آموزش ترکیب رنگ مو
کپی لینک با موفقیت انجام شد
تعداد بازدید : 96677
آخرین پست تاپیک : ۱۱:۴۸   ۱۳۹۷/۳/۵
صفحه مورد نظر

بقیه داستانو بنویس ...

به اشتراک گذاری در تگرام
کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4085
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ عکاس برتر 
avatar
سپاس شده  : 7990

بی آغار، بی پایان
فصل دوم : طوفانی از غرب - قسمت سی و یکم

فابیوز می دانست تنها کسی که می تواند بازبی را به همکاری راضی کند کیموتو است. او مهمترین شخص در دربار ریورزلند بود که اشراف زاده نبود. همچنین او تنها فرد خارجی در کل ریورزلند بود که توانسته بود به دربار راه یابد.

فابیوز دو روز بعد مجددا برای پرس و جو در خصوص اوضاع بازبی به اتاق آمون رفت. آمون گفت: در طی روز، چند بار به سلولش سر میزنم، تا سم کاملا از بدنش خارج نشه توی حالت بیهوشیه. باید آب و غذا رو از طریق لوله به معده ش وارد کنیم. امیدوارم ارزش این همه دردسر رو داشته باشه.

-مطمئن باش داره...و ...وقتی به هوش بیاد چیزی به خاطر نمیاره؟

- در واقع اتفاقاتی که بعد از نوشیدن معجون حقیقت براش افتاده واقعی نیستن، نباید اون اتفاقات رو به خاطر بیاره...البته همیشه زندانی بعد از تخلیه اطلاعاتی کشته میشد چون دیگه ارزشی برای ما نداشت. این اولین باره که میخوایم کسی که مورد چنین بازجویی قرار گرفته رو دوباره به زندگی عادی برگردونیم. دفعات گذشته نهایتا زندانی چند روز بعد از تخلیه اطلاعاتی زنده بود و شواهد نشون میداد چیزی در مورد اعترافاتش به یاد نمیاره...نمیدونم در طولانی مدت چطور اثر می کنه...

-اگر بعد از مدتی همه چیز رو به خاطر بیاره...

آمون پوزخندی زد و گفت: -اونوقت جون من و تو در خطر خواهد بود... در حالیکه ابروهایش را بالا داده بود و از گوشه چشم به فابیوز نگاه می کرد ادامه داد: بازم فکر می کنی ارزشش رو داره؟

فابیوز با سر جواب مثبت داد و پس از مکثی طولانی گفت: ارزشش رو داره....در مورد کشتن سربازها چی گفت؟

-اون سربازها زیادی به محل اختفای گروهشون نزدیک شده بودن. تعدادی از اونها در غار مالای –غاری در 10 کیلومتری باراد لند- مخفی شدن تا راحت تر به پایتخت آمد و رفت داشته باشن. بقیه اعضا گروه در تپه های لامونی به صورت مخفیانه اقامت دارن. سربازانِ تو در نزدیکی غار مالای به دلیل استنشاق گازهای سمی کشته شدن و بعدا شبانه جسدشون رو به خیابانهای پایتخت آوردن...

فابیوز چهره اش در هم رفت و گفت:-چیز مهم دیگه ای نگفت؟

-حرفهایی زد که میخوام در حضور ملکه اعلام کنم...

فابیوز پس از گفتگو با آمون به عمارت محل زندگیش برگشت. میزی در سالن اصلی در حال بازی با مارکو بود. مارکو پسر کوچکی بود که در نبرد برن تمام خانواده اش را از دست داده بود و توسط میزی و فابیوز سرپرستی میشد. در مدت یک سالی که مارکو عضو خانواده آن دو شده بود خیلی چیزها تغییر یافته بود. مارکوی کوچک به زندگی عاشقانه فابیوز و میزی رنگ و بوی تازه ای داده بود. فابیوز و میزی هنگام پذیرفتن مقام فرماندهی سوگند یاد کرده بودند تا زمان داشتن آن مسند صاحب فرزند نشوند. فابیوز در گوشه ای ایستاده بود و به میزی می نگریست که چقدر خوشحال به نظر میرسد؛ در قلبش بابت لطفی که شاردل به آنها کرده بود قدرشناسی زیادی حس می کرد. صدای خنده میزی و مارکو در سالن خانه پیچید، سپس هر دو ساکت شدند و به سمت فابیوز دویدند. فابیوز خم شد و مارکو خود را در آغوش او انداخت. فابیوز در حالیکه مارکو را در آغوش داشت بر پیشانی میزی بوسه زد و گفت: به مشورتت احتیاج دارم میزی. میزی یکی از خدمه را صدا زد تا مارکو را برای بازی کردن به باغ ببرد. سپس روی صندلی در کنار همسرش نشست. فابیوز آنچه اتفاق افتاده بود را برای میزی تعریف کرد و در نهایت گفت: فکر می کنم هیچکسی جز کیموتو نمی تونه اون مرد رو راضی کنه. میزی لبخندی زد و در حالیکه گونه فابیوز را نوازش میداد گفت: و غرورت اجازه نمیده اینو ازش بخوای؟...

-میدونی که هیچوقت ازش خوشم نیومده، اما ...

-بهتره قضیه رو به شاردل بگی، قطعا شاردل خودش از سیمون کمک می گیره...

-اما شاردل این کار رو به من سپرده باید خودم تمومش کنم...

روز بعد ملکه شاردل، سیمون، فابیوز، لابر و آمون در تالار سپید دیدار کردند. در ابتدا آمون خلاصه ای از آنچه رخ داده بود را بازگو کرد. فابیوز گفت: اونها تنها نیستند. در صورتیکه بتونیم همشونو گرد هم بیاریم از یک ارتش بزرگ هم قویتر هستن. لابر گفت: فابیوز باید این رو هم در نظر بگیری که جادوگر ها همیشه تیغ دو لبه هستند و اگر تغییر موضع بدن اونوقت این ارتش رو علیه خودمون بسیج کردیم.

آمون گفت: بانوی من، مطالبی دیگه ای هم هست که باید به عرض برسونم. سپس نفس عمیقی کشید و ادامه داد: حرفهایی در مورد کتیبه های هشت گانه میزد. همه ما تا حدی با این افسانه آشنا هستیم. اما بازبی می گفت دو تا از کتیبه ها توسط اکسیموس ها تصاحب شده و گفت دلیل اومدن اونها به ریورزلند پیدا کردن یکی از کتیبه هاست که اونها معتقدن در نزدیکی تنگه لامونی پنهان شده...

فابیوز و لابر با شنیدن این جملات با چشمانی خیره و بهت زده به هم نگاه کردند، لابر گفت: کتیبه های هشت گانه یه قصه برای بچه هاست. من هم این قصه رو شنیدم. آمون اینبار محکم تر گفت: بازبی در حالت بیهوشی اینها رو به من گفت، یعنی کاملا حقیقت داره...دارک اسلو یکی از کتیبه ها رو از سیلورپاین دزدیده و البته اسپروس هم از این قضیه مطلع شده!

فابیوز گفت: طبق داستانی که روایت شده کتیبه روش تجهیز سواره نظام سنگین اسلحه و همینطور کتیبه استخراج گل سوزان در ریورزلند قرار دارن. اگر کتیبه ها در معابد مقدس باستانی قرار بگیرن راز خودشون رو فاش می کنن....

لابر گفت: فابیوز چطور می تونی چنین افسانه ا ی رو باور کنی؟!

شاردل گفت: اگه پییر اکسیموس کتیبه ها رو به دست آورده باشه، نتیجه اش به زودی آشکار خواهد شد. سپس به آمون رو کرد و پرسید: بازبی راجع به کدوم کتیبه حرف میزد؟

-اون گفت کتیبه راز گِلِ سوزان در نزدیکی تنگه لامونیِ، اونها تنها گروهی نیستن که دنبال کتیبه هان، اون گفت گروههای مختلفی از جادوگران با اسامی مختلف اما با هدف واحد قصد تصاحب کردن کتیبه ها رو دارن تا با قدرت کتیبه ها سرزمین موعود خودشون رو بنا کنن، سرزمین پاپتی ها...

لابر گفت: و اگه چنین آدمهایی با اون همه نفرت از نجیب زاده ها و اشراف به پشتوانه ما به قدرت برسن تاریخ ازمون به عنوان کسانی که بزرگترین دشمنان خودشون رو  حمایت کردن یاد خواهد کرد...

سیمون گفت: درسته، قدرت اونها در دستان ما مثل یک اسلحه اس ، فقط ما باید بدونیم کی ضامن این اسلحه رو بکشیم.

آمون گفت: بازبی فکر می کنه با قدرت جادویی که دارن می تونن ناتارها رو با کمترین تلفات از پا در بیارن...

شاردل گفت: آمون میخوام هر وقت این مرد به هوش اومد بهم خبر بدی...

-بله بانوی من...

فابیوز با چشمان آبی نافذش به سیمون نگاهی انداخت و گفت: لرد تکومو من فکر می کنم تو فقط می تونی بازبی و گروهش رو به همکاری با ما راضی کنی. اگر قضیه کتیبه ها حقیقت داشته باشه، این چیزی نیست که بتونیم آسون از کنارش رد شیم.

سیمون در حالیکه سعی می کرد لبخند بزند با سر حرف فابیوز را تایید کرد.

3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر یک ستاره ⋆تعداد پست :1322
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 2735
من مینویسم
یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر یک ستاره ⋆تعداد پست :1322
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 2735

بی آغار، بی پایان
فصل دوم : طوفانی از غرب - قسمت سی دوم

فرمانده سپاه سیلورپاین در مقر فرماندهی کنار فرماندهان دزرت لند ایستاده بود پیش بینی میشد فردا صبح دفاع قلعه فرو بریزد آنها داشتند آخرین برنامه ریزی ها و هماهنگی ها را انجام میدادند. خورشید تازه غروب کرده بود و سرما هر لحظه بیشتر میشد. آندریاس بالای میز نشسته بود یک دستش را روی میز دراز کرده بود و با اقتداری بی مثال به گویندگان و نظراتشان گوش فرا میداد نیکلاس بوردو کنار او نشسته بود و دیه گو دلاوگا فرمانده سیلورپاین سمت دیگرش. دیه گو گفت: من فکر میکنم مردان من بهترین گزینه برای خط مقدم هستند  شمشیر و زره های ما به ما اجازه میده مدت طولانی تری بجنگیم و راه را برای ورود کم دردسر تر نیروهای سواره نظام سنگین اسلحه آماده کنیم

این طرح مخالفی نداشت هنگام خروج افراد دیه گو صبر کرد تا همه از چادر خارج شدند سپس رو به آندریاس تعظیم کوتاهی کرد و گفت: قربان بسیار خوشحالم که در رکاب شما برای اهداف مشترک امپراطوریهای معظم دزرت لند و سیلورپاین میجنگم میخوام بدونید که من و افرادم تا آخرین قطره خونمون به این اهداف مشترک وفادار خواهیم بود

آندریاس خیلی کوتاه تشکر کرد از چشمان نیکولاس میخواند که برای گفتن موضوعی مهم این پا آن پا میکند و منتظر خروج دیه گوست دیه گو ادامه داد: اما...

توجه هر دو فرمانده مجددا به او جلب شد: میخواستم بدونید که کشتن غیر نظامیان در مرام مردان من نیست ما در راه هدفمون از جانمون میگذریم ولی ارتش سیلورپاین به هیچ وجه تن به ذلت کشتن غیرنظامیان نمیده

آندریاس گفت: دیه گو طبیعت عقرب نیش زدنه

-        ما با عقرب ها مبارزه میکنیم حتی اگر سرباز نباشند

-        پس تعریفمون از غیرنظامی متفاوت نیست.(دستش را دراز کرد تا با او دست بدهد سپس گفت) موفق باشین. امشب پیش مردانت برو و بهشون انگیزه بده امیدوارم فردا شجاعانه بجنگند

فردای آن روز از طلوع آفتاب دژکوب ها کارشان را آغاز کردند دیگر با کمترین مقاومتی از درون قلعه مواجه نبودند به نظر می آمد آنها روی دفاع دیگری تمرکز کرده اند دیه گو با مشاهده این موضوع فهمید هنگام ورود به قلعه باید خیلی مراقب باشند.

کمی بعد از طلوع آفتاب دروازه مستحکم قلعه با صدای مهیبی فرو ریخت و سربازان سیلورپاین نعره کشان از میان آوارهای فروریخته به درون قلعه هجوم بردند .

در آن سوی قاره آکوییلا پسرش را درون پارچه ای پیچیده بود و اسب میتاخت تا از هجوم خاطرات جورجان در امان باشد حس متناقضی بین تاسف برای عاقبت افرادی که به او اعتماد میکردند و خوشحالی بیش از حد در درونش وجود داشت. خوشحالی برای فهمیدن رازی که آرزوهایش را در دسترس تر و واضح تر از قبل کرده بود و تاسف برای مرگ تنها دوست تمام زندگی اش فردی که بدون اینکه نیاز داشته باشد خودش را از او پنهان کند با او دوست شده و خود خودش را دوست میداشت.

آکوییلا در تنهایی برای دوستش گریست و از خشم چنان از خود بی خود شد که به جان آتشی افتاد که به سختی برافروخته بود و در میان برفها پخش و پلایش کرد. اما خاطرات رهایش نمیکرد روی زمین زانو زد و به پسرش چشم دوخت چقدر زیبا و معصوم بود دوباره آرام گرفت.

