آموزش ترکیب رنگ مو
کپی لینک با موفقیت انجام شد
تعداد بازدید : 79460
آخرین پست تاپیک : ۱۲:۰۳   ۱۳۹۶/۸/۲۹
صفحه مورد نظر

بقیه داستانو بنویس ...

به اشتراک گذاری در تگرام
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3610
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ عکاس برتر 
avatar
سپاس شده  : 7244
.
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :13314
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ آشپزی 
avatar
سپاس شده  : 21891

نام داستان : طوفانی از غرب

فصل دوم، قسمت اول

______________________________________________________________

نزدیکی های غروب آفتاب بود. رومل گودریان به همراه عالی رتبه ترین نماینده هایش در شابینیا مستقر شده بود. فضای آنجا همچنان نا امن و غیرقابل سکونت مینمود. به همین منظور تعداد زیادی از سربازان و محافظان زبده آنها را همراهی میکردند. هوای جنوب در فصل بهار به نسبت مرکز دزرتلند خنک به حساب می آمد. هوا دم داشت و حس نگرانی در چهره تمامی حاضرین موج میزد.

مارتین لیدمن از اسبش پیاده شد و چند قدمی جلو رفت تا به اسب رومل گودریان برسد و نگاه مرددی به او انداخت و گفت : رومل، من وحشت کردم. ما به تازگی کارشان را از دست دادیم، اگر مشکلی برای شما پیش بیاد، ضربه ش کشنده ست. برای کل دزرتلند کشنده ست.

رومل چند لحظه ای متفکر به مارتین نگریست و بعد از اسبش پیاده شد. دهنه اسب را رها کرد و به یک قدیمی لیدمن آمد و گفت : اما میدونی که چاره ای نیست. 

در این هنگام، برنارد و آندریاس از چادر مخصوصشان بیرون آمدند و به نیکلاس بوردو که چند صد متر عقب تر از شاه و لیدمن مشغول نظم دهی نهایی به فرماندهان محافظان بود پیوستند و به سمت شاه آمدند. برنارد خطاب به رومل گودریان گفت : پدر، اجازه بدید من جای شما برم. از پس این کار بر خواهم آمد. مطمئن باشید.

رومل لبخندی زد و گفت : درین مورد شکی ندارم برنارد، اما قوانین معبد پلیسوس رو که شنیدی. تنها شخص پادشاه اجازه ورود به معبد رو داره.

آندریاس رو به برنارد کرد و گفت : من خودم با موتانیشا صحبت کردم. تردیدی نیست که راه دیگه ای وجود نداره. اما این راه حتما پرخطر خواهد بود.

رومل : آندریاس، روزی میاد که تو هم باید جان خودت رو برای مردمت به خطر بندازی و در صورت لزوم فدا کنی. من بدون نگرانی حرکت میکنم چون مطمئن هستم که تو آمادگی لازم برای رهبری این سرزمین رو داری.

رومل خواست به سمت اسبش برود که برنارد گفت : پدر مطئمن هستید که انجام اینکار الزامیه؟ قسم میخورم که اگه مشکلی پیش بیاد موتانیشا بدجوری تقاص پس میده و من خودم شخصا این کار رو به عهده میگیرم.

رومل خنده ای کرد و گفت : من شجاعت تو رو تحسین میکنم اما گاهی ما باید احساسات شخصیمون رو کاملا نادیده بگیریم. تردیدی وجود نداره که اکسیموس حمله ما به کرانه تاریکی رو بی پاسخ نمیذاره. ما در حال حاضر توان دفاعی ناچیزی در این منطقه داریم و حفظ اینجا برای ما یا هر سرزمینی در حالت عادی غیرممکنه. اما ما بخاطر شابین و بخاطر مردممون وظیفه داریم که اینجا رو حفظ کنیم.

این را گفت و بدون حرف دیگری هر 4 نفر را در آغوش کشید و سوار اسبش شد و به تاخت رفت. وقتی به نزدیکی معبد رسید، شعله هایی را دید که به رنگ آبی میسوختند و فضای اطراف معبد را روشن کرده بودند. معبد در فاصله نزدیکی از دریا اما در فضایی کاملا جنگلی بود. 

