آموزش ترکیب رنگ مو
کپی لینک با موفقیت انجام شد
تعداد بازدید : 14428
آخرین پست تاپیک : ۱۶:۵۲   ۱۳۹۶/۷/۲۳
صفحه مورد نظر

رمان ایرانی " آغوش اجباری "

به اشتراک گذاری در تگرام
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3578
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

آغوش اجباری


قسمت صد و نهم




وقتی چشم باز کردم , رو تختم بودم ... امیر هم بین من و حسام بود ...
یکم گذشت تا یادم اومد دیشب چه اتفاقی افتاده بود …

بی رمق از جام بلند شدم و رفتم بیرون ... با دیدن هال شوکه شدم ... یه عالمه بشقاب و میوه و دستمال و لیوان پخش و پلا بود ...
رفتم دست صورتمو شستم و شروع کردم به جمع کردن ظرفا
همشونو جمع کردم و بردم آشپزخونه ... دستکش دستم کردم و خواستم ظرفا رو بشورم که حسام از پشت بغلم کرد و گردنمو بوسید ... گفت :
- حنا معذرت می خوام , همش تقصیر من بود ...
بهش رو برگردوندم هیچی نگفتم
سرشو جلو آورد و پیشونیمو بوسید
- حالت بهتره ؟
- آره
- باشه , پس برو کنار من می شورم ظرفا رو ...
- نه , خودم می شورم
- بده به من ببینم ... تو هم برو هال رو جارو کن تا امیر بیدار نشده ... اگه هم خسته ای برو دراز بکش ؛ خودم انجام می دم
- نه , حالم خوبه
- پس برو
یه ساعتی گذشت ... خونه مرتب و تمیز شده بود ولی حسام هنوز تو آشپزخونه بود ... صدای گریه امیر اومد ... رفتم تو اتاق و برش داشتم بهش شیر دادم و زیرشو عوض کردم ...
حسام صدام زد .. گفت که برم صبحونه رو بخورم ...

رفتم دستامو شستم و کنار حسام نشستم
امیرم کنار خودم درازش کردم
دست و پاهاشو تکون می داد ... حسامم باهاش بازی می کرد ... انگار باباشو می شناخت و واسش بیشتر دست تکون می داد ... حسام صبحونشو خورد و رفت بیرون ... منم خسته بودم ... بعد جمع کردن صبحونه رفتم دراز کشیدم ....
چهل روز گذشته بود ... واسه ولیمه به عهدیه و واحد هم گفتیم که بیان ولی نیومدن
رفتار زن عمو به همون شکل بود , منم باهاش سرد برخورد می کردم حتی حسامم باهاش سرد بود
سعی می کردم آرامشمون به هم نخوره ... خواب و خوراک نداشتم ... امیر شبا ده بار بیدار می شد ...
بعضی وقتا جوابشو نمی دادم و حسام مجبور بود آرومش کنه ... چند باری هم زیرشو عوض کرده بود
حسام بدجور عاشق امیر بود ... بعضی وقتا حسودی می کردم ... می خواستم محبت حسام فقط برای من باشه , به محبتش عادت کرده بودم ولی هیچ وقت بهش نگفتم ... نمی خواستم غرورم جلوش شکسته بشه ...
عمو زنگ زده بود که بریم شهرستان و به کمک حسام نیاز داشت ولی حسام ما رو نبرد ... می گفت امیر هنوز کوچیکه
رفتیم خونه بابام …

یه هفته بود خونه بابا بودم ... مامان حالش اصلا خوب نبود ... هر روز رنگش داشت رو به زردی می رفت ... غذا نمی خورد , زیر دلش درد می کرد , روزی دوبار با بابا می رفتن دکتر ولی فایده نداشت ... مامان حالش بدتر می شد ولی بهتر نمی شد ...
رفتاراشون مشکوک بود ... قشنگ داشتن یه چیزی رو ازم پنهون می کردن ... وقتی هم ازشون سوال
می پرسیدم می گفتن که مریضیه مامان , سنگ کلیه س ...
روز هشتم بود ... ساعت نزدیک چهار عصر بود که تلفن خونه زنگ خورد ... رفتم سمتش و جواب دادم
- الو
- سلام خانمم

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3578
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

🎬 🎬 🎬 قسمت صد و دهم

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3578
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