شب قبل آکوییلا باز جورجان را تحت فشار گذاشته بود تا به حرف بیاید جورجان در برابر نوشیدنی مخصوص آکوییلا تاب مقاومت نداشت دوباره مست شد و لب به سخن گشود . چشمان آکویلا با فهمیدن راز خاصیت کاستُد در انتقال دلبان چنان برق شیطنت باری زد که جورجان آشکارا لرزید این لرزش از چشمان آکوییلا دور نماند و فردا را تصور کرد که بیدار میشود و عذاب وجدان دیوانه اش میکند دنبال او میگردد وقتی او را نمی یابد به اهدافش پی میبرد و تعقیبش میکند. بهتر بود زنده نماند.

پسرش را در آغوش گرفت تا گرمش کند و شیشه کوچک کاستد را از جیب در آورد به لب برد و آرام بوسید آنگاه آن سوال به ذهنش خطور کرد از تصور انجامش برخود لرزید اما واقعا چه اتفاقی میافتاد اگر موفقیت آمیز انجام میشد؟ هیچ کس نمیدانست. جورجان گفته بود شارلی تنها انسان در صد سال گذشته بود که با استفاده از کاستد دلبان دار شده بود. جز در کتب باستانی از این ماده سخنی به میان نیامده بود پس چه طور کسی میتوانست جواب سوالش را بدهد ؟ هیچ راهی جز آزمایش وجود نداشت و نمیتوانست خطرات احتمالی آزمایش را تصور کند اما چنان مست شراب بود و چنان در خود احساس قدرت میکرد که لحظه ای به خود شک راه نداد پسرک را روی زمین گذاشت و بیدارش کرد کمی از کاستد را بر لبانش گذاشت تا بنوشد سپس خود از ان نوشید و هر دو پا به دنیایی فراتر از تمام تصورات بشری گذاشتند و بیهوش روی زمین افتادند. آکوییلا در عالم بیهوشی دلبان پسرک و ریسمان متصل به او را میدید مثل حجمی طلایی رنگ چیزی بین مایع و گاز . میخواست دلبان پسرک را مال خود کند ، دلبان ها را جا به جا کرد . مطمئن بود با از بین رفتن اثرات کاستد وقتی بیدار شوند او صاحب هاسکی کوچکی میشود و قدم بزرگی در رسیدن به هدفش بر می دارد.

خورشید که طلوع کرد لوسیل و آکوییلا همچنان بی هوش بودند با گرمتر شدن هوا آکوییلا بیدار شد حس متفاوتی نداشت بلافاصله دلبانش را مرئی کرد هاسکی نیمه بالغ با چشمانی به معصومیت چشمان پسرش به او نگاه میکرد. چهارزانو به سمت لوسیل رفت از روی زمین بلندش کرد و در آغوش گرفت بدن پسرک سرد بود و رنگ پوستش به بنفشی میزد تکانش داد و نامش را فریاد زد لوسیل بیدار نشد وقتی بدن کوچک و یخ زده اش را درمیان سنگ های کوهستان دفن میکرد صدای آشنای جیغ عقابی در کوهستان شنیده میشد. صدایی که هیچ وقت دوباره نمیشنید ولی در آینده برای شنیدن دوباره اش حاضر میشد همه چیزش را بدهد. حس آن روز هیچ وقت تکرار نشد. آن شب چیزی در او مرد که بسیار برایش ارزش مند بود و چیزی زاده شد که تمام عمر حسرتش را داشت فکر میکرد کمی هیجان انگیز تر و دلرباتر باشد ولی هیچ چیز نبود و یا شاید غم مرگ لوسیل شکوهش را نابود کرده بود؟ هر چه بود آکوییلا را غمی فراگرفته بود که به زانو درآمد خلا وجود عزیزانی که همه را با دستان خود کشته بود به او هجوم آورد و سخت گریست.

وقتی بلند شد دوباره مردی بود که میخواست امپراطور باشد به هر قیمتی.

3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :13805
ارسال پیام خصوصیکاپ آشپزی کاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 22638
من مینویسم ...
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :13805
ارسال پیام خصوصیکاپ آشپزی کاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 22638

بی آغار، بی پایان
فصل دوم : طوفانی از غرب - قسمت سی و سوم

رومل گودریان در حالی که عملا فرماندهی کل ارتش را در شرایط جنگی به آندریاس به عنوان ولیعهد خود سپرده بود، اما در کنار مارتین لودویک لیدمن مقری در نزدیکی مرز شکل داده بودند تا در شرایط بحرانی و در صورت لزوم بتوانند در جنگ دخالت کنند. به همین منظور اخبار جنگ که فعلا در نزدیکی آنها اتفاق می افتاد لحظه به لحظه به اطلاع آنها میرسید.

مارتین وقتی خبر فرورخیتن دیوار و در اصلی قلعه پاپایان را شنید، نفس راحتی کشید و رو به رومل گودریان گفت : قلعه های اکسیموس واقعا پرقدرت هستند، ما باید روی روحیه نیروهای آنها کار کنیم. این جنگ بسیار طاقت فرساست.

رومل در حالی که به فکر فرو رفته بود با سر حرف مارتین را تایید کرد و گفت : این جنگ بسیار فرسایشیست، برای کسب نتیجه دلخواه باید تغییراتی در استراتژی هامون ایجاد کنیم. سپس نامه ای به  ملکه و یک نامه به رییس گارد پایتخت  نوشت و با پیک تندرو ارسال کرد.

...

هنگامی که قلعه پاپایان فروریخت و با یورش نیروهای سیلورپاین به قلعه، جنگ و درگیریِ نزدیک و اتاقک به اتاقک درگرفت. به دلیل فشردگی راهروها و فضاهای داخل قلعه، ارتش دزرتلند نیز تنها به نیروهای پیاده نظام خود فرمان حمله را صادر کرد. برنارد گودریان در راس آنها با بی پروایی وارد قلعه شد و شروع به مبارزه کرد.

به فرمان جیمس بنت، سربازهای اکسیموس سعی میکردند نیروهای مهاجم را با عقب نشینی های هدفمند به وسط قلعه هدایت کنند تا قبل از فتح طبقات فوقانی قلعه کماندارهایشان که در طبقات بالا بودند بتوانند تعداد بیشتری از نیروهای دشمن را از پای دراوردند. آنها تا حدی هم درین کار موفق بودند. سربازان در وسط قلعه درگیر شدند و تیرهای فراوانی بر سر آنها فرود آمد.

برنارد گودریان با دیدن این صحنه فریاد زد: عقب بشینید، قلعه رو دور بزنید، از کنار دیواره ها حرکت کنید.

فرماندهان رده پایین تر با تکرار همین فرامین نیروها را به سمت کناره ها هدایت کردند.

لئوناردو پودین، نیروهای تحت فرمان خود را به سمت پله ها فراخواند تا به طبقات فوقانی برسند. وقتی به طبقه اول رسید بلافاصله کمانداری به سمت او تیری پرتاب کرد که لئوناردو با حرکت سریع، سپرش را جلوی صورتش گرفت و تیر داخل سپر گیر کرد. اما تا زمانی که کماندار بتواند تیر بعدی را در کمانش بکشد، لئوناردو خودش را به او رساند و شمشیرش را در قفسه سینه او فرو کرد.

نیروهای سیلورپاین با شمشیرها و سپرهای ویژه شان با سرعت خوبی به طبقات بالایی رسیدند و به کمک پودین و نیروهایش آمدند. یکی از سربازها صدای تیری را در هوا شنید و سرش را خم کرد و چند ثانیه بعد گرمای فواره خونی که از صورت همرزم پشت سریش جاری شده بود را بر روی سر و صورتش احساس کرد.

بخشی از کمانداران دزرتلند بعد از اینکه جنگ در میانه قلعه کنترل شده تر شد وارد شدند و با تیرهای آتشین مقرهای مختلف را زیر باران آتش گرفتند. درین بین همه غیرنظامی ها مصون نماندند و بعضی خانه هایشان در آتش سوخت. در گوشه هایی از قلعه مردان و زنان و کودکانی دیده میشدند در حالی که در آتش میسوختند به اطراف میدویدند تا اینکه در گوشه ای بر زمین می افتادند.

زن کماندار که چند شب قبل با مرد قوی هیکل جر و بحث کرده بود در گوشه ای پناه گرفته بود و  بی هدف به تمام ساختمانهایی که میدید تیر پرتاب میکرد که ناگهان یکی از همرزمان پیاده نظامش از طبقه ای بالاتر سقوط کرد و کنار او افتاد. دستش زیر بدنش مانده بود و کاملا از کتف خارج شده بود، یک چشمش عملا به گوی خونین تبدیل شده بود و از شکمش خون جاری بود.

کماندار سعی کرد با چیزی شکم مرد را  محکم ببندد، اما مرد تمام توانش را جمع کرد و به سختی گفت : راحتم کن. من زنده نمیمونم، راحتم کن.

زن کماندار مکثی کرد و پس از چند لحظه تصمیمش را گرفت. به چشمان مرد مجروح چشم دوخت، تیر را در کمانش گذاشت و با تمام توان آنرا کشید، پیشانی همرزم مجروحش را هدف گرفت و کمان را رها کرد.

جنگ چند ساعتی به درازا کشید. با اینکه نیروهای اکسیموس به خوبی دفاع میکردند اما تعداد بسیار بیشتر نیروهای مهاجم و سلاح های پیشرفته سیلورپاینی ها باعث شد که بلاخره سربازان قلعه به طرز چشمگیری کاهش پیدا کردند و از شدت درگیریها کاسته شد.

درین هنگام آندریاس گودریان به همراه 500 سواره نظام دیگر به داخل قلعه تاختند و فریاد زدند، تسلیم شید تا غیر نظامی ها کشته نشوند.

ما قصد نداریم غیر نظامی ها را از بین ببریم، تسیلم شید. تسلیم شید ...

دقایقی بعد جیمس بنت در حالی که بازویش به شدت خونریزی میکرد، به میانه قلعه آمد شمشیرش را رو به آسمان گرفت و سپس آنرا زمین گذاشت. دیگر سربازان اکسیموس هم با دیدن این صحنه، سلاح های خود را زمین گذاشتند و پشت سر فرمانده شان جمع شدند. 

جیمس بنت فریاد زد: ما تسلیم شدیم، تضمین بدید که غیر نظامی ها رو رها میکنید.

آندریاس : این پیشنهاد خود ما بود. در صورت ادامه نبرد خودت از نتیجه ان به خوبی آگاهی. با این همه تضمین میدهم. تو قول من را داری. آنها کشته نخواهند شد و تنها از آنها جهت کمک به زخمی های طرفین و حمل وسایل کمک گرفته خواهد شد. امیدوارم داوطلبانی در بین آنها حضور داشته باشند.

جیمس بنت : این پایان جنگ نیست، تازه شروع جنگه. ما مردمان کینه توزی نیستیم اما چیزی را بدون پاسخ نخواهیم گذاشت.

آندریاس سری به نشانه تاکید بر اینکه با غیر نظامیان برخورد بدی نخواهد شد تکان داد و سپس دستور داد تا اسرا را بسته و در قفس هایی به دزرتلند بفرستند، اما جیمس بنت را به سرعت درمان کنند و در کمال احترام به عقب فرستاده شود.

در جلسه رهبری جنگ ديه گو دلاوگا، آندریاس و نیکلاس بوردو شرکت داشتند و اتفاقات را تحلیل میکردند.

هر سه آنها روی نقشه سرزمین اکسیموس ها خم شده بودند و در حالی که در افکار خودشان غوطه ور بودند، گه گاه جملاتی بر زبان می آوردند.

نیکلاس : حمله به قلعه سخت تر از همه تصورات بود. نکته جالب توجه تعداد نه چندان زیاد مدافعان در قلعه بود.

ديه گو دلاوگا : فتح سانتا مارتا نیز به همین اندازه سخت و فرسایشی خواهد بود. ما همچنان نتوانستیم نیروهای دژکوب و منجنیق به محل اعزام کنیم، فاصله بسیار زیاده و عملا غیر ممکنه.

آندریاس پس از سکوتی طولانی که دوباره برقرار شده بود گفت : ما به سانتا مارتا حمله نمیکنیم.

نیکلاس بوردو و ديه گو دلاوگا جا خوردند و نگاههای سوال برانگیزشان متوجه آندریاس شد.

آندریاس : طبق اطلاعاتی که ما داریم، اکسیموس تحرکات زیادی در دریا و به سمت قاره شرقی داشته، همینطور عدم حضور هیچ سواره نظامی در این قلعه نشون میده که اونها تاکتیک ایجاد فرسایش در ارتش ما و حمله متمرکز رو در سر دارن.

نیکلاس : ساگشتا نیز از تخلیه بعضی از قلعه ها و رفت و آمد شدید غیر نظامی ها در اکسیموس خبر داده.

ديه گو دلاوگا : پس درین صورت قلعه سانتا مارتا بی ارزشه. ما میتونیم به راحتی با دو ردیف خندق و تعداد سرباز زیر 10 هزار نفر این قلعه رو مدیریت کنیم و همزمان امنیت مسیر رفت و آمد و پشتیبانی را برقرار کنیم و با حدود 19 هزار سرباز در حمله بعدی در کنار شما شرکت کنیم. البته هنوز تعداد دقیق کشته ها مشخص نشده.

آندریاس : ما سریع تر از آنها و برخلاف پیش بینی هاشون عمل خواهیم کرد. به قلب اکسیموس خواهیم زد. ما به پالویرا حمله میکنیم ...

