آموزش ترکیب رنگ مو
کپی لینک با موفقیت انجام شد
تعداد بازدید : 2530
آخرین پست تاپیک : ۰۱:۴۴   ۱۳۹۶/۹/۳
صفحه مورد نظر

رمان ایرانی " دام دلارام "

به اشتراک گذاری در تگرام
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

دام دلارام 🍂


قسمت دوازدهم

 

 
دلارام رو برديم و گذاشتيم تو اتاق فرح ... زير لب يه چيزايي مي گفت ولي پيدا نبود سر و ته حرفاش چيه ... روي تخت فرح كمي اينور شد و يه نمور چشاشو وا كرد و باز بست ... ملافه ي روي تخت از قرمزي خون لباسش رنگ گرفت بود و دستاي ما هم كمتر از اون نبود ... فروغ بدون اينكه حرفي بزنه , راه افتاد بره بيرون ...

بهش گفتم :
- كجا ؟
- سر قبر بابام
- شرمنده
- مي رم ببينم چه غلطي بايد كنم ...
- بابات پدرتو درمياره كه
- ممنونم از دلداريت ... تا من باشم سر رفاقت نيفتم تو چاله آدم گهي مثل تو
- به نظرت فرح و مادرم كجان ؟
- هر جا هستن باشن , اصلا منو سَننه

اينو و گفت و راه افتاد و رفت بيرون ... مي دونستم باباي فروغ آدم بدي نيست و بلايي سر فروغ نمياره ولي خوب هر كسي شب دخترش خونه نياد , سگ مي شه

حالا من مونده بودم و دلارام ... نه خبري از خانوادم بود و نه مي دونستم چيكار بايد بكنم ... رفتم سر كمد فرح و يه سري لباس تميز ورداشتم و بردم كنار دلارام نشستم ...

كمي بهش نگاه كردم ... راستش خجالت مي كشيدم ازش ولي تو بعضي از فيلم هاي بهروز و فردين ديده بودم كه عوض كردن لباس مي تونه تاثير شگرفي در شخصيت جنس مخالف مي ذاره ...

دست انداختم … يهو از پشت سرم يكي محكم زد تو سرم ...

برگشتم ... پريسا خانم مادر فروغ وايستاده بود و تندي منو زد كنار و گفت :
- داري چيكار مي كني علي ؟
- لباساشو عوض مي كنم
- غلط مي كني بي ادب ... فروغ بيا تو ببينم ... 


فروغ اومد تو اتاق و پشت مادرش وايستاد ... مادرش كه معلوم بود خيلي كفریه , گفت :
- يعني بلايي سرت بيارم كه مرغ هاي آسمون به حالت گريه كنن ... اين دختره چرا تو اين وضعه ؟ علي پاشو برو بيرون ببينم ...


از اتاق رفتم بيرون و درو بستم ... نبود مادرم و فرح خيلي برام عجيب بود ... توي هال و آشپزخونه رو ورنداز كردم ... هيچ نشونه اي ازشون نبود ... كنار يخچال رو كمدي كه مادرم ظرف هاشو روش مي ذاشت , يه كتاب شعر اخوان بود ... وَرش داشتم ... زيرش يه تيكه كاغذ بود كه با رژ روش نوشته شده بود علي برگشتي تندي فرار كن ، رحيم ما رو برد ...

دلم هُري ريخت پايين ... مي دونستم اگه رحيم ماجرا رو بفهمه , يه بلايي سرمون مياره ...