آغوش اجباری


قسمت صد و دهم




- سلام حسام برگشتی ؟
- آره ... آماده باش الان میام دنبالت
- ولی حسام مامان خیلی مریضه , چطوری تنهاش بذارم ؟
- تو آماده باش , بهت می گم
- باشه
رفتم واسه مامان تعریف کردم ... اونم گفت که برگردم ... اگه چیزی شد بهم می گن ... رفتم لباسامونو جمع کردم و امیرو آماده کردم ... خودمم مانتومو پوشیدم ... از وقتی امیر به دنیا اومده بود , دیگه چادر نمی نداختم
نیم ساعتی گذشت که حسام زنگ خونه رو زد و گفت که بیرون منتظره ... هر چیم گفتم بیاد تو یه چایی بخوره خستگی در کنه , گفت نه
تو ماشین حسام امیرو رو پاهاش گذاشته بود و هی قربون صدقه ش می رفت
- الهی فداتون بشم , داشتم از دوریتون دق می کردم ... الهی بابا قربونت بره ...
امیرم با چشای باز نگاش می کرد
وقتی رسیدیم خونه , حسام یه راست رفت توحموم و منم رفتم چایی دم کنم
چند دقیقه گذشت حسام اومد بیرون و لباساشو پوشید اومد آشپزخونه ... داشتم چایی می ریختم
حسام بی مقدمه گفت :
- مادرت چند ماهشه ؟
با تعحب به روش برگشتم و گفتم :
- چی ؟
- مادرت ... می گم چند ماهشه ؟
- چی چند ماهشه ؟
- شکمش چند ماهه
با شنیدن حرفش قوری از دستم افتاد و هزار تیکه شد ... از ترس جیغ کشیدم که گلوم زخم شد
حسام زود بغلم کرد و از آشپزخونه رفتیم بیرون ... وقتی رو زمین نشستم از شوک سکشتن قوری دراومدم و رو به حسام گفتم :
- حسام منظورت از حرفت چی بود ؟
- خب مامانت بارداره دیگه
- امکان نداره
- بابا کل شهرستان می دونن , اون وقت انتظار داری من باور کنم تو خبر نداشتی
- به جون امیر خبر نداشتم
- تو شهرستان شده نقل مجلسشون


با فهمیدن اینا یورش بردم سمت تلفن و شماره خونه بابا رو گرفتم
- الو
- نگار مامان اونجاست ؟
- نه آبجی همین که تو رفتی , اونم با بابا رفت دکتر
- نگار یه سوال می پرسم درست جواب بدیا
- باشه آبجی
- مامان بارداره ؟

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3578
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

🎬 🎬 🎬 قسمت صد و یازدهم

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3578
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

آغوش اجباری


قسمت صد و یازدهم




نگار سکوت کرده بود ...
- نگار باتوام ها
- خب ... خب ... چیزه … آره ... یعنی نه
- نگار درست حرف بزن ببینم
- خب آره ولی تو رو خدا نذار بفهمن من بت گفتم
- چرا ؟
- مامان نمی خواست بفهمی
گریه م دراومده بود ... بی حرف گوشی رو قطع کردم ... یعنی انقد براشون غریبه بودم بهم نگفته بودن ...
یه هفته اونجا بودم و بهم نگفته بودن … همونجا سر خوردم و گریه کردم ... حسام اومد کنارم
- چرا گریه می کنی حالا ؟
- حسام آبرومون می ره ... چه وقت بچه دارشدنشونه آخه ؟
- خب زندگی خودشونه , به ما چه ؟
- حسام من دختر اونام … اونا حتی بهم نگفتن , یعنی انقد براشون بیگانه ام ؟
- شاید روشون نشده


گریه نذاشت حرف بزنم
- آروم باش ببینم ... پاشو دست و صورتتو بشور بریم بیرون
- حسام حوصله ندارم
- پاشو میگم بریم یه حال و هوایی عوض کنیم ... بعدش می ریم خونه بابات
رفتم آشپزخونه ... خواستم خورده شیشه ها رو جمع کنم ...

حسام اومد گفت که خودش جمع می کنه و من برم آماده بشم
رفتم اتاقم یه مانتوی زیتونی با شال و شلوار سیاه پوشیدم ... امیرم لباس تنش بود ... رفتیم بیرون ... حسامم آماده وایساده بود ... اومد جلو امیرو ازم گرفت و رفتیم بیرون ...
تو رستوران هیچی از گلوم پایین نرفت , همش به مامان فکر می کردم
یعنی می شه دروغ باشه ؟ … می شه باردار نباشه ؟ … یعنی الان چند ماهش بود ؟ … بچه چی بود ؟ … چرا خواسته بودن بچه دار بشن ؟ … چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟
چراها داشت مغزمو سوراخ می کرد ... حسام غذاشو خورد و از رستوران اومدیم بیرون و رفتیم سمت خونه بابا ...
وقتی درو زدم , بابا فهمید منم و اومد تو حیاط ... بی سلام و احوالپرسی گفتم :
- بابا راسته مامان بارداره ؟
بابا شرمنده سرشو انداخت پایین و گفت :
- ناخواسته بوده , الانم که فهمیدیم می خوایم سقط کنیم ولی هیچ دکتری قبول نمی کنه میگه بچه بزرگه
- چند ماهشه مگه ؟
- هفت
با شنیدن این حرف برق از سرم پرید ... هفت ماه بود مامانم باردار بود و من خبر نداشتم ...
بابا رو کنار زدم و رفتم داخل خونه ...