به فاصله 500 متری از معبد، اسب او دیگر فرمان نمیبرد و جلوتر نمیرفت. او پیاده شد و از لای درخت ها به سمت معبد و شعله های آبی حرکت کرد. هوا کاملا تاریک شده بود و این باعث شد زمانی متوجه نزدیک شدن یک شبح سیاه بشود که شمشیر آن نگهبان معبد روی گردنش متوقف شده بود.

نگهبان با صدای خفه ای گفت : کی هستی؟

رومل پاسخ داد : من رومل گودریان هستم. پادشاه دزرتلند و همینطور فرمانروای کرانه تاریکی.

نگهبان دو قدم دور شد و شمشیر را به سمت رومل گرفت و گفت : مبارزه کن!

رومل بیدرنگ شمشیرش را بیرون کشید و با مهارت فراوان با نگهبان معبد که اون نیز بسیار ماهر و فرز بود درگیر شد. نگهبان لحظه ای توانست زیرپای رومل بزند و او به زمین خورد اما بی درنگ چرخید و از پشت نگهبان درآمد و شمشیرش را روی گردن نگهبان معبد متوقف کرد.

نگهبان گفت : شمشیرت را بنداز و داخل معبد شو.

رومل گودریان شمشیرش را در خاک فرو کرد و به سمت معبد حرکت کرد. درون معبد محیطی دایره وار بود که به چندین و چند دالان و اتاق مختلف وصل میشد. رومل ناخودآگاه وسط این محیط ایستاد. دقایقی بعد از درون هر دالان یک نگهبان بیرون آمد و جلوی درها ایستاد. کمی بعد از طبقه بالای معبد پیرمردی با در دست داشتن مشعلی که آبی رنگ میسوخت ظاهر شد و شروع به خواندن وِردی کرد : وُلِلووو، وُلِلووووو

رومل احساس کرد که دارد به خواب میرود اما شدیدا مقاوت میکرد ...

ویرایش شده توسط بهزاد لابی در تاریخ ۱۳/۸/۱۳۹۶   ۱۲:۵۶
3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4445
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 8108

نام داستان : طوفانی از غرب

فصل دوم، قسمت دوم

______________________________________________________________

پس از علنی شدن راز دارک اسلو استار ،شاه دستور داد که وی را موقتا زندانی کنند تا دادگاهی برای وی تشکیل شود، طبق قوانین جدید دادگاه های مخصوص نجیب زادگان و افراد وابسته به دربار با حضور شاه تشکیل می شد و اعضای سنا در مورد گناهکار بودن یا بیگناهی متهم تصمیم می گرفتند و رییس سنا حکم را صادر می نمود.

در عین حال بتازگی خبر لشکرکشی دزرتلند به کرانه ی تاریکی و بیرون رانده شدن کولینز ها از مرزهای حنوبی منتشر شده و دربار اکسیموس را به فکر فرو برده بود!

روز دادگاه:

لرد بایلان از دارک اسلو استار که تحت مراقبت به تالار اصلی آورده شده بود خواست که در جایگاه متهمین قرار بگیرد و سپس اضافه کرد:

شما متهم هستید که بدون اطلاع پادشاه یک نیروی نظامی را رهبری کرده و اموال غارت شده از قوم تورداکس را تصاحب نموده اید و در عین حال قصد داشتید بدون اطلاع امپراتوری به تامب های ناشناخته برای تسلط بر کتیبه های باستانی حمله کنید، آیا این اتهامات را قبول می کنید؟

دارک اسلو استار: بله

صدای همهمه در تالار پیچید ...

لرد بایلان: و طبیعتا به عنوان ولیعهد امپراتوری از عواقب این تصمیمات خود آگاه بودید؟

دارک اسلو استار: من با موافقت پدرم و برای تحقیق و جستجو در مورد کتیبه های باستانی از دربار خارج شدم و در این مدت 3 ساله بارها برای این هدف با مرگ روبرو شده ام، در این لحظه در مورد بعضی از اقداماتم بخصوص فریب خوردن از خانواده ی تایرل خود را مسوول دانسته و پشیمان هستم ولی امپراتور، اعضای محترم سنا و نجیب زادگان دربار و همه ی مردم اکسیموس باید بدانند که همه ی اینها برای خدمت به امپراتوری انجام شده است.