خونه رحيم رو بلد بودم ... خواستم از خونه بزنم بيرون كه پريسا خانم درو وا كرد و اومد بيرون ...
- اين دختر حالش خوب نيست , بايد بهش برسيد ... ويتامين مي خواد ... رنگ به صورت نداره ...
- پريسا خانم شما فرح و مادرمو نديدي ؟
- نه نديدم , نمي خوام هم ببينم ... كلا براي ما جز مصيبت چي داريد ؟ باباي فروغ از ديشب هزار جا رو زير رو كرده , اون وقت شما …
- به خدا مجبور ...
- مجبور بوديد بريد دَرَكه ؛ شبگردي كنيد ؟ عياشي نمي كرديد , نمي شد ؟ اي خاک به سرتون ...
- دركه ؟

يهو فروغ پريد وسط حرفم و گفت :
- بله ديگه دركه ... من چند بار گفتم نريم

من كه تازه متوجه حرف فروغ شده بودم , نزديكش شدم و بازيمونو كامل كردم

- خوب گفتم يه عشق و حالي بكنيم و يه جيگري بزنيم بياييم

پريسا خاتم يه دونه قائم زد تو صورتم ... برق از چشام پريد ...
- پسره ي شارلاتان , با دو تا دختر رفتي عشق و حال كه چي ؟ خودشونو به دعوا كشيدي سر دو تا سيخ جيگر ... داغ كرده بودي ؟ مي گفتي مادر محترم واست زن بگيره ... ببين چه بلايي سر دختره در آوردي ... واي كه اين شهوت و بي شعوري چه بلايي سر اين مردا درمياره ... ببين علي من يه عمر با اهل كاباره نشست و برخاست داشتم ... نبين الان خانم شدم ... اون روي سگ منو دربياري از وسط جرت مي دم ... من بعد بهار همين يدونه بچه رو دارم , د ورش نچرخ ...


بهار دختر بزرگه ي پريسا خانم و امير آقا بود ... خيلي وقت پيشا وقتي هنوز فرق بين پسر و دختر و نمي دونستم , يه شب با داد و هوارش بيدار شديم ... رفتيم تو كوچه ... يه مردي كه انگار اسمش يوسف بود با چند تا مامور اومده بود تا بهارو ببره ...
اول نمي دادن ولي به زور مأمورا بچه رو دادن ... مي گفتن پدر اصلي بهار , آقا يوسفه ...

بعد از اون , يكي دو سال كارشون جنگ و دعوا و دادگاه بود ولي دست آخر باز بهاره پنج شيش ساله رو دادن به آقا يوسف ... يه مدت هم پريسا خانم رواني شد و رفت پيش پدرش موند ولي امير آقا برش گردوند ...

بعد از اون , فروغ كه يه سال از بهار كوچيكتر بود خيلي واسه خونشون عزيزتر شد ...

ماجراي يوسف و پريسا خانم رو كريم آقای خدا بيامرز چند بار واسه مامانم تعريف كرد كه يهو فكر خيانت ميانت نيفته ولي من فقط يه چيزو فهميدم ... پريسا خانم , ناخواسته باردار بچه يوسف بوده ... 



رفتم از سر كوچه كمي ميوه پيوه گرفتم و برگشتم ... تو راه يه مزدا عينهو مزداي شاهرخ ديدم كه تو سي متري چرخ مي زد ... بغل يكي از تير بتوني هاي سر كوچه وايستادم و نگاش كردم ... خودش بود كه داشت همه جا رو سُک مي زد ...

رسيدم خونه .. فروغ و مادرش دم پله ها وايستاده بودن و پريسا خانم تا منو ديد , گفت :

- بده بخوره ... يه كم جون گرفت, ببرش خونه ش ... پدر مادرش الان ديوانه شدن ... راستي ديشب هم داد و بيداد مادرت اينا تا صبح به راه بود ... چه خبر بود , نفهميديم ...


رفتن و منم رفتم تو آشپزخونه و كمي ميوه آب گرفتم و بردم تو اتاق تا دلارام بخوره ...

تا رسيدم دم اتاق و درو وا كردم , يكي جيغ كشيد ... دلارام رو تخت نشسته بود و خيره بهم نگاه مي كرد ...
- من اينجا چيكار مي كنم ؟
- فعلا آروم باشيد , سر حال شُديد بهتون مي گم ...

