خانه
141K

بقیه داستانو بنویس ...

  • ۱۸:۳۷   ۱۳۹۴/۱۰/۱۱
    avatar
    برترین های سال کاپ قدمت 
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|43613 |28514 پست

    سلام دوستان همینطور که از اسم تاپیک مشخصه هدف این تاپیک تقویت داستان نویسی و صد البته ارتقای قدرت تخیل افراده . تو این تاپیک یه داستان شروع میشه و  شما میتونید ادامه ی اون داستانو با تخیل خودتون رقم بزنید و اتفاقات و احساسات و ماجراهای جدید رو به داستان اضافه کنید .

    قوانین تاپیک: ادامه داستان باید حداقل یه خط و حداکثر پنج خط باشه . هر کسی که میخواد ادامه داستانو بنویسه اول یه پست میذاره و اعلام آمادگی میکنه و بعد تو پست بعدی ادامه داستانو مینویسه تا در حین تایپ کردن ادامه داستان یه نفر دیگه ادامشو زودتر نذاره و همه چی قاطی نشه . داستانو جوری بنویسید که وابسته به جنسیت خاصی نباشه تا هم خانمها و هم آقایون بتونن خودشونو بذارن جای شخصیت اصلی داستان و اتفاقات رو دنبال کنن .

    منتظر حضور گرمتون توی این تاپیک هستیم 8

  • leftAds
  • ۱۷:۳۵   ۱۳۹۷/۱۱/۲۸
    avatar
    بهزاد لابیکاپ آشپزی کاپ قدمت 
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|25860 |15030 پست
    من مینویسم ...
  • ۱۸:۱۸   ۱۳۹۷/۱۱/۲۸
    avatar
    بهزاد لابیکاپ آشپزی کاپ قدمت 
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|25860 |15030 پست

    بی آغار، بی پایان
    فصل سوم: آخرین کتیبه - قسمت پنجاه و دوم

    برنارد در چادر مخصوصش نشسته بود و در حالی که گزارشات پیاده نظام را مطالعه میکرد، به اخبار ضد و نقیضی که این روزها از طرف جاسوسان مخابره میشد فکر میکرد.

    نگهبانی اجازه ورود خواست و پس از ورود رو به برنارد گفت : سرورم! مردی دزرتلندی با لباس مردم اکسیموس، به قلعه نزدیک شده و ادعا میکنه که توسط جناب آندریاس گودریان به ماموریتی فرستاده شده بوده و درخواست ملاقات با ایشون رو میکنه.

    برنارد : خودشو معرفی نکرد؟

    نگهبان : چرا قربان. لئونارد پودین.

    برنارد : دستهاشو ببندید و به اینجا بیاریدش.

    چند دقیقه بعد لئونارد که نمیتوانست باور کند که آندریاس را از دست داده اند، در حالی که دستانش را از پشت بسته بودند، به زانو درآمد و به شدت میگریست. برنارد دستانش را باز کرد و او را از زمین بلند کرد. لئونارد بی اختیار برنارد را به آغوش کشید و بعد از لحظاتی عذر خواست و کناری ایستاد.

    لئو : هیچوقت خودمو نمی بخشم. باید میمردم اما از ارتش جدا نمیشدم.

    برنارد : کاری از کسی ساخته نبود. در عین حال تو داشتی کاری رو انجام میدادی که آندریاس ازت خواسته بود. البته من به تو قول نمیدم که کارمون با تو تمومه و بخشیده شدی. ولی بگو که این ماموریت چطور پیش رفت.

    لئونارد : من تونستم خودم رو به لونل برسونم سرورم. لرد پالویرا. پرسیدم چطور حقیقت رو فهمیدن و مطمئن شدم که راستش رو بگه. قربان اونا به شکلی این اطلاعات رو از طرف کولینزها دریافت کردن. البته من امکان این رو که جزییات رو بفهمم نداشتم. ولی در مورد رسیدن این اطلاعات به اکسیموس ها از طریق کولینزها اطمینان دارم.

    برنارد مکثی کرد و در حالی که خوشحال بود که این اطلاعات توسط پودین و یا از مجاری حساس تر و افراد عالی رتبه نشت نکرده است، با بی تفاوتی گفت : به این موضوع رسیدگی میشه پودین. و یه سوال دیگه.

    مکث طولانی تری کرد و گفت : خبرهایی داره از سمت جاسوس ها مخابره میشه که  علیه پادشاه اکسیموس کودتایی در حال وقوعه. تو چیزی درین مورد نشنیدی؟

    پودین بلافاصله جواب داد : سرورم، وقتی داخل کشور اکسیموس بودم، تقریبا فقط شایعاتی در مورد کناره گیری پادشاه به خواست خودش و انتخاب دخترش پلین به عنوان جانشین به گوش میرسه.

    ...

    در پایتخت مارتین لیدمن در حالی که خشم و افسوسی تمام نشدنی تمرکزش را به هم میزد، سعی میکرد که در غیاب پادشاه، اتفاقات از دستش در نرود و در مواقعی که لازم ست تصمیمی آنی گرفته شود، بهترین تصمیم را بگیرد.

    به همین منظور شخصا موضوع را برای ملکه ریورزلند شرح داده بود و مکاتبات رسمی را با او آغاز کرده بود. او میخواست مطمئن شود که تهدید باسمن ها از غرب، نتواند در حساس ترین زمان روی مشارکت ریورزلندی ها در جنگ تاثیر منفی بگذارد. ولی اخبار چندان امیدوار کننده نبود.

    از طرفی دیگر، چند نامه بین او و اسپارک رد و بدل شده بود و او طبق خواسته رومل گودریان شخصا تصمیم گیری در این مورد را بر عهده گرفته بود و نتیجه آن شد که روی نقشه اسپارک برای بازپس گیری قدرت قمار کند. اسپارک گفته بود که بخش شناسایی و طراحی نقشه در مراحل پایانیست. همچنین مارتین لیدمن از او خواسته بود که منطقه ای امن برای ورود نیروهای ویژه به خاک سیلورپاین در لیتور آماده کند. 

    او میدانست که به قدرت رسیدن دوباره اسپروس در این ایام آنهم با کمک مستقیم دزرتلند، چه تاثیری در موقعیت این کشور دارد و در عین حال لو رفتن نقشه نیز ممکن است عواقبی به بزرگی تاریخ داشته باشد و این موضوع خواب را از چشمان او گرفته بود.

    ...

    در جلوی اسکله کشتی ای بزرگ در حالی که توسط چندین کشتی خودی احاطه شده بود، شینتا در کنار ناکامورا فرمانده کل ارتش باسمنیا ایستاده بود.

    ناکامورا مردی حدودا 50 ساله، بسیار تنومند و حیله گر بود. او مشهور بود که تمامی جنگهای تاریخ و تمامی حقه های بکار رفته در آنها را با زمان و اسامی از بر است. همچنین در مورد او شایع بود که هیچ اتفاقی در کل باسمنیا و حتی جهان از دید او پنهان نمیماند و بیشترین اطلاعات را در مورد وقایع مختلف داشت.

    شینتا رو به ناکامورا کرد و گفت : واقعا قراره ما با همین تعداد نیرو، آرگون رو تصرف کنیم؟

    ناکامورا چشمانش را که نیمی از آنها پشت ابروهای پرپشتش پنهان شده بود به سمت شینتا چرخاند و گفت : ما قرار نیست که آرگون رو تصرف کنیم شینتا.

    ناکامورا تنها کسی در سراسر باسمنیا بود که فرزندان تکاما را به اسم صدا میزد.

    شینتا مکثی کرد و پرسید : پس این چه عملیاتیه که حضور ناکامورا هم درون ضروریه؟ این را گفت و چون میدانست پاسخی از ناکامورا نخواهد شنید، به سمت محل استراحتش حرکت کرد.

  • ۱۴:۵۲   ۱۳۹۷/۱۲/۴
    avatar
    نوشانکاپ قدمت 
    یک ستاره ⋆|4307 |1922 پست

    بیآغار، بی پایان
    فصل سوم: آخرین کتیبه - قسمت پنجاه و سوم

    اسپروس روی تخت زندان نشسته بود و مثل روزهای گذشته از پنجره به تکه کوچکی از آسمان نگاه میکرد و در اندیشه های خود غوطه میخورد در آن روزهای اسارت به دوران پادشاهی اش موشکافانه تر می نگریست به روزهای روشن و پر از انگیزه گذشته اش. در سکوت و سکون زندان ساعتهای پیاپی که بدون حضور ملاقات کننده ای میگذشت فرصت بیشتری داشت تا فعالیتهای دوران قدرتش را با نگاهی نقادانه بنگرد  دست نوشته سویر که لابلای کتابهای قدیمی اش یافته بود مرتب در ذهنش رژه میرفت. او هیچ گاه با کسی در مورد آن تکه کاغذ صحبت نکرده بود زیرا خودش هم تا روزهای آخر حضورش در کلبه که یادداشت های بیشتری یافته بود مطمئن نبود که معنای آن جملات چیست .

    سویر انگار برای او نوشته بود: "روزی که گذرت به اینجا بیوفتد بیم آن داری که هیچ گاه دوباره زندگی ات به روال سابق بازنگردد. هیچ گاه قدرتت را باز پس نگیری ، هیچ گاه معشوقه ات را مجددا نبینی و هیچ گاه فرزندت را در آغوش نگیری آکوییلا نباید وارد قلمرویی میشد که از آن منع شده بود اما روح انسانی مثل آکوییلا محدودیت را بر نمی تابد من هم اشتباه کردم تمام روزهایی که سعی میکردم او را به زندگی اش آشتی دهم اشتباه میکردم هیچ وقت التهاب روح او را برای پرواز جدی نگرفتم و فقط به او آموختم عقابش را بالاتر بفرستد من هم راه خطا رفتم عقاب او نشان از روح بلند پرواز و زیاده خواهش داشت و من به دنبال شخصی بودم که با دلبان بلند پروازش در اختیار امپراطوری قرار گیرد. روزی که راز هم آغوشی با دختر گرگ را به او گفتم فهمیدم او قمار بزرگی خواهد کرد که به قیمت زوال روحش تمام خواهد شد. اما راز بر ملا شده بود و دیگر کاری نمی توانستم بکنم. تو اما ، خامی و بی تجربه . آنگاه که توانستی زیرک و زمخت باشی ، به دنبال پادشاهی از دست رفته ات برو در این راه تو فلاکت و سیاهی را تجربه خواهی کرد و زخم خواهی خورد و آنگاه که توانستی زخمت را به سطح آگاهیت بیاوری و از میان آن قهرمانانه بیرون بیایی آنگاه تو ناجی خواهی شد ."

    "ناجی" همان کلمه ای که آن زن فالگیر مرتب فریاد میزد آن زمان او معنایش را نمیدانست اما حالا جلو پایش روشن بود امیدوار بود که سیمپرسون به ماموریتش به خوبی عمل کرده باشد. مطمئن نبود کسی غیر از سویر به راز کتیبه ها واقف بوده یا نه . اما مطالبی که او در میان دست نوشته های پیرمرد یافته بود چنان مهم و حیاتی بود که حالا معنای ناجی را درک میکرد. جان او دیگر فقط بخاطر دیدن دوباره معشوقش و یا پادشاهی بر سرزمینش ارزش نداشت بلکه حالا فراتر می اندیشید و همین انگیزه ای بود برای مقاومت در برابر آکوییلا

    آملار،دختر لگاتوس در سایه دیوار جایی دور از نگاه نگهبانان ایستاده بود و با موهای بورش بازی میکرد ساعتها بود که امپراطور از اتاق خوابش بیرون نیامده بود اینبار چقدر کارش طول کشیده بود. متفاوت از همیشه. شعله های حسادت در نگاهش دیده میشد دندانهایش را به هم میفشرد با صدای خنده عشوه آمیزی از درون اتاق هم نگهبان پشت در از جا پرید و هم آملار . آملار که متوجه شد محل اختفایش لو رفته است خودش را جمع و جور کرد از تاریکی خارج شد و بی هیچ حرفی از جلو در اتاق رد شد و رفت.  

    دختر زیباروی باسمنی ردای زر دوز را بر شانه های ورزیده امپراطور انداخت و با شیطنت پشت گردنش را بوسید .آکوییلا گفت: ریوکو تو رئیس خیلی باهوشی داری دقیقا میدونه داره چی کار میکنه

    دختر خندید.

    کمی آنطرفتر در میدان اصلی شهر زنی میانسال با لباسی خدمتکاران قصر در حالی که سبدی پر از نان حمل می کرد از میان مردم رد میشد و مرتب اطراف را می پایید چند باری جلوی بساط مغازه داران و دست فروشان ایستاد اما چیزی نخرید هر چه به انتهای بازار نزدیک میشد و از ازدحام مردم کمتر میشد او نیز به سرعتش می افزود به کوچه ای پیچید ناگهان کسی بازویش را گرفت زن از ترس جیغ کشید برگشت و مرد را دید که در لباس نگهبانان قلعه امپراطوری جلویش ایستاده و بازویش را فشار میدهد.

    -        ولم کن مردک مگه دزد گرفتی؟

    -        تو از خدمتکارای قلعه نیستی؟

    -        که چی به تو چه؟

    -        فک نکنم امپراطور خوشش بیاد جاسوس تو خدمتکاراش باشه

    -        جاسوس چیه چرا تهمت میزنی رفت و آمد به الیسیوم که ممنوع نیست

    -        چرا هست

    -        برو بابا دستمو ول کن

    سپس پاشنه کفشش را به ساق پای مرد کوبید . مرد که بخاطر دامن خدمتکار متوجه حرکت پایش نشده بود از درد نعره زد و بازوی زن را ول کرد. زن به سرعت دور شد. سرباز پشت سرش فریاد زد چند وقته زیرنظر دارمت رفتارت مشکوکه

    زن نایستاد و به راهش ادامه داد در خانه ای را زد وارد شد و یک ساعت بعد از خانه خارج شد مرد را دید که همان نزدیکی کمین کرده با عصبانیت گفت: عوضی انقدر به من گیر نده وگرنه شکایتتو به ریپولسی میکنم اومدم دیدن خواهرم کار غیر قانونی ای انجام ندادم که

    -        هیچ کس اندازه تو دیدن خوانواده اش نمیاد معلومه که یه جای کارت ایراد داره

    زن خواست لگد دیگری بزند ولی سرباز این بار آماده بود پای زن را از روی دامن گرفت و فشار داد زن سبد خالی را برای دفاع از خود به سر و روی او میکوبید مرد پای زن را رها کرد و دستش را جلو صورتش گرفت سپس از هم جدا شدند و زن دوان دوان از آنجا دور شد. سرباز اما همانجا ایستاد و منتظر حرکت مشکوک دیگری به در خانه خیره ماند. زن دیگری در همان خانه که زن میانسال از آن خارج شده بود به جدال آن دو می نگریست بعد از دور شدن خواهرش بلافاصله به خانه برگشت تا سرباز او را نبیند تک تک نان ها را نصف کرد تا میان یکی از آنها پاکتی را پیدا کرد آن را در لباسش پنهان نمود و از در دیگری خارج شد او از خواهرش، با اعتماد به نفس بیشتری راه میرفت و توجهات کمتری را جلب میکرد. وارد می خانه ای شد و منتظر ماند ساعتی بعد آداکس وارد شد نامه را از او گرفت چند سکه به او داد و رفت. قبل از رفتن فقط گفت: به خواهرت بگو خدمتی که به بانو اسپارک میکنه بی پاسخ نمی مونه

    اسپارک و ووکا در الیسیوم در خفا زندگی می کردند اسپارک به کمک آداکس با خدمتکاران مورد اعتماد و رابطانش ارتباط برقرار کرده و اطلاعاتی جمع کرده بود پاکتی که آن زن آنروز برای او آورد هم اطلاعات خوبی داشت او و ووکا مرتب از اسامی ، ساعات رفت آمد ، موقعیت و هزاران نکته دیگر یادداشت برداری می کردند و راه های مختلفی را بررسی می نمودند.

