آموزش ترکیب رنگ مو
کپی لینک با موفقیت انجام شد
تعداد بازدید : 4544
آخرین پست تاپیک : ۰۱:۲۱   ۱۳۹۶/۹/۳
برای دیدن جدیدترین مطالب این تاپیک اینجا کلیک کنید و برای دیدن صفحه ابتدایی، این پنجره را ببندید.
برای دیدن صفحات دیگر، بر روی شماره صفحه در شمارنده بالا کلیک کنید.
مشاهده جدیدترین مطالب این تاپیک
صفحه مورد نظر

رمان ایرانی " اِنجیلا "

به اشتراک گذاری در تگرام
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀

این تاپیک اختصاص داره به رمان " اِنجیلا "

نوشته خانم ناهید گلکار

🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

🦋💘   انجیلا   💘🦋

قسمت اول

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان انجیلا 💘


قسمت اول

بخش اول




زنگ آخر خورد ... کتابامو جمع کردم تا برم خونه ...
بارونی که چند ساعت پیش ریز ریز می بارید حالا شدت گرفته بود و کسی جرات نداشت پاشو بذاره تو حیاط مدرسه ...

اما من پرروتر از این حرفا بودم ... خودمو خم کرده بودم تا دونه های بارون تو صورتم نخوره ...
کیفمو گرفتم زیر بغلم و دویدم تو بارون ... چند تا از دوستامم به هوای من , پشت سرم دویدن ...
اون روز قرار نبود کسی بیاد دنبال من ولی چون بارون میومد حتم داشتم بابا الان دم دره ...
از روی شیطنت نگاه نکردم ببینم اومده یا نه ... پا کوبیدم توی آب ها و راه افتادم به طرف خونه ... امید داشتم با این کار کاظم رو تو راه ببینم ...
فقط چند متری رفته بودیم که همه خیس و موش آب کشیده شده بودیم ...
آب توی جوی سر ریز شده بود و از پیاده رو و کنار خیابون توی سرازیری راه افتاده بود ...
جز من همه ی بچه ها از اینکه اونطور خیس شده بودن ناراضی بودن ...
از انتهای خیابون که پیچیدم , دیدم کاظم با اون چشم های سیاه و درشتش اونجا ایستاده ... زیر بارون , برای دیدن من ...

احساس لذت بخشی به من دست داد ... فکر می کردم اون شاهزاده ی قصه های منه ...
کسی که نه با اسب سفید بلکه بدون کت زیر بارون ایستاده بود تا منو ببینه ...
احساس خوبی داشتم ... تمام لباس هاش خیس شده بود و آب از سر و روش می ریخت ولی مثل اینکه  بارون رو حس نمی کرد چون از جاش تکون نمی خورد ...

نگاه یواشکی بهش انداختم و تلاقی این نگاه , غوغایی در دلم انداخت و صورت اونو سرخ کرد ... نگاهی که بیست و چهار ساعت منو تو رویای عشق فرو می برد و دلم رو گرم می کرد ...
من اونقدر بازیگوش و بی خیال بودم که حتی معنای عشق رو نمی فهمیدم و مثل یک بازی بهش نگاه می کردم ...
همین طور که تو بارون می رفتم , یک نگاهم به زمین بود و نگاه دیگه ام به کاظم و با خیال اون داغ شده بودم .. .
مریم صدام کرد : اِنجیلا ... اِنجیلا , بابات اومده ... صبر کن ...


کاظم در یک چشم بر هم زدن ناپدید شد و دست و پای منم شروع کرد به لرزیدن ...
برگشتم و بابا رو توی ماشین از پشت برف پاک کن دیدم ... به نظرم عصبی اومد ... ترسیدم که نکنه کاظم رو دیده باشه ...

با سرعت دویدم به طرف ماشین و سوار شدم با تندی گفت : چرا راه افتادی و منتظرم نشدی ؟ نمی دونستی بارون بیاد میام دنبالت ؟
گفتم : سلام ... از کجا بدونم بابا ؟ خودتون گفتین نمیاین ...



ناهید گلکار

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان انجیلا 💘


قسمت اول

بخش دوم




گفت : من کی تو رو تو بارون و هوای سرد ول کردم ؟ اقلا یک نگاه می کردی ... نیم ساعته در مدرسه وایستادم ...
و بخاری ماشین رو زیاد کرد و گفت : خودتو گرم کن سرما می خوری ... اون پسره اونجا بود ؟

گفتم : کی ؟ من کسی رو ندیدم ...

