خانه

  دوره آموزشی آشنایی با مفاهیم اولیه صید کپور و قزل آلا بصورت آکادمیک
آخرین پست تاپیک : ۱۰:۵۰   ۱۳۹۸/۲/۲۸
916 بازدید

داستان نویسی

  • avatar
    کاپ قدمت کاپ عکاس برتر 
    کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆|10384 سپاس شده|4979 پست
    ۱۳:۲۳   ۱۳۹۸/۱/۱۹
    من هم نظرم کاملا به بهزاد یکیه ، برای همین مجدد سوالا رو جواب نمیدم.
    فقط در مورد سوال اول بگم که ترجیح من اینه که معمای داستان در مورد تصادف نباشه ، مثلا یه چیزی راجع به شخصیت ایلیا باشه که آخر داستان وقتی معما حل میشه خیلی جا بخوریم و طول داستان در حالت شک بمونیم. یعنی در روند داستان کمی جلوتر معما ایجاد بشه و خواننده درگیر حل بشه تا آخرای داستان که معما حل میشه.
  • avatar
    Sazzhv
    کاربر جديد|47 سپاس شده|16 پست
    ۲۰:۵۱   ۱۳۹۸/۱/۱۹
    زیباکده
    فرک (Ferak) : 

    سلام آقا ساسان ، خوشحالم که قسمت اول رو نوشتید. به طور کلی موضوع داستان من رو جلب کرد و دوست دارم ادامه داستانو بخونم. دومین نکته مثبت اینه که سبک نوشتن شما با چهار نویسنده حال حاضر زیباکده متفاوته و این می تونه برای خود شما و بقیه بچه ها چالش برانگیز باشه تا به هماهنگی از لحاظ لحن برسیم . وقتی تازه نوشتن گروهی رو شروع کرده بودیم. لحن و سبک بچه ها خیلی دور از هم بود و بین قسمتها یه جور سکته ایجاد می کرد ولی کم کم به یه لحن نسبتا مشابه رسیدیم. تا داستان یکنواخت بشه و برای خواننده تغییر نویسنده حس نشه.
    ..........
    اما نقاط ضعف: جمله بندیهاتون سخته و بعضی از جمله ها خیلی طولانی و دقیقا همینطور که نوشان گفت، خواننده رو درگیر جمله بندی می کنه این قضیه و همین باعث میشه که نتونیم خودمون رو به داستان بسپریم و به دائما درگیر جمله ها هستیم و ارتباط گرفتن با حس داستان سخت میشه.
    مثلا "برای " در محاوره خیلی کاربرد داره و جای خیلی کلمات گفته میشه اما در متن معنی "به خاطر، به دلیل" هست : او برای کشور آلمان دانشگاه لایپزیش اقدام کرده بود. ..... این جمله از نظر من جمله سختیه انگار توی متن دست انداز ایجاد کرده، در ضمن از لحاظ معنی هم اشتباه به نظر میاد.
    یا مثلا از این ترکیب خیلی استفاده شده بود: " داشت فلان کار را می کرد" این هم محاوره ایه داشت به معنی داشتن هست و نمیشه به این شکل در نوشتار استفاده بشه.
    باز هم محاوره ای: زبان انگلیسی اش قابل توجه بود....زبان انگلیسی که مال ایلیا نیست که اش بگیره مثلا می شد گفت مهارتش در زبان انگلیسی.
    این که اطلاعات رو در لا به لای داستان بهمون دادید برام جالب بود. هنوز تصویرم از ایلیا کامل نیست شاید همین جذبم می کنه که منتظر قسمت دوم باشم. تا الان میدونم تپل و کم تحرکه، مترجمه، دانشجوی دکترا هست، پدر و مادرش رو در 15 سالگی بر اثر حادثه رانندگی از دست داده، پدربزرگش حامی اصلیشه و دو دست نزدیک به نام سیندخت و اشکبوس داره. داروی ضد افسردگی مصرف می کنه.
    خب اینکه خوش مشربه، اعتماد به نفسش چجوریه و بعضی فاکتورهای ظاهری دیگه مثل اینکه چقدر تپله؟ چاقه یعنی ، قد بلنده متوسطه، اینا رو اگه توی مسیر داستان مشخص کنید خیلی خوبه چون من خودم خیلی دوست دارم وقتی داستانی رو میخونم اونو تصویر سازی کنم.
    راستی یه نکته دیگه، اگه فضایی که اتفاقات توش در حال جریان هست رو هم اضافه کنید خیلی داستان جالب تر میشه و به تصویرسازی ذهنی خواننده کمک می کنه. برای انتقال اطلاعات فقط به نوشتن کلماتی مثل بهار بود یا مو فرفری بود بسنده نکنید اگه به این اطلاعات حس اضافه کنید خواندنی تر میشه. مثلا : در آن هوای خنک بهاری، نسیم ملایمی وزید و شال نخی سیندخت را از سرش انداخت و موهای فرفریش را پریشان کرد.
    امیدوارم قسمت بعدی رو هم به زودی منتشر کنید. منتظریم