مامان تو اتاقش دراز کشیده بود ... رفتم سمتش
- مامان تو هفت ماهه بارداری و من خبر ندارم ؟

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3578
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

🎬 🎬 🎬 قسمت صد و دوازدهم

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3578
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

آغوش اجباری


قسمت صد و دوازدهم




مامان سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت ... لحظه لحظه صدام داشت اوج می گرفت ..
- چرا مامان ؟ ها ؟ چرا باید شوهرم از اهالی روستا بفهمه مادرزنش بارداره ؟ چطوری روتون می شه تو جمع سرتونو بلند کنین ؟ فکر مردمو نکردین ؟ الان همه میگن پیری و معرکه گیری ... شما نوه دارین , داماد دارین ... کارتون مایه آبروریزیه ... چرا زودتر نرفتین سقطش کنین ؟
مامان سرشو بالا آورد و گفت :
- دخترم من دو هفته س فهمیدم … هیچ نشونه ای از بارداری نداشتم , از کجا باید می فهمیدم ؟ این چند روزم که خودت دیدی کل دکترای شیرازو رفتم ولی می گن نمی شه و هیشکی قبول نمی کنه ...
پوزخندی زدم و از اتاق خارج شدم ... بدون خداحافظی زدم بیرون ...
بابا تو حیاط بود ... اومد سمتم خواست حرف بزنه که با رفتنم نذاشتم حرفشو بگه ...
حسام و امیر تو ماشین بودن ... بغض داشت گلومو فشار می داد ...
تو ماشین نه من حرفی زدم نه حسام سوالی پرسید …

وقتی رسیدیم , یه راست رفتم تو اتاقمو خوابیدم ... نزدیکای ساعت سه نصف شب بود با صدای تلفن بیدار شدم ...
دلهره عجیبی گرفته بودم ... رفتم سمت در و بازش کردم ... با هر بار زنگ خوردن تلفن قلبم از جاش کنده می شد ... بالاخره بهش رسیدم و برش داشتم ...
- الو
- سلام بابا جان
- چی شده بابا ؟ مامان چیزیش شده ؟
- نه ... نه نگران نباش ... فقط ... ب ... بچه به دنیا اومد ... گفتم بهت خبر بدم ...
- خوب کردی ... تو کدوم بیمارستانین ؟
بعد اینکه بابا اسم بیمارستانو گفت , قطع کردم ...
برگشتم دیدم حسامم با صدای من از خواب بیدار شده ...
بهش گفتم منو ببره بیمارستان و اونم گفت باشه ...

رفتم اتاقم لباسامو پوشیدم و و یه پتو انداختم رو امیر و رفتم بیرون ...
بابا هم مخالفت کرد ولی من بچه ها رو با خودم بردم و از بابا خداحافظی کردم ... رفتیم پایین ...
حسام سرشو تکیه داده بود به پشتی صندلی و امیرم رو پاهاش بود ... با انگشت چند ضربه زدم به پنجره , وقتی دید ماییم درو باز کرد ...
سوار ماشین شدیم ... بچه ها تک تک بهش سلام کردن و حسامم با خوشرویی جوابشونو داد ...
بعدش ازم پرسید : چی شد ؟

منم واسش تعریف کردم ... بدون حرف راه افتاد سمت خونه ... دو هفته گذشته بود ... هفته اول بچه ها پیشم بودن و حسامم با مهربونی باهاشون رفتار می کرد و باهاشون شوخی می کرد ولی واسه ملاقات مامان نمی اومد ... مامان هم به خاطر نوید , داداش کوچولوی دومم , تو بیمارستان مونده بود ...
حرف و حدیثا شروع شده بود ... یکی می گفت پیری و معرکه گیری , یکی میگفت چون پسر بوده ننداختنش ,
یکی میگفت چون دخترش پسر به دنیا آورد , اونا هم دلشون خواست ...
زن عمو چند بار زنگ زده بود و با طعنه حرف می زد ... هر کی می اومد ملاقات , از حسام می پرسید و می گفتن راسته حسام مادرتو زده و واس همین مامانت اینجوری زایمان کرد ؟
می دیدم مامان بابا چه جوری شرمنده شدن ... خودمم از رفتار فامیل عصبی می شدم ولی هیچی نمی گفتم ...

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3578
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

🎬 🎬 🎬 قسمت صد و سیزدهم

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3578
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

آغوش اجباری


قسمت صد و سیزدهم




حسام هر بار آرومم می کرد و می گفت که مردم فقط دنبال سوژه ن وگرنه به اونا چه ، مامان بابات اختیار زتدگیشون دست خودشونه ...


مامان بعد یه ماه با نوید از بیمارستان مرخص شدن ...
چند باری رفتم خونه بابام ولی وقتی حسام باهام نبود انگار یه چیزی گم می کردم , دوست داشتم زور برگردم خونه خودم و با حسام حرف بزنم ... دیگه بحث و نقل قول فامیل از تکاپو افتاده بود ...
هشت ماه گذشت ...

