس شده بود عشقی یک طرفه و نافرجام که حتی جرات ابرازش را نیز هیچ گاه بدست نیاورد. خیلی از هم دوره ای هایشان در دوران دون پایه ای متوجه شده و سر به سرش می گذاشتند ولی سالها بعد وقتی این دو درجات نظامی را تند تند طی می کردند و از هم رزمانشان پیشی میگرفتند دیگر کمتر کسی به این موضوع اشاره ای میکرد.
کیه درو از وقتی مامور تحقیق در مورد قتل خانواده اموجی شده بود خواب و خوراک را بر خود حرام کرده و با جدیت به دنبال سرنخی بود که هیچ گاه به دست نیامد. شاید تنها کسی که بیشتر از اسپروس دلش میخواست راز این ماجرا کشف شود خود او بود ولی هیچ نشانه ای وجود نداشت . هیچ کس علت تغییرات روحی اخیر بلاتریکس را نمیدانست بنابراین کیه درو نا امید تر از همیشه به الیسیوم آمد تا با امپراطور دیدار کند.
اسپروس با دیدن چهره شکسته و غمگین کیه درو از او خواست که چند وقتی استراحت کند و سپس به عنوان فرمانده اصلی ارتش سیلورپاین کار خود را آغاز کند.

ویرایش شده توسط نوشان در تاریخ ۲۹/۸/۱۳۹۶   ۱۲:۱۱
3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :13623
ارسال پیام خصوصیکاپ آشپزی کاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 22382
من مینویسم ...
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :13623
ارسال پیام خصوصیکاپ آشپزی کاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 22382

بی آغار، بی پایان

فصل دوم : طوفانی از غرب - قسمت هفتم

پیرمرد فریاد زد : تو برای کدام سرزمین میجنگی؟

رومل گودریان گیج شده بود. انگار داشت تمام خواست ها و تعلقاتش را از دست میداد و حسی شبیه غریزه حفظ جان بر او چیره میشد. اما با تمام نیرو، ذهنش را متمرکز کرد و فریاد زد : دزرتلند!

پیرمرد وِرد خوانی را متوقف کرد و از پله ها پایین آمد. رومل گودریان  به سمت او رفت و رو در روی او ایستاد اما چیزی نگفت.

پیرمرد پس از چند لحظه سری به نشانه احترام خم کرد و گفت : پس ما به تو خدمت خواهیم کرد. من 2 نفر را همراه تو خواهم فرستاد. تعلیم هر کدام از آنها حدود 3 سال طول کشیده و در هر دوره تنها یک نفر را میتوانیم آموزش دهیم. آگاه باش که تاثیر این جادو تنها برای چند ساعت خواهد بود و افرادی را در بر خواهد گرفت که این صدا را بشنوند و یا در تیررس دید جادوگر باشند.

رومل گفت : من به معبد شما هر کمک مالی و غیرمالی لازم را خواهم رساند، تا در هر 3 سال، 2 نفر را برای من تعلیم دهید.

پیرمرد با حرکت های کوتاه و سریع سر به پایین، درخواست رومل را قبول کرد و دو مرد سیاه پوش  به همراه رومل معبد را ترک کردند.

کمی بعد وقتی رومل گودریان به پایگاه اصلی رسید متوجه شد به دلیل اتفاقی فوق محرمانه و شدیدا حساس، مارتین لیدمن و نیکلاس بوردو به همراه پسر بزرگش آندریاس، محل را زودتر از موعد به سمت پایتخت ترک کرده اند و برنارد پسر دوم و کوچکتر شاه به همراه گروهی از نظامیان آنجا مستقر شده بودند. رومل گودریان زمانی که از برنارد شنید که پنج روز است محل را ترک کرده ست شوکه شد. برنارد چیز زیادی از موضوع اصلی نمی دانست و فقط رو به پدر گفت : مارتین وقتی مجبور شد که بره و منتظر شما نمونه از میزان خشم کبود شده بود اما مراتب عذرخواهیش رو رساند و گفت موضوع حفظ سرزمین ست.

رومل به همراه مردان سیاهپوش که به ندرت صحبت میکردند و یا به گفتن جمله های کوتاه بسنده میکردند، به سمت پایتخت حرکت کردند.