    ارتش آزادی بخش به فرماندهی کیه درو در گروه های چند صد نفری در بازه های زمانی متفاوت و از راه های مختلف به سمت پایتخت حرکت کرده بودند بعضی از گروه ها به اطراف شهر آمده و در روستاها سکنی گزیدند و بعضی دیگر در کوه های اطراف مخفی شده بودند کیه درو با فرمانده همه گروه ها در ارتباط بود و بیشتر نگران همکاری اسیران دزرت لندی بود. ولی آنگونه که از نامه های فرماندهان بر می آمد جز یکی دو مورد سرکشی بقیه اسیران تن به سرنوشت داده و به شکرانه زنده بودن تن به همکاری با سیلورپاینی ها داده بودند.

    شارلی دیگر رسما آزاد شده بود اما اجازه خروج از کاخ پادشاه را نداشت هیچ کس نمیدانست پشت نگاه کم فروغش چه می گذرد پیتا رز آرتور شاگستا را قانع کرد که شارلی بی گناه است و فقط با حماقتش خود را به دردسری بزرگ انداخته . شارلی اما تغییر کرده بود تغییری که از دید ملکه دزرت لند بانو کاترینا مخفی نمانده بود اما او هم متوجه سردی نگاه شارلی نمیشد. رابطه مادونا و شارلی حالا به سرعت به سمت صمیمیت پیش میرفت آن دو حرف هایی برای هم داشتند از ناگفته های ملکه بودن در یک کشور بیگانه و غم از دست دادن آینده تا فرصت هایی که برای جبران گذشته جلوی پایشان بود. یک روز بعدازظهر مادونا بعد از دیدار با شارلی تن به انجام عملی داد که میدانست آنقدر برایش خطرناک است که در صورت لو رفتن نه تنها خودش به دردسر می افتد بلکه ممکن است روابط کشورش با دزرت لند هم بی نصیب نماند اما چشمان شارلی او را مسخ کرده بود.

    ویرایش شده توسط نوشان در تاریخ ۵/۱۲/۱۳۹۷   ۰۹:۱۸
  • ۱۹:۵۱   ۱۳۹۷/۱۲/۱۲
    avatar
    فرک (Ferak)کاپ قدمت کاپ عکاس برتر 
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|10657 |5087 پست

    بیآغار، بی پایان
    فصل سوم: آخرین کتیبه - قسمت پنجاه و چهارم

    در کارتاگنا مردان بی سرزمین همراهان زخمی شان را به حومه شهر آورده و روی زمین خوابانده بودند. آنها انواع وردها و معجون های شفا بخش را امتحان کردند، اما چیزی روی تاول های وحشتناک و دردناکی که در اثر حمله خفاش های جادویی ایجاد شده بود تاثیر نمی گذاشت. دینو بتاردی نگاهی به ده مرد زخمی انداخت و گفت: ما توی ارتش نمیزاریم هم رزممون از یک زخم مهلک خیلی درد بکشه بهتر راحتشون کنیم.

    آدولان گفت: ما هنوز تمام تلاشمونو نکردیم، دنیای جادو بی انتهاست و هیچ طلسمی نیست که باطل نشه.

    آدولان، بازبی و باقی مردان بی سرزمین دور یاران زخمیشان جمع شدند و وردخوانی دسته جمعی را شروع کردند. دینو شانه هایش را بالا انداخت و از آنها فاصله گرفت تا زیر سایه درختی کمی استراحت کند. اما مدت کوتاهی بعد وقتی درست دوازده ساعت از حمله خفاش ها به مردان بی سرزمین می گذشت همه زخمی ها مردند . از آن فاصله که دینو نشسته بود آنها را میدید که چطور برای یارانشان سوگواری میکنند. کمی بعد مرده ها را دفن کردند و به مسافرخانه برگشتند. آدولان آنشب هم دست به تهیه معجون زد تا مجددا سربازان محافظ را مسموم کنند، ماموریتشان در معبد تمام نشده بود.

    فردا شب دوباره وارد معبد شدند. اینبار 15 جادوگر به همراه دو سرباز. دینو و یک سرباز همانند دفعه پیش در راهروی زیرزمینی معبد مشعل به دست منتظر ماندند. آدولان مردانش را به دو گروه تقسیم کرد، یک گروه 10 نفره که همان ورد را بخوانند و یک گروه 5 نفره تا با ساختن گنبدی جادویی از آنها در برابر حملات احتمالی دفاع کنند. آدولان رو به گروه سازنده گنبد گفت: حواستونو جمع کنید ممکنه در حین کار با احساسات متفاوتی رو به رو بشید، جادوی کتیبه ها ممکنه برای از بین بردن گنبد دست به حقه بزنه و شما رو مسخ کنه تا فکر کنید احساس غم و اندوه و یا دردی که دارید واقعیه واقعا نمیدونم چی در انتظارمونه فقط بدونید هرچی میبینید واقعی نیست.

    آنها با تکان دادن سرشان اعلام آمادگی کردند، اما ترس در نگاه همه شان هویدا بود. گروه ده نفره ورد خوانی را شروع کردند: "این آنتیکویس ژیکایی میهی" . صدایشان ده برابر بلند تر از حالت عادی در دالان پیچید. بلافاصله با تکان خوردن کتیبه، گنبد جادویی نقره ای رنگ شفاف و درخشانی آنها را در برگرفت. کتیبه اول جا به جا شد و دسته بزرگی از خفاشها از حفره پشت آن خارج شدند اما گنبد مانند دیوار مستحکمی جلو حمله آنها را گرفته بود. گروه ده نفری با انرژی بیشتری ورد را بارها و بارها تکرار کردند. کتیبه دوم هم در جایش لرزید همان لحظه کتیبه اول معلق در هوا به نزدیکی دستان بازبی رسیده بود. او دستانش را به سمت کتیبه دراز کرد اما همین که دستش از دیواره جادویی جلوتر رفت جادوی گنبد باطل شد. بازبی کتیبه را با دو دستش محکم گرفت ، حروف طلایی رنگ کتیبه با تماس انگشتان بازبی به خاموشی گرایید. ناگهان انگار که ضربه محکمی از پشت به او خورده باشد تکانی خورد و نقش بر زمین شد. خفاش ها اینبار همه به سمت او یورش بردند. جادوگران، دینو و سرباز همراهش به کمک بازبی شتافتند. بعضی هایشان ورد میخواندند و درحالی که دستانشان را سمت خفاش ها میگرفتند سعی میکردند طلسمشان کنند. گروهی دیگر دست به دامن شمشیر و سنگ شدند اما بی فایده بود کمی بعد خفاش ها بدن بیجان بازبی که پر از تاول شده بود را رها کردند در همان حال کتیبه نیز به جای خود بازگشت.

     در زیمون ، جنب و جوشی غیرعادی مشاهده می شد. خانواده هایی که قدرت و قدمت خانواده فابرگام را می ستودند در کاخ موناگ رفت و آمد می کردند و جلسات محرمانه ای در جریان بود. موناگ برخلاف دو سال گذشته سرحال و پر انرژی به نظر می رسید. آن روز ظهر وقتی جلسه ای نفس گیر و طولانی با روسای خانواده های با نفوذ ساکن شمال ریورزلند به پایان رسید مستقیم به سمت زیرزمین قصر رفت. نگهبانان متعجب از این بازدید غیرمنتظره، او را تا سلول مورد نظرش همراهی کردند. در نور مشعل هایی که نگهبانان حمل می کردند موناگ به چهره لاغر و تکیده روبرت نگاه کرد و گفت برای نوشتن نامه آماده ای؟

    -          بله سرورم

    -          بهش جوهر و کاغذ بدید...خب خوب دقت کن چی میگم فراموش نکن من به همه اسرار رمزگذاری دربار آگاهم یک نقطه اضافه یا کم نمیذاری

    -           بله سرورم

    -          بنویس.. ملکه رودهای خروشان سلامت باد، در زیمون امنیت برقرار است و هیچ حرکت غیرعادی و مشکوکی مشاهده نمی شود. من چشم و گوش شما در شمال هستم ... کاغذو ازش بگیرید...

    روبرت تحقیر شده لبانش را میگزید تا با ابراز خشم شرایط خودش را سخت تر نکند. لبخند رضایت روی لبان موناگ نشست در نگاه درمانده و سرگردان روبرت که از اقوام نزدیک او بود و چند ماه پیش فاش شده بود برای ملکه جاسوسی می کند، ترس را میدید . نگاه کردن به چشمان وحشت زده روبرت میل به قدرت را در موناگ شعله ورتر می کرد.

    موناگ دستور داد نامه را به روش همیشگی روبرت به پایتخت بفرستند، سپس به اتاقش بازگشت. در مکاتباتی که با آکوییلا داشت از روند پیشرفت ماموریتش نوشته بود. آکوییلا نیر در پاسخ نوشته بود: همه چیز طبق برنامه پیش رفته و چیزی تا پیروزی نمانده است. نفس عمیقی کشید ،کارهایی مانده بود که باید انجام میداد.

    در وگامانس لابر بعد از خواندن اخبار مربوط به غرب ریورزلند و خالی ماندن پایتخت به فابیوز که به حالت غیر رسمی روی صندلی لم داده بود نگریست و گفت:

    -          شاردل میزی رو فرستاده غرب و پایتخت رو خالی کرده. از مرزهای غربی احساس خطر میکنه.

    فابیوز خیلی نمی توانست حرکت کند انگشتانی که با آنها دو طرف صندلی اش را گرفته بود در اثر فشار سفید شده بودند. سرش را به نشانه ی تاسف از وضع موجود، کوتاه و سریع به چپ و راست تکان داد، اما حرفی نزد.

     چندی بعد لابر سیمون را فراخواند. سیمون پس از وارد شدن به اتاق نگاهی به لابر و فابیوز که مضطرب به نظر می رسیدند انداخت و رو به لابر تعظیم کوتاهی کرد و منتظر شنیدن سخنان او شد.

    لابر نامه را به دستش داد و گفت: نامه شاردله، بهتره خودت بخونی

    سیمون نامه را خواند و پس از مکثی کوتاه گفت : اگر حمله باسمن ها به صورت همه جانبه و غریب الوقوع باشه باید نتیجه این جنگ هر چه زودتر معین بشه تا بتونیم، ارتش رو به مقابله با اونها بفرستیم. شرایط واقعا پیچیده اس. حتما خبر تحرکات باسمن ها در قاره شرقی به گوش اکسیموسها هم رسیده و اگه اونا بخوان روی این موضوع قمار کنن که هدف اول ریورزلنده نه آرگون، فشار جنگ رو به صورت فرسایشی ادامه میدن تا اولین ضربه از سمت باسمن ها به ما وارد بشه، 

    فابیوز با صدایی که انرژی همیشه را نداشت گفت:  اکسیموسها هم میدونن که فرصت زیادی ندارن و ممکنه نیروهای آرگون به زودی برای دفاع از مرزهاشون فراخونده بشن.

    لابر در حالیکه اخمهایش را در هم کشیده بود گفت:

    با شناختی که از باسمن ها دارم اگر اونها همزمان در حال فعالیت های نظامی در دو قاره هستن به این معنیه که سالها برای یک جنگ بزرگ برنامه ریزی کردن. تکاما اینبار برای شکست خوردن نمی یاد و هدف نهایی اون تنها ریورزلند نیست، اون برای تصرف قاره ی ما میاد و همه باید این موضوع رو متوجه بشن، ما، دزرتلندی ها و حتی اکسیموس ها. همه باید بفهمن که آیندشون به هم گره خورده، اما در مورد اکسیموسها حالا که پلین در جایگاه پادشاهی نشسته حرکت بعدیشون برای من قابل پیش بینی نیست. 

    لبخند تلخی روی لبان فابیوز نمایان شد و گفت: پلین اکسیموس مهارتش در نبردِ رو در رو  رو قبلا به من نشون داده ، فکر می کنم در جایگاه یک ملکه هم باید خیلی جسور و بیرحم باشه. به تخت نشستن اون در این شرایط می تونه سرنوشت جنگ رو پیچیده تر کنه

    سیمون در  پاسخ گفت: من در لیتور فرصت داشتم تا پلین رو از نزدیک بشناسم. اون زن جسور و بی پرواییه ولی به یاد دارم در اون دوران برای به دست اومدن صلح تلاش زیادی کرد. حالا با توجه به کشته شدن برادرش و آندریاس گودریان بعید می دونم به ادامه دادن این جنگ مشتاق باشه.

    سپس رو به لابر کرد و گفت : فکر میکنم باید هر چه سریع تر جلسه فرماندهی مشترک رو ترتیب بدیم. 

    ویرایش شده توسط فرک (Ferak) در تاریخ ۱۳/۱۲/۱۳۹۷   ۱۵:۰۵
  • ۱۷:۱۹   ۱۳۹۷/۱۲/۲۰
    avatar
    مهرنوشکاپ قدمت 
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|9957 |5418 پست

    من می نویسم ...

  • leftAds
  • ۱۸:۲۵   ۱۳۹۷/۱۲/۲۰
    avatar
    مهرنوشکاپ قدمت 
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|9957 |5418 پست

    بی آغار، بی پایان
    فصل سوم: آخرین کتیبه - قسمت پنجاه و پنجم

    شاه هزار آفتاب پس از اینکه تمام حضار از عالی رتبه ترین نجیب زادگان اکسیموس تا ساده ترین سرباز در پیشگاه ملکه زانو زده بودند اضافه کرد:

    من همچنان بعنوان مشاور ملکه در خدمت کشور خواهم بود ولی تصمیم گرفته ام که به همراه ملکه مادر سورین و لرد بالین به مستعمرات شرقی بروم و تا جایی که ممکن هست جلوی وقوع اتفاقات ناگواری که منتظر تمام دنیای شناخته شده است را بگیرم، به یاد داشته باشید که ما مردم اکسیموس هرگز پا پس نخواهیم کشید.

    پس از این گفته از جایگاه پایین رفت و در کنار اعضای سنا ایستاد.

    پلین که با نگاه نافذ و صورتی مصمم به ارتش عظیم اکسیموس خیره شده بود سخنانش را اینچنین آغاز کرد: 

    من پلین اکسیموس ملکه محافظ سرزمین مادریمان و وارث خون خواهر و برادرم پایان و پیر اکسیموس با شما پیمان می بندم که از این لحظه به چیزی بجز منافع امپراتوری و آسایش مردمم فکر نخواهم کرد.

    خبرهای شومی از دور دست ها شنیده می شود و روزهای سیاهی در راه خواهد بود ولی ما مردم اکسیموس پا پس نخواهیم کشید، ما از آب و خاکمان با شمشیر و با خونمان محافظت خواهیم کرد، فرزندانمان و فرزندان آنها و نسل های پس از آن ما را با شجاعت، با شرافت و با افتخار به یاد خواهند آورد و داستانمان در قالب شعر ها سروده خواهد شد و تا ابد در گوش باد زمزمه خواهد گردید.

    سپس سرجان گالیان را به جایگاه فراخواند.

    سرجان از پله ها بالا رفته و جلوی ملکه زانو زد.

    پلین جلو رفت و از وی خواست برخیزد، سپس رو به جمعیت اضافه کرد:

    من سرجان از تبار گالیان را به عنوان دست راست ملکه و محافظ مردم منصوب می کنم، دستورات او در ارتش و دربار دستور شخص ملکه است.