ویرایش شده توسط بهزاد لابی در تاریخ ۲/۱۱/۱۳۹۶   ۱۱:۰۱
3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4952
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 8891
من می نویسم
کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4952
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 8891

بی آغار، بی پایان
فصل دوم : طوفانی از غرب - قسمت سی و چهارم

دارک اسلو استار به همراه حدود 700 نفر از افرادش بعد از ترک قلعه کارتاگو به سمت بندر مونتارین که نزدیکترین بندر مهم اکسیموس بود رفت تا ضمن نظارت بر روند مداوا سربازان مجروحش برای اجرای قولی که به خواهرش داده بود چاره ای بیاندیشد، کارگاه های کشتی سازی در بنادر اکسیموس تحت تاثیر کتیبه ی معجزه چوب با سرعت خیره کننده ای در حال تولید کشتی های جدید جنگی بودند ولی اوضاع وخیم جبهه ها در جنوب و جنوب غرب کشور جایی برای خوشحالی باقی نگذاشته بود.

دارک اسلو در حال بازدید از کارگاه های کشتی سازی سراغ قدیمی ترین دریانوردان شهر را گرفت، نکته ی عجیب این بود که نتیجه ی این پرس و جوها همیشه به یکنفر ختم می شد! یک ناخدای پیر بنام راجر!

راجر بیشتر از 40 سال از عمر خود را در دریانوردی گذرانده و صورت آفتاب خورده و چروکیده اش نشان واضحی از تجارب بی مانندش در دریا بود،  دارک اسلو استار بعد از یافتن خانه اش به همه ی محافظینش دستور داد که بیرون منتظر بمانند و  به تنهایی وارد خانه راجر پیر شد، پیرمرد که با ریش بلند سفیدش روی تخت کوچکی وسط حیات نشسته بود و از آفتاب کم رمق زمستانی لذت می برد با بی توجهی نگاهی به دارک اسلو انداخت و در حالیکه جرعه ای از یک مشروب بسیار قوی مخصوص ملوانان آن منطقه را به سختی فرو می داد با صدای خش داری گفت: اگر دنبال کار روی کشتی هستی بهتر است بدانی که من کشتی ای برای دریا رفتن ندارم!

دارک اسلو: من دنبال کار نمی گردم.

راجر: من هم همینطور پس خدانگهدار!

دارک اسلو: من به کمک شما نیاز دارم، شنیده ام که شما با تجربه ترین دریانورد این منطقه هستید.

راجر: پسر جان، به لطف امپراتور ما با همه ی دنیا در حال جنگ هستیم پس کسی در آنسوی دریاها منتظر و علاقمند به تجارت با تو نیست و جرعه ی دیگری را به سختی سرکشید.

دارک اسلو در حالی که نزدیک تر می شد به آرامی گفت: راجر من پیر اکسیموس پسر امپراتور هستم، ما برای تجارت نمی رویم!

راجر در حالی که خودش را جمع و جور می کرد و سعی می کرد صاف تر بنشیند به چشمان دارک اسلو زل زد و گفت: مزخرف نگو پسر جان، در ضمن این چیزی را هم که گفتم از من نشنیده بگیر.

دارک اسلو در حالی که شنل بلندش را کنار می زد نشان طلایی اکسیموس را به پیرمرد نشان داد و گفت من قبلا روی تو حساب کرده ام.

راجر که گلویش خشک شده بود و نمی توانست راحت صحبت کند به سرعت بلند شد و بعد فورا خود را به زمین انداخت و شروع به زاری کردن کرد در حالی که حرف هایش قابل تشخیص نیود، دارک اسلو بازویش را گرفت و در حالی که بلندش می کرد گفت: این کارها لازم نیست راجر، تو باید مرا به دریا ببری،اگر در این ماموریت موفق بودی در بازگشت تو را به استادی ملوانان نیروی دریایی منصوب می کنم.

راجر که توان حرف زدن نداشت با تکان دادن سرش تایید کرد.

دارک اسلو استار گفت تو باید ما را تا سرزمین کولینز ها ببری به نحوی که نه مخبران دزرتلند و نه افراد موتانیشا با خبر نشوند، من باید فورا موتانیشا را دستگیر کنم، می فهمی؟

راجر دوباره با سر تایید کرد.

...

پیک های نظامی قلعه کوچک ملبو فورا خبر سقوط قلعه ی پاپایان و پیش روی ارتش های مهاجم به سمت مرکز کشور را به پایتخت گزارش کردند، شاه که از اقدام گودریان یعنی صرف نظر کردن از حمله به سانتا مارتا و کارتاگو کاملا عصبانی و نگران شده بود رو به بالین گفت: این تصمیم هوشمندانه گودریان اوضاع ما را بدتر از چیزی که بود خواهد کرد، در حالی که هنوز خبری از سرجان نیست و ده هزار نفر را به کارتاگو فرستاده ایم! ما در آستانه ی سقوط هستیم!

بالین: گودریان قمار بزرگی را پذیرفته! یعنی از نبود بخش بزرگی از ارتش ما با خبر شده؟

شاه: نه چطور می تواند از جزییات آن با خبر شده باشد، احتمالا تا امروز چیزهایی شنیده ولی در شرایط جنگی امکان تفکیک شایعات از واقعیت ها بسیار سخت است و قطعا از تعداد دقیق نقل و انتقالات ما بی خبر است ولی نبود سواره نظام در مدافعین قلعه و کم بودن تعداد سربازهای مدافع او را متوجه قصد ما کرده است، من سالهاست که او را می شناسم این تصمیم او قابل پیش بینی بود.

بالین: ما با تمام نیرویی که در اختیار داریم در قلعه ی بزرگ پالویرا جلویش را سد خواهیم کرد، پالویرا سومین قلعه ی بزرگ امپراتوریست و کاملا برای دفاع آماده است.

لرد بایلان: لرد بالین ولی این یک فاجعه خواهد بود، تقریبا تمام جمعیت جنوبی ما به پالویرا منتقل شده و این شهر و اطرافش حتی همین حالا و بدون حضور دشمن در هرج و مرج کامل به سر می برد! دفاع در این شهر بدون نیمی از ارتش باعث کشته شدن تمام مردم جنوبی خواهد شد، در نظر داشته باشید که نیمی از ارتش سیلورپاین هنوز در مرزهای شمالی متمرکز شده و ما توانایی فراخوانی ارتش شمالی را نداریم و نیمی از ارتش مرکزی هم در راه قلعه کارتاگو به جنوب فرستاده شده و قطعا به موقع به پالویرا نخواهند رسید!

شاه: ما آخرین تخلیه را نیز انجام خواهیم داد، مردم پالویرا به همراه تمام مهاچرین جنوبی باید به سمت کارتاگنا تخلیه شوند، پالویرا از شمال به کوه های بلندی متصل است پس امکان محاصره ی کامل آن براحتی میسر نیست، بدون فوت وقت یک پیک فوری برای پلین بفرستید و از او بخواهید که بعد از رسیدن ارتش مرکزی به قلعه اش با تمام افرادش بجز 1000 نفر برای محافظت از قلعه به سمت بندر مونتارین حرکت کرده و با کشتی های جدید ساخته شده و هر چیز دیگری که در دسترس هست از راه دریا به سمت پایتخت حرکت کند. حصارهای چوبی جدید را در تمام راه های ورودی و خروجی پالویرا برای کاهش سرعت حرکت ارتش دزرتلند مستقر کنید ، حملات سواره نظام سبک و تیراندازان را بصورت تله در هر مکانی که امکان شبیخون هست برنامه ریزی کنید، این جنگ باید تا تمرکز دوباره ی ارتش ضامن بقای امپراتوری اکسیموس باشد.

ده هزار نفر از پیاده نظام غربی به همراه محافظین قلعه پالویرا برای دفاع در آمادگی کامل باشند، پیکان های شکار کننده منجنیق را به نحوی روی دیوار ها مستقر کنید که تمام نقاط استقرار منجنیق ها را پوشش دهد، این یک نبرد واقعی خواهد بود. در ضمن تمام سواره نظام سنگین اسلحه در کارتاگنا مستقر شود تا در صورت لزوم راه عقب نشینی سربازان مدافع قلعه به سمت کارتاگنا باز باقی بماند.

بالین: امپراتور 2 کتیبه ی باستانی در کارتاگنا مستقر شده و اثر معجزه آسای آن نمایان گشته است، بین قلعه ی پالویرا و کارتاگنا فاصله ی زیادی نیست، لازم است که کتیبه ها را به پایتخت منتقل کنیم؟

شاه در حالی که به سمت نقشه ی بزرگ امپراتوری در وسط تالار می رفت گفت: نه لرد بالین، کتیبه ها را به اینجا نمی آوریم، ما همه ی دربار به کارتاگنا خواهیم رفت، سقوط کارتاگنا پایان تاریخ اکسیموس خواهد بود ...

ویرایش شده توسط مهرنوش در تاریخ ۷/۱۱/۱۳۹۶   ۱۸:۳۷
3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر یک ستاره ⋆تعداد پست :1322
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 2735

بی آغار، بی پایان
فصل دوم : طوفانی از غرب - قسمت سی و پنجم

خانواده الکسیم از دور به شعله هایی که بدن جورجان را در برمیگرفت مینگریستند رسم سوزاندن مردگان از رسوم قدیمی سیلورپاین بود تروپی پسر کوچک او منتظر پایان مراسم نماند از خانواده جدا شد و به آزمایشگاه پدر برگشت او تقریبا ۲۵ ساله بود و مدت مدیدی بود که با پدرش کار میکرد مرگ پدر هرچند دردناک او را از فکر موضوعی رها نکرده بود. او و جورجان به تازگی به کشف مهمی دست یافته بودند که هنوز نکات مبهمی داشت  لذت حل مسئله او را به جلو میراند. تقریبا شکی برای هیچ کدام از افراد خانواده جورجان وجود نداشت که او توسط چه کسی کشته شده است رفت و آمد ها رفتارهای مشکوک و مخفی کاری های جورجان و آکوییلا مدت ها بود که همسر جورجان را وادار کرده بود که به او هشدار دهد هشدارهایی که نادیده گرفته شد . اما کاری از کسی برنمی آمد آکوییلا عموی امپراطور بود محبوب بود و آنها مدرکی علیه او نداشتند.

بازگشت اسپروس طولانی شده بود با توجه به نبودن اریک اسپروس لازم میدید خودش به امور رسیدگی کند میخواست به  لیتور برود تا روند ساخت کشتی های جنگی را بررسی کند  در ابتدا به قصد یک بازدید کوتاه مدت قصر را ترک کرد بود اما بعدا تصمیم گرفت بیخبر به چند جا سربزند اما هر چه زمان می گذشت بخاطر دوری از همسرش بی قرار تر میشد . بازگشت ممکن نبود اخبار واصله حاکی از آن بود که اسکاردان در گارد ساحلی بندر به مشکل خورده است . از آن طرف شارلی نیز روز به روز عصبی تر و نگران تر میشد. سفر پیش بینی نشده اسپروس در آن شرایط غیرقابل تحمل بود. مرتب در اتاق ها و راهروها راه میرفت و سعی میکرد خود را سرگرم کند و در مورد هرچیزی نظری میداد و خدمتکاران را مجبور میکرد که یا چیزی را جا به جا کنند و یا برنامه ای را تغییر دهند. این چیزها که کاملا نظم ساخته اسپارک را مختل میکرد از نظر همه دیوانه کننده بود مخصوصا با وجود شایعاتی که حالا همه از آن خبر داشتند و محبوبیت ملکه را خدشه دار کرده بود  اما اسپارک منطقی تر بود. لبخند زنان مراقب اوضاع بود و تمام جوانب را در نظر میگرفت

هوا مه آلود و یخ زده بعد از ظهر فضای غمزده ای ایجاد کرده بود اسپارک در راهروهای قلعه به سرعت حرکت میکرد و بر همه چیز نظارت داشت هم ملکه هم امور روزمره قلعه و هم امور ضروری سرزمین که نیاز به رسیدگی فوری داشت. یکی از خدمتکاران دوان دوان به سمتش آمد : بانو اسپارک باااانو

اسپارک ایستاد خدمتکار نفس زنان گفت که عمو امپراطور وارد عمارت شده ست. اسپارک با تعجب پرسید: آکوییلا؟ چه عجیب او خیلی کم به اینجا می آید.

به هرحال لازم بود تشریفات رعایت شود میز غذا برای سه نفر چیده شد.

اسپروس در اقامتگاه کوچکش در لیتور روی تخت نه چندان راحتی دراز کشیده و کرونام دلبانش را نوازش میکرد نور مهتاب اتاق را روشن کرده بود صدای کارگاههای کشتی سازی که شبانه روز کار می کردند شنیده میشد کرونام گفت: وضعیت کارگاه های اسلحه سازی خوبه مرتب کاستد استخراج میشه و به دستشون می رسه اینجا هم اوضاع رو به راهه اسکاردان کمی گیج و خسته شده ولی کارش هنوز خوبه فکر کنم میتونیم برگردیم

-        نه کرونام میخوام قبل از برگشت به چند جای دیگه هم سربزنم دو تا اردوگاه آموزش سرباز این اطراف وجود داره به یکیش سر میزنم و بعد از اون روند توضیع گندم رو تو چند شهر بررسی میکنیم

-        اسپروس به تولد ولیعهد نمیرسی. هیچ وقت دوست نداشتم همچین لحظه باشکوهی رو از دست بدم . اون انتظار شیرین و دلهره آور....

اسپروس نفس عمیقی کشید . حرفهای کرونام ندای درونی خودش بود.  گفت: هنوز دو ماه فرصت داریم 

- یه چیز دیگه هم هست. بهتر نیست زودتر برگردی و یه فکری واسه شایعات بکنی؟ بهتر نیست چند نفر از افرادی که به خودشون جرعت دادند پشت سر ملکه حرف بزنند و گوش مالی بدی قبل از این که اوضاع خرابتر بشه؟

- همه این کارها را میکنم اما اول باید مطمئن بشم همه چی طبق نظم جلو میره ما تو جنگیم و این موضوع باعث میشه هر چیز دیگه ای در اولویت بعدی قرار بگیره . 