    زیباکده

    سلام وقتتون بخیر،

    بله به نکات خیری خوبی اشاره کردین و سعی می کنم که حس داستان رو زنده تر کنم و بتونم در بخش های بعدی اطلاعات بهتر و کامل تری ارائه کنم و امیدوارم با کمک شما و سایر دوستان روز به زور روند داستانم رو به رشد بره. 

  • avatar
    Sazzhv
    کاربر جديد|47 سپاس شده|16 پست
    ۲۰:۵۹   ۱۳۹۸/۱/۱۹
    زیباکده
    بهزاد لابی : 

    سلام ساسان جان. منم داستانت رو خوندم. همینطور که بچه ها گفتن، نحوه نگارش و جمله بندی ها و اشتباهات تایپی و ... داره که من حتما بهت توصیه میکنم اگه زمان داری، وقتی متنت تموم شد یک ساعت بعد و مثلا 5 ساعت بعد، دوبار خودت با دقت بخونیش. انگار که کس دیگه ای نوشته و اصلا نمیدونی در مورد چیه.
    به غیر از این، یه نکته دیگه ای هم که هست، وقتی اطلاعات جدید و تکمیلی در مورد یه شخص میدی، یه جوری بهتره با اطلاعات قبلی هم بازی کنی که یاداوری بشه و شخصیت بهتر توی ذهن بشینه. مثلا ما میتونیم بفهمیم که حدود 15 سالگی پدرش رو از دست داده و الان با توجه به اینکه میخواد دکترا بگیره، حداقل 24، 5 سالشه. ولی متن کمکی به ما نمیکنه که بدونیم بیش از 10 سال از اون تصادف میگذره. یا مثلا ما میفهمیم که ایلیا و سیندخت، حتی قبل از اون تصادف با هم دوست بودن و بعدش صمیمی تر هم شدن. اما داستان اینو به ما نمیگه و نشون نمیده که اینا از خردسالی با هم دوست بودن، بلکه فقط آمار و ریاضیات اینا رو به ما میگه. برای همین میتونی بیشتر با اطلاعاتی که میدی بازی کنی.

    ایده کلی داستان اما خیلی جالبه و من دوستش داشتم. یعنی افکارت خیلی سیال و داستان به نظر جذاب میاد و دوست دارم بقیه ش رو بخونم. برای شروع خیلی خوب بود و همه چیز سر جای خودشه، فقط باید روی نگارشت بیشتر وقت بذاری.
    ممنون

    زیباکده

    با سلام و وقت بخیر به دوست گرامی،

    ممنون از توجهتون و وقتی که گذاشتید، بله. نظرات شما و بقیه دوستان بسیار دقیق بود و صدالبته کمک کننده برای نوشتن ادامه داستان. سپاس فراوان.

  • avatar
    فرک (Ferak)کاپ قدمت کاپ عکاس برتر 
    کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆|10384 سپاس شده|4979 پست
    ۱۰:۲۶   ۱۳۹۸/۱/۲۶
    سلام. قسمت بعدی کی منتشر میشه؟
  • avatar
    Sazzhv
    کاربر جديد|47 سپاس شده|16 پست
    ۲۰:۴۰   ۱۳۹۸/۱/۲۶
    زیباکده
    فرک (Ferak) : 
    سلام. قسمت بعدی کی منتشر میشه؟
    زیباکده

    با سلام و وقت بخیر،

    سعی می کنم به زودی در سایت قرار بدم و امیدوارم داستان جهت بهتری پیدا کرده باشه.

  • avatar
    Sazzhv
    کاربر جديد|47 سپاس شده|16 پست
    ۱۸:۲۲   ۱۳۹۸/۱/۲۹

    بخش دوم

    ایلیا نمی­دانست تا چند ساعت دیگر چه اتفاقی خواهد افتاد؟ و وارد چه ماجرایی خواهد شد!؟

    همه اتفاقات و واکنش ها، همه و همه برنامه ریزی شده بود. و طراح فاجعه خود را بهترین و جزو باهوش­ترین افراد می­دانست.