لرد بایلان: پس چطور بعد از مراجعت فورا نسبت به اعلام ماوقع اقدام نکردید؟

دارک اسلو استار: بعد از بازگشتم من با خبرهای بدی روبرو شده ام از مرگ خواهرم تا وضعیت نامطلوب خزانه و سست بودن معاهده ی صلح و موارد دیگر، از طرفی شاهد بودم که تمام ذخیره ی مالی امپراتوری صرف طرح های بلند مدت و تحقیقات نظامی می شود بدون آنکه نقشه ای برای جنگ و حتی قصدی برای آن وجود داشته باشد!

پس اشتباه دوم را مرتکب شدم و این رازها را به این امید که روزی در خدمت امپراتوری قرار گیرد مخفی کردم و بخاطر اینکار آماده ی مجازات هستم!

دوباره همهمه ی شدیدی با مضمون مرگ پاسخ صحیحی به این گستاخیست سالن را فرا گرفت.

در این لحظه شاه هزار آفتاب از جای خود برخواست و به سمت جایگاه لرد بایلان آمد و با احترام گفت:

لرد بایلان و اعضای محترم سنا، لازم است که بعنوان شاهد و مطلع که از رازی دیگر باخبر است و نه از جایگاه امپراتور موردی را به اطلاع شما برسانم!

لرد بایلان و اعضای سنا تعظیم کوتاهی کرده و لرد بایلان گفت: آماده ی شنیدن هستیم ای شاه بزرگ.

شاه گفت: من نیز از تصمیم گستاخانه ی پسرم براشفته شده بودم و سخت ترین مجازات ها را برایش پیش بینی کرده بودم ولی موضوعی هست که لازم است به آن توجه کنیم که شاید خود پسرم نیز از جزییات آن آگاه نباشد!

روزی که من در آستانه ی حمله به دزرتلند مرغ دانا را بعد از 30 سال فراخواندم، مرغ دانا مرا در طرح هر سوالی مجاز ندانست و من به ناچار فقط گناهکاری و یا بیگناهی شاردل را در مورد قتل پایان سوال کردم که مطلع شدم که شاردل گناهکار نیست!

صدای همهمه ی بیشتر در تالار

شاه: سکوت کنید! وقتی که با عصبانیت قصد بازگشت و صدور فرمان حمله به دزرتلند و موافقت با طرح تایرل را داشتم، در آخرین لحظه مرغ دانا گفت: "راه را به یک اکسیموس نشان داده ام" و ناپدید شد! من در آن لحظه منظور دقیق این جمله را نفهمیدم ولی روز بعد که پسرم بازگشت و در خلوت راز خیانت تایرل ها را فاش نمود و گفت که همه ی اینها و نقشه ی فرار و نحوه ی پیدا کردن نظامیان وفادار را در خواب دیده است، متوجه شدم که مرغ دانا این رازها را بر وی آشکار ساخته!

صدای بلندتر همهمه در تالار!

شاه: سکوت کنید! حال باید مطالب مهم دیگری را نیز که تاکنون از رازهای سر به مهر امپراتوری بوده نزد شما بازگو کنم! شاه اکسیموس ششم فقید، پدرم در حادثه ی سقوط به دره کشته نشد! او بدست محافظین کتیبه ها یعنی ناتارها در سرزمین خودمان کشته شد! به همین دلیل مرغ دانا در روز تاجگذاری من در دوران نوجوانیم مرا مطلع کرد که 30 سال به ما مشاوره نخواهد داد! 

حال اگر راه پسرم خیانت و اشتباه بوده است، چطور مرغ دانا این راز را بر وی که در راه کتیبه ها کوشیده بود برملا کرده و مرا از طرح سوال محروم ساخته؟

من به عنوان امپراتور و میراث دار جادوی باستانی مان "مرغ دانا" در رای شما اعضای محترم سنا دخالت نخواهم کرد ولی لازم بود شما را با این واقعیات آشنا کنم که رای درستی را صادر کنید.

و سپس به سمت جایگاه امپراتور بازگشت و کنار ملکه سورین نشست و در حالی که به چهره ی دارک اسلو استار در جایگاه متهمین نگاه می کرد سری به علامت تایید تکان داد.