کیه درو منتظر پیکی بود تا خبر حرکت نیروی های تازه نفس با کشتی های جنگی تازه ساخته شده را از لیتور  بدهد در آن صورت بندر دزرت لند را ترک میکرد تا در نیمه راه به نیروها برسد. . این اتفاق بعد از دو هفته انتظار افتاد و او به همراه نیروهای اندکی که به همراه داشت به سمت شمال به راه افتاد. به نظر نمی آمد بتوانند وارد بندر اکسیموس شوند اما محاصره نظامی بندر میتوانست به روند پیشروی نیروهای اصلی کمک کند. از سوی دیگر با توجه به طولانی شدن محاصره سانتامارتا کیه درو تصمیم گرفت پس از تثبیت محاصره بندر اکسیموس به بدنه اصلی ارتش در خاک اکسیموس بپیوندد.

ویرایش شده توسط نوشان در تاریخ ۱۱/۱۱/۱۳۹۶   ۰۹:۲۲
2  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4085
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ عکاس برتر 
avatar
سپاس شده  : 7990

بی آغار، بی پایان
فصل دوم : طوفانی از غرب - قسمت سی و ششم

از روزی که در بحبوحه جنگ موناگ  فابرگام از مقام وزیر اعظمی خلع شد و کیموتو تکومو جای او را گرفت زمان زیادی می گذشت. شاردل سعی کرده بود این جابه جایی با حداقل حواشی انجام شود، بلافاصله پس از پایان جنگِ برن، ملکه مقام شهربانی زیمون، شهرِ زادگاه موناگ را به او سپرد. هرچند مقام شهربانی مقام کمی نبود اما برای موناگ که تا دیروز وزیراعظم و دومین فرد پرقدرت و با نفوذ ریورزلند بود این تصمیم ضربه مهلکی قلمداد می شد. موناگ فرسنگها از پایتخت دور می شد و عملا نمی توانست نسبت به وقایع مهم مملکتی دخالتی انجام دهد. تنها دلخوشی او حضور برادرش تایون در پایتخت بود که یکی از اعضاء شورای فرماندهی امپراطوری به شمار می رفت و تمام اخبار مهم را به سرعت به اطلاع موناگ می رساند. ملکه، خانواده فابرگام را تا آنجا که می توانست از قدرت دور نگه می داشت، زیرا شاردل دیگر نمی توانست همچون سابق روی وفاداری آنها حساب کند و همین امر باعث خشمگین تر شدن موناگ و تایون گشته بود. موناگ مترصد فرصتی بود تا جایگاه خانوادگیشان را باز ستاند.

تاخت و تاز ارتش دزرتلند به سمت قلب سرزمین هزار آفتاب خبر خوشی بود که به پایتخت رسید. سیلورپاینی ها هم با حمله از سمتی دیگر مانع متمرکز شدن ارتش اکسیموس در یک میدان جنگ شده بودند. غیبت بخش قابل ملاحظه ای از ارتش آنها نیز به این معادله اضافه می شد و پیش بینی فروپاشی امپراطوری اکسیموس دور از ذهن جلوه نمی کرد.

شب از نیمه گذشته بود که شایموت پاورچین پاورچین وارد اتاق کلاود شد، کلاود که روی تختش خوابیده بود از جا پرید و به سرعت خنجری که زیر تختش پنهان کرده بود را از نیام بیرون کشید. صدای خنده شایموت او را مردد کرد، در نور ملایم شمع صورت شایموت را شناخت. شایموت شمعدانی که در دست داشت را روی میز کوچک کنار تخت خواب قرار داد و گفت: حسابی ترسیدید لرد مارگون...سپس دوباره با صدای نسبتا بلندی خندید. پس از خروج پلین از قصر رابطه کلاود و شایموت با سرعت زیادی نزدیک و نزدیک تر شده بود. شایموت گاه و بی گاه به ملاقات کلاود می رفت و سفیر ریورزلند نیز آنچه می خواست در خصوص اوضاع جنگ بداند پس از نوشیدن چند گیلاس شراب از او می پرسید.

شایموت در حالیکه بر لبه تخت می نشست گفت: واقعا منتظری تا یکی از این در بیاد تو و به همه چیز پایان بده، نه؟ کلاود گفت: من در حال حاضر دشمن شما محسوب می شم...

-اما ملکه شاردل پیامی برای پادشاه فرستاده و سلامت سفیر ما در خاک ریورزلند رو تضمین کرده، این یعنی تا وقتی سفیر ما در سرزمین شما زنده هست تو نباید نگران جونت باشی.

-اگر کشته یا اعدام نشم، در بهترین حالت می تونم خودم رو یک اسیر جنگی فرض کنم. این حبس در اتاق مجلل هم یک جور اسارته شایموت، ... من اینجا نیومدم که توی این اتاق حبس بشم...

-داری اغراق می کنی کلاود، اگر تو اسیر بودی پس من چطوری الان اینجام....

شایموت آنچه در مورد جنگ می دانست برای کلاود بازگو کرد. سپس به او گفت: فردا از تو می خوان تا نامه ای به ملکه شاردل بنویسی و مطمئنش کنی که اوضاع تو اینجا مرتبه....

فرانسیس ریتارد اما در سرزمین سیلورپاین اوضاع دیگری داشت. ریورزلند و سیلورپاین با هم متحد بودند. از زمانی که امپراطور اسپروس پایتخت را ترک کرده بود زمان نسبتا زیادی می گذشت. اوضاع دربار سیلورپاین آشفته به نظر می رسید، اما فرانسیس در این مدت توانسته بود رابطه خوبی با اسپارک برقرار کند. او اینچنین برآورد می کرد که با وجود آنکه اسپارک به صورت رسمی مقام بالایی در دربار ندارد، نقش پر رنگ و به سزایی در تصمیم سازی های مهم بازی می کند. تجارت پارچه ، ظروف مسی و ظروف با روکش طلا در زمان جنگ نیز اوضاع خوبی داشت. جنگ بیرون از مرزهای سیلورپاین در جریان بود و این باعث میشد اشراف اشتیاق خود را برای پوشیدن لباسهای مخمل با طرحهای برجسته از دست ندهند. آخرین ابداع نساجان ریورزلندی غوغایی به پا کرده بود. پارچه های زرباف مشتریان بی شماری در میان اشراف سیلورپاین پیدا کرده بود. فرانسیس برای بستن این قراردادها به تجار ریورزلندی کمک به سزایی کرده بود. او از هوش سرشاری برخوردار بود و این از چشمان تیزبین اسپارک دور نمانده بود.

پس از ورود آکوییلا به قصر ، اسپارک تمام سعیش را می کرد تا اوضاع را مدیریت کند. مراسم شام مفَصَلی ترتیب داده بود تا به رویه سابق همه افراد با نفوذ پایتخت را دور هم جمع کند. پیش از این نیز اسپروس هر ازچند گاهی کلیه اشراف را به صرف شام دعوت می کرد تا در مراسمی غیر رسمی از اوضاع و خواسته های آنها مطلع گردد. صندلی امپراطور دور میز شام خالی بود، در این مراسم شارلی نیز حضور نداشت، او مریضی را بهانه کرده بود اما اسپارک می دانست که ملکه در غیبت امپراطور علاقه ای به شرکت کردن در چنین مراسمی ندارد. اسپارک در سمت راست میز و آکوییلا درست روبروی او نشسته بود. فرانسیس نیز به این مهمانی دعوت شده بود. پس از صرف شام، مهمانان در دسته های چند نفره دور هم جمع شده بودند و به خوشگذرانی یا گفتگو مشغول بودند. آکوییلا نیز با اشراف و لردهای بانفوذ احاطه شده و در حال گفتگو بود. فرانسیس در حالیکه گیلاس شرابی به دست گرفته بود در میان جمعیت به دنبال اسپارک می گشت، اسپارک در گوشه ای از تالار ایستاده بود و سعی می کرد لبخند تصنعیش از لبانش محو نشود. فرانسیس خود را به او رساند. تعظیم کوتاهی کرد و گیلاسش را بالا برد: به سلامتی پیروزی...اسپارک جامش را بالا برد و سر کشید سپس گفت: دوست دارید در محوطه قصر قدم بزنیم لرد ریتارد. –البته بانوی من، باعث افتخاره...چند دقیقه بعد اسپارک در حالیکه بالاپوش پوستش را پوشیده بود در کنار فرانسیس در محوطه قصر قدم میزد. به فرانسیس رو کرد و گفت: خب لرد جوان، میخوام نظرت رو در مورد جنگی که باهاش مواجهیم بدونم. فرانسیس گفت: همه تصور می کنن پیروزی در این جنگ قطعیه، اما من نمی تونم به بخش بزرگ ارتش اکسیموس که از سمت قاره شرقی در حال بازگشت هست فکر نکنم...

-حتی اگه اون ارتش هم به جمع سپاه اکسیموس بپیونده باز هم، ارتش ما بزرگتر و قویتره...هنوز ارتش شما هم وارد جنگ نشده، ....

فرانسیس گفت: و اگه ارتشی که در حال اضافه شدن به سپاه اکسیموس هست خیلی بیشتر از اونچه فکر می کنیم باشه....

اسپارک در حالیکه به منظره برفی باغ نگاه می کرد و هوای خنک را به داخل ریه هایش میفرستاد گفت: درسته لرد ریتارد، اتحاد آرگون با اکسیموس...چیزیه که نمیشه نادیده گرفت اما باید امیدوار باشیم قبل از رسیدن اونها کار اکسیموس در میدان جنگ یک سره شده باشه....

در همان حال که الیسیوم در تاریکی فرو می رفت، خورشید رفته رفته در دیمانیا در حال غروب بود. مادونا در باغ باشکوه قصر در حال قدم زدن بود، چند متر آن طرفتر بنجامین ایستاده بود و راه رفتن پری وارِ مادونا را تماشا می کرد. مادونا به بنجامین نزدیک شد و گفت: میخوام برای برنارد و آندریاس دعا کنم. امیدوارم هر دو سالم برگردن...بنجامین لبخند پنهانی زد و گفت: بانوی من دعا توی نتیجه جنگ هیچ تاثیری نداره، تا اونجا که من می دونم خدا همیشه از ارتش قوی تر پشتیبانی می کنه، ...مادونا که از پاسخ بنجامین خوشش نیامده بود گفت: میخوام در عبادتگاه قصر دعا کنم، هر چه زودتر مقدماتش رو انجام بده...بنجامین تعظیم کرد و از آنجا دور شد، این روزها بنجامین تنها هم صحبت و دوست مادونا محسوب میشد. اما همین مساله باعث شده بود گاها از فرمانهایش سرپیچی کند که البته برای مادونا مهم نبود.

مادونا در عبادتگاه به دعا کردن مشغول بود. بنجامین پشت سرش ایستاده بود، زیر لب اما با صدایی که شنیده شود گفت: وقتی توی جنگ دو تا سرباز روبروی هم قرار می گیرن، همیشه مشتاقم ببینم دعای مادر کدومشون مستجاب میشه؟....سپس لبخند تلخی زد و از عبادتگاه بیرون رفت.

 

ویرایش شده توسط فرک (Ferak) در تاریخ ۱۱/۱۱/۱۳۹۶   ۱۲:۲۷
3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4952
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 8891
من می نویسم
یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4952
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 8891

بی آغار، بی پایان
فصل دوم : طوفانی از غرب - قسمت سی و هفتم

پلین بعد از دریافت پیک امپراتوری ،باقیمانده ارتش جنوبی و 10.000 نفر از ارتش مرکزی را که تازه از راه رسیده بودند به سمت بندر مونتارین فرستاد تا از راه دریا به سمت پایتخت حرکت کنند ولی خودش به همراه سواره نظام سبک جنوبی شامل 2000 سوار فورا به سمت پالیورا تاخت، تصمیمش را گرفته بود و دیگر نمی توانست در حاشیه نشستن و خفت شکست بدون مبارزه را تحمل کند.

سواره نظام سبک روزی 12 ساعت تاختند و در پایان روز سوم به نزدیکی پالویرا رسیدند، محافظین ارتش ار نزدیکی ارتش مهاجم خبر داده و گزارش هایی از درگیری پیش قراولان مهاجمین با واحد های از مدافعین که در پشت آخرین صفوف تخلیه مردم قرار داشتند ارائه کردند، جابجایی بیش از یک میلیون نفر همراه با وسایل اصلی زندگیشان تصویر عجیبی در دشتهای مرکزی امپراتوری اکسیموس پدید آورده بود، وقتی پلین با معرفی خود وارد شهر پالویرا مرکز فرهنگی امپراتوری شد تازه با چهره ی واقعی اثر شکست های اخیر در جنگ روبرو گردید، هرج و مرج تمام شهر را فرا گرفته بود، مردم وحشتزده و بی دفاع در حال جمع آوری وسایل و فرار بودند، بیماری آنفولانزا و وبا ناشی از مهاجرت جنوبی ها در حال شیوع بود و در هر نقطه ای آتش افروخته ای در حال سوزانیدن جسد یا مایملک مرده ای از وبا دیده می شد، بچه های گم شده یا رها شده ی گریان در لابلای گاری ها می لولیدند و صدای شیون و زاری صدای پس زمینه ی شهر شده بود.