 

 

🍂 بابك لطفي خواجه پاشا
پاییز نود و شش

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

دام دلارام 🍂


قسمت سیزدهم

 

 

دلارام كمي به اينور و اونور نگاه كرد و اسبابي كه تو اتاق فرح چيده بوديم رو ورندازكرد ... يه چند تا عكس از هدايت و جلال و صمد بهرنگي رو زده بود رو كمدش و دو سه تا هم پوستر از اليزابت تيلور و فرخزاد رو ديوارش چسبونده بود ... يه ميز مطالعه با چند تا كتاب يه گوشه ش بود ... يه گليم دستبافت رو انداخته بود وسط اتاقش و يه پرده كه خودش دوخته بود رو زده بود جلوي پنجره ... 

نگاه دلارام رو عكس تيلور كه سر و سينه اش باز بود , قفل شد و بعد چرخيد سمت من ...
- چرا منو آوري اينجا ؟
- يادتون نيست ؟
- يادمه , چطور كشيديم بيرون ؟
- ديديد من آدمكش نيستم ؟ يه جورايي از دست شاهرخ فراريت دادم ... بي شرف بنزين آورده بود تا بسوزونتت ...

دلارام همين طور كه بغش گلوشو گرفته بود , پتو رو جمع كرد رو سينه ش ...
- اون اقاي به اصطلاح محترم , قرار بود با من ازدواج كنه ... بي عرضه منو به خاطر اون سكه ها فروخت ... طوري تلافي كنم كه مرغ هاي آسمون به حالش عزا بگيرن و خودمم مي شم مداح مرثيه اش ...
- الانم تو اين دور و ور دنبال شما مي گرده ...
- مي دونم چيكارش كنم
- خانم من باس برم , بايد برم رد خواهر و مادرم
- كي تو اين خونه هست ؟
- فقط منم كه اگه برم ديگه كسي نمي مونه ... زودي ميام ... بيرون نريد , شاهرخ گيرتون مي ندازه


لباسامو عوض كردم و اومدم از خونه بيرون ... بايد مي رفتم خونه ي رحيم و سر و كله اي آب مي دادم ...

دم غروب بود ... سوار اتوبوس شدم و رفتم آذري و از اونورم رفتم تا تير دوقلو ، دم پارک بي سيم پياده شدم و گَز كردم تا رسيدم دم كوچه ي رحيم اينا ...

تو كوچه شون ماشين نمي رفت و يه جوب هم وسطش بود ... كلا شيش تا در بود كه هر وقت با آقا كريم ميومديم اونجا , همشونو مي شمردم ... سر كوچه ماشين رحيم پارک بود و توش كه نگاه كردم كلاه شهربانيشم جلوی شيشه گذاشته بود ...

آروم رفتم تو كوچه ... از درهای خونه ها رد شدم ... در چهارم رنگش سبز بود و تا رسيدم بهش يه پيرزني درو وا كرد و زل زد بهم ... هفتاد سالش مي شد و چين چروك صورتش عينهو چين هاي پرده ي اتاق فرح بود ...  طوري نگام مي كرد كه انگار حيووني ناياب تو اون حوالي پيدا شده ... روسري كوتاه زرد بدرنگي كه سرش بود رو انداخت رو شونه ش ... بيشترِ كوچه ها يه همچين كلانتري داشتن ...
- چي مي خواي اينجا ؟
- با آقا رحيم كار دارم
- چيكار ؟
- كار ديگه , كار ... عمومه ...
- آدم پاورچين پاورچين نمي ره خونه ي عموش ...
- دروغ نمي گم
- ميگي ! نترس , بگو كارت چيه ؟
- گفتم كه , با عموم كار دارم ... اون خونه تَهيه
- بيا تو
- عموم اينجاست ؟ آقا رحيم رو ميگم
- بيا تو , قر نده
- قر چيه ؟ دروغ نمي گم كه
- حالا ترسِت ريخت بيا


درو پيش كرد و رفت ... نفهميدم چي داشت مي گفت ولي رفتارش عينهو نانسي خانمِ ته كوچه اي بود تو سي متري ... كريم خدابيامرز وقتي مي خواست مادرم رو از فاحشگي بترسونه , از نانسي خانم مثال مي زد ...
كمي وايستادم و رفتم دم در رحيم ... رو در خونه ش چند تا لوزي آهني بود كه پامو گذاشتم رفتم بالاش ... تو رو نگاه كردم ... حياط خونه ش كوچيک بود ... همش قد يه اتاق بزرگ مي شد كه نصفش رو هم تانكر گرفته بود ... تو حياط خبري نبود ولي چراغ آشپزخونه دم دم تاريكي روشن بود ...