چهار روز قبل از این وقتی مارتین لیدمن به همراه نیکلاس بوردو فرمانده جدید ارتش و آندریاس گودریان به پایتخت رسیدند فوری جلسه ای فوق محرمانه با  آرتور ساگِشتا، رییس نیروهای اطلاعاتی دزرتلند برگزار کردند.

ساگشتا مردی سرد، بسیار جدی، رسمی با چشمانی پف کرده که از مصرف زیاد الکل خبر میداد، کم مو و با خستگی مزمن در رفتار بود. او در محلی که باید مینشست اسناد زیادی را روی هم گذاشته بود و ایستاده با دستانش اسناد مختلف را برمیداشت و بررسی میکرد و سخن میگفت : اگه ازتون خواستم که به پایتخت بیاید فقط یک دلیل داره. ما حداکثر تا 2 ماه آینده با اکسیموس وارد جنگ تمام عیاری خواهیم شد. بدون تردید. گری وگاس سفیر ما در سرزمین اکسیموس، اخبار زیادی رو مخابره میکنه مبنی بر حرکات شدید نیروهای نظامی و اطلاعاتی اکسیموس. همینطور ما اطلاع داریم که اونها از کشورگشایی ما درست در جنوب کشور اونها خیلی عصبانی هستند و دست به تکاپو برای برهم زدن تعادل در منطقه زدن. اما هنوز نمیدونیم که هدف نهایی اونها چیه.

مارتین نگاه خیره ای به آرتور ساگشتا و بعد نیکلاس بوردو انداخت و گفت : پس اگه قرار باشه ما وارد جنگ بشیم، بهتره این اتفاق هر چه زودتر بیفته. در حال حاضر ما کمی دست بالا رو داریم و روابط خیلی بهتری با کشورهای همسایه داریم. برقراری روابط دیپلماتیک زمانبر هست و ما نباید این زمان رو به اکسیموس بدیم.

آرتور ساگشتا سری تکون داد و گفت : یه چیز دیگه هم هست. من بلاخره تونستم از نیروهای تایرل حرف بکشم.

آندریاس اینقدر از این خبر خوشحال شد که محکم هر دو دستش را روی میز کوبید.

آرتور : مسئله بسیار فراتر از چیزی هست که فکرش رو میکردیم. کسی اینجا چیزی در مورد کتیبه های باستانی میدونه؟

مارتین چشمانش را بست و سرش را به عقب برد و به آه گفت : لعنتی!

نیکلاس و آندریاس هاج و واج به مارتین و سپس به آرتور نگاه کردند!

آرتور ساگشتا رو به آندریاس و نیکلاس بوردو توضیح داد : این کتیبه ها در محل های ناشناخته ای پنهان شدن. راز کتیبه ها در کشور اکسیموس سالها سینه به سینه منتقل شده. هر کشوری که این کتیبه ها رو صاحب باشه، بسته به نوع کتیبه رازی برای آنها فاش خواهد شد و مادامی که کتیبه را در اختیار داشته باشن، توان آنها در یکی از بخش های حیاتی نظامی یا اقتصادی چند برابر خواهد شد. البته از هر کتیبه توسط نیروهایی خارق العاده محافظت میشه که دستیابی به آنرا بسیار سخت و پرهزینه میکنه. حالا اکسیموس جای یکی از این کتیبه ها را میدونه. در آخرین لحظاتی که دارک اسلو استار از دست تایرل فرار میکرده، محل دقیق یکی از کتیبه ها رو پیدا کرده. هیچکس اون رو ندیده. تایرل میخواست اونها رو تصاحب کنه و قدرت رو به دست بگیره. اما حالا جای یکیشون فقط برای یک نفر مشخص شده. اما یک چیزی که خیلی مهمه مشخصه. این کتیبه در سرزمین سیلورپاین واقع شده.

آندریاس کمی فکر کرد و گفت : اگه اونها برای دست پیدا کردن به کتیبه اقدامی نظامی بکنن، که به نظر میرسه هر کاری بتونن میکنن، ما باید فورا خبرش رو به اطلاع سیلورپاین برسونیم. اینطوری ممکنه از جای کتیبه با خبر بشیم یا دست کم به دلیل اطلاعاتی به این مهمی رابطمه مون چندین برابر با سیلور پاین بهتر بشه و در جنگ پیشرو دست بالا رو پیدا کنیم.