    فریاد زنده باد ملکه ی شجاع ما و فرمانرواییش بلند باد  بر دشت مشرف به قلعه وگامانس حاکم بود.

    ...

    پلین شب بعد از مراسم تاج گذاری اردوی ارتش را با محافظان اندکی برای فراخواندن مرغ دانا ترک کرد، پدرش شاه هزار آفتاب در اولین شب حضورش در کمپ ارتش او را از مراسم فراخواندن مرغ دانا آگاه کرده بود.

    پلین بعد از رسیدن به مکان مناسب بدون درنگ فراخواندن مرغ دانا را آغاز کرد.

    ناگهان غباری سفید همه جا را فرا گرفت و نوری نارنجی در پس غبار دیده شد.

    پلین که از دیدن این صحنه مبهوت شده بود بی اختیار ایستاد، ناگهان سایه ای بزرگ او را در بر گرفت و لحظاتی بعد مرغ دانا روبرویش به زمین نشست.

    پلین صدایش را صاف کرد و در حالیکه سعی می کرد بر خودش مسلط شود پرسید: سرنوشت ما چیست ای مرغ دانا؟

    مرغ دانا پاسخ داد: ای ملکه جوان بزودی در کنار دشمنانتان در قاره نوین مثل خواهر و برادر خواهید جنگید، جنگی بی سابقه و پر حیله و تنها اتحاد شما ضامن بقا خواهد بود.

    هیچ وقت در مورد محتوای صحبت ما با کسی صحبت نکن پلین اکسیموس، من در خدمت تو خواهم بود.

    سپس در چشمی بر هم زدن از جای برخواست و پس از عبور سایه مرغ دانا بر فراز سر پلین نور نارنجی محو شد و غبار فرونشست.

    ...

    پلین پس از بازگشت از محل فراخوانی مرغ دانا سرجان را به چادرش فراخواند.

    جان ما توان شکست دشمن را داریم؟

    سرجان پاسخ داد: بله ولی با تحمل مشقت و ریسک زیاد.

    پلین ادامه داد: دشمن چطور؟ توان شکست ما را دارد؟

    سرجان دوباره پاسخ داد: بله ولی با تحمل مشفت و ریسک زیاد!

    پلین در حالی که چشمانش را تنگ کرده بود اضافه کرد: چطور آنها به شمشیر های کاستد و گلوله های سمی و جادوگرها دست یافتند و ما با این همه مرکز تحقیقات نظامی هیج نیافتیم؟

    سرجان در حالی که سرش را تکان می داد پاسخ داد: دست ما هم خالی نیست ملکه جوان

    چیزی که می گویم از مهمترین اسرار ارتش است که فقط چند نفری از آن مطلع هستند، حالا شما بعنوان ملکه خواهید دانست و این نیروی ارتش در خدمت شما خواهد بود.

    ما ماده ای را یافته ایم که آتشی سفید و بسیار پر حرارت می افروزد، چشم ها را خیره می کند، سنگ ها را مثل آب روان می کند و هرگز تا نسوختن کامل خاموش نمی شود، نه با آب و نه با خاک

    هیچ قلعه ای نمی تواند در مقابل این گلوله ها که از منجنیق پرتاب می کنیم مقاومت کند و در آتش خواهد سوخت.

    پلین در حالی که از حشم و تعجب می لرزید فریاد زد: و ما این را داشتیم و برادرم را به کشتن دادیم؟

    سرجان مکثی کرد و گفت: من و پیر ساعت ها در مورد استفاده از این گلوله ها بر علیه وگامانس یحث کردیم، این گلوله ها سنگین و سریع الاثر هستند، دارک اسلو استار نگران بود که اگر این  منجنیق ها تحت تاثیر نیروی جادوگران از کنترل خارج شوند می توانند ارتش و تمام تدارکاتش را نابود سازند. اکنون می فهمم که درست پیش بینی کرده بود و اگر آنشب این اتفاق هم می افتاد اکسیموس سقوط کرده بود.

    پلین که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت: جان ما باید فورا صلح کنیم، جنگ جدید و بسیار بزرگی در راه است می فهمی؟

    ولی اول باید نشان دهیم که شکست دادن اکسیموس محال است.

    پلین مکثی کرد و گفت: از همین لحظه گلوله باران قلعه را متوقف کنید، بعد از یکساعت یک گلوله آتش سفید به درون قلعه پرتاب کنید. سپس تمام منجنیق ها را به پشت پیاده نظام منتقل کنید.

    این پیام ماست، ما صبر می کنیم، یک روز، یک هفته و یا بیشتر

    جان! آیا این پیام ما به اندازه ی کافی واضح خواهد بود؟

    سرجان پاسخ داد: آمادگی ما برای صلح در این پیام واضح است، برای اینکه آتش همین یک گلوله از کنترل خارج نشود گلوله را به شمالی ترین برجک شلیک می کنیم.

    ...

    شلیک گلوله های منجنیق متوقف شده و منجنیق ها در حال انتقال به عقب بودند، تنها یک منجنیق که با سواره نظام سنگین اسلحه احاطه شده بود به سمت جلو پیشروی می کرد.

    سالوادر با فرمان سر جان شخصا فرماندهی این عملیات را بر عهده داشت، گلوله آتش سفید با احتیاط زیاد از جعبه ای خارج شد و در منجنیق قرار گرفت، منجنیق با دقت برجک بزرگ شمالی قلعه را هدف گرفت و گلوله پرتاب شد.

    پلین و سرجان یه همراه لیو ماسارو و جافری کابایان روی یک برجک دیده بانی چوبی به قلعه خیره شده بودند، نور سفید خیره کننده ای برجک انتهایی قلعه را در بر گرفت و لحظاتی بعد در دود آتش گم شد.

    ...

    حاملان خاکستر دارک اسلو استار که از میدان نبرد به سمت کارتاگنا حرکت کرده بودند و در هر کوی و برزن بر تعدادشان از خیل بزرگی از مردم، زن و مرد و پیر و جوان که می خواستند برای آخرین بار ولیعهد شجاعشان را همراهی کنند افزوده می شد،  به دروازه های کارتاگنا رسیدند. ناقوس ها به نشانه ی عزای عمومی می نواختند.

    خاکستر دارک اسلو استار فقید با حداکثر احترام در میان اشک و آه مردم در حالی که از طرف تمام کاهنان و نجیب زادگان شهر همراهی می شد به  معبد اصلی کارتاگنا برده شد،همان معبدی که کتیبه های باستانی را برای کمک به کشور به آن سپرده بود. نگهبانان در معبد را گشودند و کاهنان به همراه جعبه ی جواهر نشان حاوی خاکستر وارد شدند، از دالان درازی گذشتند و از پله های معبد به سمت محل نگهداری کتیبه ها پایین رفتند، کم کم نشانه های غریبی دیده می شد! لکه های خشک شده ی خون و جای پاها، در اتاق محل نگهداری کتیبه ها نشانه های واضحی از کشمکش دیده می شد، اثر انسانها روی غباری که سالها روی تمام اتاق رسوب کرده بود و نکته ی مهمتر آن بود که کاهنان چیز غریبی را هم حس می کردند، اثر جادوها و طلسم ها! ...

    ویرایش شده توسط مهرنوش در تاریخ ۲۱/۱۲/۱۳۹۷   ۱۳:۳۳
  • ۱۷:۳۱   ۱۳۹۷/۱۲/۲۶
    avatar
    بهزاد لابیکاپ آشپزی کاپ قدمت 
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|25860 |15030 پست
    من مینویسم ...
  • ۱۸:۱۳   ۱۳۹۷/۱۲/۲۶
    avatar
    بهزاد لابیکاپ آشپزی کاپ قدمت 
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|25860 |15030 پست

    بی آغار، بی پایان
    فصل سوم: آخرین کتیبه - قسمت پنجاه و ششم

    در وگامانس شورای مرکزی جبهه متحد به درخواست لابر تشکیل شده بود.  البته بخش مهمی از جلسه زیر سایه حمله اکسیموس ها با سلاح جدید قرار گرفته بود. 

    لابر : بررسی های اولیه مشترک دو ارتش هنوز کاملا در مورد اینکه چه ماده ای در این توپ ها استفاده شده به نتیجه نرسیده. 

    رومل گودریان رو به نیکلاس بوردو گفت  : لازمه که حتما عقرب سرخ رو هم به محل فرا بخونیم. 

    سپس خطاب به جمع ادامه داد : تا اینجای کار، یک چیز مشخصه. این توپ ها خیلی خیلی مخرب و بسیار سنگین هستن.

    نیکلاس بوردو : درسته قربان. ما توی قوی ترین قلعه دزرتلند نیستیم و آمادگی چنین حمله ای رو نداشتیم. اگر اونا بازم بخوان اینقدر جلو بیان، ما میتونیم واکنش مناسبی نشون بدیم. بخصوص توسط جادوگر.

    رومل گودریان : ولی باید در نظر داشت که این توپ ها به شدت مخرب هستن و شاید 50 تا از اونها برای قلعه ای مثل این کفایت کنه. حتما بررسی کنید که تولید انبوه و حمل این توپ ها محدودیت هایی داره یا خیر.

    برنارد ادامه داد : البته ما نیزه های مخصوص شکار منجنیق رو داریم به کمک طراحان ریورزلندی بهبود میدیم. اما همه اینا وقتی موثره که اونا نخوان به صورت انتهاری و با تعداد بالا به یک قلعه حمله کنن.

    لابر : ازین به بعد ما نیاز داریم که همیشه داخل قلعه حالت آماده باش کامل با حضور جادوگر رو حفظ کنیم و برای جنگ مستقیم آماده باشیم. تا زمانی که اطلاعاتمون تکمیل بشه.

    پس از مکثی نسبتا بلند که نشان از پایان این بحث داشت سیمون بحث اصلی را شروع کرد : باسمن ها با سرعت باورنکردنی در حال پیشرفت و انجام تحرکات در اطراف قاره ما، مخصوصا اقلیم ما هستند.

    لابر : باور اینکه همه این اقدامات بدون هدف مشخصی انجام شده باشه تقریبا غیرممکنه. بخصوص اگه تکاما رو خوب بشناسیم. ما معتقدیم که اکسیموس ها بی تردید از تحرکات باسمن ها در قاره شرقی مطلع هستن. اونها فقط دارن روی جرقه اول قمار میکنن. جرقه ای که به احتمال فراوان آتش بزرگی در ریورزلند به پا خواهد کرد.

    رومل در فکر فرو رفت و پس از مکثی گفت : ما کمک های فراوان ریورزلند رو درین جنگ فراموش نمیکنیم و تا لحظه آخر در کنار شما خواهیم بود. اما همینطور که گفتی، اگه جرقه اول در ساحل ریورزلند زده بشه، ما توی شرایط اسفناکی گرفتار میشیم.

    نیکلاس : ما باید هر چه در توان داریم در بخش اطلاعات انجام بدیم و کمک کنیم که این جنگ از قاره شرقی و با تهدید آرگون ها آغاز بشه.

    برنارد : درسته نیکلاس. این کاریه که باید حتما انجام بشه اما کافی نیست. ما باید به این ترتیب فشار رو روی اکسیموس بالا ببریم. اما نمیتونیم در صورت موفقیت ازین فرصت سواستفاده بکنیم. چون نابودی سریع آرگون ها توسط باسمن و نابودی اکسیموس توسط اتحاد ما در واقع یه جور خودکشیه. همینطور که میدونیم آکوییلا همه فرصت هاش رو برای پیدا کردن متحد درین قاره از دست داده و مشخصا پس از تحرکات شدید باسمن ها، هیچ سعی جدیدی انجام نداده. به نظر شما اگه اون نگران سرنگونی نیست، ما نباید چندین برابر نگران نابودی مون باشیم؟ ما چاره ای جز صلح نداریم.

    رومل گودریان : حق با توئه برنارد. ولی پیشنهاد صلح اونم درست در روزی که چنین پیامی برای ما فرستاده شده، در واقع میتونه توسط مردم عادی تسلیم تلقی بشه و این پایان کار ما خواهد بود.

    برنارد : من ولیعهد جدید دزرتلند هستم و حاضرم جونم رو برای این مردم و این سرزمین فدا کنم.  سرزمینی که ناامید شده باشه نیازی به ولیعهد نداره. لطفا دستور بدید که برای ملکه جدید اکسیموس پیامی جهت مذاکره با ولیعهد دزرتلند ارسال بشه. من شخصا به دیدار او خواهم رفت.

    ...

    همزمان در پایتخت دزرتلند مسئله لئونارد پودین تبدیل به یک مسئله امنیتی بزرگ شده بود و شخص آرتور ساگشتا، بازجویی از او را به عهده گرفته بود. به طور موازی سِر سالوادور به سرزمین کولینزها رفته بود تا بتواند اخباری که پودین میدهد را راستی آزمایی کند.

    پیش از اولین بازجویی آرتور که عادت نداشت به کسی پاسخ بدهد برای اولین بار تحت تاثیر لیدمن قرار گرفته بود : آرتور، من از تو انتظار دارم که لئونارد پودین هرگز از سلول زندانش خارج نشه. مگر کاملا قابل اطمینان، صحیح و سالم و آماده به خدمت.

    ...

    ناکامورا پس از ورود به میسالا، مستقیما به کاخ پادشاهی رفت و با  پادشاه میسالا ملاقاتی کوتاه ترتیب داد. شینتا ازین که نتوانسته بود او را درین ملاقات همراهی کند بسیار مایوس و عصبانی بود. 

    ناکامورا : خودت رو سرزنش نکن پسر. فکر نمیکنم قیافه لوشیکی(پادشاه میسالا) وقتی توی صورتش تف انداخته باشن خیلی دیدنی باشه.

    شینتا : فکر میکردم که اونها متحد ما هستن.

    ناکامورا : بله هستن. و قرار شد نقشه ما رو مو به مو اجرا کنن.

    درین لحظه برخلاف تشریفات رایج، فرمانده ارتش میسالا به محل اقامت ناکامورا آمد و اجازه ورود خواست.

    ناکامورا بدون اتلاف وقت مستقیم نقشه را برای اون شرح داد : ما کشتی های باری زیادی همراه داریم که پر از سلاح، اسب و آذوقه ست. من پایتخت آرگون رو محاصره خواهم کرد. و شما یک ماه فرصت دارید که تمام مردان میسالا رو مسلح کنید. گروههای یکصد نفره تشکیل بدید که توسط ده ارتشی میسالا رهبری بشن. هسته اصلی ارتش رو برای مبارزه با نیروهای پشتیبانی آرگون به سمت مراکز اصلی نظامی اونها میفرستید و با این افراد جدید به همه شهرهای کوچک و دهکده های آرگون حمله میکنید. شهر به شهر  و روستا به روستا رو به آتش میکشید. همه زنها از آن کسانی میشه که مردهای بیشتری رو سر بریده باشن. مگر اینکه واقعا مردی اراده کرده باشه که علیه پادشاه ترسوی آرگون قیام کنه. لازمه خیلی زود با سر بریدن چند آرگونی اراده شون رو بسنجید. دو ماه دیگه باید آسمون این قاره پر شده باشه از دود آتش و صدای شیون زنان آرگونی. 

    ......