    ایلیا در میدان تجریش از سیندخت جدا شد و به او گفت: خیلی ممنونم روز خوبی رو داشتیم دختر بی نظیر.  

    سیندخت در پاسخ گفت: خواهش می­کنم. تا دم در خونه میرسوندمتا، اصلا راهی نیست.

    ممنونم عزیز جان، می­خوام تا خونه پیاده­روی کنم و هوا بخورم راستی سلام برسون به مامان و بابا.

    بعداز جدا شدن ازهم و ادامه دادن مسیر به سمت خانه داشت از هوای عصر بهاری لذت می­برد که رسید به سر کوچه­ای که خانه­اش داخل آن بود. کوچه بن بست بود و زیاد طولانی نبود و خانه­ی ایلیا در اواسط کوچه بود. به یکباره ایلیا تعجب کرد! دید وسط کوچه شلوغ است. در ابتدا نمی­توانست تشخیص بدهد ساختمان خودشان است یا ساختمان کِناریشان کمی از سرعت راه رفتنش کم شد و داشت به اواسط کوچه نزدیک می­شد. چیزی که دید بسیار تحت تاثیرش قرار داد. دقیقا ساختمان خودشان بود. با فاصله­ای مشخص نوار زرد کشیده بودند و چند سرباز می­گفتند لطفا نایستید. و در همین حال سعی کرد عینک ِ روی صورتش راجابه جا کند و نوشته­ی روی نوار زرد را بخواند.

    "صحنه­ی جرم، ورود ممنوع." به یکباره جا خورد در همین لحظه بود که اسپری آسم خود را از کیفش درآورد و سه بار داخل دهانش اسپری کرد و نفس عمیق کشید کمی حالش بهتر شد و جلو رفت و گفت: چه اتفاقی افتاده؟

    سرباز به سرعت گفت: شما ؟

    ساختمان ما است یکی از ساکنین این ساختمانم.

    سربازی که داشت به حرف­هایش گوش می­داد مافوق خود را صدا کرد. سرگرد احمدی، این جوان می­گویید یکی از ساکنین ساختمان است. بسیار عالی. لطفا تشریف بیاورید.

    سرگرد احمدی هستم از دایره جنایی- آگاهی تهران.

    ایلیا که هنوز از دو شوک قبلی بیرون نیامده بود، شوک سوم هم وارد شد و با خود گفت: "چی؟! از دایره­ی جنایی؟، آگاهی تهران؟" و بعد مجدد با صدای بلندتری و رو به سرگرد احمدی تکرار کرد.

    سرگرد احمدی مردی چهل و پنج ساله بود که کمی عجولانه و نامرتب صحبت می­کرد. پیشانیه بلند  و چشم­های ریزی داشت. و عجولانه به زیردستانش دستور می­داد انگار نه انگار که من جلویش ایستاده بودم. یک لحظه بعد به خود آمد و گفت: آقای...؟ قاسمی هستم. بله آقای قاسمی لطفا از شهر خارج نشوید ما برای ادامه تحقیقات مزاحمتان خواهیم شد. پس یادتان نرود. سرگرد به سرباز سرتکان داد و گفت بزارید برود. اما بعداز عبور از نوار زرد پشت درب ورودی سرباز دیگری گفت: چند لحظه لطفا.

    یک گروه با لباس های سفید رنگ که لکه های خون هم رویش بود از درب آمدند بیرون و سرباز جلوی در گفت: حالا بفرمایید. اما هنوز متوجه موضوع نشده بود. دوباره رفت پیش سرگرد احمدی و پرسید، چه اتفاقی افتاده است؟

    سرگرد گفت: یک خودکشی یا شایدم قتل؛ همسایه­ی طبقه چهارم، هنوز دقیقا مشخص نیست و باید تحقیقات جنایی به پایان برسد. اگر مشخص بود که خودکشی است تحقیقات جنایی انجام نمیشد به دلیل شبه خودکشی باید تحقیقات صورت بگیرد.

    ایلیا گفت: پس متخصصین پاکسازی صحنه­ی جرم بودند؟

    سرگرد با بی­حوصلگی گفت: بله، لطفا بفرمایید.

    از در که وارد شد دید دو برانکارد جسد های طبقه­ی چهارم را بیرون می­برند. حال عجیبی داشت عین فیلم ها شده بود واقعا یک قتل یا شبه قتل در ساختمانشان اتفاق افتاده بود برایش کمی سخت بود که باور کند. اما بله واقعیت داشت. باور کرد.