عمو زنگ زد گفت که باید حسام بره شهرستان ... خواستم ما هم باهاش بریم ... خیلی وقت بود نرفته بودیم ...
حسامم مخالفت کرد و گفت که هوا سرده ... لباسای خودم و امیرو جمع کردم و رفتیم خونه بابا ...
امیر نزدیک ده ماهش شده بود ولی انقد زرنگ بود و شیرین که تو دل بابا خودشو جا کرده بود ...
هر وقت بابا از راه می رسید , می رفت سمتش و واسش بغل باز می کرد ...
دو هفته از رفتن حسام گذشته بود ... مامان تو اتاق بود و داشت نویدو می خوابوند ... بابام هم تو هال داشت با امیر بازی می کرد ...
صدای زنگ خونه بلند شد ... رفتم بدون اینکه بگم کیه درو بازش کردم و جلو در وایسادم ببینم کی بود ... همین که در باز شد , خون تو رگام یخ زد ...
مغزم منجمد شد ... باورم نمی شد بعد دو سال ببینمش ... اصلا این مدت کجا بود ؟
تپش قلبم دوباره شروع شده بود ... به همون شیرینی , به همون تکون دهنده ای ...
زبونم نمی چرخید ... هر دومون به هم خیره شده بودیم ...
چقد تغییر کرده بود ... صورتش لاغر , زیر چشاش گود رفته بود ... حس می کردم قامتش خمیده شده ...
دوست داشتم حرف بزنم ولی نمی تونستم
- سلام دختر عمو
با شنیدن حرفش نفسم تو سینه حبس شد ... بالاخره شنیدم ... دیگه حسرت به دل از دنیا نمی رم
لفظ همون بود ولی چرا اون عشقو نداشت ؟ چرا اون شیطتتو نداشت ؟ چرا اون بوی شیرینو نداشت ؟ چرا نمی تونستم جوابشو بدم ؟ چرا ؟
صدای بابا اومد :
- کیه دخترم ؟
- پ ... پس ... ر ... محمد آقاست بابا


بغض گلومو گرفته بود ... اشکم داشت رسوام می کرد ...
زود رفتم تو هال و امیرو برداشتم رفتم تو اتاقم ...
صداش داشت روح زخمیمو زخمی تر می کرد ... مثل یه خنجر داشت رو زخمام کشیده می شد ...
همه چی جلو چشام نقش بست ... همه خاطره هام یادم افتادن ...
با دست صورتمو پوشوندم و بی صدا گریه کردم ... امیر تازه می تونست راه بره , لنگ لنگون اومد سمتم ... با دست کوچولوهاش رو دستام می کشید ... طاقت قهر با امیرو نداشتم , سرشو تو بغلم گرفتم ... تو بغلم خوابش برد , منم کنارش دراز کشیدم ...
صبح که بیدار شدم , محمد رفته بود ولی با همون سلام کردنش حنای گوشه گیرو زنده کرد ...
هر وقت به مامان بابا نگاه می کردم یادم می اومد باهام چیکار کردن ...
حسام زنگ می زد .. به سردی جوابشو می دادم ... هر بار می گفت حنا چیزی شده انقد سرد شدی ؟


دوست نداشتم با فکر کردن به محمد به حسام خیانت کنم ولی زخمام تازه شده بود ...

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3578
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

🎬 🎬 🎬 قسمت صد و چهاردهم

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3578
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

آغوش اجباری


قسمت صد و چهاردهم




درد عشق ... درد دوری ... درد آغوش احباری ... درد زایمان ...
دردی که وقتی مامانم بچه دار شد ... طعنه هایی که بهمون می زدن , رفتارایی که باهامون داشتن ... همشون شده بود یه زخم که محمد بهش نمک پاشید و همه رو از نو ساخت ...
ده روزی از دیدن محمد می گذشت ... با مامان منتظر بابا بودیم که بیاد و شام بخوریم ... وقتی وارد خونه شدن , از عصبانیت تو مرز ترکیدن بودم ...
رفتم آشپزخونه و مامانو صدا زدم ... مامان اومد تو آشپزخونه ...
- بله دخترم ؟
- بابا چرا با محمد برگشته ؟
- نشنیدی ؟ انگار قرار خونه یکی از دوستای محمدو بسازه
- بابا مگه ماجرای ما رو نمی دونه ؟ مگه نمی دونه من اینجام ؟ چرا آوردتش ؟ برین بهش بگین بره ...
- دخترم نمی شه که ... شامشو می خوره می ره ... چه جوری برم مهمونو بیرون کنم ؟!!
- مامان من دوست ندارم ببینمش
امید اومد تو آشپزخونه و با حرفش مانع حرف زدن مامان شد ...
- آبجی اقا حسام دم دره
با حرفی که امید زد , مُردم ... اگه حسام محمدو ببینه چی ؟ اگه الان بیاد تو خونه چی ؟
گیج شده بودم ... هی آشپزخونه رو طی می کردم ... نمی دونستم چیکار کنم ... گیج شده بودم ...
- مامان ... مامان چیکار کنم ؟
- خب دخترم بیا برو دیگه ...
زود رفتم تو اتاق و لباسای خودم و امیرو جمع کردم ...
بدون اینکه به محمد نگاه کنم , امیرو برداشتم و از مامان بابا خداحافظی کردم و از خونه رفتم بیرون …

حسام تو ماشینش نشسته بود … درو باز کردم و سوار شدم ... جواب سلاممو نداد  ...
تعجب کردم ... فهمیدیم از یه چیزی عصبیه ...
داشت با سرعت رانندگی می کرد ... خدا خدا می کردم اون چیزی که تو ذهنمه , نباشه ...