سکوت کرد و منم ساکت شدم ... و نفهمیدم بابا کاظم رو دیده بود یا می خواست از من حرف بکشه ؟ ...
وقتی رسیدیم خونه , بدو رفتم که لباسم رو عوض کنم ...
دیدم مامان و رباب خانم دارن خونه رو تمیز می کنن و بیشتر وسایل رو به هم ریخته بودن که جابجا کنن ... می دونستم که اون همه تمیز اری برای خواستگارای اون شب منه که برای اولین بار می خواستن به خونه ی ما بیان ؛ در حالی که من اصلا اونا رو جدی نگرفته بودم ...
مامان دستور می داد و بقیه اجرا می کردن ...
تا غروب همه چیز مهیا شد و مامان مجبورم کرد لباس خوبی بپوشم و آماده بشم ... حس به خصوصی نداشتم ... حتی یک طوری هم دوست داشتم برام خواستگار بیاد و من بهش بگم نه ... چیزایی که از زبون این و اون شنیده بودم رو دلم می خواست تو زندگی تجربه کنم ... 
هنوز پانزده سالم تموم نشده بود ... سال سوم دبیرستان بودم ... شاگرد ممتاز مدرسه , با استعداد و باهوش ... چیزی که تو ذهنم نمی گنجید ازدواج بود و برای من باورنکردنی ...
این اولین خواستگاری بود که مامانم قبول کرده بود و فقط و فقط به خاطر اینکه از عشق من و کاظم می ترسید ...
اون زمان سال 67 بود که حرف زدن یک دختر و پسر ننگی بزرگ بود و گناهی نابخشودنی محسوب می شد ...
هر ارتباط کوچکی باعث می شد هراس و وحشت به دل پدر و مادرا بیفته و من قربانی این طرز فکر در اون زمان شدم ...



ناهید گلکار

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان انجیلا 💘


قسمت اول

بخش سوم



دختری بودم پر از احساس و شور و عشق و جوونی ... دنیا مال من بود و بر وفق مرادم می گشت ...
پدر و مادرم از سرشناس های شهر تبریز بودن و تقریبا همه خانواده ی ما رو می شناختن ... هر دو فرهنگی بودن و تحصیلکرده و من دوازده سال بعد از دو تا پسر به دنیا اومده بودم و سوگلی و نازپرورده بار اومده بودم و بیشتر از هر کس خودم می دونستم که زیبایی چشمگیری دارم ...
از وقتی خودمو شناختم هر کجا می رفتم تعریف می شنیدم ... از همون بچگی عاشق هایی داشتم که دنبالم میومدن و من , مغرور که نه ، هرگز ولی خوشحال می شدم ... دوست داشتم و ناخودآگاه این حس در من روز به روز بیشتر می شد و سعی می کردم این زیبایی رو چند برابر کنم ...
برای همین چون خانواده ی آزادی هم داشتم خیلی به خودم می رسیدم ...

لباس های رنگارنگ رو دوست داشتم و هرگز سیاه نمی پوشیدم ... انگار رنگ سیاه منو یاد چیزی می نداخت که ازش فراری بودم و یک حس دافعه نسبت به این رنگ داشتم ...
موهای من بلند و بور بود با چشمانی سبز رنگ ... هر کجا که می رفتم  توجه همه رو به خودم جلب می کردم ...
با تمام این اوصاف دختر مظلوم و خجالتی ای بودم ... زود از شرم , سرخ می شدم و دست و پامو گم می کردم و هیچ وقت نمی تونستم منظورم رو اون طوری که تو فکرم بود به دیگران برسونم ...
بیشتر اوقات که احساس می کردم کسی به من زور گفته ... بغض می کردم ، اشک هام می ریخت و بدون اینکه تونسته باشم حقم رو بگیرم , با موضوع کنار میومدم .

تا یک روز با آنا ( مادرم ) برای خرید رفته بودیم ... تو خیابون ولیعصر , من به قول خودم دنبال یک شال رنگی پنگی می گشتم ... عاشق رنگ های آبی و قرمز بودم ...
دم یک مغازه ایستادم که از پشت ویترین دو تا چشم سیاه دیدم که منو نگاه می کرد ... توجهی نکردم ...
ولی اون روز , اون نگاه دائم دنبال من بود ...



ناهید گلکار

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان انجیلا 💘


قسمت اول

بخش چهارم




آنا یک رنوی سفید داشت ... کارمون که تموم شد با هم سوار همون رنو شدیم ...
مامان دنده عقب می رفت که از پارک بیاد بیرون ... باز اونو دیدم ... پشت ماشین ایستاده بود ...
برای من موضوع جالبی نبود ... از اونجا که دور شدیم فورا فراموش کردم ولی یک ماه بعد دوباره اونو توی ولیعصر دیدم .. همون چشمان سیاه و نگاه دلنشین ... و باز دوباره مدتی بعد ...
این کار اونقدر ادامه پیدا کرد که هر وقت به اون خیابون برای خرید می رفتم می دونستم که دو تا چشم سیاه منتظر منه و تمام مدت منو همراهی می کنه ...
همون لحظاتی که اونو می دیدم حواسم به اون بود ولی زود از یادم می رفت ...
سه چهار ماهی از این ماجرا گذشت تا اینکه یک روز تو مدرسه با عده ای از دوستانم نشسته بودیم و اتفاقی مریم که با من صمیمی تر بود , گفت : بعضی دخترا شانس دارن ... پسردایی من یک دختر رو تو ولیعصر دیده و عاشقش شده و داره در به در دنبالش می گرده ... می گفت مامانش یک ماشین رنو داره و هر چند وقت یکبار با هم میان خرید ...
دختره چشم هاش مثل تو سبزه ... پسر دایی من میگه عاشق اون چشم ها شدم و هر روز به عشق دیدن اون می ره ولیعصر ...