    برنارد سوار بر اسب و با دو همراه  از میان نگهبانان اکسیموسی رد شد  و به سمت محل تعیین شده رفت. کمی بعد از اسبش پیاده شد و تنها قدم زنان در حالی که خیره به ملکه جدید مینگریست به سمتش به راه افتاد. هنوز به محل استقرار ملکه پلین نرسیده بود که صدای زوزه شدید چندین تیر بزرگ در آسمان نظر همه را جلب کرد. تیرهای کمان های بزرگ مخصوص شکار منجنیق که در همین ساعات به بیرون قلعه وگامانس و نزدیک به محل استقرار اکسیموس منتقل شده بودند و تیرهایشان رو به آسمان شلیک شده بود، یکی پس از دیگری به محل اقامت اکسیموس ها برخورد کردند. چندتایی از آنها به انبارهای غذا و پشتیبانی خوردند و آتش بزرگی پدید آمد ...

    ویرایش شده توسط بهزاد لابی در تاریخ ۲۷/۱۲/۱۳۹۷   ۱۱:۲۹
  • ۱۵:۵۵   ۱۳۹۸/۱/۱۹
    avatar
    نوشانکاپ قدمت 
    یک ستاره ⋆|4307 |1922 پست

    بی آغار، بی پایان
    فصل سوم: آخرین کتیبه - قسمت پنجاه و هفتم

    درومانی شهری در وسط بیابان های دزرت لند بود که در طول سالها به لطف خانواده درومانیک و چند خانواده سرشناس دیگر رونق کم نظیری یافته بود. امنیت شهر و اوضاع اقتصادی مطلوب عموم مردم، باعث شده بود آنجا به یکی از مقاصد اصلی تجار تبدیل شود کاروان سراها، میخانه ها و مسافرخانه های شهر هیچ وقت خالی از مهمان نبود. در سال گذشته که جنگ باعث از رونق افتادن کسب و کارها شده بود، رفت و آمد تجار کاهش یافته بود اما اوضاع کساد نبود.  موریس درومانیک از تجار سرشناس و معتبر کشور و برادر شارلی در عمارت خانوادگی شان در درومانی زیر آفتاب کم رمق پاییزی قدم میزد که نامه ای محرمانه ای برایش آوردند. نامه را خواند و چهره اش در هم رفت مدت مدیدی را در فکر ماند در حالی که دستانش را مشت کرده بود و به عواقب تصمیمش فکر میکرد به اتاق کارش رفت تا جواب نامه را بنویسد.

    والتر فِدِرمُر از دوستان قدیمی و مورد اعتماد موریس، سالها بود که در  کنار موریس فعالیت میکرد دست راست او بود و همیشه در جریان امور قرار میگرفت هنگام صرف شام موریس گفت: امروز یه نامه در مورد شارلی به دستم رسید

    والتر نگاه پرسشگرانه اش را به او دوخت موریس ادامه داد: نویسنده نامه نامعلوم بود ولی نوشته بود شارلی نیاز به کمک داره مهر رسمی خاندان سلطنتی هم زیر نامه بود

    چشمان والتر برقی زد که از نگاه موریس مخفی ماند سپس گفت: مهر سلطنتی؟ واقعا؟ نیاز به چه کمکی داره؟

    موریس سرش را جلو آورد و با صدای آرامتری گفت: نامه مطمئنا توسط یک مقام سلطنتی نوشته شده. بخاطر مهر و دستخط ظریف و مرتب نویسنده میگم . فکر میکنم شارلی یه هم دست تو قصر پیدا کرده. ماجرایی که بعد از خروج شارلی از قصر پیش اومده رو که میدونی؟ میخواد کارهایی بکنه و احتیاج به کمک داره اما اجازه خروج از قصر گودریان و فعلا نداره.

    -         خب از تو چه کمکی خواسته؟

    -         نمیدونم چجوری ولی نوشته خودش راهی برای خروج از قصر پیدا کرده، میخواد براش نیرو بفرستم تا بتونه از صحرا عبور کنه

    والتر به فکر فرو رفت. موریس با کلماتی شمرده گفت: من نمیخوام کسی رو بفرستم کمکش اگر سیستم امنیتی آرتور شاگستا به ماجرا پی ببره دودمان من به باد میره من اعتبارمو راحت به دست نیاوردم که با خیره سری های خواهرم از دست بدمش

    والتر سرش را پایین انداخته بود نمیخواست نگاهش با موریس تلاقی کند کمی با غذایش بازی کرد و گفت: خب اینو تو جوابش گفتی؟

    -         نه!!!

    والتر نتوانست از نگاه کردن به چشمان سیاس موریس خودداری کند. موریس ادامه داد: اگر شارلی دوباره دست به اقدام احمقانه ای بزنه حتی اگر این بار موفق هم بشه باز پای من وسط کشیده میشه. اما شارلی رو که میشناسی دختر یک دنده ایه. مطمئنم اگر ازش بخوام بخاطر اعتبار خانواده دست از خیره سری برداره و تن به خواسته های پادشاه بده گوش نمیکنه و کار خودشو میکنه بنابراین بهش قول مساعد دادم اما به وقتش برش میگردونم قصر

    -         موریس اینجوری سرشو به باد میدی. خیلی بعید رومل دوباره ببخشتش

    -         من سرشو به باد نمیدم خودش داره زندگیشو خراب میکنه من مسئول زندگی شارلی نیستم والتر، من مسئول اعتبار خانواده درومانیک هستم

    والتر دیگر حرفی نزد به یاد آورد که موریس واجد همان صفتیست که به خواهرش نسبت میدهد. یک دندگی!

    اما به محض خروج از عمارت درومانیک اسبی برداشت و به تاخت از شهر خارج شد نمیتوانست تا صبح صبر کند.

    پیکی که حامل پاسخ موریس بود از نزدیکان و افراد مورد اعتماد مادونا بود او شب را در یکی از روستاهای بین راه ماند و همین تاخیر باعث شد والتر بتواند او را بیابد تا بتواند به شارلی هشدار دهد. والتر به سلامت شارلی بیشتر اهمیت میداد تا اعتبار خانواده درومانیک

    در سرزمین سردسیر سیلورپاین تسوکا و آکوییلا جلسه ای محرمانه در اتاق کار امپراطور تشکیل دادند تا توافقاتی انجام دهند. آکوییلا آنروز دست به انتخاب پیچیده ای زد معامله ای که از یک سو او را قدرتمند تر میکرد و از یک سو محبوبیت او در داخل را تحت شعاع قرار میداد. اما چاره ای هم نداشت. باسمن ها قدرت یافته بودند و مترصد فرصتی برای حمله به قاره نوین بودند او میخواست پیروز میدان باشد. تسوکا هم خوشحال بود با امتیازی که از آکوییلا گرفته بود هم هزینه های ارتش کم میشد و هم سرعت کار بالا میگرفت. آکوییلا در آخرین لحظه قبل از امضای موافقت نامه گفت: قید کن که مردم سیلورپاین باید در امان باشند هیچ تجاوز و وحشیگری به جان و مال مردم نباید اتفاق بیوفته.من متحد شما هستم و میدونی که فرهنگ عموم سیلورپاین با شما همراه نیست و در این مدت کوتاه هم نمیشه تغییری در نگرش مردم ایجاد کرد نباید هم تلاشی بکنیم و گرنه نقشه زودتر از موعد لو میره بنابراین این ارتشیان شما هستند که باید خویشتن دار باشن

    - سربازان باسمن بسیار پرشور و پر انرژی هستند در لشکرکشی ها هم با تمام توانشون شرکت میکنند معمولا ما در ارتش انرژی شونو سرکوب نمی کنیم

    آکوییلا بلند شد و ایستاد برگه موافقت نامه را برداشت مچاله کرد و به دور انداخت. تسوکا برآشفت: قرررربان!!!!

    آکوییلا گفت: من دارم از اعتبار و شخصیت خودم میگذرم تقریبا تمام منابع اقلیم رو صرف این نقشه کردم و دارم خاک سرزمینمو در اختیارتون میگذارم تا به اهداف مشترکمون برسیم در مقابل شما میخواید سربازانتونو آزاد بگذارید تا هرجور راحتن رفتار کنند؟

    تسوکا هم ایستاده بود : نه نه نه . مطمئنا ما هم همه تلاشمونو میکنیم

    -         تلاشتون کافی نیست من میخوام که تعهد کنید که مردم من در امان هستند

    -  بعد از پیروزی وقتی ببینند که خاک سرزمینشون چقدر وسعیتر شده و امپراطوری قدرتمند تری دارند ناملایمات رو فراموش میکنند

    آکوییلا  مستقیم به چشمان تسوکا نگاه کرد و تکرار کرد: کافی نیست من میخوام که مطمئن باشم مردم از حضور ارتشیان باسمن در خاک سیلورپاین در امان هستند.

    تسوکا کمی مکث کرد زمان مناسبی برای چانه زنی نبود

    -         بله قربان

    راه دیگری نداشت.

    بعد از تمام شدن آن جلسه آکوییلا ایسی بوکو را فراخواند و از او خواست که معجون خاصی برای او بسازد تا تاثیرات موردنظرش را در فردی که از آن مینوشد ایجاد کند. امپراطور میخواست معجون قدرت استدلال و تحلیل فرد را مختل کند بدون آنکه به سلامت جسمانیسش صدمه ای وارد شود. ایسی بوکو چند روزی را در کتابخانه گذراند مرتب از میان کتب ها و دست نوشته ها مطالبی در میآورد مطمئن بود که خواست امپراطور غیر ممکن نیست. مواد اولیه مورد نظرش را یادداشت میکرد بعضی از آنها در دسترس بود و برای تهیه بعضی دیگر باید وقت بیشتری میگذاشت بالاخره اعلام کرد که میتواند معجون را خیلی زود آماده کند و بهتر ست قبل از اینکه امپراطور آن را به شخص مورد نظرش بخوراند، تاثیر آن را بر روی یک زندانی بسنجند.

    تروپی و سیمپرسون به مقصد رسیدند سفری سخت و طاقت فرسا که همراه با مکالمات عموما یک طرفه ای بود که برای هر دو جذاب بود. تروپی میگفت و سیمپرسون میشنید ذهن باطراوت و جوان پسرک نوجوان تشنه دانستن بود. ریورزلند برای هر دو نفر جذابیت داشت آنها که به دیدن منظره های کوهستانی و سفید عادت داشتند از دیدن مناظر رنگارنگ پاییز ریورزلند شگفت زده شدند. در باراد لند پیدا کردن شهرک اوشایم سخت نبود اما وقتی به محل مورد نظر رسیدند با دیدن دیوارهای بلندی که دورتادور ساختمان های کوچک و روستایی کشیده شده بود شگفت زده شدند. چند روز اول را به نگهبانی دادن و بررسی شرایط پرداختند شب ها در غار مالای که حالا خالی از سکنه بود میخوابیدند و روزها سعی میکردند از پشت تپه ای که خیلی هم به محل نزدیک نبود اوضاع را زیرنظر بگیرند. رفت و آمد به شهرک خیلی کم بود معمولا اوایل صبح دو سه نفر از ساکنین از دروازه اصلی و از مقابل نگهبانان ریورزلندی میگذشتند تا برای خرید مایحتاج ضروری شان به شهر بروند و تا ظهر بازمی گشتند رفت و آمد دیگری وجود نداشت. مردان بی سرزمین در میان دیوارهای بلند شهر هر روز به امور خود مشغول بودند و صدای فعالیت هایشان آنقدر بلند نبود که از دیوار ها بگذرد. روز چهارم تصمیم گرفتند به مردانی که برای خرید از شهر خارج می شوند نزدیک شوند. به میانه راه رفتند و منتظر ماندند آن روز دو نفر از شهر خارج شده بودند که سوار بر گاریشان از دور پیدا شدند. تروپی خود را زمین انداخت و شروع به ناله کردن کرد . سیمپرسون وسط جاده دوید و گاری را نگه داشت: میشه کمکمون کنید پای رفیقم پیچ خورد نمیتونیم اینجوری تا شهر بریم.

    سواران نگاهی به تروپی انداختند و گفتند: بیاین بالا

    سیمپرسون دوید و زیر بغل تروپی را گرفت و کمکش کرد از گاری بالا برود حالا یک ساعتی وقت داشتند تا از آنها حرف بکشند.

    ویرایش شده توسط نوشان در تاریخ ۲۰/۱/۱۳۹۸   ۱۳:۳۵
  • ۱۶:۵۶   ۱۳۹۸/۲/۲
    avatar
    مهرنوشکاپ قدمت 
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|9957 |5418 پست
    من می نویسم ...
  • leftAds
  • ۱۸:۴۱   ۱۳۹۸/۲/۲
    avatar
    مهرنوشکاپ قدمت 
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|9957 |5418 پست

    بی آغار، بی پایان
    فصل سوم: آخرین کتیبه - قسمت پنجاه و هشتم

    در حالیکه پلین آماده می شد که به حسن نیت ولیعهد دزرتلند در پیش قدم شدن برای مذاکره تبریک بگوید، برخورد تیرهای دزرتلند به کمپ اکسیموس ها اوضاع را متشنج کرد، پلین در اولین فرصت توسط محافظانش به چادر فرماندهی برگردانده شده و با اشاره سر جان گارد امپراتوری اکسیموس برنارد و همراهانش را محاصره کرده و به یک چادر هدایت کرد، سپس سرجان دستور داد که یک گزارش دقیق از نوع حمله و میزان خسارت برآورد شده و در اختیار او قرار گیرد، زمان به کندی می گذشت و جو بسیار متشنجی بر ارتش های متخاصم حاکم بود، در قلعه وگامانس دیده بان ها به رومل گودریان و لابر ماجرای محاصره و بازداشت برنارد را اطلاع داده بودند و شورای جنگ تشکیل شده بود ولی گودریان همچنان دستور داده بود که صبوری پیشه کنند، در ارتش اکسیموس هم فرماندهان با اعلام آماده باش سراسری در حال منظم کردن خطوط و آمادگی برای اجرای دستورات جنگی بودند، بزودی یکی از افسران ارشد گزارشی را به سرجان ارائه نمود، در حمله اخیر اثری از گازهای سمی یا مواد انفجاری و سوزاننده دیده نشده و آتش و دود ناشی از سوختن چند ارابه حامل غذای اسب های سواره نظام بود. تیرها از نوع تیرهای شکار منجنیق با پیکان بسیار سنگین بودند.

    سرجان که نوع حمله را با حدس اولیه اش مطابق می دید بی درنگ به چادر فرماندهی رفته و ضمن ارائه خلاصه گزارش به پلین گوشرد نمود که هیچ اشاره ای به حمله ی انجام شده نکند.

    بعد از دقایقی برنارد که با احترام کامل توسط گارد سلطنتی اکسیموس اسکورت می شد وارد چادر فرماندهی شد، به اطرافش نگاهی انداخت و سپس رو به ملکه تعظیم کوتاهی کرد و گفت:

    ملکه پلین قبل از هر چیز تاج گذاری شما را به نمایندگی از دربار دزرتلند و ریورزلند تبریک می گویم. هر دوی ما درین جنگ برادرانمون رو از دست دادیم. دزرتلند و اکسیموس، ولیعهدهاشون رو از دست دادن و  مردمان ما! ... [مکث کوتاهی کرد و ادامه داد] لیست بلندی خواهد بود. اکسیموس با رهبری شما وارد فصل جدیدی از تاریخ خود خواهد شد و من امیدوارم حکمرانی شما بتونه سرنوشت این جنگ رو به مسیر جدیدی هدایت کنه که ضامن منافع خانواده های نامدار ما و همینطور مردم کشورهایمان باشه.

    پلین که کمی از رک گویی برنارد جا خورده بود مکثی کرد و گفت:

    حفظ امپراتوری و منافع مردمش همیشه اولویت اول من خواهد بود جناب گودریان ولی با حمله ی شما به سرزمین ما خون هزاران نفر به زمین ریخته شده و شهرهای زیادی نابود شده است.