داد زدم :
- آروم تر برو , داری به کشتنمون می دی ...
سرعتشو کم نکرد ... بالاخره سلامت به خونه رسیدیم … بی توجه به من و امیر از ماشین پیاده شد و رفت داخل ... منم دنبالش از ماشین پیاده شدم ... رفتم تو خونه ...
حسام تو هال نبود ... رفتم اتاق , رو تخت نشسته بود و سرشو با دستاش گرفته بود ... امیرو رو زمین گذاشتم و صداش زدم :
- حسام
جوابمو نداد … عصبی شدم ... گفتم :
- می شه حرف بزنی ؟ چته ؟
سرشو بالا آورد ... از چشماش آتیش می بارید ... رگ پیشونیش زده بود بیرون ...
از حالتش تعجب کردم ... دیگه شک نداشتم فهمیده بود ولی نباید می باختم ... من کاری نکرده بودم , نباید می ترسیدم ...
ازجاش بلند شد و با داد گفت :
- چرا ؟ ... چــــــــــرا ؟
- چی چرا ؟
- چرا باهام اینکارو می کنی حنا ؟
- چیکار کردم ؟

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3578
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

🎬 🎬 🎬 قسمت صد و پانزدهم

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3578
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

آغوش اجباری


قسمت صد و پانزدهم




- اون عوضی پیش تو چیکار می کرد ؟


از حرفاش سر درنمیاوردم ... کی پیش من بوده ؟


- چی می گی ؟
_محمد پیش تو چیکار می کرد ؟
پس فهمیده بود ... با تته پته گفتم :
- پیش من که نبود , اومده بود خونه بابام ...
با حرفم عصبی شد ... به سمتم حمله کرد و انداختم رو تخت ... خواستم بلند شم که دوباره هلم داد ...

صدای گریه امیر اومد ... گفتم :
- داری چیکار می کنی بچه می ترسه
- پس بگو خانم چرا جوابمو نمی داد ... بگو چرا باهام سرد بود ... با معشوقش سرش گرم بود ...
- حسام چی داری می گی ؟ خودت می فهمی ؟ به خدا من حتی باهاش حرفم نزدم
- توقع داری باور کنم ؟ ها ؟ دو سال زن منی دریغ از یه دوستت دارم گفتن ... دریغ از یه بوسه … دریغ از یه محبت …اگه راست می گی چرا اومده بود ؟ چرا تو اونجا بودی ؟
- به خدا با بابام اومده بود ... مهمون بود نمی شد که بیرونش کرد ...
- خب تو می رفتی خونه مریم ... خیلی دور بود ؟ دو کوچه بالاتر از خونه بابات بود ...
با گریه گفتم :
- حسام به خدا ...
با دستش که جلو روم نگه داشت , حرفمو قطع کرد
- هیچی نگو حنا ... هیچی ... حق من این نبود ... حق محبتم این نبود ... جواب عشقم این نبود ... این بود اون صداقتی که ازت خواهششو کردم ؟ ... این بود اون قولی که بهم دادی ؟
صداش داشت تحلیل می رفت ... منم هق هق می زدم و امیرم با صدا گریه می کرد ... دلم به حال خودمون سوخت
- چرا گذاشتی نگات کنه ؟ … چرا گذاشتی صداتو بشنوه ؟
دستاشو مشت کرده بود ... دیدم چقدر داره زجر می کشه ... می خواستم حرف بزنم ولی بهم اجازه نمی داد ... فقط خودش بود داشت با عصبانیت حرف می زد ...
از جاش بلند شد و از خونه رفت بیرون ...
چند ساعتی گذشت .. خیلی نگران بودم ... زنگ زدم خونه بابام ببینم رفته اونجا یا نه ...
بابامم دلداریم داد گفت که حسام کاری نمی کنه پشیمون بشه
نزدیک ساعت یازده بود ... کنار امیر دراز کشیدم و خوابم برد ...
وقتی چشم باز کردم , دلهره به جونم افتاد ... حسام تو اتاق نبود ... به ساعت نگاه کردم هشت و چهل دقیقه بود
زود پریدم بیرون ...
تو هال بدون پتو و بالش خوابش برده بود ... برای یه لحظه حس تنفرو تو خودم برای محمد حس کردم ولی اون که کاری نکرده بود , حسام دچار سوتفاهم شده بود ... حقم داشت , اون از هیچی خبر نداشت ... رفتار خودم باعث امروز شده بود ...
رفتم آشپزخونه تا صبحونه رو آماده کنم ... یه استکان از دستم افتاد و با صدا به کف ظرفشویی خورد ... از ترس جیغ کشیدم ...
حسام اومد تو آشپزخونه ... از سرو روش وحشت می بارید ... چشاش گنده شده بود و چشاش دو تا کاسه خون بود ... بهم نگاهی انداخت و رفت بیرون ...
زود سفره رو انداختم و تخم مرغ ها رو گذاشتم ... رفتم امیرم از اتاق برداشتم و آوردمش کنار سفره