پلین که در سمت راست پدرش نشسته بود بعد از مدتی طولانی احساس کرد که کاملا با پدرش موافق است و به وجود او افتخار می کند.

لرد بایلان بعد از تعظیم کوتاهی رو به امپراتور ، به سمت دارک اسلو استار برگشت و گفت: چیز دیگری برای دفاع از خود دارید؟

دارک اسلو استار: نه

لرد بایلان گفت سنا برای صدور رای وارد مشورت می شود ...

بعد از دقایقی لرد بایلان به جایگاه مخصوص برگشت و گفت: سنا اعلیحضرت دارک اسلو استار را به دلیل نیت خالص با 40 رای موافق و صفر رای مخالف از اتهامات تبرئه کرده و ایشان را به ادامه ی راهی که مورد تایید شاه و مزغ دانا قرار گرفته است مامور می کند.

صدای فریاد زنده باید اکسیموس در تالار اصلی ...

ویرایش شده توسط مهرنوش در تاریخ ۱۴/۸/۱۳۹۶   ۲۲:۰۹
3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر یک ستاره ⋆تعداد پست :1009
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2245
من مینویسم
کاربر یک ستاره ⋆تعداد پست :1009
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2245

کاروان کوچکی در میان کوههای شمالی سیلورپاین در حرکت بود مردی که جلوی این کاروان کوچک اسب میراند میخواست هر چه سریعتر به مقصد برسند .پسرش لُسیِل و دلبانش را لای بالاپوشش پیچیده بود  زنی به نام جیتانا همراهش بود . جیتانا پسری به نام اِبریسو داشت که از لسیل چند روزی بزرگتر بود . جیتانا و آکوییلا اسبابشان را روی اسب سومی گذاشته و با سریعترین سرعتی که میتوانستند حرکت میکردند.
آکوییلا جیتانا را درحالی یافت که در شرف مرگ بود شوهرش به معادن شمال رفت بود تا در معدنی که جدیدا کشف شده درمنطقه ای که همیشه در تاریکی فرو رفته بود ( آنها یک ماه روشنایی را ندیده میگرفتند) کار کند جیناتا بعد از مدتی نتوانسته بود دوری را تحمل کند و به سمت شمال حرکت کرده بود ولی در راه پولش تمام شده و با نوزاد تازه متولد شده اش بدون هیچ سرپناه و غذایی مانده بود. همراهی اش با آکوییلا برای هر دو سودمند بود زن پسر آکوییلا را شیر میداد و خودش هم در سایه این همراهی به شوهرش میرسید.
آکوییلا به چشمان سبز لسیل در زیر بالاپوشش نگاه کرد . پسرک را بسیار دوست داشت.
در قصر امپراطوری ملکه در اتاقی که توانسته بود به میل خودش دکور کند نشسته و روباهش را نوازش میکرد. دلبان شارلی قبلا متعلق به دختر یکی از درباریان بود که از مریضی سختی رنج میبرد و در شرف مرگ بود. دختر با اهدای دلبانش خود را از درد روزافزون رهاند و مرگش را سرعت بخشید . این راز به خواست امپراطور بین خانواده امپراطوری و خانواده دختر مخفی ماند . اسپروس اما به پاس تشکر پدر خانواده را ملقب به مَگنا (یکی از القاب امپراطوری) کرد. اسپروس اکیدا دستور داد که مراقب این خانواده باشند تا از غم از دست دادن دخترشان زودتر التیام یابند . اما پسر کوچک خانواده نمیتوانست صحنه ای که خواهرش به میل خودش کاستُد را به لب برد فراموش کند. پسرک 15 ساله بود و قرار بود آن لحظه در اتاقش باشد اما حضور امپراطور و ملکه چنان او را به وجد آورد که آمد و از لای در دید که خواهرش جام را بالا برد وردی خواند و مایع طلایی رنگ را نوشید سپس روباه قهوه ای رنگ زیبایش که همیشه دور گردنش میپیچید ظاهر گشت لرزید و به سمت ملکه رفت در همان حال چهره خواهرش به زردی گراید و مرد. این صحنه نفرت زاید الوصفی در دل پسرک رویاند که تا آخر عمرش نتوانست فراموش کند.
کاروان آکوییلا به شمالگان رسید . آکوییلا در تاریکی به سروصدای ماشین آلات معدن گوش سپارد جیتانا از خوشحالی میگریست. نور فانوس های معدن محوطه را روشن کرده بود. آکوییلا در منطقه شروع به گشتن کرد درحالی که زن همچنان همراهش بود کارگران همه در معدن بودند و نمیتوانست شوهرش را پیدا کند.
آن منطقه به یکباره مورد هجوم مردان جویای کار در معدن قرار گرفته بود که اکثرا بدون خانواده بودند بنابراین آنجا شبیه اردوگاههای موقتی شده بود خانه های چوبی با بی سلیقگی ساخته شده بود و کلبه بزرگ ، سنگی و زیبای خانواده جورجان الکسیم در میان آنها زشت و بیقواره به نظر میرسید.
آکوییلا سریع دست به کار شد سراغ رئیس کارگران رفت خودش را معرفی کرد و خواست دوباره استخدام کارگران را شروع کنند زیرا که با اتمام جای خالی در معدن آنها مردان جویای کار را رد میکردند. رئیس کارگران مردد بود اما با شنیدن نام عموی امپراطور تن به خواسته آکوییلا داد.
در عرض چند روز ساختن کلبه های سنگی و یک شکل برای زمستان و به خرج آکوییلا آغاز شد مهر او کم کم در دلها مینشست و او از محبوبیت تازه اش لذت میبرد .