پلین که بی اختیار گریه می کرد دوباره تصمیمش را عوض کرد، در این لحظه، جنگ در اولویت نبود، دستور داد که تمام افراد سواره نظام سبک به گروه های ده نفره تقسم شده و تحت فرماندهی یک ارشد به تخلیه ی مردم و جابجایی افراد ناتوان کمک کنند، و خودش فقط با پنجاه محافظ اصلی ناظر بر این عملیات بود، ورود این تعداد نیرو و اسب فورا سرعت و نظم بهتری را در شهر حاکم نمود و مردم که با دیدن دختر امپراتور در میانشان دلگرمی و امید بیشتری پیدا کرده بودند یک همکاری گروهی خود جوش را بوجود آورده و موفق شدند آخرین افراد و حتی بیماران و از پاافتادگان را از شهر خارج کرده و به سمت قلعه ی بزرگ کارتاگنا بزرگترین شهر امپراتوری که حتی از پایتخت هم بزرگتر و پرجمعیت تر بود عقب نشینی کنند، در حالی که بارش اولین برف زمستانی در مرکز امپراتوری شروع شده و زمین های را سفید پوش کرده بود. پلین تقریبا در نیمه های شب با محافظین محدودش به سمت کارتاگنا حرکت کرد، در راه افرادش را می دید که پیاده در حالی که مردم مریض و یا اساسیه آنها را بر اسبانشان سوار کرده در راه کارتاگنا در حرکت بودند، همبستگی بوجود آمده ناشی از ورود پلین همه را امیدوارتر و مصمم تر کزده بود.

برف با شدت زیادی در حال باریدن بود و همین مسئله دشواری حرکت در راه های برف گرفته را برای مردم بیشتر کرده بود، در میانه های راه یک رودخانه از میان این دو قلعه می گذشت که چندین پل، ارتباط جاده ای بین این دو شهر را مقدور می ساخت، وقتی پلین و همراهانش به  یکی از پل ها نزدیک می شدند تجمع جمعیت زیادی از مردم توجهشان را جلب نمود، پل زیر بار فشار زیاد رفت وآمد های اخیر و بارش سنگین برف دوام نیاورده و در هم شکسته بود، در این بی نظمی انتظار تعمیر پل توسط ماموران راهداری خنده دار به نظر می رسید و مردم هم در این امواج خروشان ناشی از بارندگی امکان تعمیر آن و یا گذر از عرض رودخانه را نداشتند پس پلین انتخاب دیگری نداشت، شخصا ار اسبش پایین پرید، به میان مردم رفت و فریاد زد: من پلین اکسیموس دختر امپراتور هستم، ما امشب به کمک هم این پل را تعمیر خواهیم کرد، آیا کسی در میان شما بنا یا معمار هست؟

مردم حیرت زده تعظیم کرده و با بهت به پلین نگاه می کردند. 

پلین با فریاد: معمار یا بنا؟!

چند نفر جلو آمدند، پلین به مسن ترین آنها نگاه کرد و گفت: برای تعمیر پل چکاری باید بکنیم؟

پیرمرد گفت: اعلیحضرت مواد مورد نیاز برای تعمیر براحتی از پالویرا قابل تهیه است ولی ما برای تعمیر پل به برپاکردن داربست احتیاج داریم که یک کار زمانبر است!

پلین: و راه حل سریعتر؟

پیرمرد مکثی کرد و با صدایی که به خوبی شنیده نمی شد گفت: شاید اگر تعدادی اسب قوی داشتیم ...

پلین: پس فورا شروع کنید، با اسب های ما

پیرمرد با تعجب: با اسب های گران قیمت سواره نظام؟ ... حتمن اعلیحضرت از کمک شما متشکریم.

پلین تمام اسب ها را برای آوردن ملزومات به پالویرا فرستاد و به جاناتان دستور داد که همه ی افرادی که کارشان در تخلیه تمام شده همراه با اسبهایشان را به اینجا بیاورد، سپس خودش به میان جمعیت رفت و فریاد زد: بهتر است که چادر و سرپناه آماده کنیم و آتشی راه بیاندازیم، اگر نوشیدنی هم داشته باشید شاید بتوانید با دختر پادشاه برقصید ....

...

شاه با استقرار در کارتاگنا دستور داد که نیمی از ارتش غربی به همراه نیمی از ارتش مرکزی یعنی نیرویی در حدود بیست هزار نفر در قلعه پالویرا موضع گرفته و در آرایش دفاعی کامل منتظر مهاجمین باشند، بزودی پانزده هزار نفر ارتش تحت فرماندهی پلین نیز از راه دریا می رسید و می توانست به مدافعین بپیوندد و در صورت بازگشت سرجان، اکسیموس ها می توانستند در حالت ضد حمله قرارگرفته و به آینده ی جنگ امیدوار باشند، شدت بارش برف حرکت مهاجمین که مجبور بودند ادوات محاصره و آذوقه ی یک سپاه بزرگ را با خود بیاورند کند کرده بود، شاه و کانسیل در عین حال با تعجب فراوان سرعت گرفتن آموزش و تجهیز سربازان پیاده سنگین اسلجه را در کمپ های کارتاگنا و پایتخت، تحت تاثیر کتیبه را می دیدند! به نظر می رسید که خون جدیدی در رگ های امپراتوری اکسیموس در حال دمیده شدن است ولی در صحنه ی جنگ هنوز چیزی جلودار نزدیک به 120.000 سرباز مهاجم کاملا مسلح نبود!

...

دارک اسلو و 700 نفر از سربازانش با 4 کشتی نظامی تحت هدایت راجر بعد از 5 شبانه روز حرکت در مسیری که برای کشتی ها معمول نبود و صخره های خطرناک زیادی دریا را کم عمق کرده بود، بدون دیده شده توسط کشتی های دزرتلند به سواحل کولینزها رسیدند، راجر تمام ساحل جنوبی را مثل کف دستش می شناخت.

دارک اسلو استار: راجر ما باید موتانیشا را قبل از اینکه باخبر شود بیابیم.

راجر: کولینزهای ساحل نشین ورود ما را خواهند دید و موتانیشا را در کمتر از چند ساعت از ورود غریبه ها آگاه خواهند کرد، این برای آنها یک سنت قدیمی است که جمعیت کمشان را در مقابل مهاجمین برقدرت تر محافظت کرده

دارک اسلو: راجر تو می دانستی که من از تو چه می خواهم! راه حل چیست؟

راجر: تنها راه ورود یک خلیج باریک است که در یک تنگه فرو رفته و با کوه های صخره ای بلند احاطه شده، فقط افراد قدرتمند و ورزیده می توانند خود را از این صخره ها بالا بکشند و تو و افرادت توانایی این کار را دارید. ما شب وارد تنگه می شویم و باید قبل از طلوع آفتاب کشتی ها از تنگه خارج شده باشند.

دارک اسلو لبخندی زد و در حالی که سرش را تکان می داد گفت: عالیست پیرمرد، پس تو در بیرون تنگه منتظر برآمدن دود سفید بمان و قهقهه ای سر داد و جرعه ای از زهر دریانوردی راجر که نوشیدنی محبوبش در دریا شده بود سرکشید.

صبح روز بعد وقتی مردم بزرگترین کلنی کولینز از خواب بیداز شدند چیزی را که می دیدند باورکردنی نبود!، دارک اسلو سکوی چوبی بزرگی برپا کرده بود و موتانیشا و نزدیکانش را که محکم بسته شدن بودند روی سکو خوابانده و بالای سرشان ایستاده بود، نیروهای شبه نظامی با قدرت باورنکردنیشان که برای جنگ با ناتارها تعلیم داده شده بودند، نگهبانان کولینز را در سکوت مطلق کشته و موتانیشا را در خواب دستگیر کرده بودند، با استفاده از یک رسم خشن اکسیموسی هر پانزده دقیقه یک انگشت از  دست راست یکی از معاونین موتانیشا را قطع کردند تا در سومین انگشت ماجرای جافری و افرادش و محل نگهداریشان را لو داده و حالا جافری در کنار دارک اسلواستار در نقش مترجم ایستاده بود.

دارک اسلو استار رو به مردم بهت زده ی کولینز: شما از مردی تبعیت می کنید که با متجاوزین به خاک ابا و اجدادی شما از در صلح بیرون آمده و فرستاده ی پادشاه اکسیموس که در حال جنگ با دشمن شماست را در بند کرده؟

آیا نمی دانید که اکسیموس ها با شما قرن ها در صلح زندگی کرده اند؟ آیا نمی دانید که ما هرگز یک اکسیموس را در پشت سر خود رها نمی کنیم؟ آیا نمی دانید که ما با دشمنان خود چه  رفتاری می کنیم؟

سپس بدون درنگ پایین پرید و بدون سخن بیشتری سکو را به آتش کشید، در حالی که صدای زجه ی موتانیشا و همراهانش رنگ از رخسار حاضرین برده بود نگاهش را از آتش به سوی مردم برگرداند و فریاد زد، خبر حمله ی شجاعانه ی مردم شما به کاروان های تدارکاتی دزرتلند مشخص خواهد کرد که اکسیموس ها با جانشین موتانیشا بزدل چگونه مذاکره خواهند کرد.

و به سمت تنگه حرکت کرد.

ویرایش شده توسط مهرنوش در تاریخ ۲۴/۱۱/۱۳۹۶   ۱۸:۴۳
3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :13805
ارسال پیام خصوصیکاپ آشپزی کاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 22638
من مینویسم ...
یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :13805
ارسال پیام خصوصیکاپ آشپزی کاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 22638

بی آغار، بی پایان
فصل دوم : طوفانی از غرب - قسمت سی و هشتم

زمانی که در پایتخت، ملکه و رییس گارد محافظتی کاخ، نامه های رومل گودریان را دریافت کردند، شرایط برای مادونا به سرعت متحول شد.

او دیگر میتوانست بدون محافظ در کاخ قدم بزند و با همراه آنهم جهت حفظ امنیتش در شهر گردش کند. این اتفاق برای مادونا هم مرموز و هم خوشایند بود. همچنین ملکه مهمانی ویژه ای تدارک دیده بود که از مادونا خواسته بودند خودش را برای آن میهمانی که مهمانان عالی رتبه ای هم حضور دارند آماده کند.

...

بعضی از خبرچین های دزرتلند خیلی زود جزییات اتفاقات رخ داده در سرزمین کولینز ها را به نیروهای آرتور گزارش دادند. سیر سالوادور ترجیح داد فورا با نیروهای نظامی داخلی اما پرتعداد، وارد سرزمین های کولینز شود و با گروههای مختلف آنها دیدار کند. خیلی زود متوجه شد که یکپارچگی آنها از بین رفته و به زودی به گروههای مختلفی تقسیم خواهند شد که این میتوانست هم مضرات و هم فوایدی را برای دزرتلند به همراه داشته باشد. 

...

اتفاقات اخیر و پیش روی کند نیروهای دزرتلند و سیلورپاین در دل کشور اکسیموس باعث شد تا رومل فرصت را غنیمت بشمارد و به آندریاس پیغام دهد برای منسجم تر کردن برنامه ها و پیشبرد اهداف بیشتر برای مدت کوتاهی به پایتخت برگردد. در غیاب او نیکلاس فرمانده کل ارتش، نفر اول و برنارد که هنوز تجربه کافی برای اداره جنگ نداشت، در کنار او حضور داشت.

ارتش دزرتلند با احتیاط و به کندی و به کمک نیروهای سیلورپاین با حالتی که بتوانند بیشترین مراقبت را از مسیر حرکتی خود و راه ارسال ملزومات از دل کشور را بکنند، به راهش به سمت پالویرا ادامه میداد و گه گاه با نیروهای نه چندان زیادی از مدافعین اکسیموس یا نیروهای خودجوش روبرو میشد که مشکل چندانی برای آنها بوجود نیاورده بود.

درین بین دو طول چند هفته پیاده روی، زن کماندار که هنوز نتوانسته بود با حقیقت کنار بیاید، در حالی که گوله های برف دیدش را مختل کرده بود هر روز در بین ارتش به دنبال مرد قوی هیکل میگشت و یا از همرزمانش میپرسید. کسی صحنه مشخصی از او به یاد نمی آورد اما همرزمانش میگفتند او در روز اول در صف اول دژکوب ها قرار داشت و با اطمینان میگفتند که او زنده نمانده ست. چون در روزهای بعدی در حالی که از رتبه خوبی در بین همرزمانش برخوردار بود هرگز دیده نشد.

زن کماندار آخرین سخنانی که بینشان رد و بدل شده بود را بیاد میآورد و میگریست. درین بین لئوناردو پودین که به دلیل عملکرد فوق العاده ش در تسخیر قلعه ارتقا گرفته بود و توانسته بود رو در رو با آندریاس صحبت کند، سوار بر اسب بود، نزدیک زن کماندار آمد و گفت : فِندو مرد شجاعی بود. خودت رو سرزنش نکن. شب های قبل از نبرد همیشه پر از صحبت ها و خاطراتیه که هیچ وقت از ذهن آدم پاک نمیشه. خودت رو سرزنش نکن. اون به تو و شجاعتت افتخار میکرد. چندین بار اینو به من گفته بود. تو هم به اون افتخار میکنی. وقتش که برسه، هر کدوم از ما باید جونمون رو برای سرزمینمون فدا کنیم. 

این را گفت و دستش را دراز کرد و زن کماندار پس از تاملی کوتاه دست او را گرفت و پشت سر لئوناردو روی اسب نشست

...

آندریاس پس از ورود به پایتخت و صحبت با پادشاه که به دلیل اهمیت اتفاقات به همراه مارتین به پایتخت برگشته بودند، به کاخ رفت که پس از دیدار با ملکه، مادونا را ببیند. اما ملکه به او گفت، مادونا از بازگشت او بی خبر است و دو شب دیگر، در یک مهمانی ویژه یک دیگر را دیدار خواهند کرد ...

...