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر جديدتعداد پست :43
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 13
زیباکده
*** نازمیـــن *** : 

آغوش اجباری


قسمت صد و پانزدهم




- اون عوضی پیش تو چیکار می کرد ؟


از حرفاش سر درنمیاوردم ... کی پیش من بوده ؟


- چی می گی ؟
_محمد پیش تو چیکار می کرد ؟
پس فهمیده بود ... با تته پته گفتم :
- پیش من که نبود , اومده بود خونه بابام ...
با حرفم عصبی شد ... به سمتم حمله کرد و انداختم رو تخت ... خواستم بلند شم که دوباره هلم داد ...

صدای گریه امیر اومد ... گفتم :
- داری چیکار می کنی بچه می ترسه
- پس بگو خانم چرا جوابمو نمی داد ... بگو چرا باهام سرد بود ... با معشوقش سرش گرم بود ...
- حسام چی داری می گی ؟ خودت می فهمی ؟ به خدا من حتی باهاش حرفم نزدم
- توقع داری باور کنم ؟ ها ؟ دو سال زن منی دریغ از یه دوستت دارم گفتن ... دریغ از یه بوسه … دریغ از یه محبت …اگه راست می گی چرا اومده بود ؟ چرا تو اونجا بودی ؟
- به خدا با بابام اومده بود ... مهمون بود نمی شد که بیرونش کرد ...
- خب تو می رفتی خونه مریم ... خیلی دور بود ؟ دو کوچه بالاتر از خونه بابات بود ...
با گریه گفتم :
- حسام به خدا ...
با دستش که جلو روم نگه داشت , حرفمو قطع کرد
- هیچی نگو حنا ... هیچی ... حق من این نبود ... حق محبتم این نبود ... جواب عشقم این نبود ... این بود اون صداقتی که ازت خواهششو کردم ؟ ... این بود اون قولی که بهم دادی ؟
صداش داشت تحلیل می رفت ... منم هق هق می زدم و امیرم با صدا گریه می کرد ... دلم به حال خودمون سوخت
- چرا گذاشتی نگات کنه ؟ … چرا گذاشتی صداتو بشنوه ؟
دستاشو مشت کرده بود ... دیدم چقدر داره زجر می کشه ... می خواستم حرف بزنم ولی بهم اجازه نمی داد ... فقط خودش بود داشت با عصبانیت حرف می زد ...
از جاش بلند شد و از خونه رفت بیرون ...
چند ساعتی گذشت .. خیلی نگران بودم ... زنگ زدم خونه بابام ببینم رفته اونجا یا نه ...
بابامم دلداریم داد گفت که حسام کاری نمی کنه پشیمون بشه
نزدیک ساعت یازده بود ... کنار امیر دراز کشیدم و خوابم برد ...
وقتی چشم باز کردم , دلهره به جونم افتاد ... حسام تو اتاق نبود ... به ساعت نگاه کردم هشت و چهل دقیقه بود
زود پریدم بیرون ...
تو هال بدون پتو و بالش خوابش برده بود ... برای یه لحظه حس تنفرو تو خودم برای محمد حس کردم ولی اون که کاری نکرده بود , حسام دچار سوتفاهم شده بود ... حقم داشت , اون از هیچی خبر نداشت ... رفتار خودم باعث امروز شده بود ...
رفتم آشپزخونه تا صبحونه رو آماده کنم ... یه استکان از دستم افتاد و با صدا به کف ظرفشویی خورد ... از ترس جیغ کشیدم ...
حسام اومد تو آشپزخونه ... از سرو روش وحشت می بارید ... چشاش گنده شده بود و چشاش دو تا کاسه خون بود ... بهم نگاهی انداخت و رفت بیرون ...
زود سفره رو انداختم و تخم مرغ ها رو گذاشتم ... رفتم امیرم از اتاق برداشتم و آوردمش کنار سفره

زیباکده

هر روز این داستان رو ادامه می دید؟ یا هفته ای یک بار؟

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3578
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

🎬 🎬 🎬 قسمت صد و شانزدهم

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3578
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