اومدم پايين و كمي فكرمو اينور و اونور كردم ... نمي تونستم خواهر و مادرمو تو اون اوضاع تنها بذارم ... زنگ خونه رو زدم ... قيژي كرد و منتظر موندم ... باز زدم ...

كمي بعد صداي رحيم از حياط بلند شد كه : كيه ؟

بدون معطلي در رفتم و سر كوچه پشت ماشين قايم شدم ... از يه ور ماشين اومدم بيرون تا ببينم رفت يا نه كه از پشت يقه مو گرفت و بلندم كرد سر پا ...
- زنگ مي زني در مي ري ؟

رحيم آقا كشيدم و برد تو خونه ... تا رسيدم تو حياط ولم كرد ... مادرم رو پله وايستاده بود ...
- علي كجايي تو ؟
- خوب رفته بودم …
- هر گوري رفته بودي باس زود ميومدي

رحيم از گوشه ي حياط يه شيلنگ برداشت و اومد سمت من ...

رحيم : پس لات شدي ؟ كريم رفته پي رفيق بازي قبول , توی بي پدر كجايي پس ؟
- حالا كه اومدم
- دير اومدي
- اومدم فرح و مادرمو ببرم
- مي بري حالا

رفتم سمت مادرم و دستش و گرفتم و گفتم :
 - پاشو بريم ...
رحيم اومد جلوم و ايستاد و گفت :
- اول كريم برمي گرده , بعد اينا ميان
- كريم رفته دنبال عشق و حال , تقصير اينا چيه ؟
- نه مادرت نه فرح راستشو نمي گن ... كريم به من نگه جايي نمي ره
- بگو فرح بياد بريم
- اينجا نيست ... جفتشونو بذارم يه جا كه از دستم در برن ؟ ببين چي ميگم علي , اول كريم مياد بعد اينا رو ول مي كنم
- گفتم كه
- خفه بمير بابا ... من مي دونم بلايي سر كريم اومده ... اون بي من جايي نمي ره ... اول خبر از كريم مياري بعد خانواده تو مي بري
- من اينا رو مي برم
- تونستي ببر

دست مادرمو كشيدم و اونم دستش و كشيد و گفت :
- كجا بيام بي فرح ؟ معلوم نيست اين خير نديده كجا بردتش

رحيم مچ دستمو گرفت و آورد بالا
- ببين علي من به كلانتري و آگاهي و هر چي رفيق بوده خبر دادم ولي خبري نيومده ... هر چي هست و شما مي دونيد ... خواهرتو دادم يه جا امانت ... تا فردا خبر از كريم آوردي آوردي , نياوردي ميگم امانتت و بفروشن

برگشتم و با تمام زورم يدونه مشت كوبيدم تو دهنش و حس كردم يكي دو تا از دندوناش لق شد ... افتاد رو زمين ... مادرم بدو اومد سمتم ...
- بلند شه مي كشدت , برو يه خبر از كريم بيار ... تو رو خدا برو علي … من بميرم برو علي

تندي از در زدم بيرون ... دم در رسيد بهم , يكي ديگه زدم بهش و رفتم بيرون و درو بستم ... در چهارم كوچه هنوز باز بود و رفتم تو و بستمش ...

از پشت شيشه ي طرح دار روبروم ديدم كه رحيم از جلوم رد شد و بدو رفت ... كشيدم عقب ... كمي وايستادم ... صداي پيرزنه از بالاي پله هاي باريكي كه از دم در رفته بود بالا , شنيدم ...
- ديدي با من كار داري

مي ترسيدم صدامو كسي بشنوه ... بدون حرفي رفتم بالا ...