مارتین لودیک با سر تایید کرد و گفت : جای خوشحالیه که ما شارلی درومانیک رو اونجا داریم. باید فورا بهش خبر بدیم و از طریق اون اما از طرف شخص پادشاه گودریان، اخبار دسته اول رو به شخص پادشاه سیلورپاین برسونیم که هم پیوند اونها قویتر بشه، هم پیوند دو سرزمین. ترتیبش رو میدم.

نیکلاس بوردو : باید با بوریس سیدنبرگ صحبت کنم. در این جنگ حضورمون توی دریا و دریاچه همزمان بسیار حیاتی خواهد بود. امیدوارم بتونیم از کمک نیروی دریایی سیلورپاین هم استفاده کنیم. بوریس رابطه خوبی برقرار کرده. هم از بعد اقتصادی و البته نظامی.

.........

تصمیمات طبق برنامه پیش میرفت که زمانی که رومل گودریان  به پایتخت رسید و گزارش اتفاقات مو به مو به او داده شد. همزمان نیز پیکی از ریورزلند رسیده بود که از سفر قریب الوقوع کیموتو و بانو مادونا به دزرتلند خبر میداد. رومل در خلوتی آندریاس را فراخواند و به او گفت : از سفر کیموتو و مادونا به دزرتلند با خبری؟

آندریاس : بله پدر. کشور ما در بهترین شرایط دیپلماسی خودش در دهه های اخبر قرار داره. این از درایت شما و مارتین نشات میگیره و ما سپاس گذاریم.

رومل سری تکان داد و لبخندی زد.

آندریاس : البته من منظور شما رو متوجه شدم. ما میتونیم این رو به فال نیک بگیریم و شرایطمون رو برای طولانی مدت بسیار بهتر کنیم. البته من از شما اجازه میخوام که در این شرایط حساس بیشتر در مناطق مرزی و مدیریت نبرد احتمالی فعالیت کنم.

رومل : درسته اونجا به تو نیاز خواهیم داشت. البته بیشتر از اون به حفظ پیوندمون با کشورهای همسایه. این تنها برگ برنده ماست و سرعت در تصمیم گیری. 

آندریاس : همه چیز به خوبی پیش خواهد رفت. من مدتهاست که منتظر این روز هستم. شمال دزرتلند رو از نو ساختم و حالا وقت اینه که یک پله بالاتر و در امور بین الملل خودم رو به شما ثابت کنم. البته من همین الان هم یک طرح بسیار مهم دارم ...

ویرایش شده توسط بهزاد لابی در تاریخ ۳/۹/۱۳۹۶   ۲۲:۱۱
3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3857
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ عکاس برتر 
avatar
سپاس شده  : 7693
من می نویسم
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3857
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ عکاس برتر 
avatar
سپاس شده  : 7693

بی آغار، بی پایان

فصل دوم : طوفانی از غرب - قسمت هشتم

سیمون مقرر کرده بود تمامی امور مربوط به سفرا زیر نظر لرد کلوین یکی از افراد مورد اعتماد ملکه و عضو شورای فرماندهی امپراطوری انجام پذیرد. تمامی اعضای شورای فرماندهی دور میز بزرگ در اتاق تصمیم گیری گرد هم آمده بودند، ملکه در راس میز نشسته بود. لرد کلوین حامل پیام مهمی بود که ساعتی قبل ژاک توکانو سفیر اکسیموس به اطلاعش رسانده بود. لرد بایلان مترصد دیدار با ملکه بود. سیمون گفت: لرد کلاود مارگون خبر داده  اکسیموسها از لشکرکشی دزرتلند به کرانه تاریکی حسابی به خشم اومدن، من فکر می کنم اونها دنبال سهم خواهی هستند، اما گودریان با توجه به آمار زیاد کشته هایی که توی این کشورگشایی داشته خاکی رو که به دست آورده با کسی تقسیم نخواهد کرد. لرد ریتارد گفت: از دست دادن شابین بهای زیادی بود،این رو هم نباید فراموش کنیم که گودریان به تازگی از ما زخم خورده و در صورتیکه جنگی در بگیره و ما در کنار اون بجنگیم خودمون به بزرگ شدن دشمن آیندمون کمک کردیم. لرد تایون فابرگام گفت: درسته لرد ریتارد، ما باید با اکسیموسها متحد بشیم....لرد ریتارد وسط حرف تایون پرید و گفت: من نگفتم باید با اکسیموسها متحد شیم، دزرتلند همین الان هم سیلورپاین رو به عنوان متحد کنار خودش داره اگر جنگی در بگیره، اکسیموسها شانس زیادی ندارن...تایون با عصبانیت گفت: اسپروس مثل همیشه خودش رو از جنگ دور نگه میداره، اونها سالهاست توی هیچ جنگی شرکت نکردن....بحث بین اعضا جلسه ادامه داشت تا بالاخره ملکه به صحبتها پایان داد و گفت: لرد سیمون به زودی به دزرتلند خواهد رفت و امیدوارم با دست پر برگرده، مذاکره با لرد بایلان بعد از اون صورت می گیره .... 