آغوش اجباری


قسمت صد و شانزدهم




رفتم چایی ریختم و گذاشتم رو سفره ... حسام بی حرف اومد نشست حتی به امیر نگاهم ننداخت ... اخلاقش خیلی عوض شده بود ... دوست داشتم حرف بزنم ولی نمی تونستم ...
صبحونه شو خورد و رفت لباس عوض کرد و رفت بیرون ...
داشتم دیونه می شدم ... من به محبتش معتاد بودم و از دیشب تو خماری بودم ... طاقت این رفتارشو نداشتم … بی توجهیش نابودم می کرد ... به محبتش وابسته بودم , تحمل بی محبتیش برام شده بود زهر ... اگه می خواست به این رفتارش ادامه بده , می میردم ...
نباید می ذاشتم محبتشو ازم بگیره ... اون محبت مال من بود و نمی خواستم زندگی شیرینم نابود شه ... تازه داشتم حس شیرینشو حس می کردم ... تازه می دونستم نمی تونم با بی محبتی کنار بیام ...
بلند شدم و شروع کردم به تمیز کردن خونه ... واسه ناهار غذای مورد علاقه حسامو درست کردم ... خورشت هویج ...
باید دوباره دلشو به دست میاوردم ...
من کاری نکرده بودم که تاوانشو اینجوری بدم ... یه شلوار با یه تاپ سبز پوشیدم ... یه سرهمی سرمه ای خوشگلم تن امیر کردم و منتظر حسام نشستیم ... ساعت یک بود که صدای در اومد ...

وقتی وارد شد از چهره ش خستگی می بارید ... با بی رمقی سلامی کرد و رفت دستشویی ... منم سفره رو انداختم و غذا رو کشیدم
حسام یکم با امیر بازی کرد , بعدش شروع کرد به خوردن ...
به من نگاه نمی کرد ... داشتم عذاب می کشیدم ... باید حرف می زدم ...
می دونم نمی تونم پس باید پا رو غرورم می ذاشتم
- حسام
سرشو بلند کرد و بهم خیره شد ...
- حسام به خدا من کاری نکردم ... به خدا باهاش حرفم نزدم ... حرف تو درست بود , باید می رفتم خونه مریم ولی به عقلم نرسید ... تو رو خدا اعتمادت از من سرد نشه ... اگه باور نداری زنگ بزن از مامان بابا بپرس ... ببین من حتی تو هالم نبودم ... وقتی اومد من رفتم ...
- باشه
- چی باشه ؟ تو باورم نمی کنی , نه ؟
- چرا , باور کردم ...
- پس چرا اخمات تو همه ؟
- خسته م ... دیشب نخوابیدم , واسه همینه ...
- دیگه ازم عصبانی نیستی ؟
- من هیچ وقت ازت عصبی نمی شم ... از خودم عصبیم ... نباید باهات اونجوری رفتار می کردم ... معذرت می خوام
خیالم راحت شد ... بعد خوردن گفت که می ره یکم بخوابه ... منم زود سفره رو جمع کردم و امیرو خوابوندم ... خودمم رفتم رو تخت کنارش دراز کشیدم ...
دلم آغوششو می خواست ولی روم نمی شد ... هیچ وقت خودم پیشقدم نشده بودم ولی حسم قوی تر از شرمم بود ... آروم آروم رفتم سمتش و دستاشو از هم باز کردم و خودمو تو بغلش جا دادم ...
با اینکه خواب بود ولی با دستاش تو آغوشش اسیر شدم
دوباره امنیت آغوششو داشتم
دوباره گرمای بدنشو داشتم
دوباره رفته بودم تو پناهگاهم
این پناهگاهو دوست داشتم
این آغوش اجباریو دوست داشتم ...

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3578
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

🎬 🎬 🎬 قسمت صد و هفدم

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3578
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