من با شنیدن این حرف , زود متوجه شدم که اون دختر منم ... جوون بودم و خام و خیلی عاشق پیشه ...
از اون روز به بعد توجه منم نسبت به اون جلب شد ...
تو فکر بودم یک طوری دوباره خودمو به خیابون ولیعصر برسونم و این بار ببینم واقعا این موضوع صحت داره یا نه ...
با هر ترفندی بود آنا رو راضی کردم و با دختر عمه ام رفتم برای خرید و به جای دیدن مغازه ها به اطراف نگاه  کردم چون دنبال اون می گشتم ...
این بار هم دیدمش ... با اشتیاق اومد جلو و منم بهش نگاه کردم و اولین جرقه ی عشق بین من و کاظم زده شد ...



ناهید گلکار

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

🦋💘   انجیلا   💘🦋

قسمت دوم

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان انجیلا 💘


قسمت دوم

بخش اول



اون روز من حال و هوای دیگه ای پیدا کرده بودم ... از این مغازه به اون مغازه می رفتم و خرید می کردم و اونم دنبال ما میومد ؛ بدون اینکه حرفی بزنه یا سعی کنه خودشو به ما نزدیک کنه ...
خریدم خیلی طول کشید و وقتی برگشتم خونه , آنا با اعتراض گفت : چرا دیر اومدی ؟ لازم نبود تا این وقت شب بیرون بمونی .... دیگه نمی ذارم تنها بری ... شب شده , چیکار می کردی تا حالا ؟ ...
خودمو برای آنا لوس کردم و گفتم : مثل اینکه دخترتون بزرگ شده ... هنوز مثل بچه ها با من رفتار می کنی ...
و با غیظ رفتم تو اتاقم و چیزایی که خریده بودم رو ریختم روی تخت ولی حواسم به اونا نبود ... هنوز پوست بدنم داغ بود و یاد اون دو تا چشم سیاه که میفتادم قلبم به تپش میفتاد ...
یک مرتبه کنار یک بسته , یک کاغذ دیدم که نوشته بود کاظم و یک شماره ی تلفن ... همین ...
گرفتم تو مشتم ... از ترس آنا محکم نگهش داشتم ... بعد مونده بودم چیکارش کنم ؟ انگار یک بمب تو دستم بود ... گوشه ی کیفم قایمش کردم و منتظر شدم تا فرصتی پیش بیاد و بهش زنگ بزنم ...
تو عالم جوونی و بی خبری بودم , برای همین به یکباره دنیای من عوض شد ...
هنوز نمی دونستم معنای کاری که می کنم و احساسی که داشتم اسمش چی بود ...
یک پسر دبیرستانی که هنوز ریش و سیبلش هم درنیومده بود , توجه منو به خودش جلب کرده بود و دنیای شیرینی برام ساخته بود ...
موقعیتی پیدا کردم ... وقتی که سر آنا و بابا گرم بود فورا گوشی رو برداشتم ولی زود پشیمون شدم ... اصلا خجالت کشیدم ...
با خودم گفتم انجیلا حیا کن , داری چیکار می کنی ؟ می خواهی بهش چی بگی ؟

و منصرف شدم ...
ولی باز طاقت نیاوردم ... چند دقیقه بعد دوباره این فکر تو سرم افتاد که نکنه منتظر باشه و دوباره گوشی رو برداشتم و شماره گرفتم ولی قطع کردم ... در حالی که دست و پام مثل بید می لرزید , دراز کشیدم روی تختم ...




ناهید گلکار

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان انجیلا 💘


قسمت دوم

بخش دوم



این کارو تا آخر شب چند بار تکرار کردم و هر بار منصرف شدم و بالاخره هم تصمیم گرفتم زنگ نزنم ... این بهترین کار به نظرم رسید  ...

ولی از ته قلبم دلم می خواست باهاش حرف بزنم اما احساس گناه می کردم و فکرم این بود که اگر این کارو بکنم دیگه دختر پاکی نیستم و همه ی حُجب و حیای من ریخته شده ...
جنس مخالف , چیزی که همیشه دخترای جوون اون سال ها رو ازش می ترسوندن و از روبرو شدن با اونا واهمه داشتن ...
با اینکه من تو خانواده ی آزادی زندگی می کردم و آنا , تو زمان خودش هر کاری دلش خواسته بود کرده بود ؛ با این حال به شدت مراقب من بود که دست از پا خطا نکنم و در مقابل اعتراض من می گفت : حالا دور و زمونه فرق کرده , دیگه نمی شه اون کارا رو کرد ... باید مطابق زمونه پیش بریم ...
بیقرار شده بودم و اون شب تا صبح , خواب کاظم رو دیدم ...
فردا وقتی رفتم مدرسه و چشمم به دوستم مریم افتاد , یک فکری به سرم زد و فورا عملی کردم و گفتم : ببین مریم , دیشب من با دختر عمه ام رفته بودم ولیعصر ... یک پسره دنبال ما افتاده بود که ول کنم نبود ... نکنه همون پسردایی تو باشه ؟