 سیمون به همراه مادونا ، لابر و هیئت همراهشان پس از دو هفته به پایتخت دزرتلند رسیدند، مارتین لیدمن به گرمی از آنها استقبال کرد.  روز بعد جلسه رسمی مذاکره برگزار شد، صحبتهای مارتین و مونتانا سیمون را شگفت زده کرده بود، آنها می خواستند پیش دستی کرده و قبل از هر اقدام اکسیموس به آنها حمله کنند. سیمون گفت: شاید اکسیموسها رو بشه با پیشنهاد اغواکننده ای از جنگ منصرف کرد. به نظر نمیاد تنها گزینه اونها جنگ باشه،..مونتانا گفت: اما تنها گزینه ما جنگه، توی این جنگ ، شما در کنار ما هستید؟ سیمون به لابر نگاهی انداخت و سپس با سر تایید کرد. مارتین گفت: ارتش شما به احتمال زیاد در این جنگ درگیر نمیشه ... لابر پرسید: ارتش سیلور پاین چطور؟ ... مارتین پاسخ داد: حضور اسپروس در این جنگ محتمله... به زودی همه چیز مشخص خواهد شد.... سیمون و لابر در جلسه مذاکره بودند، مادونا در کنار دوست دیرینه اش لارا در باغ قصر نشسته بود. آنها حرفهای زیادی برای گفتن داشتند. دو دوست قدیمی گرم گفتگو بودند که دوپسر جوان به آنها نزدیک شدند. مادونا طوری نشسته بود که پشتش به آنها بود و نزدیک شدنشان را ندید، لارا از جا جست و تعظیم کرد ، این حرکتِ لارا، مادونا را از جا پراند و به پشت سرش جایی که لارا به آنجا خیره شده بود نگاه کرد، لارا گفت : سرورم معرفی می کنم، جناب برنارد گودریان و جناب لوکاس شابین....لارا می خواست مادونا را معرفی کند که برنارد جلو آمد و در حالیکه تعظیم کوتاهی می کرد گفت:بانو مادونا، خوش آمد می گم...سپس بدون اینکه معطل تشریفات معمول شود پیشنهاد داد دو دختر جوان به همراه آنها به میدان تیراندازی بروند و تمرین او و لوکاس را تماشا کنند. مادونا که از رفتار بدون تکلف برنارد خوشش آمده بود قبول کرد. برنارد در تیراندازی با کمان بسیار مهارت داشت و این مادونا را به هیجان آورده بود و پس از برخورد هر تیر با سیبل برنارد را تشویق می کرد. لوکاس، لارا را دعوت کرد تا یک تیر پرتاب کند و به او کمک کرد زه را بکشد و رها کند تیر به آرامی از چله رها شد و چند متر جلوتر به زمین افتاد، هر چهار نفر به خنده افتادند. در مدت کوتاهی مادونا حس خوبی نسبت به برنارد پیدا کرده بود. آنها در حال خنده بودند که بنجامین محافظ شخصی مادونا با عجله به آنها نزدیک شد و گفت: بانوی من حضور شما در اینجا خطرناکه، خواهش می کنم همراه من بیاید. این رفتارِ بنجامین، مادونا را عصبانی و شرمگین کرده بود، اما او عادت به اعتراض کردن نداشت، رو به برنارد کرد و گفت: شاهزاده شما رو به زودی خواهم دید. سپس دست لارا را گرفت و به دنبال بنجامین به راه افتادند. بنجامین در راه به مادونا گفت: بانوی من ، خواهش می کنم در مورد امروز با لرد مارگون صحبت نکنید، ایشون منو به خاطر این بی توجهی نخواهند بخشید.