ویرایش شده توسط نوشان در تاریخ ۱۶/۸/۱۳۹۶   ۱۳:۳۷
3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4445
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 8108

نام داستان : طوفانی از غرب

فصل دوم، قسمت چهارم

______________________________________________________________

روز بعد از دادگاه شاه پسرش دارک اسلو استار را فراخواند و گفت:

پسرم در جریان دادگاه همه ی چیزهایی را که باید می دانستی شنیدی، اما زمان به سرعت در حال گذر است و با توجه به ازدواج اسپروس با یکی از نجیب زادگاه دزرتلند وضعیت ما در باقی ماندن در این صلح شکننده بدتر از قبل شده و امکان متحد شدن ما با سیلورپاین بر علیه دزرتلند از بین رفته است، در عین حال پیشروی گودریان در جنوب و متصل شدنش به دریا که عملا ارتباط ما را با جنوب قطع کرده در حالی که قبل از اقدام ما را در جریان نگذاشته و امتیاز و یا فرصتی به ما نداده است از طرف امپراتوری اکسیموس غیر قابل تحمل است، ما فرصت زیادی نداریم تا قبل از اینکه گودریان استحکامات وسیعی در آن ناحیه داشته باشد، صحنه را عوض کنیم، برای اینکار ما باید اتحادی با ریورزلند و باقیمانده ی قوم کولینز داشته باشیم، به نظر من اولویت در سیاست ما این موارد است.

دارک اسلو استار: پدر من شرایط را درک می کنم ولی کولینز ها ضعیف تر از آنی هستند که بتوانند کمک موثری در یک جنگ تمام عیار با دزرتلند و سیلورپاین به ما بکنند، از طرفی ارتباطات تجاری و سیاسی ریورزلند با دزرتلند بعد از جنگ بصورت عجیب و غیر منتظره ای بهبود پیدا کرده و به ظاهر اینطور برداشت می شود که گودریان آن حمله ی شاردل را کاملا از یاد برده پس ما شانس خیلی ضعیفی داریم که بتوانیم روی همپیمانی با ریورزلند حساب کنیم، من پیش بینی روزهای سختی را در آینده ی نزدیک می کنم ولی با این حال فکر می کنم که تسلط ما بر کتیبه های باستانی می تواند در آینده این مشکلات ما را جبران کند، پس من از شما درخواست می کنم که مرا برای تسلط بر این راز مامور کنید و قول خواهم داد که در کوتاهترین زمان اعتماد شما را با خبرهای خوب پاسخ دهم.

شاه: من به تو و تاریخ اکسیموس و راهی که مرغ دانا نشان داده است اعتماد داشته و خواهم داشت پسرم، برو و با دست پر برگرد و بدان که ما در این لحظه قماری را انتخاب کرده ایم که ممکن است به پایان تاریخ اکسیموس منجر شود، می خواهم که در تمام لحظات این بار را روی شانه هایت احساس کنی، در این فاصله ما هم برای کاهش مشکلات از پا نخواهیم نشست.