گفت : تو دیشب ولیعصر بودی ؟ وای انجیلا ... اونم اونجا بود و گفت باز دختر رو دیدم ... پس اون دختر تو بودی ؟ چرا به فکر خودم نرسید ... داره در به در دنبالت می گرده ... واقعا اون دختر تویی ؟ عاشقت شده ...
گفتم : نمی دونم ولی مامان منم رنو داره دیگه ...
گفت : وای انجیلا , تو رو خدا چه خوشحال شدم ... بهش بگم دوست منی , خودشو می کشه ... چشم و ابروی سیاه داشت ؟
گفتم : نمی دونم , فکر کنم همون بود ... نه بابا بهش نگی من بهت گفتم , شایدم من نباشم ...
گفت : نه بابا , نمی گم ... مگه دیوونه شدم ؟ ...
ولی اینو می دونستم که آلو تو دهن مریم خیس نمی خوره و دیرش میشه خودشو به تلفن برسونه و به کاظم خبر بده و مطمئن بودم شماره ی منو بهش می ده ...
برای همین وقتی برگشتم خونه , از کنار تلفن تکون نخوردم و با هر زنگ از جا می پریدم و گوشی رو برمی داشتم و قلبم به شدت می زد ...

ولی خبری نشد و من تمام وقتم به احوالپرسی از دوستان آنا گذروندم ...
بالاخره ناامید شدم و رفتم سر درسم ...




ناهید گلکار

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان انجیلا 💘


قسمت دوم

بخش سوم




اون زمان تو خونه ی ما فقط من بودم و آنا و بابام ...
برادر بزرگم , شهاب , چند سال بود رفته بود آلمان و اونجا زندگی می کرد و برادر کوچیکم جاسم ازدواج کرده بود و اون خونه ی بزرگ مونده بود برای ما سه نفر که غیر از پذیرایی و هال بزرگی که داشت , پنج تا اتاق خواب داشت که هر کدوم خوب و جادار بودن و یک آشپزخونه که فقط یک میز دوازده نفره وسط اون جا شده بود و پشت اون حیاط خلوت یا بهتر بگم انباری بود که آنا همیشه ترشی ها و مرباجات و شور و خیارشورهاشو اونجا نگه می داشت ... و زیرزمین خونه که برای خودش یک طبقه ی کامل بود و ما اغلب تابستون ها رو اونجا زندگی می کردیم و همه چیز داشت و وقتی اونجا بودیم احتیاجی به بالا نداشتیم ...
شام که خوردیم , آنا تو آشپزخونه بود و بابا هم روی مبل چرت می زد ...
نگاه من به تلفن بود ولی کسی زنگ نزد ... از اینکه به مریم گفتم پشیمون شده بودم ... از خودم بدم اومد ... نباید اینقدر سبک سر باشم و با یک پسر حرف بزنم ...
آره , اگرم زنگ زد جواب نمی دم ... اصلا چه معنی داره ... با این فکرا اون شب دیگه بی خیال شدم و خوابیدم ...
فردا که از در مدرسه اومدم بیرون , دیدم جلوی مدرسه ی ما ایستاده ... تا منو دید یک لبخند آشنا زد ...
من فورا سرمو انداختم پایین ... در حالی که قلبم به شدت تو سینه می تپید و دست و پام می لرزید , سوار ماشین شدم ...
از ترس بابا جرات نکردم برگردم به عقب نگاه کنم .. دلم می خواست دوباره اونو ببینم ... خوشتیپ و قدبلند بود و توجه هر دختری رو به خودش جلب می کرد ...
در خونه که رسیدیم , بابا نگه داشت و گفت : تو برو خونه , من جایی کار دارم ...
وقتی پیاده شدم و بابا رفت , مدتی به انتهای خیابون نگاه کردم ... فکر کردم ممکنه دنبالمون اومده باشه ولی بازم نا امید شدم ...




ناهید گلکار

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان انجیلا 💘


قسمت دوم

بخش چهارم



خونه ی ما یک در ماشین رو داشت که طرف راست بود و یک در کوچیک برای رفت و اومد خودمون ...
بابام تمام اوقات بیکاریشو توی اون حیاط می گذروند و به ماشینش رسیدگی می کرد ...
جلوی در یک داربست زده بود که یک نسترن رونده تمام اونو گرفته بود و موقعی که گل می داد منظره ی بسیار دل انگیزی داشت ...
وسط حیاط حوضی دایره شکلی با یک فواره که چند تا ماهی قرمز و سیاه همیشه توش وول می خوردن , داشتیم و دور تا دور اون باغچه بود که بابا توی اون گل های فصل رو می کاشت ...

و یک تراس سراسری و بزرگ جلوی ساختمون بود که بیشتر مهمونی های خانوادگی رو  اونجا برگزار می کردیم ...
آنا زن خوش مشرب و خوشرویی بود که دوستان زیادی داشت ... اون زن پرقدرت و محکم , مثل مادرش همیشه فرمان می داد و بقیه اجرا می کردن ...
مادربزرگ من یکی از شازده خانم های قاجار بود و مادر من رو هم همینطور قوی بار آورده بود ...

آنا خونه نبود ... کلید انداختم و رفتم تو حیاط ... اما همون جا روی تراس نشستم  ... دلم می خواست از خونه برم بیرون تا شاید اونو ببینم ...
صدای زنگ تلفن رو شنیدم و با عجله رفتم و گوشی رو برداشتم ...
گفتم : بله ؟ بفرمایید ...

صدایی نیومد ...
دوباره گفتم : بله ؟ بفرمایید ...
با احتیاط و آهسته گفت : با انجیلا خانم کار داشتم ...