ویرایش شده توسط فرک (Ferak) در تاریخ ۴/۹/۱۳۹۶   ۰۹:۲۶
3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4765
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 8633
من می نویسم
کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4765
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 8633

بی آغار، بی پایان

فصل دوم : طوفانی از غرب - قسمت نهم

دارک اسلو استار بعد از دریافت اجازه امپراتور فورا برای هماهنگی و برنامه ریزی به کمپ اختصاصی خودش در مرز تورداکس و در نزدیکی مرزهای جنوبی سیلورپاین رفت و پس از ساعت ها کار روی نقشه موفق شد مسیری را انتخاب کند که در فاصله ی 5 تا 10 کیلومتری مرز شرقی سیلور پاین از داخل سرزمین ها تورداکس می گذشت، معمولا تورداکس ها برای جلوگیری از برخورد با مرزبانهای سیلورپاین خیلی به مرز نزدیک نمی شدند و گذر از آن نوار باریک به افراد دارک اسلو استار این امکان را می داد که بدون دیده شدن از خاک تورداکس برای نفوذ به رشته کوه شمالی سیلورپاین که در شمال قلعه و زمین های پادشاه و همینطور پایتخت بود، استفاده کند.

برای دارک اسلو و یارانش 2 هفته تمرین سخت در قله ی یک کوه نزدیک مرز تورداکس با حداقل پوشش لباسی به منظور آمادگی برای مبارزه در سرما تازه شروع یک راه دشوار بود.

...

وقتی که شاه به همراه پلین، سر جان گالیان و وزیر اعظم لرد بالین در حال کار بر روی طرح جدید سر جان بودند، پیکی خبر آمادگی دربار ریورزلند برای پذیرش لرد بایلان را اعلام کرد، شاه گفت:

این اعلام آمادگی سریع نشانه ی خوبی نیست و از سرعت گرفتن اتفاقات در قاره ی جدید خبر می دهد، باید عجله کرد!

لرد بالین: من از طرح کامل و بی نقص سرجان غافلگیر شده ام و واقعا چیز بیشتری به نظرم نمی رسد ولی اینطور که اعلیحضرت اشاره می کنند ممکن است وقت کافی برای اجرای این پروژه نداشته باشیم!

شاه: بله امکان اجرای این پروژه تا پایان، قبل از شروع رخدادها خوشبینانه است ولی چاره ی دیگری هم نیست!

لرد بالین: ولی چطور می توان ارتش را همزمان برای انجام عملیات حمله و دفاع در اختیار داشت با این فرض که یک اقیانوس بین این 2 فعالیت فاصله باشد؟

پلین زیر لب گفت: این قمار ماست!

سرجان که مطابق گذشته در سکوت نظاره گر بحث بود گفت: عملکرد در خفا، سیصد کشتی ای که ساخته ایم و سرعت عمل رمز موفقیت ما در این قمار است.

شاه: پس مرور می کنیم...

پلین:

طبق گزارشات سرجان، شاه آرگون نشانه های مثبتی برای ایجاد یک اتحاد بزرگ بسوی ما فرستاده است، آرگون ها همچنان نگران روابط رو به توسعه میسالاها با باسمون ها هستند! نیروی نظامی قدرتمند باسمن اگر به نفع میسالاها وارد یک پیمان نظامی شود می تواند توازن را در آن قاره به نفع میسالاها تغییر دهد، از طرفی ما نگران استفاده دزرتلند از پهنه ی دریای لارا برای توسعه ی تجارت هستیم، پس راه حل منطقی برای 2 کشور آرگون و اکسیموس ایجاد یک اتحاد استراتژیک و سیطره بر سواحل جنوبی قاره شرقی توسط ماست، نام قدرتمند اکسیموس در کنار آرگون ها، میسالاها را در ماجراجویی محتاط خواهد کرد و همچنین به ما فرصت خواهد داد که در سایه همپیمانی با آرگون ها سواحل جنوب غربی قاره را تصرف کنیم.