    برنارد پاسخ داد:

    اگر به دو سال پیش برگردیم، بله حمله ی ما به سرزمین اکسیموس باعث خسارات زیادی شده. ولی اگر به دوسال نیم پیش برگردیم و یا به سه سال پیش یا به عقب تر می بینیم که بلند پروازی های اکسیموس ها از جمله دخالت در جنگ دو همسایه، ربودن کتیبه هایی که توازن نظامی را تغییر می داد، حمله به قاره شرقی و مسایل دیگر باعث شد که ما مجبور به حمله ای شویم که خسارت های هنگفتی هم به سرزمین های دزرتلند و ریورزلند وارد کرد.

    تاریخ این قاره پر از جنگ ها و خشونت های بی مورد بوده. بله این درسته، ما چهار خانواده بزرگ در این سالها همدیگه رو آزار دادیم. هر اتفاقی با واکنش شدیدتری پاسخ داده شده  و هیچ رحم و شفقتی وجود نداشته. همه ما بخوبی دلیلش رو میدونیم. باید با دقت از صلح محافظت کرد و مراقب جرقه اول بود. چون پس از اون، هر سرزمینی که بوقت نزاع برای شروع جنگ درنگ کنه و یا برای صلح پیشقدم بشه، دوران طولانی ای پشیمون خواهد شد. اما امروز صلحی به معنی همیشگی درکار نخواهد بود.

    تردیدی نیست که  جنگ بزرگتری در راهه و ما دو انتخاب داریم. یا می تونیم به این توالی احمقانه ادامه بدیم و نسبت به تغییراتی که در اطرافمون در حال وقوعه بی توجه باشیم تا در بهترین حالت سالهای طولانی مستعمره قاره غربی باشیم و یا از اتفاقات گذشته چشم پوشی کنیم و  خطر اصلی رو جدی بگیریم و با همکاری نزدیک تلاش کنیم که خود و مردمان این قاره  و البته در پس اون قاره های دیگه رو نجات بدیم.

    من شخصا به اینجا آمدم که اعلام کنم امپراتوری های بزرگ دزرتلند و ریورزلند اولویت جدیدی را تشخیص داده و آماده ی مصالحه هستند ولی در میدان جنگ هرگز عقب نخواهند نشست.

    پلین که از صراحت برنارد شگفت زده شده بود در حالیکه لبخندی بر لب داشت به سرجان نگاهی انداخت و در حالی که از روی تخت پادشاهی داخل چادر برمی خواست شروع به دست زدن کرد بعد از چند ثانیه سرجان نیز به او پیوست.

    سپس ملکه پلین گفت:

    آفرین جناب گودریان، اتفاقی که پیش بینی می کردم پس از هفته های مذاکره و کش مکش روی دهد حالا افتاده است.

    امپراتوری اکسیموس هم تغییرات را درک کرده و اولویت های جدیدی یافته است، واکنش ما قبلا آغاز شده و شما شاهد آن هستید.

    اما کشور من به دلیل اقدامات اخیر شما با مشکلات بسیار جدیی روبروست، شهر های ویران شده، انبار های غله خالی و مردم گرسنه، بی خانمان شده و قحطی کشیده!

    من نمی توانم فورا خیال شما را از این جبهه راحت کنم در حالی که شما دلیل این گرفتاری ها هستید، اگر قرار است ما اینجا برای مشکلات جدیدمان راهی پیدا کنیم این راه حل باید شامل همه ی مشکلات جدی باشد.

    برنارد سری تکان داد و گفت:

    ملکه پلین، دو سال جنگ انبارهای و خزانه ی ما رو هم تا حد زیادی خالی کرده ولی من تضمین می کنم که همانطور که گفتید راه حل نهایی شامل به اشتراک گذاری تمام منابع باشه. در جنگ پیش رو ما برای پیروزی به ارتشی به مراتب قدرتمند تر از امروز احتیاج داریم. ارتشی که زخم های این جنگ دو ساله رو فراموش کرده باشه تا بتونه با قدرت و البته در کنار هم مبارزه کنه. شما صاحب نیروی عجیبی شده اید که رازهای آن هنوز بر ما روشن نیست. اگر راز کتیبه ها را برای ما بر ملا کنید و منابع حاصل از آن را با ما تقسیم کنید، هر آنچه که در انبارهای آذوقه ی ما باشه و هر آنچه در توان افراد من باشه به اشتراک گذاشته خواهد شد.

    پلین سری به نشانه ی تایید تکان داد و گفت: پیشنهاد می کنم که فرمان ترک مخاصمه از طرف تمامی طرفین جنگ داده شده و ده روز دیگر یک جلسه با حضور نفرات اول هر سه کشور برگزار گردد، فکر می کنم این زمان برای رسیدن ملکه شاردل کافی باشد.

    سپس به نشانه ی اختتام جلسه به سمت تختش در انتهای چادر فرماندهی برگشت.

    ...

    همان شب سرجان پیشنهاد پر ریسکی را در شورای عالی فرماندهی ارتش اکسیموس مطرح کرد، دستور مرخص کردن تمام ارتش کمکی آرگون و همچنین بازگرداندن ارتش مستعمراتی اکسیموس به قاره شرقی به منظور جلوگیری از قدرت گرفتن باسمن ها در آن قاره و در صورت لزوم انجام حمله پیش دستانه به میسالاها! به نحوی که اینکار تمرکز ستادی باسمن ها را در آن قاره متزلزل سازد.

    لیوماسارو با تعجب گفت: این یعنی جدا شدن در حدود شصت هزار سرباز از ارتش در حالی که هنوز پیمان صلحی امضا نشده!

    سرجان پاسخ داد: بله این یک قمار است! ولی امروز که برنارد گودریان را دیدم، وقتی به چشمانش خیره شدم اثری از رقابت، زیاده طلبی و فرصت طلبی در آن ندیدم، چیزهایی که سالها و نسل ها بر جلسات بین ما سایه انداخته بود! 

    پلین در حالی که نگاهش را از نقشه بزرگ قاره ها برمیداشت گفت: ریورزلند قبل از همه با تهدید باسمن ها روبروست، اگر ما علاقمند هستیم که از مستعمرات خود دفاع کنیم آنها مترصد فرصتی برای بازگرداندن ارتش به منظور دفاع از سرزمین اصلیشان هستند، جان فردا به وگامانس برو و پیشنهاد کن که در صورت نیاز به عقب نشینی ارتش ریورزلند ما آمادگی داریم که ارتش آرگون و بخشی از ارتش اکسیموس را در حالت حفظ موازنه به عقب بفرستیم.

    ...

    در کارتاگنا کاهنان به فرماندار گزارش دادند که اتفاقاتی در معبد و در اتاق تاریک کتیبه ها رخ داده است، اثر جادوهای ناشناخته که منشا آن در خارج از کشورهای همسایه بود برای شورای مشورتی شهر شرح داده شد، نگرانی شدیدی مربوط به امنیت کتیبه ها احساس می شد، به همین منظور نامه ی محرمانه ای برای ملکه در میدان جنگ فرستاده شده و نگهبانان معبد به سه گروه مستقل با فرماندهان و رویکرد های مختلف افزایش یافت.

    ویرایش شده توسط مهرنوش در تاریخ ۳/۲/۱۳۹۸   ۱۸:۰۳
  • ۱۱:۵۵   ۱۳۹۸/۲/۱۴
    avatar
    نوشانکاپ قدمت 
    یک ستاره ⋆|4307 |1922 پست

    ی آغار، بی پایان
    فصل سوم: آخرین کتیبه - قسمت پنجاه و نهم

    یکی از سربازهای ریورزلندی که همراه گروه جادوگران به کارتاگنا آمده بود سعی میکرد بدون جلب توجه در کوچه ها و گاهی فواصل نزدیک تر اطراف معبد بچرخد تا بتواند اطلاعات بیشتری کسب کند. چند روزی بود که تعداد نگهبانان معبد به طرز سرسام آوری زیاد و الگوی تعویض شیفتشان پیچیده تر شده بود. او و همرزمانش هرچه میکردند نمیتوانستند راهی برای نفوذ مجدد به معبد بیابند. آدولان عصبی و پرخاشگر شده بود مرتب راه میرفت و فکر میکرد. در نهایت از دینو خواست به اتاق او در مسافرخانه برود تا با هم مشورت کنند. دینو پیش از آن اعلام کرده بود که به تشخیص او حضور در آن شهر شوم بیش از آن موضوعیت ندارد و دیگر اجازه نخواهد داد تا این ماموریت با چنین ریسک بالایی ادامه یابد.

    دینو در اتاق را گشود و وارد شد بوی سبزیجات گندیده حاصل از معجون هایی که آدولان میساخت همچنان به مشام میرسید. چهارده مرد باقی مانده از گروه جادوگران همگی در اتاق آدولان جمع شده و منتظر او بودند چهره هایشان خسته و تاحدودی غمزده بود. آدولان گفت: قبل از اینکه به سمت این شهر راه بیوفتیم من به بازبی بخت برگشته هشدار دادم که سلاح اصلی مونو همراه نداریم

    دینو جا خورد . آدولان ادامه داد: ملکه سپید، بازبی لجاجت کرد گذر زمان ثابت کرد که من حرف من درست بوده. بدون ملکه سپید برداشتن کتیبه ها دیوونگیه. ما یازده برادر از دست دادیم . تک تکشان را همراه با کوهی از امیدها و آرزوهایشان دفن کردیم. آنها باید زنده میماندند تا در ساختن سرزمین موعود مشارکت کنند. واقعا برای بازبی بیچاره متاسفم که قربانی تفکر خودش شد. ما با شما هم نظریم . ادامه این ماموریت بی فایده ست.

    بدین ترتیب گروه شکست خورده اسبابشان را جمع کردند و انجا را به مقصد دزرت لند ترک نمودند. آدولان اما مکنونات قلبی اش را تماما فاش نکرد. حالا در ذهنش نقشه جدیدی میکشید. یافتن شارلی ، ملکه سپید

    لرد ویلیس ریتارد برای هماهنگی ارتشی که همراه برادرزاده اش فرانسیس آمده بود و همچنین ارتشی که به فرماندهی میزی به غرب رسیده بود، با بدنه اصلی ارتش غربی، برنامه ریزی سختگیرانه ای انجام داده بود . آنها شدیدا در گیر تمرین و آموزش بودند. بخشی از ارتش جوانان پرشوری بودند که تا آن زمان تمرین نظامی نداشتند و با سختی های زندگی یک سرباز بیگانه بودند. فرصتی هم باقی نبود هر لحظه خطر حمله باسمن ها آنها را تهدید میکرد و این اهمیت تمرینات را بیشتر می نمود. میزی با درگیر کردن خود در آموزش سربازان و نظارت به روند رشدشان سعی میکرد نگرانی خود را از پایتخت و امنیت قصر نیزان مخفی کند . هر روز به اردوگاه های سربازان سر میزد و از نزدیک تمریناتشان را بررسی و برنامه ریزی میکرد. فرانسیس هم با جدیت نگران کار سربازان تحت فرماندهی خود بود و سعی میکرد آنها را در کوتاه ترین زمان ممکن به آمادگی لازم برساند.

    یک روز صبح که فرانسیس در حال گشت زنی اطراف اردوگاه ها بود تا ناظر بر تقسیم صبحانه میان سربازان باشد، میزی را دید که مشغول تمرین شمشیر زنی با یکی از فرماندهان زبده ارتش است. صدای چکاچک شمشیر محوطه ساحلی را پر کرده بود خورشید کم کم بالا می آمد و رطوبت هوا را بیشتر و تنفس را سخت تر میکرد. دقایقی که گذشت عرق از سر و روی دو حریف سرازیر شد اما هر دو با جدیت ادامه میدادند . میزی چرخی زد و از مسیر شمشیر حریف جا خالی داد و در همان حال با لگد به مچش کوبید شمشیر مرد چند متر آن طرف تر بر زمین افتاد. فرانسیس بلافاصله وارد مبارزه شد و شمشیر به شمشیر میزی روبه رویش ایستاد. میزی نفس نفس میزد اما همچنان آماده بود همان طور که یکدیگر را برانداز میکردند. فرانسیس گفت: فرمانده زیبا دلت برای برادرم تنگ نشده؟ شنیدم خطر از بیخ گوشش گذشته.

    -        انقدر احساس خطر میکنم که فقط میخوام این روزهای پرتنش تموم بشه

    -        این تمرینات سخت روش خوبی برای کنترل اضطرابه

    -        پس جدی بگیرش

    و با همان جدیت شروع به مبارزه کرد.

    در باراد لند شاردل خواندن نامه لابر را تازه تمام کرده بود بلافاصله دستور داد تمام افراد شورای فرماندهی برای تشکیل جلسه آماده شوند در آن جلسه شاردل لرد کلوین را به عنوان نایب السلطنه معرفی کرد و اعلام کرد تا زمانی که او برای امضا پیمان صلح پایتخت را ترک میکند لرد کلوین زمام امور را در دست خواهد داشت. لرد کلوین با ادب و متانت تمام بخاطر اعتمادی که ملکه به او داشت تشکر کرد و پرسید آیا ملکه نمیتوانست از لرد لابر و یا لرد سیمون برای حضور در جلسات صلح استفاده کند؟ آیا ترک کردن پایتخت در آن شرایط کار پرخطری نیست؟

    شاردل در جواب گفت: من هم احساس خطر میکنم لرد کلوین اما مفاد این پیمان صلح میتواند تا سالها بر زندگی ما سایه بندازه. زمان بستن پیمان صلح در لیتور لرد سیمون به نمایندگی از سرزمین ما در تمامی جلسات شرکت کرد و برای دفاع از منافع ریورزلند موفق بود. اما حالا مسئله بسیار جدی تر و حساس تر از دو سال قبله مسئله بر سر بقاست و من به عنوان ملکه این سرزمین باید شخصا اونجا حضور داشته باشم. واقعا نمیتونم پیش بینی کنم اکسیموس دنبال زیاده خواهی خواهد بود و یا خطرات قریب الوقوع رو جدی خواهد گرفت. سپس مکث کوتاهی کرد و به لرد کلوین که سرحال تر از همیشه به نظر میرسید نگریست و ادامه داد: من به درایت شما و تمام افراد شورا اطمینان کامل دارم و مطمئنم در مدتی که در پایتخت حضور ندارم سرزمینم رو به دست انسانهای قابل اعتمادی می سپرم، شاردل به جمله ای که می گفت باور نداشت، ترک کردن پایتخت در آن شرایط، پر ریسک و خطر آفرین بود اما رفتن به وگامانس کاری بود که باید انجام میداد.

     در زیمون موناگ چند نامه محرمانه را روی شعله شمع می سوزاند که نگهبانی وارد شد و خبر ورود فردی را داد که او منتظرش بود. مردی حدودا سی ساله قد بلند و عضلانی با لباسی خاکی و کثیف وارد اتاق شد . ظاهر نامرتب و ملغمه ای از بوی اسب و عرق نشان میداد که تازه از راه رسیده و بلافاصله آنجا آمده است. موناگ نگهبان را مرخص کرد و برای مرد نوشیدنی ریخت. مسافر نوشیدنی خنک را لاجرعه سرکشید و بی قیدانه با استین لبش را پاک کرد و گفت: قربان پنج تا از جاسوسهای ملکه رو کشتم نشونه هایی که شما داده بودید به کارم اومد. سپس نامه هایی که با گشتن لباسهای غرق به خون جاسوسان شاردل یافته بود را به سمت موناگ دراز کرد.

    موناگ نامه ها را از دستش گرفت.