    بعداز دوش، در حال خوش کردن موهای کوتاهش بود که اتفاق امروز، مزید بر علت شد و خاطره­ی سانحه­ی از دست دادن پدر و مادرش برایش تداعی شد. چند نفس عمیق کشید دوباره به حالت قبل برگشت و سعی کرد به اتفاقات چند ساعت پیش اهمیتی ندهد، لیوانش را در جا یخی یخچال قرار داد و دکمه آن را فشرد و صبر کرد لیوان تا نصفه از یخ پُر شود. سپس یک نوشابه انرژی زا را داخل لیوان خالی کرد و همزمان صدای ترکیب شدن مایع زرد رنگ و یخ گوشش را نوازش می­داد. در همین حال موسیقی سُولُویی بنام "The will make you cry" پخش کرد و فضای خانه پُر شد از موسیقی.

    بر روی صندلی پشت جزیره نشته بود و زل زده بود به مکعب های یخ داخل لیوان و حباب های کوچکش و صدای ویز ویز کش داراَش.

    داستان نویسی
  • avatar
    فرک (Ferak)کاپ قدمت کاپ عکاس برتر 
    کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆|10384 سپاس شده|4979 پست
    ۰۸:۴۹   ۱۳۹۸/۲/۴
    جناب ساسان این قسمت خیلی کم اشتباه تر و پر کشش تر از قسمت اول بود. تبریک می گم. منتظر قسمت سوم هستیم.
  • avatar
    Sazzhv
    کاربر جديد|47 سپاس شده|16 پست
    ۱۲:۱۲   ۱۳۹۸/۲/۱۰
    زیباکده
    فرک (Ferak) : 
    جناب ساسان این قسمت خیلی کم اشتباه تر و پر کشش تر از قسمت اول بود. تبریک می گم. منتظر قسمت سوم هستیم.
    زیباکده

    با سلام و وقت بخیر،

    ممنون از توجهتون امیدوارم که اینطور باشه.

    البته خودم زیاد راضی نیستم اما سعیمو می کنم.

    با تشکر فراوان

  • avatar
    Sazzhv
    کاربر جديد|47 سپاس شده|16 پست
    ۱۲:۵۹   ۱۳۹۸/۲/۲۶

    بخش سوم

    دو روز از ماجرایی که باعث شوک شدید ایلیا شده بود می­گذشت و امروز باید به اداره آگاهی برای پرسش و پاسخ می­رفت در واقع یک بازجویی نیمه رسمی. ایلیا یک تاکسی اینترنتی گرفت و تا آمدنش منتظر ایستاد. در همین فاصله بود که با سیندخت تماس گرفت و به او اطلاع داد که باید به دستور سرگرد به اداره آگاهی برای پرسش و پاسخ برود و همه­ی همسایگان در روزهایی که گفته شده باید حضور پیدا کنند. همین که گوشی را قطع کرد تاکسی رسید و با خداحافظی سریع مکالمه­اش را به پایان رساند.

    در راه در این فکر بود که باید به چه سوال هایی پاسخ بدهد و اینکه تحقیقات چه تاثیری بر روی اهالی کوچه و ساختمانشان می­گذارد. اینکه سایر همسایگان به ساختمان آنها اشاره خواهند کرد و خواهند گفت: این خانه بود، قتل در اینجا اتفاق افتاده است. و هزاران فکرهای بی معنی، بی محتوایی که فقط جهت سرگرم کردن مردم می­باشد.

    کمی از این فکرها سعی کرد دور شود و به واقعیت های پیش رو بپردازد، اما چه واقعیتی؟ مگر او از چه چیزی اطلاع داشت؟

     اگر اطلاع داشت باید سکوت می­کرد یا اینکه... .

    جلوی درب آگاهی تهران که واقع در خیابان شاپور تهران است پیاده شد و با تشکر نسنجیده ای درب ماشین را بست و به تابلوی بزرگی که دقیقا زیر آن ایستاده بود و بالای سرش قرار گرفته بود نگاه کرد، در دل خود گفت: مثل فیلم ها سپس مسیر خود را ادامه داد و با پرس و جو از سربازها و درجه دارها سعی می­کرد مسیر خود را پیدا کند و به دفتر سرگرد برسد.