از دم پله ها بوي روغن نباتي رفت تو دماغم ... رسيدم بالا يه مردي كه كاملا تابلو بود مافنگيه , پشت يه ميز چوبي نشسته بود ...
- خوش اومدي گل پسر
- ممنونم
- كيو مي خواي ؟

پيرزنه اومد سمت يارو و گفت :
- ميگه اومدم دنبال رحيم
- كدوم رحيم ؟ رحيم آبمنگول ؟
- اون كريمه

بعد هر دو زدن زير خنده ...


- خيلي وقته لاله زار نرفتيم خانم ...


بعد پيرزنه با چشم بهش اشاره كرد كه زياد شوخي نكنه ... مرده از پشت ميز پا شد و با يه دفتر اومد سمت من ..
- چيزي نيست .... ببينم پسر جان , كي رو مي خواي ؟ اسمشو مي دوني ؟ پاشو اون دو اتاقو بگرد شايد طرفت پيدا بشه     

هيچي نگفتم ... مرده رفت سمت پيرزنه و روبروش وايستاد ...

- نكنه اين اومده دنبال امانت رحيم ؟

پيرزنه چرخيد سمت من و گفت :
-فرح ؟ نه , اون امانته ...

 

 

🍂 بابك لطفي خواجه پاشا
پاییز نود و شش

ویرایش شده توسط *** نازمیـــن *** در تاریخ ۱۸/۸/۱۳۹۶   ۲۰:۴۱
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

" دام دلارام "

رمان ایرانی " دام دلارام "
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

" دام دلارام "

رمان ایرانی " دام دلارام "
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

" دام دلارام "

رمان ایرانی " دام دلارام "
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

دام دلارام 🍂


قسمت چهاردهم

 

 

تمام وجودم از حرص داشت آتيش مي گرفت ... رو يكي از صندلي هايي كه كنار ديوار چيده بودن , نشستم .. روي ديواراي روبروم پر از عكساي نيمه برهنه ي دخترا و زنايي بود كه پيدا بود خارجين ...

سه تا اتاق بود و از بغلشون هم يه سري پله كه عرضشون كم بود مي رفت طبقه بالا تا رو خَرپُشته ... كاغذ ديواري هاش زرشكي تند بود و معلوم بود كه دود بخاري نفتي توي هال كثيفشون كرده ...

مرده باز اومد و كنارم نشست و گفت :
- نگفتي چيكار كنيم ؟ ميگي يا خودم پيشنهاد بدم ؟
- اون دختري كه مي گيد …
- فرح ؟ اون امانته , فعلا تو ليست ارائه محصولات خاله خانم قرار نگرفته ...
- نه اون …
- اون مون نكن ديگه يالا ... نمي خواي پاشو هري , برو حال نداريم ... اين كيه خاله ؟

بلند شدم و رفتم پيش پيرزنه ...

- من بايد فرح رو ببينم , واجبه ... ده تومن هم بهت مي دم
- خوب با ده تومن مي گم فتانه بياد پيشت ... فرح رو مي خواي چيكار ؟ بذار تو جيبت پول خورداتو
- من بايد فرح رو ببينم , ماجراي اون توفير داره
- خاطرخواشي ؟ اي دل ناغافل ...  برو پسر , برو دنبال يه دل ديگه بگرد ووو دختري كه اينجا بياد به درد زن بودنت نمي خوره
- بذار ببينمش
- نمي شه ...  اون بالا تو خرپشته حبسه , كليدش هم دست من نيست ... نمي شه , بيا برو
- جان بچت
- من بچه داشتم به قبر پدرم مي خنديدم اينجا كار كنم ... برو عزيز , برو خودتو اينجا حيف نكن ... مي خواي يه چايي بيارم بخوري بعد بري ؟

كمي ازش فاصله گرفتم ... به خيالم مي تونستم اون پيرزنه رو با اون مرتيكه قُرُمساق رو چك و لقدي كنم و فرح رو ببرم ... آستينامو دادم بالا و آماده شدم ...
- فرح رو بديد ببرم

خاله اومد كمي نزديكم شد و گفت :
- پسر جان , اينجا خونتو الكي مي ريزن ... لات بازي در نيار , برو ...
- تو مي خواي خون منو بريزي ؟
- بچه ها بياييد

يكي از دراي روبرو باز شد و سه نفر اومدن بيرون ... شلوار شيرازي پاشون بود و يه زيرپوش نازك هم تنشون كرده بودن ... رنگ صورتشون تيره بود و آفتاب سوخته ... قدشون كم كم نيم متري از من بلندتر بود و سيبيلاشون رو ريخته بودن رو لباشون ...