    -        کسی دیگه ای هست که باید برم سر وقتش؟

    -        فعلا نه برو و استراحت کن

    کیسه ای پر از سکه به دستش داد و مرخصش کرد. بعد از رفتن مرد، موناگ نامه ها را یک به یک خواند جاسوسان شاردل در سیلورپاین در تمام نامه ها از حضور باسمن ها خبر داده بودند. حالا در حالی که ارتش غربی در بی خبری سعی در تجهیز خود داشت ، تحرکات همسایه شمالی از دید پایتخت ریورزلند مخفی میماند .

    چند روز بعد خبری شگفت انگیز طی نامه ای از تایون فابرگام به دست موناگ رسید. شاردل پایتخت را ترک کرده بود. موناگ نمی توانست چنین فرصتی را از دست دهد، بدون فوت وقت یکی از چاپاران خود را به سمت سیلورپان روانه ساخت تا این خبر مهم را به گوش آکوییلا برساند. وقت کودتا فرا رسیده بود، قدرت دوباره در نزدیکی دستان موناگ و خانواده فابرگام بود.

  • ۱۶:۴۰   ۱۳۹۸/۲/۲۱
    avatar
    بهزاد لابیکاپ آشپزی کاپ قدمت 
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|25860 |15030 پست
    من مینویسم ...
  • ۱۷:۵۵   ۱۳۹۸/۲/۲۱
    avatar
    بهزاد لابیکاپ آشپزی کاپ قدمت 
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|25860 |15030 پست

    بی آغار، بی پایان
    فصل سوم: آخرین کتیبه - قسمت شصتم

    مارتین لودویک لیدمن، سالهای طولانی مشاور اعظم و دست راست رومل گودریان بود. اما همیشه سعی میکرد از زیر بار قائم مقامی و تصمیم گیری به جای پادشاه، شانه خالی کند. ولی این روزها در سخت ترین شرایط ممکن، مجبور به این کار شده بود که فشار زیادی را بر او وارد کرده بود.

    به همین منظور سعی میکرد برای هر تصمیمی با بزرگان، مشاوران  و بخصوص آرتور ساگِشتا، فرمانده نیروهای اطلاعاتی و اروین مونتانا، مشاور عملیاتی پایتخت، صحبت کند.

    آنروز علاوه بر این دو، از بوریس سیدِنبرگ، فرمانده نیروی دریایی دزرتلند نیز دعوت کرده بود.

    مارتین لیدمن : همینطور که آرتور گفت، تحرکات باسمن ها نشان از چیزی فراتر از درگیری داره. ما نباید دنبال خریدن وقت باشیم. با اتفاقات تدریجی روبرو نخواهیم شد. نه تنشی، نه جرقه ای و نه بهانه ای. ما به زودی با حمله همه جانبه باسمن ها روبرو خواهیم شد. حمله ای که هدفی جز کشورگشایی و فتح این قاره در خودش نداره. همه تصمیمات باید ما رو یک قدم به آمادگی کامل برای یک جنگ بزرگ نزدیک کنه.

    اروین مونتانا، خسته از فعالیت های فراوانی که نتیجه روشنی برایشان متصور نبود، غرولندکنان گفت : به یمن آکوییلای عوضی در شمال!

    مارتین سری به نشانه تاسف تکان داد و در ادامه حرفهایش گفت : من نظامی نیستم، هیچوقت جنگی رو فرماندهی نکردم. اما چیزی که باید بهش فکر کنیم اینه : قراره یه قاره رو فتح کنیم. بهترین روش چی میتونه باشه؟

    آرتور ساگشتا : هرج و مرج. درگیری. تفرقه.

    بوریس سیدنبرگ : و بعد یک حمله متمرکز و با تمام قوا.

    مارتین : به نظر میاد که بخش اول نقشه باسمن ها، هم درین قاره و هم در قاره شرقی به خوبی پیش رفته.

    بوریس : پس خیلی فرصت نداریم. باسمن ها با هیچ اقلیمی مرز مشترک ندارن. پس از تعیین کننده ترین نیروها در جنگ بین قاره ای، نیروی دریایی خواهد بود.

    لیدمن : درسته. و ما خیلی فوری نیاز داریم که برای داشتن بهترین شرایط ممکن هم برای پشتیبانی نیروهای موجود و هم ساخت کشتی های قدرتمند، برنامه ریزی کنیم. ما در آستانه مذاکرات صلح هستیم و باید به خوبی بدونیم که بهترین معامله برای ما چی خواهد بود. البته این موضوع تنها به نیروی دریایی ختم نمیشه ولی از مهمترین بخش هاست. اروین، لطفا گزارش دقیقی از اولویت ها و توانایی هامون آماده کن. در صدر این گزارش به کمک سیدنبرگ، نیروی دریایی دزرتلند رو بررسی کنید.

    درین لحظه اروین مونتانا و بوریس سیدنبرگ جلسه را ترک کردند. لیدمن که با آرتور ساگشتا تنها شده بود، چهره غمگین و مرددش را آشکار کرد و گفت  : نامه ای که از طرف اسپارک رسیده، حد وسطی نداره. جوابش آره یا نه ست. من خیلی روی حرفهات فکر کردم، حق با توئه. باید ازین فرصت استفاده کنیم. قمار بزرگیه اما شرایط برای بازی کم خطر محیا نیست.

    آرتور با همان قیافه عبوس و بی تفاوتش سری به نشانه تایید تکان داد.

    لیدمن نوشتن نامه اش را تمام کرد و با دقت و حالتی پرسشگر به چشم های آرتور خیره شد و گفت : همین الان فرمان حمله نیروهای ویژه و فرمانده شون رو صادر کردم آرتور.

    آرتور خیره و بی تغییر با چشمان پف کرده اش به لیدمن نگاه کرد و پس از چند ثانیه، صدای برخورد مهر مخصوص بر روی کاغذ به گوش رسید.

    ...

    در وگامانس گزارش های اولیه نشان میداد که پس از توافق دو طرف درگیر در مورد کم کردن تعداد سربازها در محل درگیری و عقب نشینی مستقیم به سمت داخل کشور، اکسیموس ها نیز به طور دقیق و منظم و طبق برنامه به توافقاتشان عمل میکنند. همین موضوع باعث شده بود که تنش شدید بین دو اردو کمتر شود. برنارد البته نگران روحیه سربازان و مردمی بود که جانشان را سالها به خطر انداخته و یا خونهای زیادی در راه این جنگ داده بودند و احتمالا آماده پذیرش صلح و آشتی نبودند. رومل گودریان اما کمتر نگران این موضوع بود و رو به پسرش گفت : خطری رو که ما احساس میکنیم، یه مورد جدی و واقعیه. مردم به زودی این خطر رو با پوست و گوشتشون درک خواهند کرد. درین صورت اعتمادشون به تصمیمات ما برخواهد گشت و ایمانشون به همبستگی برای بقا، مضاعف خواهد شد.

    چند روز بعد شاردل به وگامانس رسید. تدابیر امنیتی از میانه های راه تشدید شده بود و با اینکه بوی صلح در هوا پیچیده بود، دزرتلند نمیخواست با بی مبالاتی و اشتباهی، آینده قاره را به خطر بیندازد. شاردل پس از رسیدن به وگامانس مستقیم به محل استقرار فرماندهان ریورزلند رفت تا با لابر و سیمون دیدار کند.

    لحظه ای که رسید، لابر تنها منتظر او بود. همدیگر را محکم در آغوش گرفتند و از میزان اتفاقاتی که تنهایی تجربه کرده بودند، لرزیدند. لابر پس از چند لحظه بازوهای شاردل را گرفت و کمی فاصله گرفت تا به چشمانش نگاه کند. 

    شاردل که ترس و تردید را در چشمان لابر خوانده بود، سعی کرد جمله ای صمیمی که همیشه به او میگفت را به یاد آورد و در گوش او زمزمه کند.

    کمی بعد سیمون وارد شد و به شاردل محکم و رسمی، ادای احترام کرد. شاردل پس از صحبت با لابر و سیمون و شنیدن مفصل تر اتفاقات، آماده شد تا به جلسه شورای مرکزی متحد بروند.

    با ورود شاردل به محل شورا، رومل گودریان، برنارد و نیکلاس بوردو از جایشان بلند شدند. برنارد و بوردو، در مقابل او تعظیم کردند و رومل گودریان به سمت شاردل رفت  و محکم دست او را فشرد.

    رومل گودریان : دزرتلند هرگز رفتار مسئولانه ریورزلند را چه در زمان جنگ و چه حالا در آستانه صلح و البته جنگی بزرگتر از یاد نخواهد برد ملکه شاردل.

    شاردل : شما بخوبی میدونید که از ریورزلندی ها چه توقعی میشه داشت. ما هم شناخت کاملی از دزرتلند داریم و به همین دلیل از گفته شما تعجب نمیکنم.

    سپس لابر گزارشی از نحوه عقب نشینی ارتش ریورزلند ارائه داد و نیکلاس بوردو نیز از محل استقرار و رفتارهای اکسیموس ها گفت.

    شاردل : جلسات مذاکره صلح وگامانس به نظر سخت تر از لیتور میاد. دلیل اصلی این صلح چیزی خارج از کنترل ماست. درسته این میتونه در نگاه اول کار رو آسون کنه. راحت به هم دیگه میگیم که مذاکرات چه اهمیتی داره وقتی قراره چند وقت دیگه همه کشته بشیم. چه اهمیتی داره اگه شکست بخوریم؟

    اما نکته اصلی اینه که آیا همه حاضر میشن با تمام وجود در مقابل دشمنی بجنگند که اگه شکست بخوره، پیروزی از آن همه نشه؟ من بعید میدونم و این میتونه پاشنه آشیل ما در مقابل باسمن ها باشه. این مذاکرات به همین جهت تاریخی خواهد بود. چون اگه خوب انجام نشه، در واقع ما پای برگه شکستمون در مقابل باسمن رو امضا کردیم. ما باید مطمئن بشیم که هیچ سرزمینی در پایان این جنگ، به تنهایی قربانی دفاع از قاره نخواهد بود.

    این را گفت و جام شرابش را از روی میز برداشت و لاجرعه سر کشید.

    رومل گودریان که تحت تاثیر این صحبت ها قرار گرفته بود نیز جام شرابش را بالا آورد و سر کشید و ادامه داد : به نکته بسیار مهمی اشاره کردید. این مسئولیت همه اقلیم ها رو قبل از آماده شدن برای نبرد با دشمن بزرگتر چند برابر میکنه. اینکه پس از شکست چه سرنوشتی در انتظار ما و سرزمینمان هست رو همه میدونیم. به همین اندازه باید روشن باشه که در صورت شکست باسمن ها، چه چیزی در انتظار ماست. جنگ به احتمال قوی از مرزهای ریورزلند آغاز خواهد شد و بیشترین خسارت رو خواهد دید. اما اقلیم های دیگه، چطور با این موضوع برخورد خواهند کرد؟

    شاردل : من فکر میکنم که باید به همه جزییات بپردازیم. و در مرحله اول منابع و امکاناتی هست که هر اقلیم بعد از صلح فوری به اون احتیاج داره. باید بتونیم نقاط قوتمون رو به اشتراک بذاریم و در مورد فردای پیروزی هم صحبت کنیم.

    رومل گودریان : بله درسته. ما شروع کردیم به تهیه گزارش های مفصلی از نیازهایی که داریم و امکاناتی که میتونیم در اختیار دیگر اقلیم ها بذاریم. قبل از هر چیز فکر میکنم که باید منتظر تکمیل این گزارش ها بمونیم.

    ....

    در آن سوی دریاچه قو و در ساحل لیتور، اسکاردان با نفرات کمی در نیمه های شب در نقطه ای خلوت منتظر رسیدن قایق های دزرتلندی بود. کمی بعد چند قایق نه چندان بزرگ دزرتلند در ساحل پهلو گرفتند و چیزی کمتر از 200 مرد مسلح از آنها پیاده شدند. فرمانده آنها در حالی که نامه مهروموم شده ای در دست داشت، تنها به اسکاردان و تیمش نزدیک شد.

    اسکاردان : من اسکاردان، مسئول گارد ساحلی لیتور هستم. شما کی هستید؟

    فرمانده در حالی که نامه را به دست اسکاردان میداد فریاد زد : من لئونارد پودین، فرمانده نیروهای ویژه دزرتلند هستم.

    ویرایش شده توسط بهزاد لابی در تاریخ ۲۲/۲/۱۳۹۸   ۱۵:۵۲
  • ۰۹:۲۰   ۱۳۹۸/۲/۳۰
    avatar
    نوشانکاپ قدمت 
    یک ستاره ⋆|4307 |1922 پست

    بی آغاز بی پایان
    فصل سوم قسمت شصت و یکم
    ووکا که با بیصبری به اسپارک چشم دوخته بود گفت: خب؟
    اسپارک نگاه سریعی به نامه ای که در دستش بود انداخت و جواب داد: اسکاردان نوشته که نیروهای دزرت لندی وارد کشور شدند و ما از طریق او میتونیم باهاشون مرتبط باشیم . باید برنامه دقیق و زمان بندی درستی داشته باشیم و با ....(با حرکت سریع چشمانش در نامه گشت تا به اسم مورد نظرش رسید) لئونارد پودین هماهنگ کنیم. من فکر میکنم ما تقریبا آماده هستیم درسته؟
    - فکر میکنم بهتره گزارشهایی که امروز به دستمون میرسه رو هم بررسی کنیم بعد تصمیم نهایی رو بگیریم
    اسپارک سری به نشانه تایید تکان داد 

    در قصر سنگی امپراطور، آکوییلا با تسوکا و لگاتوس در مورد نامه موناگ به شور نشسته بود.

    تسوکا گفت: اطلاعاتی که موناگ داده نشون میده که باید زودتر از برنامه اقدام کنیم این فرصت خیلی خوبیه
    لگاتوس گفت: فرستادن ارتش شمالی ریورزلند برای فتح بارادلند باعث میشه از یک درگیری هم پیشگیری بشه. به هرحال نمیتونستیم پیش بینی کنیم که وقتی موناگ به نیت واقعی ما پی میبره به همکاریش ادامه میده یا نه
    تسوکا گفت: من فکر میکنم اگر میفهمید که کشورش اشغال خواهد شد دست به این کار نمیزد. اون کشورشو یک پارچه برای خودش میخواد و فقط حاضر به ما باج بده ، نه بیشتر
    لگاتوس گفت: بخاطر وطن پرستی یا قدر طلبی یا حالا هرچی که اسمشو بگذاریم فرقي نميكنه(رو به آكوييلا ادامه داد) دیر یا زود باید با نیروهای موناگ درگیر بشیم ولی چه بهتر که این درگیری در بارادلند باشه نه زیمون. در بارادلند نیروهای باسمن هم با ما هستند و این ایجاد رعب و وحشت بیشتری میکنه و مقاومت نیروها رو کمتر میکنه.

    لگاتوس و تسوكا به آكوييلا چشم دوختند. آكوييلا نگاهی به نقشه ای که روی میزش بود انداخت سپس گفت:زیمون و نایان از نظر جغرافیایی بهم نزدیک هستند . محتمله فرماندار نايان متوجه لشكركشي موناگ بشه، باید یه فکری کرد. فکر میکنم کلید حل این مشکل دست تو باشه تسوکا
    تسوکا کمی در صندلی اش جا به جا شد هنوز برق آن نگاه پرشیطنت و مسرورش را بر چهره داشت. گفت: من در خدمتم قربان...