ارتش متحدین(دزرتلند و سیلورپاین)، به نزدیکی قلعه رسیده بودند. آنقدر نزدیک که گروهی از نظامیون که از صف آخر مردم عادی تخلیه شده محافظت میکردند چند بار با پیشقراولان دزرتلند درگیر شدند. ارتش دستور اکید داشت که در بین راه، مردم و شهرهایی که تسلیم میشوند را به حال خود رها کنند و فقط آذوقه و یا موادی که در جنگ به آن احتیاج داشتند را از شهرها و خانه های اکثرا رها شده بردارند. اما روحیه خشن بیابانیِ سربازان دزرتلند مانع از اجرای دقیق این فرمان شده بود. با این حال اوضاع مطلوب نیکلاس بود و او سعی میکرد روحیه سربازانش را بالا نگه دارد.

بلاخره کیه درو هم یک شب قبل از رسیدن  نیروهای متحد به قلعه پالویرا، خودش را به آنها رساند و ازینکه آندریاس آنجا نبود حسابی جا خورد. سرعت اتفاقات برای همه طرفهای درگیر به طرز باورنکردنی بالا رفته بود و تحلیل اطلاعات و تصمیم گیری درست به شدت پیچیده شده بود.

پالویرا ویژگی مهمی داشت و از یک طرف به یک کوه متصل بود، که این موضوع آن هم در این فصل و برف و دید کم، شرایط محاصره را پیچیده تر میکرد. 

صبح روز بعد در حالی که نیروهای ارتش متحد، در حال آماده سازی فضای محاصره بودند، کیه درو و نیکلاس بوردو، در مقرشان مشورت میکردند.

کیه درو : محاصره طولانی برای ما بی معنی هست. چون باعث میشه که اونها زمان بیشتری در اختیار داشته باشند و ارتش اصلی شان منظم تر شود. مسایلی که در مورد کتیبه ها و دزدین کتیبه ما توسط اکسیموس گفته میشود به نظر واقعیت دارد. اخبار موثقی داریم که روند رشد ارتش اکسیموس شتاب فوق العاده ای پیدا کرده.

نیکلاس : حق با شماست. بخصوص درین فصل. ما باید به دنبال راهی باشیم که نفوذ به قلعه را برای ما ممکن کند. کلید ماجرا میتواند دست جیمس بنت باشد. آرتور دارد روی او کار میکند، اما متاسفانه به دلیل اینکه او ممکن ست ارزشمندتر شود، دستش نیمه بسته ست و قطعا بنت هم این را میداند.

ویرایش شده توسط بهزاد لابی در تاریخ ۲۵/۱۱/۱۳۹۶   ۱۷:۴۹
3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4085
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ عکاس برتر 
avatar
سپاس شده  : 7990
من می نویسم
یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4085
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ عکاس برتر 
avatar
سپاس شده  : 7990

بی آغار، بی پایان
فصل دوم : طوفانی از غرب - قسمت سی و نهم

سیمون خواسته بود در سلول زندان، بازبی را ملاقات کند. چند روزی بود که بازبی به هوش آمده بود. به نظر می رسید چیزی از شکنجه های آمون به خاطر ندارد. سیمون خودش را به عنوان وزیر اعظم و دست راست ملکه معرفی کرده و به بازبی گفته بود که محل اختفای گروه مردان بی سرزمین که قسمت اصلی آنها در نزدیکی تنگه لامونی سکنی گزیده بودند و همچنین عده ای که در غار مالای پنهان شده اند شناسایی شده است و نجات جان همه آنها به تصمیم بازبی بستگی دارد. بازبی نمی دانست که خودِ او محل پنهان شدن یارانش را در هنگام بیهوشی لو داده است. اما او اکنون می دانست که به راستی جان همه مردان بی سرزمین در دستان خودش است. سیمون در حالیکه دستانش را از پشت به هم قلاب کرده و به دیوار سلول زندان تکیه داده بود گفت: من انگیزه تو و همه اعضا گروهتون رو درک می کنم. این اولین بار نیست که زندگی در سرزمین موعود مطرح شده و قطعا آخرین بار هم نخواهد بود. من هم مثل تو در خانواده فقیری به دنیا اومدم، پدرم یه ماهیگیر ساده بود. همه عمرم تلاش کردم که خودم رو به اینجا برسونم تا بتونم همه اونهایی که شکمشون رو از خون ما فقرا سیراب می کنن از تخت قدرت به پایین بکشم. در این مسیر با ملکه شاردل آشنا شدم. اگه تا الان تو و بقیه اعضا گروهت زنده هستید به خاطر اینه که بانو شاردل به راحتی فرمان اعدام رو صادر نمی کنه. جای تو بودم از این فرصت استفاده می کردم، میدونی که وقت زیادی هم نداری و باید هرچه زودتر تصمیمت رو بگیری. بانو، زندگی راحتی رو برای تو و بقیه اعضا گروهتون تضمین می کنه در صورتیکه وقتی به شما احتیاج داشت شما هم وفاداریتون رو ثابت کنید.

بازبی بالاخره لب به سخن گشود و لبخند کجی روی لبانش نقش بست : مردان بی سرزمین جلوی هیچ فرمانروایی زانو نمی زنن، به محض اینکه با شما معامله کنم و دوباره به گروه برگردم ، طبق پیمان مردان بی سرزمین توسط چهار نفری که باهاشون سوگند برادری خوردم سلاخی خواهم شد. بی اعتنایی به ارزشها و باورهای گروه هرگز پذیرفته نخواهد شد. مردان بی سرزمین به هیچ فرمانروایی خدمت نخواهند کرد. من فقط یکی از 5 سرکرده این گروه هستم. برای هر اقدامی به موافقت هر پنج نفر احتیاج هست....من ترجیح میدم در راه هدف، به دست شما کشته بشم تا با ذلتِ خیانت و به دست برادران خودم....

سیمون گفت: درسته اما حرفت زمانی معنی داره که برادرها و اعضا گروهت زنده باشن و من هم این رو به تو قول میدم که در صورتیکه با ما همکاری نکنید هر 2000 نفر اعضا گروهتون تک به تک کشته خواهند شد و اولین نفر هم تو خواهی بود، قبل از طلوع آفتاب منتظر پاسخ تو هستم و امیدوارم طلوع فردا صبح رو در کنار هم ببینیم....

هنگامیکه سیمون سلول زندان را ترک می کرد، شاردل با لباس فاخرش وارد تالار بزرگ قصردزرتلند شد، جایی که قرار بود مادونا و آندریاس با هم پیمان زناشویی ببندند. پیش از این آنها تنها دو بار یکدیگر را دیده بودند. آندریاس آنچنان ذهنش درگیر جبهه های جنگ بود که این پیوند را همچون قرارداد حمایت ریورزلند از ارتش آنها در میدان جنگ قلمداد می کرد. شاردل در کنار پادشاه و ملکه روی صندلی که برای او در نظر گرفته شده بود نشست. در این هنگام مادونا در حالیکه بازوی لابر را گرفته بود از درب سمت راست تالار وارد شد. مادونا در لباس سپید عروسیش بیشتر از همیشه زیبا به نظر می رسید. همچون پری کوچکی که بین زمین و آسمان معلق است آرام به سکویی که آندریاس در آنجا ایستاده بود نزدیک شد. سرش را کمی بالا گرفت و به چشمان آندریاس نگاه کرد. لابر با تعظیمی دست مادونا را در دستان آندریاس گذاشت و پس از آن به سمت ملکه شاردل رفت و در کنار او نشست. تمام مدتی که عابد اعظم در حال خواندن پیمان زناشویی بود، مادونا سرش را پایین انداخته و به کفشهای آندریاس خیره شده بود. آندریاس به دختر کوچک جثه  روبرویش نگاهی انداخت، دستش را زیر چانه او قرار داد، سرش را بالا آورد و گونه اش را بوسید. همه حضار کف زدند. مادونا متوجه شد که در آن لحظه با دنیای کودکیش خداحافظی گفته و فصل تازه ای در حال شکل گیری است.

 همه حضار به رقص و پایکوبی مشغول بودند. مادونا در گوشه ای در کنار دوستش لارا ایستاده بود. آندریاس در حالیکه جام شرابی در دستش بود با پدر مشغول گفتگو بود. آندریاس گفت: پدر، مادونا هنوز یک بچه اس...گودریان گفت: به دنیا اومدن فرزند شما عهد بین ریورزلند و دزرتلند رو برای همیشه مستحکم خواهد کرد. مطمئنا مادونا هم برای ایفای نقش خودش آماده شده، تو نباید از این بابت نگران باشی، مادرت هم وقتی تو رو باردار بود جثه ظریف و کوچکی مثل مادونا داشت اما زنها وقتی مادر میشن همه چیز براشون تغییر می کنه این برای خود مادونا هم بهتر خواهد بود....

 

ویرایش شده توسط فرک (Ferak) در تاریخ ۶/۱۲/۱۳۹۶   ۰۸:۵۷
3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :13805
ارسال پیام خصوصیکاپ آشپزی کاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 22638

بی آغار، بی پایان
فصل دوم : طوفانی از غرب - قسمت چهلم

نیروی دریایی سیلور پاین، همزمان با محاصره قلعه پالویرا توسط نیروهای زمینی متحد، تصمیم گرفت که حمله های پراکنده ای به بندر اکسیموس در دریاچه قو داشته باشد تا در غیاب تمرکز نیروهای اکسیموس در آن منطقه، ضمن تحت فشار قرار دادن اسکله و قطع کامل ارتباط اکسیموس با بقیه دریاچه، امکان پیاده شدن مستقیم نیروهای سیلورپاین داخل مرزهای اکسیموس را فراهم بیاورد.

بدین ترتیب چندین کشتی جنگی سیلورپاین به سمت اسکله حمله ور شدند و با پرتاب گوی های آتشین و تغییر مداوم چینش نیروها فضا را برای نیروهای محدود اکسیموس ملتهب کردند. در عین حال کشتی های نفر بر، نیروهای رزمی زیادی را برای پیوستن به ارتش اصلی از شمال کارتاگنا(در صورت فتح پالویرا) در غرب کارتاگنا پیاده کردند.

...

آندریاس پس از انجام مراسم عروسی، حاضر نشد به نصیحت پدر گوش کند و تصمیم گرفت بدون اینکه حتی یک روز کامل را با مادونا سپری کند، به صحنه نبرد بازگردد.

او تنها موقع رفتن، به کاخ شخصیش در مجموعه کاخ های فرمانروایی که حالا آن را با مادونا به اشتراک گذاشته بود رفت و با او صحبت کرد.

آندریاس : مادونا! تو دختر زیبایی هستی. سرزمین های من و تو در حال فراموش کردن دوران جنگ قبلی هستند و روابط بهتری رو آغاز میکنن. من و تو باید کمک کنیم که این روابط خوب، برای سالیان دراز باقی بمونه. اما من امشب اینجا رو ترک میکنم. ارتش متحد در شرایط پیچیده ای قرار گرفته و به حضور من نیاز دارن. به زودی بیشتر در کنار هم خواهیم بود.

مادونا که هنوز آندریاس را به عنوان همسر قبول نکرده بود و تنها به او به عنوان مردی بزرگ و موثر احترام میگذاشت، با نگاهی غمگین و سرد گفت : من در همه حال مخالف جنگ هستم. بعد نگاهش را از آندریاس برداشت و فقط لحظه آخری که آندریاس داشت از اتاق خارج میشد، با حالتی موذب گفت : سالم برگرد.

...

هنگامی که آندریاس به محل محاصره پالویرا رسید، هیچکس حامل خبر خوبی نبود.

کیه درو : همینطور که میدونید، محاصره کامل پالویرا ممکن نیست. چون این قلعه از یک طرف به رشته کوه نسبتا بلند و عریضی ختم میشه. اما تا جای ممکن راههای اتصالی رو بسته ایم.

نیکلاس در ادامه گفت :توی این چند هفته خبرهای زیادی به دست ما رسیده.  آرتور گزارش داده که دختر پادشاه به همراه حدود 10 هزار نیروی زبده وارد قلعه شده. همچنین خبرهای ما از ارتش اصلی اکسیموس کاملتر شده. اونها در قاره شرقی مشغول عملیات هایی بودن تا بتونن نظر آرگونها رو برای یک اتحاد استراتژیک بلند مدت جلب کنن. بخش بزرگی از ارتش به همراه لشکر نسبتا بزرگی از ارتش آرگون به خاک اکسیموس رسیدن و در مسیر پالویرا قرار دارن. صف اول نیروها احتمالا همین امشب وارد پالویرا میشن.

آندریاس فکری کرد و گفت : ما نمیتونیم صبر کنیم. هر چه زمان بگذره، بدلیل شرایط جوی و سرعت رشد نیروهای اکسیموس بخاطر کتیبه ها، توازن به شدت علیه ما به هم میخوره. باید همین امشب پالویرا رو تسخیر کنیم.

نیکلاس و کیه درو در حالی که جا خورده بودند توضیح دادند که این کار غیر ممکن ست.

نیکلاس ادامه داد : نمیدونم توی سرت چی میگذره، اما اگر میخوای قلعه رو دور بزنی و با کشتار صدها هزار انسان بی گناه که در حال فرار روی رشته کوه پر از برف گیر افتادن، به اکسیموس فشار بیاری، شاید به موفقیت کوتاه مدت برسیم، اما سرزمین ما برای همیشه تحت تاثیر این فرمان قرار خواهد گرفت.

آندریاس نگاه خشن و بی احساسی به نیکلاس انداخت و گفت : منجنیق ها و دژکوب ها رو برای حمله همه جانبه به دژ آماده کنید. امشب پالویرا رو فتح خواهیم کرد. آندریاس این را گفت و از چادر بیرون آمد و به نگهبانان چادر گفت تا برنارد و لئوناردو پودین را خبر کنند تا در جنوب محل محاصره، جایی در بین درخت های پوشیده از برف با آندریاس دیدار کنند.