چشمامو كمي دُرشت كردم و لب بالامو يه گاز ريز گرفتم و سه تا نفس عميق كشيدم و دِ فرار ...

از پله ها رفتم پايين ... فقط تو راه يكي دو تا چكشون بهم گرفت تا برسم دم در ...

دست انداختم درو وا كنم , ديدم چفت نداره ... برگشتم ... خاله بالا پله ها وايستاده بود ...

- اون در از اينور با كليد وا نمي شه ... چرا ؟ چون هر شب نصف پول ما پايمال مي شه ... مردا از پله ها آروم آروم اومدن پايين ... يكيش كه كمي هم از اون يكي ها كوتاه تر بود , روبروم وايستاد و مچ دستم و گرفت و فشار داد ... احساس كردم داره خورد ميشه ... مثل انبردست بود سگ صاحاب ...
- چقدر بايد پول بده خاله خانم ؟
- بدهي نداره ... روش زياده , بايد كم بشه
- چقدر كم بشه ؟
- كه اينورا نياد ...


روبروم يه در آهني بود كه مي رفت سمت زير پله ... جاي خوبي نبود ...



از خونه كه اومدم بيرون , نصف شب بود ... تو راه كه سرفه مي كردم تف دهنم با خون توي دل و روده م بيرون ميومد ... احساس مي كردم يه سري سنجاق لاي دنده هامه كه هي تو تنم فرو مي رن ...

چشمام از كبودي باز نمي شد و دماغم هم پر از لخته خون بود ... همه پولمو ورداشته بودن و هيچي نداشتم ... خودمو تا پارك بي سيم كشوندم و كمي آب زدم به سر و صورتم ... هر ذره آبي كه به يكي از زخم هام مي خورد دادي تو دلم مي كشيدم و ضعف مي كردم ...

روي يكي از نيمكت چوبي ها نشستم ... پشتم يه چراغ بود و نورش افتاده بود روم ... حواسم نبود كي نشست پيشم ... فقط صداش منو به خودم آورد :
- كتك خوردي ؟

برگشتم يه پيرمرد هفتاد هشتاد ساله نشسته بود كه لباساي كهنه اي تنش بود ...
- بدجور زدنت , برو كلانتري ...

بهش نگاه نكردم و جوابي ندادم ... نمي تونستم به كسي شكايت كنم ... پاي فرح و مادرم گير بود ... اگه گند مردن كريم درميومد , همه مي رفتيم هلفدوني ... اي كاش اولش رفته بودم و خبر داده بودم ولي الان دير بود ... خيلي دير ...

پيرمرده آروم زد به شونه م ...
- من نگهبان پاركم , اون هم دكه منه ... برو توش بخواب تا صبح ... من باس قدم بزنم ...


باز هيچي نگفتم ..
يه دو تومني بهم داد و گفت :
- پس پاشو برو خونه ت

سرمو چرخوندم سمتش ... عينك ته استكانيش روبروي چشام بود ... بدون هيچ حرفي راهي شدم رفتم ...

دم اذون رسيدم سر كوچه ...
ماشين باباي فروغ دم درشون بود و قبلش يادم رفته بود بهش بگم به خاطر نديدن شاهرخ ماشينو بندازه تو حياط ...

چراغ تير برق دم در ما هم برعكس هميشه روشن بود ... رفتم تو خونه ... چراغا روشن بود ...