    آدم های مختلفی را می­دید، خیلی ها دست و پا بسته و همراه سرباز دستبند به دست. یک آن با خود یاد سریال فرار از زندان افتاد. همه چی با هم در ذهنش قاطی شده بود در همین هنگام رسیده بود پشت درب دفتر سرگرد با چند نفس عمیق و استفاده از اسپری آسم­اش خود را آماده شوک های جدید کرد. در زد و وارد شد.

    سرگرد با بی کلافی گفت: سلام، بفرمایید. با لحن خشنش ادامه داد، می­دونید ما اینجا پرونده های زیادی داریم لطفا هر اطلاعاتی در مورد همسایه های پایینیتون می­دونید بگید.

    ایلیا بدون حاشیه رفت سر اصل مطلب و گفت: من اطلاعات زیادی ندارم در موردشون فقط می­دونم آقای رحیمی و خانم حمیدی بودند و ظاهرا یک زن و شوهر بودند.

    سرگرد گفت: خب اینکه درست، ولی ادامه بدین اسم و فامیل رو خودمون می­دونیم و چرا گفتین ظاهرا زن و شوهر؟

    می­بخشید ولی من نمیدونستم دقیقا زن و شوهران برا همین از کلمه ظاهرا استفاده کردم.

    بنظرتون رابطشون باهم چجوری بود؟

    بنظرم خوب یعنی بد نبود.

    همین؟ دیگه چی می­تونید به ما بگید؟ بچه دارن؟

    نمیدونم، ولی فکر کنم دارن چون یادمه چندباری آقا و خانم ایی رفتن خونشون.

    خب، اون روز شما کجا بودین؟

    پیش یکی از دوستام رفته بودیم موزه گردی در واقع رفته بودیم کلیسای پطروس رو ببنیم. و وقتی اومدم دیدم که... اتفاق افتاده.

    سرگرد احمدی بلند شد و با کمی خوشرویی گفت: ممنونم آقای قاسمی.

    داستان نویسی
  • avatar
    فرک (Ferak)کاپ قدمت کاپ عکاس برتر 
    کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆|10384 سپاس شده|4979 پست
    ۱۰:۵۰   ۱۳۹۸/۲/۲۸
    سلام. دوست داشتم داستان بیشتر جلو بره ولی همین هم خیلی خوب بود. چند ایراد نگارشی داشت مثل این:
    برای پرسش و پاسخ ----- دو بار در دو جمله نزدیک به هم تکرار شد بار دوم باید از واژه های دیگه ای استفاده می کردی.
    و هزاران فکرهای بی معنی، بی محتوایی که فقط جهت سرگرم کردن مردم می­باشد.-------این که فقط جهت سرگرم کردن مردم می باشد ..لحنش به متن نمیخوره..مثلا می گفتی هزاران فکرهای بی معنی و بی محتوای دیگر ...فکر کنم کافی بود.
    کمی از این فکرها سعی کرد دور شود ....من این جمله رو با یه جا به جایی اینطوری می نوشتم: سعی کرد از این فکرها دور شود یا کلا جمله رو اینطوری عوض می کردم: سعی کرد خود را از این افکار منفی خلاص کند.
    با تشکر نسنجیده ای درب ماشین را بست..اینجا من معنی تشکر نسنجیده رو نفهمیدم.
    به تابلوی بزرگی که دقیقا زیر آن ایستاده بود و بالای سرش قرار گرفته بود نگاه کرد..من بودم اون بالای سرش رو دیگه نمی نوشتم همین که بگی: به تابلوی بزرگی که دقیقا زیر آن ایستاده بود نگاه کرد..به نظرم کافیه
    در دل خود گفت: مثل فیلم ها...این جمله خیلی کلیشه ای هست به نظرم اینو ننویسی بهتره
    اما در انتها بگم از روان بودن مسیر داستان خوشم اومد خیلی سریع می خونیش و خودش تو رو جلو می بره. بعضی از نویسنده ها یه جوری داستان می نویسن که در یک ساعت شاید چند صفحه بیشتر نتونی جلو بری و شما جوری می نویسی که اگه الان اینجا چند صفحه هم بود من به سرعت همه ش رو می خوندم.
    منتظر قسمت بعد هستم.
  • برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع بعد »
زیربخش
«  موضوع قبل
تبلیغات
 
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت محفوظ و متعلق به اين سايت (زیباکده ) میباشد و استفاده از مطالب با ذکر و درج لینک منبع بلامانع است © Copyright 2019 - zibakade.com
طراحی و تولید : بازارسازان