...

با دستور شاه، سر جان گالیان فرمانده ی کل ارتش ماموریت یافت که شخصا زمینه ی پیوند و یا لشکر کشی به آنسوی اقیانوس را بررسی کند، او که در چهل سالگی هنوز مجرد بود و در املاک وسیعی نزدیک به پایتخت زندگی می کرد شخصیت کم حرف و پیچیده ای داشت، تبار گالیان یکی از خانواده های قدیمی اکسیموس بود که در مرکز کشور املاک وسیعی را در اختیار داشتند ولی سرجان خیلی اهل مادیات نبود!

شایعاتی وجود داشت که او در جوانی عاشق خواهر ملکه سورین بوده ولی هرگز احساسش را به زبان نیاورده و باعث مرگ زود هنگام سانا خواهر ملکه شده است به هر جهت او ترجیح می داد که در زمان صلح، دور از هیاهوی دربار به جمع آوری محصولات املاک گالیان بپردازد، وقتی دستور پادشاه به وی رسید درحال قدم زدن در گندم زار وسیع گالیان در غرب پایتخت بود، همیشه قبل از وقوع جنگ می توانست بوی آن را حس کند، بویی که احساسی غریب شبیه به مخلوطی از غم، شادی، هیجان و خشم را در وی برمی انگیخت.

نبوغ نظامی او که باعث فرماندهیش بر کل ارتش بزرگ و منظم اکسیموس شده بود کافی بود که در لحظه ی دریافت دستور، ذهن شاه را خوانده و نیاز امپراتوری را درک کند، تنها راهی که می توانست تا حدودی موازنه با دزرتلند را که با تصرف کولینز از طرف گودریان از دست رفته بود برگرداند، تصرف سواحل بلتور، دلیور و سیزن در آنسوی آبها و یا انعقاد پیمان دوستی بسیار مستحکم با آنها بود بعلاوه اینکه می بایست با کشور بزرگ آرگون دوستی خود را حفظ و گسترش دهند! رویاهایی که با وضعیت فعلی امپراتوری به سادگی قابل تحقق نبود!

...

به دستور شاه پیغام محرمانه ای به ژاک توکانو سفیر اکسیموس در ریورزلند فرستاده شد که مقدمات سفر لرد بایلان رییس سنا را به ریورزلند و ملاقاتش با شاردل را فراهم کند همچنین به جافری کابایان ماموریت داده شد که از طریق دریا به کولینز رفته و مقدمات اولیه برای حمایت از فوم کولینز در مقابل گودریان را فراهم آورد، ماموریت وی به نحوی طراحی شده بود که مانع از آن شود که کولینز ها بلندپروازی و رویای خود را در بازپس گیری زمین هایشان از دست بدهند.

وقتی جافری در رفت و آمد برای  آماده سازی کشتی و نفرات لازم جهت عظیمت به کولینز بود نگاه نافذ پلین که به او خیره شده بود را احساس می کرد.

ویرایش شده توسط مهرنوش در تاریخ ۲۳/۸/۱۳۹۶   ۱۹:۴۳
یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3610
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ عکاس برتر 
avatar
سپاس شده  : 7244
من می نویسم
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3610
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ عکاس برتر 
avatar
سپاس شده  : 7244