اينور و اونورو نگاه كردم ... سكوت بود و فقط صداي جي جيركاي رو چنار رو حياط كمي به گوش مي رسيد ... در اتاق فرح رو باز كردم ... تاريک بود ... چراغ رو روشن كردم ... دلارام رو تخت خوابيده بود ...

چراغ رو خاموش كردم و كشيدم بيرون ... خودمو رسوندم به حموم و شيرو باز كردم و با همون لباس ها رفتم زير آب .. كمي طول كشيد تا رنگ آب كف حموم از قرمزي خون زخم هام پاك شد ... گرمي آب , زخم هامو كمي آروم كرد و تونستم صاف وايستم ...

حموم يه دربچه داشت كه وا مي شد به حياط پشتي ... يه صداي نزاري از اونجا ميومد ... شيرو بستم ... دقيق تر شدم ... صداي يه زن بود ...

اومدم بيرون و از تو بقچه لباسامو كشيدم بيرون و رفتم تو اتاق فرح ... دلارام هنوز خواب بود ...

از بغل آشپزخونه يه در كوچيكي وا مي شد به حياط پشتي كه كلا قد دو تا حموم بود و واسه ما حكم انباري رو داشت ... 
تو حياط پشتي هيچي نبود ... باز گوش دادم ... صدا از پشت ديوار ميومد ... از حياط خلوته خونه فروغ اينا ... رفتم رو بشكه ي رنگ و رو رفته ي بغل ديوار و كشيدم خودمو بالا ... آروم سرمو بردم تو حياط فروغ اينا ... پريسا خانم دست و دهن بسته اونجا افتاده بود ... پرده ي آشپزخونه كنار بود و شاهرخ با يه قمه ي بزرگ داشت قدم مي زد ...

 

 

🍂 بابك لطفي خواجه پاشا
پاییز نود و شش

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

دام دلارام 🍂


قسمت پانزدهم

 

 

خيلي آروم از ديوار اومدم پايين ... باد هوا تو نَمي كه موهام داشت مي چرخيد و سرمو خنک مي كرد و مي تونستم بهتر فكر كنم ... يا بايد دلارام رو بهش مي دادم يا اينكه به كلانتري خبر بدم ...

هر جفتش هم مصيبت بود و هم بدبختي ...
اومدم تو خونه نشستم كنج ديوار ... هم خوابم ميومد و هم انقدر كلافه بودم و از درموندگيم خجالت مي كشيدم که نمي تونستم كاري بكنم ... انقدر فشار روم بود كه مي خواستم يه جوري خلاص بشم از اين همه بدبختي ... رها بشم از این همه فلاكت ...


بايد اول دلارام رو از اونجا فراري مي دادم و بعد مي رفتم سراغ خونه ي فروغ اينا ... رفتم تو اتاق ... هنوز پتو روش بود و انگار از جاش جم نخورده بود ... تو تاريكي اتاق صورت زيباشو نمي شد ديد ...

رفتم سمتش ... پتو رو از روش زدم كنار ... تو جام خُشكم زد ...

يه دفعه يه مردي با سيبيل هاي كلفت و قيافه زشت خودش كه قبلا تو قلعه ديده بودمش , يه خنده بهم زد و گفت :
- بيا پيشم بخواب عزيز دلم
- كي هستي ؟ بيا برو گمشو بيرون تخمِ سگ
- بيا اينجا بينم جوجو ... از صبح تا حالا دهن مارو سرويس كردي , حالا برم ؟ راه بيفت باس بريم پيش آقا شاهرخ ... كجاست دلارام ؟
- همينجا بود
- نبود , نيستش ... حالا هم حواست باشه , آقا شاهرخ تو خونه بغلي منتظره كه بياي و با دلارام بري پيشش ... نري اونا رو تيكه تيكه مي كنه

حتمي دلارام رفته بود ... اينكه بدون خداحافظي هم بره كاملا منطقي به نظر ميومد ... دو قدم رفتم عقب ... يارو از روي تخت بلند شد ...