من فورا فهمیدم که باید خودش باشه ...

قلبم شروع کرد به تپیدن و صورتم سرخ شد و با ترس و لرز گفتم : بله , خودم هستم ... شما ؟
گفت : ببخشید مزاحم شدم ... من کاظمم , میشه یکم باهاتون حرف بزنم ؟
گفتم : من شما رو نمی شناسم ...
گفت : همونم که تو ولیعصر شما رو می بینم , امروزم اومدم در مدرسه تون ...
گفتم : خوب چیکار داری ؟
گفت : می خواستم باهات حرف بزنم ...
با شرم و به آرومی گفتم : خوب بزن ...
گفت : میشه اول تو حرف بزنی من صداتو بشنوم ؟


دستم داشت می لرزید ... یکم سکوت کردم و گوشی رو گذاشتم ...
اونقدر قلبم تند می زد که ترسیدم از پشت تلفن بشنوه ...




ناهید گلکار

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان انجیلا 💘


قسمت دوم

بخش پنجم



گوشی رو که گذاشتم , چند تا نفس عمیق کشیدم و رفتم به اتاقم ... و با اینکه کسی خونه نبود , درو بستم و خودمو انداختم روی تخت ...
جوونه های یک عشق زودهنگام در دل من رشد کرد و تمام تار و پود منو گرفت ...
یک ماهی گذشت و حالا من هر کجا می رفتم کاظم رو می دیدم که از دور منو نگاه می کنه ...
گاهی زنگ می زد و آنا یا بابا گوشی رو برمی داشتن و اونم زود قطع می کرد ...
و با این کارش شک اونا رو برانگیخته بود ... کم کم آنا حساس شد و نمی ذاشت من تلفن رو جواب بدم ...
این بود که منم نسبت به دیدن اون بی تاب تر می شدم و این طوری یک عشق عجیب و باورنکردنی بین ما به وجود اومد ...
تا روز تولد من رسید ... آغاز شانزده سالگی ...

پنجشنبه بود ... آنا از دو هفته قبل داشت تدارک اون شب رو می دید ... اون هر سال این کارو می کرد و همیشه می گفت روز تولد انجیلا مهم ترین روز زندگی منه ... چون خدا منو بهش داده بود ...
بعضی از سال ها برای تولد من کارت چاپ می کرد و توی باغ یا باشگاه مهمونی می داد و هر چی می تونست اونو با شکوه تر و مجلل تر برگزار می کرد ...
اونقدر آنا به این روز بها می داد که همه از جمله خودم فکر می کردیم واقعا اتفاق بزرگی تو این روز افتاده ...


از در مدرسه که اومدم بیرون , کاظم اون روبرو ایستاده بود ... به من اشاره کرد ... منم تو پیاده رو راه افتادم ....
خودشو رسوند پشت سر من و برای اولین بار با هم حرف زدیم ...
گفت : انجیلا تولدت مبارک ...

و یک بسته کوچیک طرف من دراز کرد ...
فورا ولی با ترس اونو گرفتم و گفتم : مرسی ...
گفت : خیلی دوستت دارم ...



ناهید گلکار

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

🦋💘   انجیلا   💘🦋

قسمت سوم

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان انجیلا 💘


قسمت سوم

بخش اول



تنها کاری که کردم این بود که سرعتم رو زیاد کنم تا هیجانی که تو وجودم بود رو نشون ندم ...
با وجود اینکه هوا سرد بود من خیس عرق شده بودم و کنترل حرکاتم از دستم خارج شده بود ...
تا در خونه دنبال من اومد و حرفایی به من زد که دلم می خواست از زبون اون بشنوم و بعد , بدون اینکه نگاهش کنم رفتم توی خونه و درو بستم ...
هنوز از اینکه احساس می کردم اون جلوی در خونه ی ما ایستاده قلبم لبریز از شادی می شد ...
خودمو رسوندم به اتاقم ...
چون خونه شلوغ بود آنا متوجه حال من نشد و اولین کاری که کردم این بود که کادوی اونو باز کنم ...
یک رینگ باریک طلا رو گذاشته بود وسط گلبرگ های گل و یک یادداشت زیر اون ...
نوشته بود : همیشه دوستت دارم ... با من ازدواج می کنی ؟ اگر جوابت مثبته حلقه رو دستت کن و به من نشون بده ...


تو آسمون پرواز می کردم ... حلقه رو دستم کردم و نگاه کردم ...
آهسته اونو بردم بالا و با شرم بوسیدم و لبخندی از شادی روی لبم نقش بست ... دستم رو گذاشتم روی سینه ام و یک نفس عمیق و عاشقانه کشیدم ...
حلقه رو گذاشتم سر جاش و یک جای اَمن مخفی کردم ...
اون شب ما زیاد مهمون داشتیم و من از هر کدوم از اونها کادوهای خوبی گرفتم ولی فقط به اون حلقه فکر می کردم ...
تمام شب رو رقصیدم ... کاظم رو کنارم مجسم می کردم که مثل شاهزاده ی قصه ها دست منو می گرفت و مثل سیندرلا با اون می رقصیدم ...
این حس خوب رو به همه منتقل کرده بودم از جمله مریم ...
زندگی آسون و زیبا به نظرم می رسید ... راه رو برای خودم هموار می دیدم و اونقدر ساده لوح بودم که هیچ مانعی رو بین خودم و کاظم نمی دیدم ...
وقتی مهمون ها رفتن , من یک ظرف کوچیک آوردم و مقداری کیک گذاشتم توش و قایمش کردم و صبح شنبه با ذوق و شوق , حلقه و کیک رو گذاشتم تو کیفم و رفتم به طرف مدرسه ...