    عصر آن روز اعضای شورای سلطنتی به دستور آکوییلا بدور یکدیگر جمع شدند. اینبار جلسه خصوصی تر و با اعضای کمتری برگزار شد. تعدادی از اعضا از تصمیم گیریهای بزرگ کنار گذاشته شده و یا اجازه خروج از خانه هایشان را نداشتند. آکوییلا به پاس تشکر از زحماتی که برای به تخت نشستن او کشیده بودند به زندانی کردنشان در خانه اکتفا کرده بود.

    آکوییلا گفت: تاریخ آبستن حوادث بزرگی ست. همیشه قوی تر ها زنده میمانند و ضعیف تر ها از بین میروند.از اوضاع همسايگان ما باخبريد خيلي زود پيمان صلحي بسته خواهد شد و توجه اقليم ها به سمت ما جلب خواهد شد. پس بهتره زودتر از آنها، ما اقدام كنيم.

    تایگریس سینه جلو داده و با صدایی رسا گفت: من و سربازانم گوش به فرمان امپراطور بزرگ آکوییلا آمبرا هستیم .

    بقیه اعضا هم صدا حمایتشان را اعلام کردند. آکوییلا گفت: تایگریس نیروهایت را جمع کن باید به سرعت به سمت پالاک (شهر مرزی سیلورپاین و ریورزلند) بروی. فرصتی طلایی دست داده که باید با تمام. قدرت ازش استفاده كنيم. ما با نشان دادن همراهیمان با متحدان قدرتمند تا ابد جایگاه خودمان را به عنوان قویترین اقلیم در قاره باز میکنیم.

    راوان از فرماندهان کهنه کار ارتش شگفت زده پرسید: آآآآآه بالاخره در دوران خدمتم شاهد یک حمله پیشگیرانه خواهم بود. در سالهای گذشته سیلورپاین جز در دفاع وارد هیچ جنگی نشده بود
    آکوییلا از استقبال راوان به وجد آمد و گفت: بله راوان عزیز . قدرت در پیشبینی و پیش دستی ست . نیروهایتان را از اقصا نقاط سیلورپاین جمع کنید و به سمت پالاک بروید. تا در فرصتی مناسب وارد ریورزلند شوید. اطلاعات دقیق تر را در جلسات خصوصی به فرماندهان خواهم گفت. یه نکته مهم دیگه لگاتوس ارتش را همراهی خواهد کرد تا به فرمانده جوانمان تایگریس، در تصمیم گیری ها کمک کند .

    آكوييلا براي تمام كردن جلسه عجله داشت آنروز ميتوانست روز بزرگي باشد ايسي بوكو ساختن معجون شيطاني اش را تمام كرده بود و به اثر گذاري آن اطمينان داشت.
    معجونی که قرار بود قدرت استدلال را در نوشنده کم کند. آکوییلا حالا مطمئن شده بود از هیچ طریقی نمیتواند اسپروس را متقاعد کند که دلبانش را به او بدهد و در صورت عدم رضایت بخشنده، معجون حاوی کاستد تاثیرگذار نبود.
    چشمان سیاه امپراطور مخلوع در میان پوست کدر و انبوه موهای آشفته اش میدرخشید. آسمان گرفته سیلورپاین روزهای متوالی بود که می بارید. نگهبان در سکوت نشسته بود و به آتش چشم دوخته بود. متوجه شد که زندانی به او نگاه میکند جا خورد بلند شد و ایستاد دستپاچه شد نتوانست تصمیم بگیرد احترام بگذارد یا نه. تعظیم نصفه نیمه ای کرد و در سکوت به او خیره شد. اسپروس گفت ميخوام با فرمانده ات صحبت كنم.

    - بَ...بَ..بله قُر..
    حرفش را نصفه گذاشت و رفت تا از نگهبان جلوی در بخواهد ریپولسی را خبر کنند. وقتي به فرمانده گارد سلطنتي خبر دادند با عجله آمد. اسپروس گفت: اون شبی که برای اولین بار به من معرفی شدی رو به خوبی به یاد دارم. تو و تایگریس در سربازخانه های سیلورپاین آموزش ندیده بودید بلکه آموزش شما حاصل تلاش فرمانده های کهنه کار ارتش بوده
    - بله من توسط عمویم و تایگریس توسط پدرش آموزش دیده.
    - اما هیچ چیز مثل یک سربازخانه از پسران سر به هوا سرباز نمی سازه
    ریپولسی سکوت کرد جوابی نداشت. اسپروس ادامه داد: این مدت بارها با خودم فکر کردم که اگر به جای تایگریس تو رو همراه ارتش به اکسیموس فرستاده بودم الان اوضاع چطور بود.

    ریپولسی خودش بارها به این موضوع فکر کرده بود جواب را نمیدانست.

    اسپروس همان طور که به چشمان ریپولسی خیره شده بود لبخند محوی زد و گفت: تو اگر به اکسیموس رفته بودی اوضاع با امروز متفاوت بود.

    - من یک سربازم یک سرباز همیشه در خدمت ارتش و کشور باقی میمونه.
    - سربازان در سربازخانه ها یاد میگیرند که تحت هر شرایطی گوش به فرمان فرمانده شون باشند فکر نکنند تصمیم نگیرند و فقط عین حیوانی دست آموز چشم به دهان فرمانده شون بدوزند.
    ریپولسی باز هم سکوت کرد از این تعبیر بی پروا کمی رنجیده بود اسپروس ادامه داد: من عموی تو رو به خوبی به یاد دارم او اهل تفکر بود خوشحالم که تو رو هم خوب پرورش داده
    - چرا این حرفها رو به من میزنید. چه چیزی از من میخواید؟
    - میخواهم که فکر کنی. الان در شرایطی هستیم که هرکدام فرصت اندکی برای تصمیم گیری داریم تصمیم بگیریم که کدام راه را انتخاب کنیم تشخیص راه شر از راه خیر چندان آسان نيست
    ریپولسی که متوجه نیت امپراطور مخلوع شده بود به هیبت او از پشت میله ها چشم دوخت هیبت مردی که روزی بالاترین مقام کشور بود و حالا برای نجات میخواست او را متقاعد کند. احساس دلسوزی و احترام در وجودش در پیچش بودند و هیچ کدام بر دیگری تقدم نداشت.

    - من در خدمت کشور و امپراطوری هستم. هیچ راه دیگری وجود ندارد 
    - تو برخلاف تایگریس حیوان دست آموز نیستی
    لبان ریپولسی به هم فشرده شد. نميخواست بيشتر در آن شرايط بماند،گفت: اگر چيزي احتياح داشتيد به نگهبانان بگوييد تا خبرم كنند
    و برگشت تا آنجا را ترك كند. همان لحظه سربازي با عجله وارد اقامتگاه شد و نفس زنان گفت: قربان امپراطور دارن به اينجا ميان
    ريپولسي با عجله خارج شد و به سمت گروهي كه در مشيت امپراطور به آن سمت مي آمدند حركت كرد. آكوييلا همراهانش را مرخص كرد تا با ريپولسي تنها باشد سپس گفت: ميخوام با زنداني تنها باشم خودت پشت در مراقب باش
    ريپولسي اطاعت كرد

    در الیسیوم گزارشات جدیدی به دست اسپارک رسید که کاملا شگفت زده اش کرد. خبر لشکرکشی قریب الوقوع به ریورزلند برایشان قابل پیش بینی نبود. ووکا در حالی که پشت میز زهواردرفته محل اختفایشان که خانه ای محقر در یکی از محله های الیسیوم بود ، مرتب صندلی اش را روی دو پایه عقبش بلند میکرد و دوباره برمیگرداند گفت: باورم نمیشه چه اتفاقی داره میوفته. ارتش سیلورپاین داره وارد جنگ بزرگی میشه
    اسپارک سمت دیگر میز نشسته بود کاغذهای زیادی بینشان روی میز پراکنده بود. او گفت: این قضیه ارزش کار ما رو بیشتر میکنه باید بتونیم جلوشو بگیریم. اگه بتونیم جادو رو برگردونیم....

    - پدربزرگ اسپروس خیلی اشتباه کرد باید همون موقع که این عوضی کوچیک بود میکشتنش
    اسپارک بی توجه به جمله آخر ووکا گفت: خب پس لگاتوس با ارتش میره.

    اسم او را روی برگه ای نوشت ووکا به کاغذ نگاهی انداخت نام تایگریس و واران هم در برگه به چشم میخورد. اسپارک گفت: مالوم هم که در خانه خودش در دهکده زندانیه.

    - خوبه. توطئه همون جایی خفه میشه که بوجود اومده بود.
    - آره مالوم خیلی نمک نشناسه به سختی باورم شد تمام جلسات مهم تو خونه اون و تحت حمایت اون برگزار شده
    - ریپولسی چی؟ سخت ترین قسمت نقشه دسترسی به ریپولسیه
    - به همین خاطر دقیق ترین برنامه ریزی مون در مورد ریپولسی اجرا میشه
    در همان لحظه ريپولسي پشت در اقامتگاه منتظر ايستاده بود و سعي ميكرد بفهمد چه صحبت هايي رد و بدل ميشود صحبتهايشان قابل فهم نبود و به صورت مبهم شنيده ميشد، آكوييلا خواسته بود ميز غذايشان را در سلول آماده كنند و حالا جام شراب خوشرنگي به اسپروس تعارف ميكرد . اسپروس با سو ظن جام را گرفت و جرعه اي نوشيد آكوييلا هم از جام خودش نوشيد و گفت: به كمكت احتياج دارم در صورتی که این لطف رو در حق من بکنی...

    اسپروس گفت: من ماموريتي دارم که بر همه چیز مقدم است 

    آكوييلا خنديد: حتما ميخواي دنيا رو از وجود ناپاك من پاك كني؟
    صداي آكوييلا كم كم دور ميشد و كلماتش مفهومشان را از دست ميدادند و صورتش در هاله هاي نور فرو ميرفت. چرا نمیخواست به خواسته این مرد عمل کند؟ مگر چه مشکلی پیش می آمد؟ شاید هم زنده می ماند. بدون دلبان  
    آكوييلا از نگاه خالي قرباني متوجه شد معجون تاثيرش را گذاشته از جيب بالاپوشش بطري كوچكي مملو از ماده اي طلايي رنگ خارج كرد كنار زنداني نشست و خيلي دوستانه گفت: من ميدونم كه تو ماموريت مهمي داري
    اسپروس با صدايي كم جان گفت: بله 

    -چطوره كمكت كنم برادرزاده عزيزم 
    و سپس بطري حاوي كاستد را به لبان او نزديك كرد و ادامه داد: تا وقت هر دومون کمتر گرفته بشه
    ريپولسي كه براي شنيدن صحبت ها زير پنجره سلول آمده بود با شنيدن جمله آخر آكوييلا برخود لرزيد.

    اما تاثیر معجون کوتاه مدت بود و خیلی زود کمرنگ شد. اگر تن به خواسته اش میداد رسالتش چه میشد؟ باید جلوی پیدا شدن تمام کتیبه ها گرفته میشد. صداي كم جان اسپروس مجددا شنيده شد: نه من كرونام( اسم دلبانش) را هنوز احتياج دارم نميتونم اين كارو بكنم
    آكوييلا جام شراب را دوباره دستش داد اينبار اما زنداني از نوشيدن امتناع كرد انگار از چيزي نامرئي ترسيده بود آكوييلا با خشم گفت: بخور
    نگاه اسپروس حالا مملو از ترس بود معلوم نبود به چه چيزي مي نگرد اما از آن مكان و زمان خارج شده بود و به تصويري ترسناك در ذهنش مينگريست. در اثر خوردن شراب مسموم وارد دنیای توهمات شد. چیزی که هدف ایسی بوکو و آکوییلا نبود.
    ناگهان از ترس ناديدني وحشتناكي كه ميديد فرياد زد و آكوييلاي متعجب را به گوشه اي پرت كرد . خشمگين به سمت آكوييلا يورش برد. ريپولسي ديگران نتوانست دخالت نكند صداي برخورد آكوييلا بر زمين را كه شنيد با عجله وارد اقامتگاه شد آكوييلا از لحظه اي حواس پرتي اسپروس كه در اثر ورود ريپولسي ايجاد شد استفاده كرد و زنداني را كه حالا وارد درگيري با او شده بود به گوشه اي پرت كرد.

    او را به حال خود رها کرد و از زندان بیرون آمد و ریپولسی بهت زده را باقی گذاشت.

    ویرایش شده توسط نوشان در تاریخ ۳۰/۲/۱۳۹۸   ۱۰:۳۰
  • ۰۷:۴۳   ۱۳۹۸/۳/۹
    avatar
    کاربر 3
    کاربر جديد|1 |16 پست
    سلام
    من تازه عضو شدم
    به نظرم خیلی کار جالبی میکنید
    دلم میخواد منم بنویسم اما مهارت شما را ندارم
    داستان بعدی کی شروع میشه
    داستان مینویسد یا رمان؟
  • ۱۷:۳۳   ۱۳۹۸/۳/۲۱
    avatar
    مهرنوشکاپ قدمت 
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|9957 |5418 پست
    من می نویسم...
  • ۱۸:۳۷   ۱۳۹۸/۳/۲۱
    avatar
    مهرنوشکاپ قدمت 
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|9957 |5418 پست

    بی آغار، بی پایان
    فصل سوم: آخرین کتیبه - قسمت شصد و دوم

    در تالار اصلی وگامانس، جلسه ای بی سابقه در بالاترین سطح در حال برگزاری بود.

    رومل گودریان بعنوان میزبان در بالای میز نشسته بود در سمت راستش برنارد ولیعهد و در سمت چپش نیکولاس بوردو نشسته بود. بعد از برنارد در سمت راست میز نمایندگان ریورزلند شاردل، لابر و سیمون حضور داشتند و روبروی آنها در سمت چپ نمایندگان اکسیموس پلین، سرجان و لرد بایلان.

    رومل گودریان ابتدا آغاز کننده جلسه بود:

    - از حسن نیت همه شما برای شرکت درین جلسه تشکر میکنم. امروز بنابر مصالح عالی تمام مردم در قاره نوین، اینجا جمع شده ایم و  این جلسه را برای برپایی صلح پایدار و اخد تصمیمات مهم در مورد امنیت قاره، شروع می کنیم.

    در دو سال گذشته کشورهای ما درگیر جنگی خونین و ویرانگر بوده اند، جنگی که حاصلی بجز رنج و عذاب و از دست رفتن شجاعترین مردانمان نداشته است.

    احتمالا هر دو ملکه محترم در جریان تحرکات تهدید آمیز باسمن ها بر علیه تمام قاره هستند، اینجا هستیم که ضمن بدست آوردن صلحی پایدار با شرایطی منصفانه برای همه، جلوی بلند پروازی های تکاما را برای همیشه بگیریم.

    سکوت کوتاهی بر جلسه حاکم شد.

    لحظاتی بعد پلین بصورت غیر معمولی از جای خود برخواست و کمی از میز فاصله گرفت.

    سپس سخنان خود را شورع کرد:

    -عالیجنابان...

    از اینکه رویه معمول جلسه را متوقف می کنم عذرخواهی می کنم، ما به تازگی به اطلاعات بسیار گرانبهایی از نقشه های باسمن ها دست یافته ایم.

    کاروان شاه هزارآفتاب که برای بدست گرفتن هدایت مستعمرات ما به سمت قاره شرقی در حرکت بود در نزدیکی دماغه سیزون و در تاریکی شب به یک گروه از کشتی های باسمنی که به سمت فیلون در حرکت بود برخورد کرده و با دستور پدرم موفق به تسخیر کشتی ها شده اند.