طبق این نقشه ما به آرگون ها اجازه می دهیم تا به پشت گرمی اعلام اتحاد با ما کشور بلتور را تصرف کنند، ارتش ما در یک عملیات غافلگیر کننده بصورت همزمان از عرض اقیانوس گذشته و نیمه غربی دلیور و تمام کشور سیزون را تصرف کرده و ضمیمه ی امپراتوری خواهد کرد و سپس بصورت موقت اداره آن نواحی را به متحدین محلی و ارتش آرگون سپرده و به سوی کشور بازخواهد گشت، پیش بینی می شود که با توجه به آمادگی تمام عیار ارتش و بی خبری کامل کشور های قاره شرقی این حمله با پیروزی برق آسا و با کمترین تلفات همراه باشد.

پلین مکثی کرد و در حالی که به چشمان پدرش چشم دوخته بود پرسید: امپراتور ولی اگر در همین زمان حمله به خاک اصلی کشور شروع شد چه خواهیم کرد؟

شاه: برای این قسمت که سخت ترین و حساس ترین قسمت این قمار است، روی قابلیت های تو حساب کرده ام دخترم!

پلین در حالی که از شدت تعجب و احساس افتخار و همچنین هجوم نگرانی توان عکس العمل آنی نداشت آب دهانش را قورت داد و با صدای آرامی گفت: تا آخرین لحظه ی زنده ماندنم به چیزی جز اجرای فرمان شما فکر نخواهم کرد.

شاه متفکرانه برای تایید سری تکان داد و گفت: سر جان پس تا آن زمان از فرمانده جانوس(رئیس اخبار و اطلاعات ارتش) بخواه تمام توان خود را بکار گیرد که کوچکترین تحرکات در مرزها و همچنین نقل و انتقالات نظامی در کشورهای همسایه به اطلاع ما رسانده شود.

سرجان: جانوس و افرادش در آماده باش کامل هستند قربان!

... 

جافری پس از رسیدن به آبهای کولینز فورا با تعداد کمی از محافظین با استفاده از 2 قایق از کشتی پیاده شده و خود را به ساحل رسانده بود، سپس اولین دهکده ی ساحلی را پیدا کرده و با مراجعه به آن خبر رسیدن و همراه آوردن یک پیام مهم از جانب امپراتوری اکسیموس را به موتانیشا فرمانده قوم کولینز رسانده و منتظر رسیدن وی شده بود ...

ویرایش شده توسط مهرنوش در تاریخ ۵/۹/۱۳۹۶   ۱۱:۳۹
2  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4765
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 8633
بقیه داستانو بنویس ...
2  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3857
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ عکاس برتر 
avatar
سپاس شده  : 7693
من می نویسم
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3857
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ عکاس برتر 
avatar
سپاس شده  : 7693