ناهید گلکار

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان انجیلا 💘


قسمت سوم

بخش دوم




تا ظهر فقط داشتم به اون فکر می کردم و از درس چیزی نفهمیدم ...
تو فکر بودم که چطوری اون کیک رو به دستش برسونم تا حلقه رو تو انگشت من ببینه ...
بالاخره هم مجبور شدم از مریم کمک بگیرم و جریان رو براش تعریف کنم و بعد با هم نقشه ی کارو کشیدیم ...
و اون روز من و مریم با هم رفتیم به طرف کاظم ؛ در حالی که من حلقه رو دستم کرده بودم ... اون از چند قدمی حلقه رو دید و بدون خجالت مشتشو تو هوا رها کرد و فریاد زد : هورا ... خدایا شکرت ...

و بدون اینکه بتونم کیک رو بهش بدم با سرعت شروع به دویدن کرد و همین طور که بالا و پایین می پرید و از خودش صداهای عجیب و غریب درمیاورد از اونجا دور شد ...
و اینطوری کم کم آوازه ی عشق ما دو نفر سر زبون ها افتاد و یک مرتبه متوجه شدم که دیگه همه می دونن و آنا و بابا هم از این موضوع مستثنی نبودن ...
اونا اهل دعوا کردن من نبودن ولی اعتراض می کردن و مرتب منو سرزنش ... و لحظه ای منو تنها نمی گذاشتن ... بابا تا دم مدرسه منو می برد و آنا میومد دنبالم ...
راه هر کاری رو برای دیدن کاظم واسه ی من بستن و این طوری من فکر می کردم گوهر گرانبهایی رو از دست دادم و دنیا برام تموم شده بود ...
با این حال همین که از دور می دیدمش , برام شیرین بود ...
دستی برام تکون می داد و با یک لبخند و یک نگاه عاشقانه حرفی برای گفتن نمی موند ...

کاظم هر چی پول داشت برای من هدیه می خرید ؛ از شوکولات گرفته تا سنجاق سر... و توسط مریم به من می رسوند و گاهی برام نامه می داد که من سطر سطر اونو هزار بار می خوندم و خودش همیشه جلوی در خونه ی ما بود ...
تا بالاخره صبر بابا که فکر می کرد اگر همین طور بهش بی محلی کنیم خودش خسته میشه و می ره , تموم شد و یک روز سرش فریاد زد : تو پسر , بیا ببینم ...

کاظم با عجله و مودب اومد جلو و با ترس سلام کرد ...




ناهید گلکار

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان انجیلا 💘


قسمت سوم

بخش سوم




بابا گفت : چی می خواهی در خونه ی ما رو ول نمی کنی ؟
گفت : دخترتون رو می خوام ...
گفت : تو غلط کردی پسره ی چلغوز ... تو یک وجب بچه چی هستی که دختر بخوای ؟ چه پررو و بی حیا هستی ... خودت نمی فهمی چه حرف مسخره ای زدی بچه ... برو دنبال درس و مشقت ... با این کارات فردا میشی انگل اجتماع ... برو بچه جون , خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه ... دست از سر ما بردار و دردسر درست نکن ...
گفت : به خدا دست خودم نیست آقا ,  اگر بود همین کارو می کردم ... می دونم چی به صلاحم هست و چی نیست ... ولی باور کنین دختر شما رو دوست دارم , نظر بدی هم ندارم ...
خواهش می کنم یک فرصت به من بدین ... فکر کنین من پسر خودتون هستم ... من پدر ندارم شما برام پدری کنین و جلوی عشق من و دخترتون رو نگیرین ...
بابا با عصبانیت فریاد زد : به من چه برای تو پدری کنم ؟ برو دنبال کارت پسر ... دفعه ی دیگه اینجا ببیمنت می دمت دست پلیس ... بعدا گله نکنی ...
اینم بدون اگر شده دخترمو تو خونه حبس کنم , به تو نمی دم ...
حرفمم یکیه ... والسلام ... حالا گورتو گم کن و برو ...


من لای در شاهد اون منظره بودم و همین طور مثل ابر بهار گریه می کردم ...
کاظم که دید بابا عصبانی شده , سرشو انداخت پایین و رفت ...
ولی بابا اومد سراغ من و پرسید : تو با این پسره حرف هم زدی ؟
گفتم : نه به قرآن ... کی گفته ؟ غلط بکنم بابا جون ...
گفت : پس از کجا با این خاطرجمعی میگه جلوی عشق من و دخترتون رو نگیرین ؟
گفتم : من چه می دونم بابا ... شاید از خودش گفته ...
پرسید : تو که نمی خواهی بگی واقعا اونو دوست داری ؟ هان ؟ جواب بده ... درست و روشن ...
گفتم : به امام رضا من کاری نکردم , خودش اینطوریه ...