    تمام سرنشینان کشتی ها کشته یا اسیر شده و تمام هشت کشتی توسط نیروهای ما غرق شده اند. در میان اسرا فرمانده گروه، "دانوجا" یکی از ارشد ترین فرماندهان ناکامورا فرمانده کل ارتش باسمنیا حضور داشت.

    ما با استفاده از معجون ها موفق به نفوذ در او و دریافت تمام اطلاعاتش شدیم.

    هنوز باسمن ها از اسیر شدن او بی خبر هستند ولی ما از نیت شیطانی آنها با خبر شده ایم...

    به همین دلیل بازگرداندن ارتش مستعمراتی اکسیموس برای کمک به آرگون ها متوقف شده است و شخص لرد بایلان برای رسانیدن این خبر از میانه راه نزد ما بازگشته اند.

    طبق یافته های ما تکاما طی چند دهه در دربار فیلون نفوذ کرده و حالا تمام ارتش فیلون در حالی که به تجهیزات باسمنی مجهز شده و توسط فرماندهان باسمنی آموزش دیده اند زیر پرچم تکاما هستند.

    بعلاوه اینکه بزودی بعد از مسلح شدن تمام مردان میسالا، ارتش اصلی میسالا نیز با کشتی های باسمنی به باسمنیا منتقل خواهد شد و تکاما حمله ی همه جانیه خود را به قاره ی ما با نیرویی در حدود چهارصد هزار نفر که تا بن دندان مسلح شده اند آغاز خواهد کرد!

    غیر نظامی های میسالا در گروه های صد نفره به تمام شهر ها و روستاهای آرگون و مستعمرات ما حمله خواهند کرد که جلوی پیوستن ارتش های آنها به ما گرفته شود.

    خبر بدتر آنکه این اتفاق در چند هفته یا ماه آینده آغاز خواهد شد ...

    و بدترین خبر آنکه آکوییلا با تکاما متحد شده و تمام خاک سیلورپاین را برای استفاده ارتش باسمن ها در اختیارشان قرار داده است.

    شاردل که به وضوح کاملا نگران به نظر می رسید بدون رعایت آداب حاکم بر این جلسات پرسید:

    -و شما چقدر از صحت این اخبار مطمئن هستند و ما چطور باید به شما اعتماد کنیم؟

    پلین رو به گودریان پاسخ داد:

    اگر پادشاه گودریان اجازه دهند همراهان من که در خارج از این اتاق منتظر هستند با محموله ی خود وارد شوند.

    گودریان با سر به فرمانده نگهبانان اشاره کرد.

    لحظاتی بعد چهار سرباز قوی هیکل اکسیموس در حالی که جعبه بزرگی را حمل می کردند وارد شدند و بعد از روی زمین گذاشتن آن، درش را از بالا گشودند، دو نفر از سربازان به سمت داخل جعبه خم شده و پیکر بی حال دانوجا ناکایاما را از داخل جعبه بیرون آوردند.

    سیمون که از خشم کبود شده بود بی اختیار از جایش برخواسته و به دانوجا خیره شد، امکان مسلط شدن دوباره ی او به خودش لحظاتی به درازا کشید ولی نهایتا سرش را به علامت تایید رو به شاردل تکان داد.

    ویرایش شده توسط مهرنوش در تاریخ ۲۲/۳/۱۳۹۸   ۱۳:۲۳
  • ۱۰:۰۵   ۱۳۹۸/۴/۱۸
    avatar
    نوشانکاپ قدمت 
    یک ستاره ⋆|4307 |1922 پست

    بی آغاز بی پایان

    فصل سوم-قسمت شصت و سوم

    آماده سازی ارتش سیلورپاین برای حرکت به سمت پالاک سریع تر از پیش بینی آکوییلا انجام شد مشخص بود که تمرینات نظامی سختی که سربازان زیر نظر درجه داران باسمنی انجام داده اند بی نتیجه نبوده است. تایگریس با انگیزه در پیشبرد اهداف جدید پادشاه از هیچ کوششی فروگذار نبود شب و روز در تلاش بود تا زودتر از موعد ارتش را آماده کند. جنب و جوش سربازخانه های اطراف الیسیوم از چشمان خبررسان های کیه درو و اسپارک نیز مخفی نمانده بود. کیه درو که میدانست عزیمت ارتش چقدر کارها را آسان میکند از اخباری که می شنید خرسند میشد. نیروهای او نیز در آمادگی کامل بودند و مترصد شنیدن خبری از اسپارک تا جزییات هماهنگی ها را به آنها برساند.

    لگاتوس که تا قبل از اعلام آکوییلا نمیدانست باید همراه ارتش به جنگ برود، حیران و متعجب از تصمیمی که نمیدانست چه منطقی پشت آن است، بدون هیچ مخالفتی سعی میکرد در برنامه ریزی ها به تایگریس کمک کند. فرمانده جوان از این دخالت ها خوشش نمی آمد میخواست در اولین لشرکشی خودنمایی کند ولی خیلی زود متوجه شد نیاز به کمک دارد . علاوه بر لگاتوس چند فرمانده با تجربه تر نیز به دستور آکوییلا به آن دو پیوستند تا شورای جنگ اولین جلسه اش را در قلعه باستانی زیر نظر آکوییلا تشکیل دهد.   

    در همین مدت با هماهنگهایی که تسوکا انجام داده بود چند کشتی باسمنی مجددا به نایان حمله کردند. حمله جدید باسمن ها به نایان با مقاومت ارتش آماده لرد ویلیس مواجه شد. در یک سلسله حمله های دو روزه کشتی های باسمنی نتوانستند به ساحل نزدیک شوند اما زمان کافی برای حرکت ارتش شمالی ریورزلند به سرکردگی موناگ فراهم کردند. بدین ترتیب ارتش شمالی بدون مزاحمت به سمت بارادلند رهسپار شد.

    در بارادلند سیمپرسون و تروپی در پی اطلاعاتی در مورد کتیبه ها از مردان بی سرزمین بودند. اما چیز دندانگیری نصیبشان نشده بود . تلاششان برای برقراری ارتباط با آنها و حرف کشیدن ازشان بی نتیجه بود. تا اینکه متوجه خروج کاروان سلطنتی به سمت وگاماناس شدند.تصمیم گرفتند با فاصله ای از پشت کاروان حرکت کنند. تروپی مطمئن بود اخبار وگامانس در به انجام رساندن ماموریتشان موثرتر است.

    در دزرت لند والتر وارد قصر پادشاه شد نامه ای که از قصر برای موریس فرستاده شده بود را همراه داشت. در زمانی مناسب آنرا از میز کار موریس کش رفته بود. حالا میدانست آن دست خط ریز متعلق به کیست. برای دیدن مادونا اجازه ملاقات خواست. هنگام ملاقات جعبه ای مملو از گل های کم یاب درومانی که با سلیقه خشک شده بود به مادونا تقدیم کرد. مادونا متوجه کاغذ کوچک تا خورده میان گل ها شد. در زمان مناسب کاغذ را گشود. نامه خودش بود. با دستانی لرزان به خطوطی که پشت نامه نوشته شده بود چشم دوخت.

    -        این نامه را بسوزانید و تلاش کنید تا شارلی را بدون مزاحم ملاقات کنم

    در قصر باستانی امپراطوری سیلورپاین، آکوییلا دقایقی که در زندان اسپروس بود را با خود مرور میکرد. لحظه ای وحشت در نگاه قربانی اش موج زد و باعث شد به سمتش حمله ور شود. چه بود؟ اسپروس شاهد چه صحنه ای بود؟ این بار باید دقیق تر عمل میکرد تا آن روز نمیخواست کسی وارد ماجرا شود ولی حالا که پیروزی در یک قدمی اش بود دیگر تعلل ممکن نبود. ایسی بوکو و ریپولسی را فراخواند تا برای انجام عملیات همراهی اش کنند.

    اسپروس ساعات سختی را میگذراند. صحنه هایی که فکر میکرد کابوس شبانه اش بوده است چنان واقعی بود که بوی گوشت کباب شده سربازان هنوز در دماغش بود. پشته هایی از کشته شدگان با لباس های ارتش هر چهار اقلیم که به آرامی میپوسیدند و بوی تعفنشان تمام دشت را پر کرده بود . دشتی مه آلود و تاریک که انگار هیچ وقت طلوع خورشید را نخواهد دید.

    صدای صفیر تیرهایی که در تاریکی مسیرشان مشخص نبود لرزه بر اندان زنده ها می گذاشت. عبور قطره درشت عرق را در پشتش احساس میکرد. صداهای نا آشنایی که مشخص نبود از حلق چه موجوداتی خارج میشود خبر از ورود نیروهای جدید دشمن را میداد. آن موجودات ناشناخته به میدان نبرد نزدیک می شدند. سربازان نمیدانستند باید چه کار کنند. صدای فریاد هایی که دستور عقب نشینی میداد از عقب جبهه شنیده میشد. اما آنها که مانده بودند توان عقب نشینی نداشتند.

    صدای باز شدن در اتاق او را به خود آورد لباسش از عرق خیس شده بود او را به اتاق امپراطور بردند. بعد از مدت ها وارد اتاقی شد که زمانی اتاق کارش بود. او را به صندلی بستند هنوز نمیدانست چه سرنوشتی در انتظارش است و چیزی هم از آن شب کذایی به یاد نداشت.

    ریپولسی و ایسی بوکو قبل از احظار چیزی از نقشه نمیدانستند. ایسی بوکو که سازنده معجون بود نمیدانست قرار است شاهد چه اتفاق بزرگی باشد او آنجا بود تا در صورت بروز هرگونه اتفاق پیش بینی نشده بتواند راه حلی بیاندیشد و ریپولسی تنها کسی بود که در نبود تایگریس و لگاتوس ، آکوییلا به او اعتماد داشت.

    آکوییلا تعارفات معمول را کنار گذاشت و رو به ریپولسی دستور داد تا جام حاوی سم را به قربانی بخوراند. اسپروس مقاومت کرد اما دستان پر قدرت ریپولسی چفت آرواره اش را گشود تا سم را در حلقش بریزد. دستان ریپولسی میلرزید.

    نگاه اسپروس خالی شد آکوییلا جام مملو از نوشیدنی طلایی را جلو آورد  و گفت: برادرزاده عزیزم....

    باز هم وحشت و ترس، بوی تعفن و دود، صدای موجوداتی ناآشنا و ناله زخمی ها

    گرمای نفس های آکوییلا به گونه اش میخورد ، بوی آشنای توتون مرغوب سیلورپاینی از نفس های عمویش به مشام میرسید. نوشیدنی طلایی رنگ نیز در دهانش ریخته شد.

    در میدان جنگ بودند صدای چکاچک شمشیرها در تاریکی شب به گوش میرسید سربازان نیروهای متحد به سختی حریفشان را میدیدند اما نیروهای باسمنی با جادو قادر بودند به خوبی حرکات حریف را ببینند همین مزیت به آنها کمک کرده بود که بتوانند به سرعت در جنگ تن به تن پیروز شده و به جلو حرکت کنند.

    -        برادرزاده عزیزم

    آکوییلا آنجا ایستاده بود ریسمان طلایی رنگی در دستانش بود که سر دیگرش به سگ هاسکی کوچکی میرسید سگ بیحال خوابیده بود. اما کرونام هشیار بود و به آکوییلا دندان قروچه میکرد. آکوییلا لبخند زد .

    -        بیا جلوتر. بهتره هرچه سریعتر این بازی رو تمومش کنیم وقت زیادی رو تلف کردیم

    او هم دیگر نمیخواست ادامه دهد. خسته بود و نیاز به استراحت داشت.  باید زودتر تن به خواسته او میداد تا خود را برهاند. دو سرباز در چند قدمیشان میجنگیدند. سرباز باسمنی سرباز اکسیموسی را به زمین کوفت و شکمش را درید خون قربانی به صورت اسپروس هم پاشید. باسمن قاتل بدون لحظه تامل به سمت سرباز دیگری یورش برد . نیروهای متحد با تاریکی مشکل داشتند. تاریکی برای آنها چون پرده ای بدون روزن بود. آکوییلا به سرعت به سمتش آمد و گفت: دلبانتو بده به من

    حواس اسپروس پرت صحنه های جنگ بود. صدایی در مغزش میگفت: بجنگ

    اسپروس به ندای ذهنیش گوش داد شمشیری از پایین پایش برداشت آکوییلا مچ دستش را گرفت: اول دلبانتو بده بعد هرجا خواستی برو

    اسپروس با حرکتی مچ دستش را آزاد کرد و گفت: باید کمکشون کنم

    صدای ذهنش مرتب میگفت: بجنگ با دشمن بجنگ باید به تاریکی غلبه کنی. متوجه سنگی نورانی روی زمین شد. به سنگ چنگ زد. مزه معجون مسموم را دوباره روی زبانش احساس کرد. دوید تا سنگ را در دستان سربازی که در نزدیکی اش میجنگید بگذارد. جادوی تاریکی برای سربازی که سنگ در دستانش قرار گرفته برای مدت کوتاهی باطل شد حالا او هم میتوانست حرکات دشمنش را به خوبی تشخیص دهد. سنگ دیگری برداشت تا در دستان سرباز دیگری بگذارد حالا او ناجی شده بود.

    آکوییلا کف زمین افتاده بود و به خود می پیچید اسپروس روی صندلی ای که به آن بسته شده بود مرتب تقلا میکرد. آکوییلا به هوش آمد با عصبانیت به سمت اسپروس رفت و درحالی که صندلی اش را تکان میداد فریاد زد: دلبانتو بده.....

    ریپولسی امپراطور خشمگین را کشید تا از قربانی دور کند. چنان با شدت این کار را کرد که آکوییلا بر زمین افتاد. آکوییلا خشمش را متوجه او کرد و گفت: چی کار میکنی دیوانه

    ریپولسی گفت: نباید بکشیش

    آکوییلا بلند شد به سمتش حمله کرد ایسی بوکو این بار دخالت کرد: قربان مراقب باشید ما برای کمک به شما اینجاییم اگر اون مرد کشته بشه شما به هدفتون نمیرسید.

    ریپولسی با صدایی که از شدت هیجان و استرس دو رگه شده بود گفت: درسته قربان

    آکوییلا مطمئن بود اگر در اتاق بماند اسپروس را خواهد کشت با عجله از اتاق خارج شد. ریپولسی دستان اسپروس بی هوش را گشود تا او را به سمت زندانش ببرد.  

     نیمه های شب به بهانه سرکشی به نگهبانان شیفت از خانه اش خارج شد از یکی از خدمتکارانش خواسته بود کالاسکه او را آماده کنند. وارد زندان اسپروس شد و نگهبان را برای مدت کوتاهی مرخص کرد. زیر بازوان مرد بیحال را گرفت و او را در تاریکی از زندان خارج کرد او را به کول گرفت و از بیراهه به سمت اقامتگاه خودش برد. آنجا او را در کالاسکه گذاشت. هنگامی که کالاسکه به نگهبانی ورودی رسید سرش را بیرون آورد و فریاد زد در را بگشایند او رئیس گارد محافظ باید برای کار مهمی از دهکده امپراطوری خارج میشد. درها گشوده شد. ریپولسی به موقعیت هایی فکر میکرد که به آنها پشت کرده بود تا مردی را که محق تشخیص داده بود از مرگ نجات دهد.

    ویرایش شده توسط نوشان در تاریخ ۱۹/۴/۱۳۹۸   ۰۹:۴۶
  • برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع قبل
موضوع بعد
تبلیغات
 
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت محفوظ و متعلق به سايت زیباکده بوده و استفاده از مطالب با ذکر و درج لینک منبع بلامانع است.
© Copyright 2019 - zibakade.com
طراحی و تولید : بازارسازان