بی آغار، بی پایان

فصل دوم : طوفانی از غرب - قسمت پنجم

کلاود مارگون در پشت میز کارش در عمارتی که از سوی پادشاه هزار آفتاب، اکسیموس بزرگ در اختیار او و همراهانش قرار گرفته بود، نشسته بود. حدود پنج ماه از اعزام آنها به پایتخت اکسیموس می گذشت، اما در این مدت او نتوانسته بود اقدام مهمی جهت تحقق اهداف ملکه انجام دهد، تنها کار مفیدی که به انجام رسانده بود، ارسال پیک و اعلام گزارش در خصوص اقدامات گسترده نظامی در اکسیموس بود. کلاود بوی جنگی غریب الوقوع را حس کرده و آن را به پایتخت گزارش داده بود. او جوانِ جذابی بود و با توسل به جذابیت چهره و شخصیتش سعی در نزدیک شدن به پلین دختر پادشاه داشت. اما هر بار با برخورد سرد پلین مواجه شده بود. در این بین نگاههایی که بین جافری و پلین رد و بدل می شد از چشمانش دور نمانده بود. جافری مانع بزرگ و قدرتمندی بود. اینطور به نظر می رسید که سفیر ریورزلند برای همراه همیشگی پلین، شایموت بسیار جذاب تر از  خودِ اوست. کلاود همچنان که پشت میز نشسته بود به لحظه ای که کیموتو او را  به عنوان سفیر سرزمینشان در اکسیموس معرفی کرده بود می اندیشید ، اعتراض تایون فابرگام باعث شده بود به جای آنکه احساس غرور کند، آن خاطره را به تلخی به یاد آورد. تایون خود را برازنده این پست می دانست و کلاود را به بی تجربگی متهم کرده بود. یدک کشیدن نام مارگون او را راضی نمی کرد، کلاود مترصد فرصتی بود تا تواناییهایش را ثابت کند.

شب از نیمه گذشته بود، لابر بر لبه تخت خواب ملکه نشسته بود. شاردل دست به سینه رو به روی او ایستاده و به دیوار پشتش تکیه داده بود. لابر معترض بود، به همه چیز، به دادن عنوانِ برادرِ ملکه به کیموتو، به دور نگه داشتن فرزندشان از کاخ نیزان در چند ماه آینده و سپردن سرپرستی او به کیموتو و گلوری و از همه بیشتر از مخفی نگه داشتن رابطه شان. این اعتراضهای پیاپی شاردل را کلافه کرده بود. موضوع بحث اینبار اعلام رسمی ازدواجشان بود. شاردل می دانست، دلیل این اعتراضها گسترش اختیارات کیموتو و پیشی گرفتن او از لابر است.

 شاردل پس از مکثی طولانی گفت: بهار آینده به صورت رسمی ازدواج می کنیم، بعد از اینکه اِتان به فرزند خوندگیِ سیمون و گلوری در اومد، همسر ملکه اختیارات زیادی به دست میاره.

 لابر با خشم از جا برخاست، خطاب کردن کیموتو با نام سیمون همیشه او را می آزرد. علاوه بر این، گفته شاردل به منزله متهم کردن او به تلاش برای ازدواج با ملکه جهت رسیدن به قدرت بود. در حالیکه سعی می کرد خشمش را کنترل کند تعظیم کوتاهی کرد و گفت: والاحضرت اگر اجازه بدن مرخص می شم .  .  .

شاردل لبخندی زد، جلو آمد و شانه های لابر را محکم گرفت و در حالیکه لبخند روی لبانش محو و چهره جدی همیشگیش نمایان می شد گفت: دزرتلند مرزهاش رو گسترش داده، اکسیموس خودش رو برای یک جنگ تمام عیار آماده می کنه، آیا من در این شرایط باید به فکر احساسات خودم و تو باشم؟ ما باید هرچه زودتر موضع خودمون رو مشخص کنیم، در این شرایط من روی دزرتلند شرط می بندم. می خوام سیمون رو برای مذاکره به دزرتلند بفرستم، باید پیوند محکم تری بین دو سرزمین شکل بگیره، یک ازدواج...مادونا هم با سیمون خواهد رفت، دختر ماریوت دوست دوران کودکی مادوناست، حتم دارم دلشون برای هم تنگ شده....می خوام تو این موضوع رو به کیموتو اطلاع بدی، تو هم همراهشون خواهی رفت، حفاظت از جان خواهرم رو به تو می سپارم....