نیکلاس و کیه درو چند بار سعی کردند تا آندریاس را تصمیم از حمله منجنیق ها در روز بازگردانند، ولی او مصمم بود که نزدیک به غروب آفتاب حمله آغاز شود.

منحنیق ها آرایش نظامی گرفتند و با فرمان نیکلاس شروع به شلیک کردند. همزمان دژکوب های دزرتلند نیز به سمت در حمله ور شدند. 

منجنق ها که حالا بر تعدادشان افزوده هم شده بود، بی وقفه دژ را میکوبیدند و آتش و دود و خاک از دیوارهایی که ترک برمیداشتند یا میشکستند برمیخواست.

اما زمان زیادی نگذشت که شرایط تغییر کرد. نیروهای ویژه اکسیموس از پشت اتاقک های کوچکی که در قلعه تعبیه شده بود با نیزه های مخصوص شکار منجنیق که به شکل تیرکمان های بزرگ ساخته شده بودند شروع به شلیک تیرهای بزرگ کردند.

همزمان قیرداغ و آتش بر سر نیروهای دژکوب دزرتلند فرود می آمد. منجنیق ها یکی پس از دیگری با شلیک کمان های بزرگ از کار می افتاد. 

بعضی از ماموران، منجنیق ها را رها کرده و پا به فرار گذاشتند.

نیکلاس از شدت ترس و ناامیدی فریاد زد : آندریاس! ما وسط کشور دشمن هستیم نه لب مرز! اگر نیروهامون رو از دست بدیم، شکستمون حتمیه! حتمی!

آندریاس اما بی تفاوت و مصمم فریاد زد : عقب نشینی کنیییید. عقب نشینیییی ...

آنهایی که میتوانستند، منجنیق ها را به عقب بردند ولی عده ای منجنیق ها را رها کرده و فرار کردند و نیروهای اکسیموس تعداد قابل ملاحظه ای از آنها را نابود کردند.

در پشت قلعه، این پیروزی بزرگ و بالاتر از حد انتظار، شادی زاید الوصفی بین نیروهای اکسیموس بوجود آورد به طوری که آن شب بسیاری از سربازان شراب نوشیدند. پلین که از شادی اشک در چشمانش حلقه میزد، از نیروهای ویژه ای که سر جان برای محافظت از قلعه با خود آورده بود، شگفت زده شد. از شدت خوشحالی او را بغل کرد و گفت : اکسیموس امشب را فراموش نخواهد کرد. فردا درس مهمی را به آنها خواهم آموخت. پلین این را گفت و به فرماندهان نیروهایش گفت به آنها فرمان دهد، زودتر استراحت کنند و برای حمله انفجاری احتمالی در سحرگاه آماده باشند.

در مقر فرماندهی، کیه درو و نیکلاس با قیافه های گرفته به آندریاس زل زده بودند تا شاید دهانش را باز کند و چند کلمه ای توضیح بدهد. نیکلاس بوردو تحملش تمام شد و گفت : آندریاس درسته، من کارشان شابین نیستم، من تجربه اونو ندارم، اما جنگ های زیادی رو فرماندهی کردم و مثل سرباز جنگیدم. ما به دست خودمون، ارتشمون رو نابود کردیم. اکسیموس ها حالا انتخاب های زیادی دارن و ما نمیتونیم خودمون رو برای مقابله با همه حالات ممکن اماده کنیم. ما منجنیق هامون رو فدا کردیم.

آندریاس با مکث کوتاهی در چشمان نیکلاس بوردو نگاه کرد و گفت : منو ببخش. نمیدونستم اگر موضوع رو با شما مطرح کنم، میتونید تا آخرین لحظه، این نمایش جنگی رو رهبری کنید یا نه. میدونم که این فرمان من به قیمت جون بسیارانی و از دست دادن بخش بزرگی از مهمترین سلاحهای ما تموم شد. اما چاره ای نداشتیم. ما باید امشب پالویرا رو فتح کنیم. به تمام نیروهای سواره نظام و پیاده نظام دستور بدید که نیمه شب همگی آماده حمله به قلعه باشند!

...

از صبح آن روز برنارد و لئوناردو به دستور آندریاس به همراه یک جادوگر از معبد پلیسوس در خفا و در گیر و دار هیاهوی نبرد، قلعه را دور زده و در بالای یک بلندی نزدیک و مشرف به قلعه پنهان شدند. آرتور توانسته بود توسط نیروهایش در طول حدود ده روز محاصره قلعه از محل خواب یکی از نجیب زادگان قلعه که از بزرگان و لردهای اصلی شهر بوده و سالها جز رهبران قلعه بود، باخبر شود. آنها مشرف به آن محل منتظر ماندند و راس ساعت تنظیم شده، برنارد با کمان تیری را به سمت پنجره چوبی آن اتاق شلیک کرد. صدای برخورد باعث شد تا نجیب زاده به همراه نگهبانان امینش نگاهی به بیرون بیندازند و همین کافی بود تا جادوگر کار خود را شروع کن : وووُلِلوووووو، وووُلِلووووووووو، وُلِلووووووووو ...

چند دقیقه ای طول کشید. نجیب زاده به زمین افتاد و هنگامی که ازحا  برخواست تنها به یک چیز فکر میکرد. اینکه باید به همراه نگهبانانش، درهای قلعه را به روی دوستان دزرتلندیش باز کند. آنها به سمت درهای قلعه رفتند و گفتند از سمت سر جان دستور دارند که درهای قلعه باز شود تا برای گشت زنی بیرون روند. نفر اول سعی کرد که مقاومت کند اما گفتند این فرمان باید فوری اجرا شود و با شمشیر سر او را قطع کردند. نگهبانان دیگر با دیدن این صحنه دستور را پذیرفتند و درهای اصلی قلعه را باز کردند.

همزمان نیروهای پیاده و سواره دزرتلند بدون مزاحم وارد قلعه شدند و با سربازانی که یا خواب بوده و یا آمادگی دفاع از خود را نداشتند جنگی یک طرفه را شروع کردند. آندریاس در صف اول به سمت اتاق های اصلی سربازان حمله کرد، درها را شکستند و با سرعت چه انهایی را که خواب بودند و چه کسانی که مختصر مقاومتی میکردند را از پای درآوردند.

این شروع یک شب خونین تاریخی بود ...

ویرایش شده توسط بهزاد لابی در تاریخ ۸/۱۲/۱۳۹۶   ۱۲:۲۳
3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4952
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 8891
من می نویسم
یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4952
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 8891

بی آغار، بی پایان
فصل دوم : طوفانی از غرب - قسمت چهل و یکم

اکسیموس ها بعد از پیروزی عجیب و قاطعی که در نابود کردن منجنیق های دزرتلند بدست آورده بودند، کم کم مطمئن شدند که بزودی ورق جنگ برخواهد گشت ولی با حمله ی شبانه ی دزرتلند و نفوذ گسترده ی انها در قلعه ی پالویرا این خوش خیالی شیرین به یک کابوس تبدیل شد!

نظم ارتش و سلسله مراتب فرماندهی کاملا از بین رفته و سربازان بدون آمادگی و اکثرا بدون سلاح و زره قتل عام می شدند، وقتی سرجان از بالای یکی از برج های شهر صحنه ی داخل قلعه را دید نمی توانست چیزی را که می بیند باور کند، همه ی امیدواری ها برباد رفته بود و حالا مشخص شده بود که هیچ امیدی برای دقاع از قلعه نیست، حتی امید چندانی برای کمک خواستن از سواره نظام برای مداخله و ایجاد پوشش برای عقب نشینی متصور نبود! اما سالها تجربه ی فرماندهی ارتش و آموزه های پدر و پدربزرگش به او آموخته بود که صحنه ی جنگ جای افسوس خوردن نیست پس بلافاصله اولویت ها را در ذهنش مشخص کرد و شخصا برای مدیریت این فاجعه وارد میدان شد.

با حضور او نظم بهتری بر قرار شد و اولین خطوط دفاعی منظم تشکیل شدند، برنامه این بود که این خطوط دفاعی پیشروی دشمن را کند و فرصت را برای عقب نشینی منظم بوجود آورد و از همه مهمتر امکان خروج را برای پلین بعنوان دختر پادشاه فراهم آورد.

سرجان، پلین را در یکی از اتاق های فرماندهی دید و فورا به او گفت: باید در اولین فرصت پالویرا را ترک کنید، با تمام سرعت به سمت کمپ سواره نظام برو و تمام واحد های سواره نظام را برای مداخله ی فوری آمده کن و در فاصله ای که قلعه در دید شما باشد توقف کنید، به هیچ عنوان وارد کوهستان شمالی شهر نشوید، ورود سواره نظام به کوهستان در واحد های منظم آخرین ضربه را به امپراتوری اکسیموس وارد خواهد کرد.

پلین: چطور چنین چیزی ممکن است؟ چطور وارد قلعه شدند؟ پاپایان با کمتر از یک پنجم نیروی مدافع پالویرا، روزها مقاومت کرد! چه اتفاقی افتاد سرجان؟

سرجان: بر اعصاب خود مسلط باشید، در این زمان وقت خوبی برای رسیدگی به این موضوعات فراهم نیست، هر لحظه درنگ شما به قیمت جان ده ها نفر از سربازانمان تمام می شود، عجله کنید..

پلین: شما؟ شما چکار می کنید؟ ما نمی توانیم شما را از دست بدهیم!

سرجان لبخند کوچکی زد و گفت: هنوز وقت مردن من نرسیده است، عجله کنید ...

نیروهای سیلور پاین در فضاهای بسته به دلیل مسلح بودن به شمشیرهای کوتاه تر و سبک تر از توان مبارزه ی متمایزی برخوردار بودند و سرعت پیشروی آنها در هزارتوی دالان های قلعه چنان زیاد بود که سرجان مجبور شد خودش برای متوقف کردن آنها بر واحد های تیرانداز نظارت کند، تلفات ارتش فاجعه بار بود و اولین براورد ها از کشته شدن بیشتر از 10.000 سرباز حکایت می کرد، تمام قدرت مدافعین بر دفاع از راه های منتهی به درب شمالی بعنوان تنها راه فرار، متمرکز شده بود، باور کردنی نبود، پالویرا در یک شب از دست رفته بود!

سرجان می توانست در نور آتش سوزی شدید درون قلعه، درب غربی را در حالی که کاملا سالم باز شده بود و سیلی از مهاجمین هنوز در حال ورود از آن بودند، ببیند! خیانت؟ چطور یک خائن تا این حد به فرماندهان ازتش نفوذ کرده بود؟ اصلا نمی توانست حتی تصورش را بکند ولی نشانه ها همه گویای همین مسئله بود. شکست احمقانه صبح امروز دزرتلند کاملا عمدی بود، چطور قبل از این فاجعه متوجه نشده بود!

سرجان یکی از فرماندهان نزدیکش را به اسم مایکون صدا کرد و به او ماموریت داد که سراغ تمام فرماندهان مستقر در اطراف درب غربی را بگیرد و وضعیت و موقعیت آنها را جویا شود.

سپس فورا خود را به دیوار حصار دوم قلعه که کمانداران تازه در حال آرایش گرفتن بودند رسانید و فریاد زد:

خروج موفقیت آمیز حتی یک سرباز برای حفظ خاک آبا و اجدادی ما اهمیت حیاتی دارد، پس ما اجازه نمی دهیم حتی یک سرباز  دشمن به پای دیوار برسد، کمانداران ... آماده... آماده...آماده... بزنید

بارانی از تیر که با دقت و نظم زیادی هم همراه بود پیشروی مهاجمین را کند و اولین تلفات جدی را به آنها وارد کرد،وقتی که گزارش های مربوط به شروع مقاومت کمانداران اکسیموس به آندریاس گودریان رسید دقایقی به فکر فرو رفت، او که به اهمیت حفظ جان نیروهای ارتشش در عمق کشور دشمن بخوبی آگاه بود و در عین حال یک پیروزی قاطع و کم تلفات را در حالی بدست آورده بود که میزان تلفات در ارتش دشمن به سادگی قابل ارزیابی نبود، دستور داد که فورا توقفی در پیشروی مهاجمین داده شود.

بعد از رسیدن این دستور و توقف حمله، پیاده نظام باقیمانده ی اکسیموس فرصت خروج از درب شمالی را پیدا کرده و عقب نشینی فوری را آغاز نمودند، وقتی که بیشتر نیروهای باقیمانده خارج شدند ، واحد های کمانداران نیز شروع به خارج شدن نمودند که با دستور جدید آندریاس حمله ی جدید مهاجمین که از این فرصت توقف برای سازماندهی و نظم بیشتر استفاده کرده بودند شروع شد، نبود پیاده نظام و بی نظمی در خطوط کمانداران باعث بوجود آمدن هرج و مرج شدیدی شد و نیروهای سیلورپاین موفق شدند با دور زدن کمانداران اکسیموس به درب شمالی رسیده و نیروهای اکسیموس را محاصره کنند،

سرجان که سخت مشغول علت یابی حادثه ی سقوط قلعه شده بود ناگهان خود را در محاصره ی مهاجمین دید، جنگ شدید و خشنی آغاز شد، سرجان لحظه ای مکالمه اش با پلین را بیاد آورد و بی محابا با محافظینش به نیروهای محاصره کننده یورش برد، یک جنگ تن به تن در اتاق ها و راهروها درگرفت و سربازان از هر چیزی برای به زانو درآوردن دشمنشان استفاده می کردند، درها، صندلی ها و حتی ظروف و شمعدانها به سلاح های مبارزه تبدیل شده بود، سرجان و محافظین زبده اش با حفظ انسجام و نزدیکی موفق شدند به سختی خود را به دروازه ی شمالی رسانده و قبل از اینکه سربازان مهاجم موفق شوند دروازه را ببندند از قلعه خارج شوند.