در حالی که دلم می خواست فریاد بزنم و به همه بگم چقدر اونو دوست دارم , خفه شدم ...

آنا با همون لحن محکم و ترسناکش پرسید : انجیلا راست بگو , همین الان ما رو تو جریان بذار ... نظرت نسبت به اون پسره چیه ؟
گفتم : ای بابا چرا سر به سر من می ذارین ؟ مثل همه ی پسرای دیگه ... خوب عاشق من شده , تقصیر منه ؟
آنا گفت : آفرین یک وقت نبینم بهش رو دادی ... خودش می ره دنبال کارش ... این جوون های امروزی الان عاشقن , فردا فارغ ...




ناهید گلکار

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان انجیلا 💘


قسمت سوم

بخش چهارم




من ساکت شدم ... چیزی نمی تونستم بگم ... بهترین کار این بود که منتظر بمونم تا خدا برام درست کنه ...
تا یک روز طرف های غروب بود که زنگ زدن ...
من آیفون رو برداشتم و پرسیدم : کیه ؟
یک خانمی بود گفت : با انجیلا کار دارم ...
گفتم : خودمم ... شما ؟

گفت : میشه بیایین دم در ؟
آنا پرسید : کیه ؟
گفتم : یک خانمی بود می گفت با من کار داره ...
آنا گفت : برو ببین کیه ؟
من با لباس تو خونه که یک شلوار تا زیر زانوم و یک بلوز راحتی بود ، در حالی که موهای بلندم رو یک دونه بافته بودم و روی شونه هام بود , رفتم دم در ... به خیال اینکه یک زن با من کار داره روسری هم سرم نکردم ...
درو که باز کردم یک خانم مسن رو پشت در دیدم و یک خانم جوون هم کنارش بود ...
نگاهی به من کرد و پرسید : تو انجیلایی ؟

گفتم : بله , کاری دارین ؟ ...
یک لبخند روی لبش نقش بست و به من زل زد و گفت: من مادر کاظمم ... اومده بودم ببینمت و بگم دست از سر پسرم بردار , روز و شب برای من نگذاشته ولی حالا که دیدمت به بچه ام حق می دم ...

و برگشت و به دخترش گفت : چقدر خوشگله ...
و در حالی که سر من پایین بود و از خجالت نمی تونستم حرف بزنم , ادامه داد : ببین دختر جون , کاظم هنوز سال آخر دبیرستانه ، وقت این کاراش نیست ... تو تشویقش بکن که درس بخونه و بره دانشگاه , من خودم دست شماها رو می ذارم تو دست هم ...
ولی الان فکرشم نکنین , هم تو بچه ای هم کاظم ... بهم قول بده که ازش نخواهی الان باهات ازدواج کنه ...


من حیرون و وامونده نگاهش می کردم و نگفتم ما اصلا با هم حرف نمی زنیم , چه برسه به اینکه من ازش بخوام بیاد با من عروسی کنه ...
لال شده بودم ولی کاظم که اون عقب ایستاده بود , اومد جلو و گفت : مامان ؟ بسه دیگه ... بهت که گفتم که من می خوام , اون چیزی به من نگفته ... شما فقط ببینش ...
مامانش بی توجه به حرف اون گفت : ببخش دختر جون مزاحم شدیم ... یادت نره چی گفتم , تو رو خدا کاری به کار کاظم نداشته باش ...

سر من پایین بود و می لرزیدم ...

کمی پا پا کرد و گفت : خداحافظ ...

و راه افتاد ... و منم فورا درو بستم و پشتمو به در تکیه دادم ...

گریه ام گرفت ...
آخ که چقدر من بی دست و پا و خجالتی بودم ... چرا حرف نزدم ؟ ... آبروم رفت ...



ناهید گلکار

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان انجیلا 💘


قسمت سوم

بخش پنجم




همین طور که می لرزیدم , برگشتم پیش آنا ...
ازم پرسید : کی بود ؟ چی می خواست ؟ ...
گفتم : برای خیریه کمک می خواست ...
آنا با تردید گفت : پس چرا سراغ تو رو گرفت ؟ ... مگه تو این خونه بزرگتر از تو نبود ؟ ...


بابا یک مرتبه از جاش پرید و بدو رفت دم در ... کسی رو ندید و برگشت ...