2  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر یک ستاره ⋆تعداد پست :1009
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2245
من مینویسم
کاربر یک ستاره ⋆تعداد پست :1009
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2245

اسپروس پشت میز کارش نشسته بود و نامه ای را میخواند چشمانش به دنبال خطوط نامه چپ و راست میرفت سپس برگه را زمین گذاشت و به اسپارک که در چند قدمی اش ایستاده بود نگاه کرد و گفت: بشین
اسپارک نشست در سینی ای چند نامه دیگر آورده بود گفت: امروز یه نامه از آداکس رسید مطالبش بدجوری ذهنمو مشغول کرده
- بیشتر توضیح بده
- باسمن ها از اقوام مختلف تشکیل شدند رئیس قویترین قومشون تکاماست الان که قدرت دست این قومه اقوام دیگه وضعیت خوبی ندارند اکثرا یا به بردگی گرفته میشوند یا اموالشون مرتبا چپاول میشود ولی چون تحت تاثیر خدایانشان هستند و قدرت تکاما رو موهبت خدادادی میدانند کاری برای تغییر شرایط نمیکنند.
- و تجارشون؟
- تجاری که به سیلورپاین می آمدند نیز اکثر از همان قوم برتر بودند الان که تجارت با سیلورپاین قطع شده به سمت تورداکس و تایگرس رو آوردند البته تجارت با اون سرزمین ها سود خیلی کمتری داره بنابراین فکر میکنم باید منتظر یک اتفاق باشیم
- اتفاقا الان نامه کلارا اوپولِن رو میخوندم به نظرم در قاره خودمون هم باید منتظر اتفاقاتی باشیم. اکسیموس به نظامی گری روی آورده که با روحیه ای که از پادشاهش سراغ دارم منافات دارد. شاه هزار آفتاب جنگ افروز نیست ولی اونها مشکلات خودشونو دارند و این نگران کننده است
- مخصوصا با پیروزی های جدید دزرت لند
اسپارک به دقت خطوط چهره اسپروس را زیر نظر گرفت میخواست بداند آیا عشق شارلی در نگرش های سیاسی پادشاه تغییری ایجاد کرده است یا خیر؟ ولی اسپروس خیلی خوب چهره اش را بی احساس نگه میداشت .
-اسپارک تحقیقات کیه درو دارو در مورد کشته شدن بلاتریکس به نتیجه نرسید؟
- متاسفانه نه . بلاتریکس اواخر عمرش مرموز شده بود با هیچ کس حرفی نزده و هیچ کس علت خونه نشینی اش را نمیدانست . هیچ کس در دهکده محل سکونت پدر و مادرش متوجه رفت و آمد مشکوکی نشده فقط همان شب قتل صدای جیغ عقابی ساکنین دهکده را ترسانده بود که تا یک ساعت نیز قطع نشده
اسپروس پیشانی اش را روی دستانش گذاشت و به فکر فرو رفت مرگ بلاتریکس هم برای امپراطوری و هم برای شخص امپراطور دردناک و غیر قابل جبران بود.
کیه درو دارو دوست قدیمی بلاتریکس و از افراد نزدیک به او دو چندان زجر می برد. او در دوران گذشته گرفتار عشق بلاتریکس شده بود عشقی یک طرفه و نافرجام که حتی جرات ابرازش را نیز هیچ گاه بدست نیاورد. خیلی از هم دوره ای هایشان در دوران دون پایه ای متوجه شده و سر به سرش می گذاشتند ولی سالها بعد وقتی این دو درجات نظامی را تند تند طی می کردند و از هم رزمانشان پیشی میگرفتند دیگر کمتر کسی به این موضوع اشاره ای میکرد.
کیه درو از وقتی مامور تحقیق در مورد قتل خانواده اموجی شده بود خواب و خوراک را بر خود حرام کرده و با جدیت به دنبال سرنخی بود که هیچ گاه به دست نیامد. شاید تنها کسی که بیشتر از اسپروس دلش میخواست راز این ماجرا کشف شود خود او بود ولی هیچ نشانه ای وجود نداشت . هیچ کس علت تغییرات روحی اخیر بلاتریکس را نمیدانست بنابراین کیه درو نا امید تر از همیشه به الیسیوم آمد تا با امپراطور دیدار کند.
اسپروس با دیدن چهره شکسته و غمگین کیه درو از او خواست که چند وقتی استراحت کند و سپس به عنوان فرمانده اصلی ارتش سیلورپاین کار خود را آغاز کند.

ویرایش شده توسط نوشان در تاریخ ۲۹/۸/۱۳۹۶   ۱۲:۱۱
یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
صفحه مورد نظر
برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع بعد »
زیربخش
«  موضوع قبل
دریافت آخرین مطالب زیباکده از طریق ایمیل
زیباکده