به دستور آندریاس کسی از مهاجمین برای تعقیب سربازان اکسیموس در بیرون از قلعه اقدامی نکرد و اکسیموس ها با بیشتر از 15.000 کشته و 5000 اسیر مصیبت بارترین شکست نظامی معاصر خود را تجربه کردند.

...

پلین موفق شده بود حدود 20.000 نفر سواره نظام سنگین اسلحه ی اکسموس را که مجهز به جدیدترین نیزه ها و زره ها بودند آماده ورود به جنگ کند ولی حمله سواره نظام به قلعه ی پالویرا که سالم به دست مهاجمین افتاده بود نتیجه ای بجز نابودی کامل نداشت.

سرجان در اولین فرصت خود را به کمپ پلین رسانید و بعد از دیدنش فورا او را در آغوش گرفت

پلین: ما نفرین شده ایم! این اصلا باور کردنی نیست، شکست در میدان جنگ دست از سر ما برنمی دارد، من مطمئن بودم که دیگر شما را نخواهم دید!

سرجان: الان وقت زاری نیست دخترم، ما خاک زیادی از دست داده ایم ولی همچنان قوی هستیم و نیروی بزرگی هم بزودی از راه دریای آرگون خواهد رسید، من نمی خواهم تو را دلداری بدهم، ما به پیروزی احتیاج داریم تا روحیه و نیرویمان را بازیابی کنیم دیروز قبل از حمله ی دزرتلند به پالویرا، گزارشی دریافت کردم که نیروهای سیلورپاین در حال پیاده شدن در اطراف بندر بوگوتا و محاصره ی این شهر هستند، اگر این شهر سقوط کند جبهه ی جدیدی برای حمله به کارتاگنا بوجود خواهد آمد، حالا که سواره نظام آماده ی مبارزه شده، به سمت بوگوتا برو و این حمله را با پاسخ مناسبی ناکام کن، برو و با پیروزی برگرد.

... یک هفته بعد در حالی که نیروهای پیاده نظام سیلورپاین محاصره ی شهر را کامل کرده بودند و به خیال مشغول بودن ارتش اکسیموس با بی احتیاطی و بدون پوشش در مقابل حمله ی سواره نظام مشغول ساختن تجهیزات لازم برای حمله به قلعه بودند، پلین در سکوت به آنجا رسید.

صبح روز بعد همزمان با رویت سپیده دم، حمله ی کلاسیک سواره نظام در میان بهت سربازان سیلورپاین که در تدارک محاصره ی قلعه بودند، شروع شد، سواره نظام سنگین اسلحه بدون مشکل جدی خطوط محاصره کنندگان را در هم کوبید و مدافعین قلعه نیز که از روی برج ها ناظر بر این حمله بودند با روحیه ای دوچندان از قلعه بیرون آمده و وارد نبرد شدند، ده هزار مهاجم پیاده نظام دشمن بزودی با کمترین تلفات کشته شدند و اکثر کشتی های مهاجم قبل از اینکه فرصت فرار پیدا کنند به آتش کشیده شد، چند روز بعد پلین در حال رسیدگی به گزارشاتی بود که نشان می داد شخص کیه درو در محاصره بوگوتا حضور داشته و هنوز زنده یا مرده اش پیدا نشده! پس تصمیم گرفت نیروهای گشتی زیادی را به همراه سگهای شکاری به اطراف ارسال نماید و در عین حال شروع به  نظم بخشیدن به وضعیت نیروهای مدافع قلعه نماید تا بتواند بزودی به سمت کارتاگنا حرکت کند دومین رویایش هم به حقیقت پیوست، یک گروه نظامی نسبتا کوچک به قلعه نزدیک شده و با معرفی خود وارد شدند، در راس آنها دارک اسلو استار و جافری کابایان سوار بر اسب پیش چشمان پلین قرار داشتند...

ویرایش شده توسط مهرنوش در تاریخ ۸/۱۲/۱۳۹۶   ۱۱:۵۳
3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر یک ستاره ⋆تعداد پست :1322
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 2735
من مینویسم
یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر یک ستاره ⋆تعداد پست :1322
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 2735

بی آغار، بی پایان
فصل دوم : طوفانی از غرب - قسمت چهل و دوم

با طلوع خورشید بر قلعه پالیورا عمق اتفاقات شب گذشته مشخص شد درحالی که کیه در و نیکلاس پشت آندریاس در قلعه سوار بر اسب حرکت میکردند ، گوشه و کنار را از نظر میگذراندند سامان دهی اسیران اکسیموس که شامل نظامیان و تعداد محدودی از غیرنظامیان می شدند خود نیاز به مدیریت داشت دیه گو به تاخت خود را به فرماندهان رساند و کاغذی را به کیه درو داد. کیه درو با خواندن نامه رو به آندریاس و نیکلاس گفت: نفرات ارتش من بررسی هایی انجام دادند که شاید شنیدنش جالب باشه نیکلاس و آندریاس بین اسب های خود راهی را باز کردند تا اسب کیه درو بینشان قرار بگیرد و هر دو بتوانند راحت صحبت هایش را بشنوند. کیه درو گفت از 5000 هزار اسیر 500 نفر غیر نظامی هستند در میان این 500 نفر 135 نفر پزشک پرستار و درمانگر وجود دارند اما باقی افرادی هستند که به علتهای مختلف نتوانستند فرار کنند. نیکلاس گفت: پزشکان درمانگران و مردان غیرنظامی رو در اسارت نگه دارید و مابقی غیرنظامیان را آزاد کنید به پزشکان و درمانگران نیز بگویید که هرکس بتواند 20 مرد نظامی از ارتش ما رو درمان کند جانش در امان خواهد بود اما به آنها اجازه بدید در صورتی که بخواهند از زخمی های ارتش خودشان هم درمان کنند . نیکلاس گفت: در این قلعه باید مقدار زیادی آذوقه هم وجود داشته باشه
آندیاس گفت : اکسیموس این قلعه رو به سمت کارتاگنا تخلیه کرده باید بفهمیم کارتاگنا از چه جهتی برای اکسیموس حائز اهمیته تا بتونیم هدف بعدیمونو مشخص کنیم. کارتاگنا یا پایتخت؟
دختر نوجوانی از یکی از دالان های کم نور قلعه به درخشش نور گردنبند برگردن ستبر و آفتاب سوخته آندریاس چشم دوخته بود.  ذهنش دورتر رفت به جایی که مادرش با چشمانی نگران و مضطرب از او خواست به همراه باقی مردم برود اما او مانده بود میترسید و فقط در کنار مادر مریض و از کار افتاده اش احساس امنیت میکرد. حالا که مادر مرده بود دخترک حیران خود را در دالان ها مخفی کرده بود
آکوییلا آمبرا به همراه چند تن از نجیب زادگان سیلورپاین دور میزی نشسته بودند و صحبت می کردند یکی از نجیبزادگان گفت: آکوییلا اسپروس امپراطور سیلورپاین در دفاع از شرافت ما از هیچ کوششی فروگذار نکرده
شخص دیگری گفت: منداس قضیه اوشانی رو یادت رفته؟
منداس گفت: توضیحات امپراطور جند ماه پیش هممونو قانع کرد.
آکوییلا گفت: گوش کنید من هیچ وقت در مورد حسن نیت اسپروس حرفی نزدم بلکه ( صدایش را پایین تر آورد و گفت) ملکه، اونه که نگرانم میکنه. این وضعیتو ببینید! من فکر میکنم قضیه دزدیده شدن کتیبه ها یه بهانه برای دخالت سیلورپاین تو جنگی بود که هیچ ربطی بهش نداشت. من باید کاری بکنم من نگران آینده امپراطوری هستم
یکی از نجیب زادگان گفت: آکوییلا هیچکاری  از دستت بر نمی آد
- واقعا این طور فکر میکنی؟
- جادوی قدرت رو تو سیلورپاین میدونی هیچ یک از خاندان امپراطوری نمی تونه تو سیلورپاین امپراطور باشه مگر دارنده دلبان هاسکی
آکوییلا مدتها بود که جلساتی مخفی با این افراد برگزار میکرد توانسته بود آنها را تا حدودی متقاعد کند و سعی میکرد علیه امپراطور آنها را با خود متحد کند اما هنوز چیزی از دلبانش به آنها نگفته بود
اسپروس یک هفته قبل از به دنیا آمدن ولیعهد با خیالی آسوده از پیروزی های به دست آمده و اوضاع به سامان امپراطوری بازگشت تا هنگام به دنیا آمدن فرزندش در قلعه حضور داشته باشد. شب قبل از بازگشت اسپروس در حالی که پیکی که خبر ورود امپراطور را می آورد هنوز نرسیده بود، به اسپارک خبر رساندند که ملکه میخواهد او را ببیند. اسپارک به اتاق شارلی رفت. هیچ کس در اتاق نبود او همه را مرخص کرده بود اسپارک با نگرانی گفت: بانو چرا اجازه ندادید کسی پیشتون بمونه تنها بودن شما اصلا به صلاح نیست.
شارلی درومانیک در حالی که مثل چند هفته گذشته رو صندلی ننوییش نشسته بود به سمت او برگشت اسپارک قطرات درشت اشک را در نور آتش شومینه روی صورت او دید و قلبش برای اولین بار برای او لرزید. برای اولین بار آن زیبایی خیره کننده ای را دید که دل امپراطور را لرزانده بود انگار نقابی از صورت ملکه کنار رفته بود و یا نقابی از مقابل چشمان اسپارک کنار زده شده بود. اسپارک فارغ از تشریفات همیشگی که بین آنها بود جلو رفت و او را در آغوش گرفت
شارلی گفت: اسپارک من آگاهانه تصمیم گرفتم تنها باشم برخلاف تمام دوران زندگی پر جنب و جوشم الان تنهایی رو ترجیح میدم اما امشب خواستم تو پیشم باشی راستش خیلی به ندیمه هام اعتماد ندارم
- نگران نباش من حواسم به همه چیز هست امشب پیشت میمونم
بازگشت اسپروس گرمایی دوباره به قلعه سرد و تاریک امپراطور بخشید اسپروس خوشحال و سرزنده بود و خستگی راه در بدنش رخنه نکرده بود همسرش را در آغوش کشید و بعد از مدت ها احساس آرامش کرد. هم او و هم ملکه
اما خوشحالی آنها کمی بعد با رسیدن خبر شکست نیروهای دریایی سیلورپاین در بندر بوگوتا تیره شد. اسپروس و شارلی با خواندن نامه ای که خبر از تلفات سنگین مالی و جانی میداد آهی کشیدند و به فکر فرو رفتند. شارلی که با بازگشت اسپروس دوباره پر انرژی و شاداب شده بود گفت: عزیزم نگران نباش این جنگه پیروزی و شکست دو روی یک سکه هستند ما باید به فکر پیروزی نهایی باشیم

چیزی که به ذهن امپراطور و ملکه خطور نکرد آن بود که پخش شدن خبر این شکست پرهزینه چقدر کار آکوییلا را آسان میکرد .
اریک ماندرو به همراه تیگریس همچنان قلعه سنتامارتا را در محاصره نگه داشته بودند که خبر شکست بندر بوگوتا به آنها رسید اریک از بازگشت کیه درو به بدنه اصلی ارتش متحد بی خبر بود با شنیدن خبر شکست به تیگریس گفت: پسرم از این به بعد باید تنهایی ارتش کوچک محاصره کننده قلعه رو رهبری کنی من باید به سمت جلو جبهه برم در صورتی که کیه درو کشته شده باشه باید کارهایی رو سامان بدم
کلارا اوپولن سفیر سیلورپاین در اکسیموس بعد از مرگ همسرش تصمیم گرفت فرار کند.  او نمیدانست تامکو به مرگ طبیعی مرده است و یا کشته شده اما هرچه که بود او دیگر نمیتوانست در آن زندان مجلل بماند در اتاق خودشان بودند در عمارت خودشان بودند اما محصور بودند و نمیتوانستند کسی را ببینند.حتی از حال یکدیگر نیز بی خبر بودند. لباس مردانه پوشید و با گره زدن چند ملحفه طنابی ساخت و از پنجره بیرون رفت کمی سم با خود داشت که همراه خود از سیلورپاین آورده بود دستمالی را به آن سم آغشته کرد و توانست دو نفر از نگهبانان را به کمک آن بی هوش کند اما فرارش خیلی زود لو رفت و نگهبان سوم او را دید کلارا جنگجو نبود و از آداب مبارزه تن به تن چیزی نمیدانست فقط میتوانست از تاریکی استفاده کند و مخفی شود در حالی که تمام محوطه به حالت آماده باش در آمده بودند و به دنبالش می گشتند خود را به یکی از نگهبانان بی هوش رساند لباسش را با لباس او عوض کرد از کنار دیوار خود را به یک اسب رساند و با سرعت هرچه تمامتر به سمت دروازه تاخت. نگهبانان عمارت گول لباس  او را نخوردند و چند تیر به سمتش پرتاب کردند اما او توانست بالاخره از دروازه عبور کند نگهبانان تعقیبش کردند او زخمی شده بود . از شدت خون ریزی پشت اسب بی هوش شد. اسب بدون کنترل کمی تاخت و از چشم تعقیب کنندگان دور شد و بی هدف در کوچه های شهر به گردش پرداخت.

ویرایش شده توسط نوشان در تاریخ ۸/۱۲/۱۳۹۶   ۱۳:۳۳
3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
صفحه مورد نظر
برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع بعد »
زیربخش
«  موضوع قبل
دریافت آخرین مطالب زیباکده از طریق ایمیل
زیباکده