با نگاهی مشکوکی از من پرسید : راستشو بگو کی بود ؟

ترسیدم و گفتم : نمی دونم یکی بود اومده بود منو ببینه برای پسرش ... من حرفی نزدم به قرآن ... درو بستم و اومدم تو ...
آنا فورا متوجه شد که من دارم چیزی رو پنهون می کنم ...
با لحن تند و قاطعی گفت : راست بگو انجیلا , دیگه دروغ بلد نبودی که خدا رو شکر یاد گرفتی ... بگو کی بود ؟ ...
گفتم : به قرآن مجید راست می گم ... یکی اومده برای پسرش می خواست منو ببینه ...
آنا عصبانی شد و گفت : چقدر مردم احمق و نفهم هستن ... مگه اینطوری دختر می ببینن ؟ تو چی گفتی ؟
گفتم : من جوابی ندادم و درو بستم و اومدم ... چیزی به فکرم نرسید بگم ...
ولی تو دل من غوغایی به پا شده بود و از اینکه کاظم مادرشو آورده بود منو ببینه , می فهمیدم که خیلی منو دوست داره و می خواد با هم عروسی کنیم و به یاد آوردن حرفای مادر اون امید تازه ای تو دلم انداخته بود ...
فردا تو مدرسه مریم گفت : انجیلا می دونی کاظم روزگار برای مادرش نذاشته و میگه بیایم برای تو خواستگاری ؟ ...
دیشب زن دایی زنگ زده بود و از مامانم صلاح می کرد ... بیچاره تو رو که دید , خودشم گیج شده ... میگه اگر عروس من بشه خیلی خوبه ولی کاظم هنوز وقت این حرفاش نیست ...
از اون طرف کاظم پاشو تو یک کفش کرده و میگه الان انجیلا رو می خوام ...
مامانم دعواش کرد و گفت : انجیلا مگه اسباب بازیه که تا تو خواستی بهت بدن ؟ عقل داشته باش بچه ...
خلاصه تو خانواده ی ما دیگه همه تو رو می شناسن ...




ناهید گلکار

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

🦋💘   انجیلا   💘🦋

قسمت چهارم

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان انجیلا 💘


قسمت چهارم

بخش اول



بیقراری های کاظم برای رسیدن به من اونقدر بالا گرفت که هر دو خانواده نگران شده بودن ... مرتب به مادرش التماس می کرد تا بیاد به خواستگاری من و مریم همه ی حرفایی که تو خونه ی اونا زده می شد رو به من می گفت ...
اما من دلم نمی خواست اون این کارا رو بکنه ... نمی خواستم ازدواج کنم ...
من هنوز تو عالم بچگی و شور و حال جوونی بودم و این تشنجی که کاظم به وجود آورده بود باعث می شد ترس از بدبخت شدن من تو دل پدر و مادرم بیفته و خواستگاری که با سماجت هر روز زنگ می زدن رو به خونه بپذیرن ...
و این طوری اولین خواستگاری از من انجام شد ...



فصل اول :

راستش اولش عین خیالم نبود چون می دونستم که من کاظم رو دوست دارم و هرگز تن به ازدواج با کس دیگه ای رو نمی دم ولی نمی دونم چرا پامو که گذاشتم تو خونه و دیدم که آنا داره حاضر میشه دلم شور افتاد ...
قبلا بدم نمی اومد که خواستگار برام بیاد ولی آنا قبول نمی کرد ...
رباب خانم از صبح تا بعد از ظهر خونه ی ما بود و سر شب می رفت ولی هر وقت مهمون داشتیم تا آخر شب پیش ما می موند و کمک می کرد ... پس در جریان همه چیز خانواده ی من بود ...
وقتی می دید که من بی خیال لباس پوشیدم و آماده شدم , با تعجب منو نگاه کرد و یک اشاره به من کرد که برم تو اتاقم ... خودشم دنبالم اومد ...

با نگرانی گفت : آخه مگه تو اون پسر رو دوست نداری ؟ چرا می خواهی برات خواستگار بیاد ؟ ...
گفتم : من نمی خوام که , آنا قبول کرده ...
گفت : انجیلا خانم تو قبول نمی کردی , یک وقت اومدیم و شد ... تو که کس دیگه ای رو دوست داری , چی میشه اون موقع ؟ ...
گفتم : رباب خانم تو رو خدا این حرف رو نزن , مگه کسی از من پرسید ؟ اگر بگم نه که فکر می کنن به خاطر کاظم این کارو کردم و بیشتر بهم سخت می گیرن ...
خاطرت جمع باشه من قبول نمی کنم با کس دیگه ای عروسی کنم ... اصلا  نمی خوام این کارو بکنم , می خوام برم دانشگاه ...
رباب خانم گفت : از من گفتن بود ... مراقب باش , حواست رو جمع کن ...
حرفای رباب خانم دلشوره ی منو بیشتر کرد طوری که تو صورتم هم پیدا بود و آنا ازم پرسید : چی شده ؟ حالت خوبه ؟ چرا رنگ و روت پریده ؟
گفتم : آنا تو رو خدا بهشون بگو نیان ... من نمی خوام ...
گفت : ای بابا ... فکر می کنی خودم بهشون نگفتم ؟ ولی مادرش اصرار کرد ... تو مهمونی خونه ی مونس خانم عکس انداخته بودی ، اونا هم عکس تو رو نشون مادر این پسره دادن ؛ مشتاق شده بیاد ، ول کن هم نیست ...
من ردشون می کنم برن , خاطرت جمع ولی توام قول بده دور اون کاظم لعنتی رو خط بکشی ...
مجبورم نکن شوهرت بدم ... دلم نمی خواد تو رو به این زودی درگیر زندگی کنم ...
گفتم : شما منو شوهر نده , من بهت قول می دم ...



ناهید گلکار

ویرایش شده توسط *** نازمیـــن *** در تاریخ ۱۷/۸/۱۳۹۶   ۱۶:۲۰
صفحه مورد نظر
برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع بعد »
زیربخش
«  موضوع قبل
دریافت آخرین مطالب زیباکده از طریق ایمیل
زیباکده