آغوش اجباری


قسمت صد و هفدهم




بهش تکیه داده بودم ... می رفت آوار می شدم
با حس لمس چیزی رو صورتم , چشامو باز کردم
حسام با دست داشت دونه دونه موهامو که تو صورتم ریخته بود رو کنار می زد ...
چشامو بستم و پشتمو کردم بهش ...
سرشو تو موهام فرو کرد و بو کشید
زمزمه وار زیر گوشم گفت :
- تو فقط مال منی ... فقط مال من ... هر کی بهت نگاه کنه می کشمش … تو مال منی ... مادر پسرمی ... خانوم خونه منی ...
از اعترافش دلم گرم شد ... تند تو بغلم گرفت و سر شونه هامو بوسید ...
طاقت نداشتم ... به روش چرخیدم و لباشو بوسیدم ... یکم همراهیم کرد و سرشو دور کرد و گفت :
- من می رم , ساعت هفت آماده باشین میام دنبالتون
- کجا ؟
- شام می برمت یه جای خوب
- باشه
پیشونیمو بوسید و رفت بیرون ...
ساعت هفت هر دو آماده بودیم … زنگ خونه به صدا دراومد ... حسام بود ... گفت که بریم بیرون ...
رفتیم رستوران هخامنش ... جلوی درش چند تا پله دراز بود که به بالا می رفت ... بغل پله ها مجسمه هخامنش بود ...
وقتی وازد شدیم , از فضای رستوران تعجب کردم ... همه چی سنتی بود ... میزهای سنتی ... تابلوهای هخامنشی
گارسوناش کلا لباساشون از پارچه هخامنش بود و کلاه , سرشون بود ... کل ست رستوران قهوه ای بود ...
از هر گوشه یه گروه نوازنده ایستاده بودن و همزمان یه نوع ملودی رو می نواختن ...
حسام دستمو گرفت و رفتیم سمت یکی از میز سنتیا و نشستیم
گارسون اومد و سفارشا رو گرفت و رفت ... رو به حسام گفتم :
- چقد قشنگه اینجا
- آوردمت اینجا از دلت دربیارم
- دلخور نبودم که
- ولی باهات بد رفتار کردم
- آره ولی حسام من همون روز که به تو بله گفتم یه ثانیه م بهش فکر نکردم ... اون پسرعموی منه , تو هرجاییم می بینمش ؛ دلیل نمی شه هر بار بین خودمونو به هم بزنیم ... الان ما یه بچه داریم ... اگه تو هی بخوای اینو یاداوری کنی زندگیمون جهنم می شه
- حنا بهم حق بده ... از ترس از دست دادنت دیونه شدم ... اومدم جلوی در , امید میگه حنا نشسته با محمد حرف می زنه ... تو انتظار داشتی من چیکار کنم ؟
پس واسه همین بوده اینجوری داغ کرده بود ...
- به خدا من تو آشپزخونه بودم .... به حساب این امیدم می رسم ...
غذاها رو آوردن و مانع حرف زدنمون شدن
وسایل هاشون … ظرفا و قاشق و لیوان … سفره , همشون از شکل هخامنش بودن ...
خیلی قشنگ بودن ... حتی دستمال سفره هایی که گذاشته بودن , ست وسایل بود ... ترتیب قشنگی داشتن
غذامونو خوردیم ... حسام رفت حساب کنه , چند تا دستمال برداشتم واسه امیر که دهنشو باهاش تمیز کنم
حسامم اومد , رفتیم بیرون …

حسام از خوشحالی لباش به هم نمی چسبید ... شاد بودم از اینکه تونستم بهش اعتماد بدم ...
آهنگ ایول ای گلم از کوروس ذو گذاشته بود و باهاش می خون و بشکن می زد ...

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3578
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

🎬 🎬 🎬 قسمت صد و هجدهم

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3578
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

آغوش اجباری


قسمت صد و هجدهم




امیرم دستاشو هی تکون می داد و می خندید ...
دل خودم شاد نبود ولی دل اونا که شاد بود ... حداقل اونا تو آرامش بودن ... می تونستم محیط رو واسه این پدر و پسر آماده کنم ...

رسیدیم خونه و امیرو خوابوندم … رفتم تو تختم دراز کشیدم … حسام دستامو گرفت و کشیدم تو بغلش و مهمون بوسه های بی امانش شدم ...
زن عمو و عمو بعد یه هفته اومدن شیراز واسه عید ...
مریم هممونو دعوت کرده بود ... همه بعد شام دور هم جمع شده بودیم ...
مژگان دستمالی که دست امیر بود رو گرفت و با صدا گفت :
- وای دستمال رستوران هخامنش ... کی رفتین حنا ؟
مونده بودم چی بگم ... حسام گفت :
- نرفتیم ... یه مسافر سوار کردم که دستمال می برد اونجا , منم چند تایی ازش گرفتم ...
زن عمو گفت :
خوبه آدم بلد باشه دروغ بگه ... کاش یادت داده بودم , اصلا نمی دونی باید چه جوری دروغ بگی ...
مریم گفت :
- خب داداش رفته هم باشین , اشکالش کجاست :
بازم زن عمو گفت :
- چطور اشکال نداره ؟ بچه م شب و روز جون می کَنه واسه  اینکه حنا رو ببره هخامنش ؟ اونجا جای پادشاهاس نه حنا ...
صدای حسام بلند شد :
- چرا جای حنا نیست اون وقت ؟ درست حرف بزنین مامان ...
- چشمم روشن ... بیا منو بزن , بیا دیگه ...
- خواهش می کنم مامان بس کن
زن عمو بلند شده بود و رفته بود جلو حسام و دستای حسامو گرفته بود و داد می زد ...
بحث سر گرفت ...
امیر داشت ازگریه هلاک می شد ... هرجوری بود آروم شدن ... منم گریه کنون رفتم اتاق ... حسام دنبالم اومد ...
- حنا آماده شو برمی گردیم
با دلخوری از همشون خداحافظی کردیم ...
شب حسام هر کاری کرد نتونست آرومم کنه
حرفای زن عمو خیلی بهم برخورده بود
نم یدونستم چه کاری کردم که هر بار به رگبار طعنه می بستم ؟
از رفتاراش خسته شده بودم ...

صفحه مورد نظر
برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع بعد »
زیربخش
«  موضوع قبل
دریافت آخرین مطالب زیباکده از طریق ایمیل
زیباکده