فابیوز خواسته بود به صورت خصوصی با ملکه دیدار کند، شاردل در اتاق بزرگی که برای دیدارهای خصوصی با ملکه در نظر گرفته شده بود روی صندلی مجللش نشسته بود، فابیوز وارد شد و تعظیم کرد، ملکه فرمانده پیاده نظام را دعوت به نشستن نمود: فابیوز، پیامت کنجکاوم کرده، چه اتفاقی افتاده که درخواست چنین دیداری داشتی؟
فابیوز گفت: اعلاحضرت، امروز باز هم چند نفر از افرادم در خیابانهای پایتخت به طرز مرموزی کشته شدند، همونطور که می دونید این اولین بار نیست که این اتفاق می افته، مردان من باید مثل یک سرباز در میدان جنگ کشته شن، نه در خیابانهای باراد لند، ایندفعه هم کشته شدگان رو در حالی پیدا کردیم که هیچ نشانه ای از آثار درگیری یا کوچکترین جراحتی در اجساد اونا دیده نمی شد، پس از مکثی کوتاه ادامه داد: خواهش می کنم اجازه بدید این موضوع رو به صورت جدی تری پی گیری کنم.
ملکه در حالیکه در ذهنش مساله را کنکاش می کرد و اخمهایش را در هم کشیده بود گفت:چند نفر کشته شدند؟
- 5 نفر
- اجساد اونا الان کجان؟
- اجساد رو به آمون گوتوارد تحویل دادم تا بلکه سرنخی به دست بیاریم.
ملکه سرش را به نشانه تایید تکان داد و سپس گفت: هر کاری که لازمه انجام بده، نسبت به هیچ اتفاقی نباید بی تفاوت موند، میخوام بدونم دستور قتل نیروهای ارتش رو چه کسی صادر می کنه، هر کسی که به این موضوع ارتباط داره رو دستگیر کن، به نیروهایی که با خودت به این ماموریت می بری بگو هر کس به این ماجرا مربوط میشه رو زنده می خوام.
فابیوز از جا برخاست و با تعظیم بلند بالایی اتاق را ترک کرد.
یک هفته از حضور سیمون، لابر و مادونا در پایتخت دزرتلند می گذشت. در این مدت مادونا بیشتر وقت خود را در کنار لارا می گذراند و گاهگاهی دخترها با برنارد و لوکاس برای گشتن در باغ همراه می شدند. نگاه نافذ برنارد قلب یخ زده مادونا را گرم کرده بود. پیدا بود برنارد نیز از پرنسس جوان خوشش آمده، اما برعکس مادونا این اولین تجربه برنارد نبود. شاهزاده برنارد در هجده سالگی برای بسیاری از دختران دزرتلندی یک رویا محسوب می شد و چند تایی از آنها موفق شده بودند رویای خود را در آغوش بگیرند. اما مادونا در ریورزلند حتی لحظه ای به رابطه با هیچ مردی نیندیشیده بود. تمام روزهای بعد از کشته شدن پدر و مادرش در اندوه و افسردگی سپری شده بود و حالا با تمام وجود حس می کرد می تواند تمام آن روزهای سخت را پشت سر رها کند و دوباره به زندگی شاد گذشته بازگردد. بنجامین پیام آور خبر ناخوشایندی بود، مذاکرات به پایان رسیده بود و آنها به زودی دیمانیا را ترک می کردند.
گودریان به همراه اعضا خانواد اش دور میز شام گرد هم آمده بودند، ملکه کاترینا با متانت همیشگی در نزدیکترین صندلی به همسرش و در سمت راست او ، برنارد در کنار ملکه و آندریاس روبروی او در سوی دیگر میز نشسته بودند. رومل گودریان دست از غذا خوردن کشید و پس از صاف کردن صدایش گفت: هیئت ریورزلندی سه روز دیگه پایتخت ما رو ترک می کنه، اتحاد دو سرزمین برای هر دو طرف سود زیادی داره، اما اعتماد به دشمنی که به تازگی باهاش جنگیدی راحت نیست. پیام شاردل روشنه! فقط یک وصلت می تونه این اعتماد رو ایجاد کنه هم برای ما ، هم برای اونا. ملکه کاترینا به پسر بزرگش آندریاس خیره شده بود، برنارد در حالیکه دستهایش را دو طرف بشقابش گذاشته بود لبخندی زد و گفت: مادونا دختر زیباییه... ملکه کاترینا به آرامی گفت، درسته. سپس دست برنارد را دستانش گرفت و گفت: پسرم، شاردل، دنبال وصلت خواهرش با ولیعهده... برنارد نگاهی به آندریاس انداخت، پیدا بود او از قبل ماجرا را می دانسته و با این ازدواج موافق است. برنارد در حالیکه به آرامی دستش را از دستان مادر بیرون می کشید گفت: اما مادونا برای آندریاس زیادی جوونه...رومل گودریان در حالیکه از روی صندلیش بلند می شد، خطاب به کل خانواده گفت: این توافق صورت گرفته، البته قبل از اون جنگ سختی در پیش داریم...
مادونا، لارا را به گرمی در آغوش فشرد، قرار نبود لارا در بین گروه بدرقه کننده آنها باشد، برای همین مادونا پیش از مراسم رسمی خداحافظی با دوست دیرینه اش ملاقات کرده بود. لوکاس و برنارد نیز برای خداحافظی از او آمده بودند. مادونا دستمال تور دوزی شده یادگار مادرش را به برنارد داد و گفت: این یادگار مادرم هست و برام خیلی ارزش داره اما دوست دارم به عنوان تشکر اون رو به شما بدم. در مدت اقامتم در دیمانیا با حضور شما واقعا به من خوش گذشت. امیدوارم به زودی دوباره شما رو ملاقات کنم. برنارد در حالیکه دستمال را گرفته و ورنداز می کرد نمی دانست چه باید بگوید، فقط تشکر کرد، بهانه ای آورد و از آنجا دور شد. چند لحظه بعد بنجامین به سمت عمارت ماریوت سادن آمد و از بانو مادونا خواست تا برای مراسم خداحافظی رسمی با او برود.
ده روز پس از بازگشت هیئت اعزامی به دزرتلند، لرد بایلان به باراد لند رسید. یک روز بعد جلسه ای با حضور او ، ملکه شاردل، سیمون و لابر برگزار شد. لرد بایلان برای شروع مذاکره گفت: متاسفانه اکسیموس شاهد بی ثباتی در مرزهای جنوبی و غربی خودش هست ، همینطور روابط ما با همسایه غربی تیره شده، به نظر نمی رسه توافق نامه لیتور بیش از این پایدار بمونه.
لابر گفت: خبر اقدامات نظامی اکسیموس به ما رسیده، مسلما اشغال کرانه تاریکی توسط گودریان به مزاق اکسیموس بزرگ خوش نیومده
لرد بایلان که تا حالا ملکه را مخاطب صحبت هایش قرار داده بود به سمت لابر رو چرخاند و گفت: گودریان قبل از حمله به کولینزها ما رو در جریان لشکرکشیش قرار نداد و این چیزی نیست که به سادگی بشه از کنارش رد شد، اگر گودریان ما رو در جریان گذاشته بود اینهمه تلفات برای دو طرف به بار نمیومد، ضمنا کولینزها مردم کینه توزی هستند و بعید می دونم اون کشتار رو به سادگی فراموش کنند.
لابر گفت: درسته، اما کولینزها بدون کمک یک قدرت بزرگ دیگه یارای مقابله با دزرتلند رو ندارن.
لرد بایلان دوباره به سمت ملکه رو کرد و گفت: بانوی من تکلیف سیلورپاینی ها روشنه با توجه به ارتباط خانوادگی عمیقی که بین دو سرزمین شکل گرفته، اینکه اسپروس در جنگِ پیش رو در کدوم سمت خواهد جنگید قابل پیش بینیه، شاه هزار آفتاب جهت حفظ توازن و صلح من رو به اینجا فرستادند تا در مورد پیمان نظامی استراتژیک بین دو سرزمین اکسیموس و ریورزلند به نتیجه برسیم.
ملکه شاردل گفت: شاه هزار آفتاب این رو می دونن که مارگونها فقط روی اسب برنده شرط می بندن
بایلان روی صندلیش جابه جا شد و گفت: بانوی من نباید فراموش کنن که دزرتلندیها حمله اخیر شما به سرزمینشون رو از یاد نبردن، اونها همین الان هم بزرگترین قدرت منطقه هستند و وقتی بیشتر از این قدرت بگیرن دیگه مهار نشدنی خواهند شد و اونوقته که دُمل های چرکی قدیمی سر باز می کنن.
سیمون که تا آن لحظه ساکت ترین فرد در جلسه بود گفت: لرد بایلان پیشنهاد شما نیاز به بررسی داره، ما به تازگی یک جنگ رو پشت سر گذاشتیم، درگیری در یک جنگ دیگه از لحاظ منافع و اولیتها باید بیشتر بررسی بشه.
لرد بایلان در حالیکه نتیجه مذاکره را ارزیابی می کرد گفت: در مورد تعهدات و منافع دو سرزمین هم میشه صحبت کرد.
ملکه شاردل گفت: لرد بایلان همونطور که لرد سیمون گفت، ما نیاز داریم تا در مورد پیشنهاد شما بیشتر فکر کنیم، در صورتیکه جوابمون مثبت بود از طریق سفیر شما جناب ژاک توکانو مراتب رو به اطلاع شاه هزار آفتاب خواهیم رسوند. امیدوارم چند روزی که مهمان ما هستید از هوا و طبیعت باراد لند لذت ببرید.

ویرایش شده توسط فرک (Ferak) در تاریخ ۵/۹/۱۳۹۶   ۱۵:۴۴
3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :13623
ارسال پیام خصوصیکاپ آشپزی کاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 22382
من مینویسم ...
صفحه مورد نظر
برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع بعد »
زیربخش
«  موضوع قبل
دریافت آخرین مطالب زیباکده از طریق ایمیل
زیباکده