- سگ پدر ميگي دلارام كجاست يا …

انقدر از دست آدم هاي خاله قاطي بودم كه بدون هيچ حرف اضافي تموم زورمو جمع كردم و رفتم تو شيكمش ... جفت لنگاشو گرفتم و از زمين كندم و كوبيدمش رو زمين و شكستن تمام قلنجاش زو شنيدم ... ولي تا اومدم برم از اتاق بيرون , دست انداخت و مچ پامو گرفت ... منم بي معطلي برگشتم و با پاشنه پام همچين كوبيدم تو دماغش كه استخونم درد گرفت ...

اوضاع مناسب بود كه زمينگيرش كنم ... تا مي تونستم لگدمالش كردم كه بي حال پهن شد رو زمين ...
بدو رفتم تو حياط ... يه چماق خوشدست كنج ديوار كه واسه كريم خدابيامرز بود رو ورداشتم و رفتم تو كوچه ...
كمي اين پا اون پا كردم و بدون معطلي رفتم سمت خونه ي مختار ... پنجره اتاقشو مي شناختم ... يك سنگريزه زدم به پنجره ش و منتظر شدم ... تا خواب آلود اومد بيرون ...
-كيه ؟
- منم مختار , علي ام
- چته ؟ اين موقع شب مرض داري سنگ مي زني ؟
- كارِت دارم مختار
- برو بكپ بابا
- خره , دزد رفتن خونه ي فروغ اينا
- زر نزن
- به جان تو , خودم از حياط پشتي شنيدم .... تازه يكيشون داشت فروغ رو زور مي كرد بره باهاش
- كجا بره ؟
- حالا هر جا ... بيا بريم كمك

بدون معطلي از پنجره اومد بيرون و آويزون شد و پريد پايين ... يه شرت مامان دوز آبي تنش بود با يه پيرهن كه آستيناشو قيچي كرده بود ...
- بريم
- دو تا كَميم , اونا سه چهارتان
- وايستا بيام

راه افتاد و رفت ... دو سه دقيقه ديگه با قاسم و سعيد اومد ... رفتيم دم در فروغ اينا .

اومد زنگ بزنه , نذاشتم ... رفتيم تو خونه ي ما ... آروم با چوبدستي رفتم تو اتاق ... ديدم يارو رو زمينه ولي داره جون مي گيره ... يكي ديگه كوبيدم لاي پاشو و باز ضعف كرد و بي حال شد ...

با بچه ها رفتم تو حياط پشتي ... سعي مي كرديم صدامون درنياد ... از ديوار رفتيم بالا و اول من رفتم تو حياطشون ...

پريسا خانم تا منو ديد چشاش چهار تا شد .... اول دستمال تو دهنشو درآوردم ... قبل اينكه حرفي بزنه بهش اشاره كردم ساكت بمونه ... بعد بلندش كردم و رفتم پايين و نشوندمش رو گردنم و پا شدم و بعد مختار از رو ديوار گرفتش و نشوندش رو ديوار بعد دست به دست دادنش تو حياط ما …

همه يواشكي تو حياط خلوت فروغ اينا قايم شده بوديم و به هم نگاه مي كرديم ... مختار يه تا انگشتشو آورد بالا ... اول يكيشو بست و بعد اون يكي رو و بعد آخريو ...

هممون با داد و هوار رفتيم تو ... هر كي رو مي ديدیم , مي زديم ... امير آقا رو لاي فرشي كه لوله كرده بودن , گرفتارش كرده بودن و نمي تونست جُم بخوره ... فروغ هم كنار يه كمد نشونده بودنش و دستشو با متر خياطي بسته بودن ... سه چهار دقيقه اي بزن بزن كرديم ولي قمه بزرگ شاهرخ نمي ذاشت نزديكش بشيم .... شاهرخ نزديك فروغ شد و يكي كوبيد تو شيكم فروغ و گفت :
- نريد بيرون , اينو نفله مي كنم

مختار كه ديوانه وار عاشق فروغ بود تا اينو ديد مثل سگ وحشي رفت سمتش و دستشو كرد تو دهنش و مي خواست پك و پوز شو جر بده ... بقيه هم با اون يكي دو تا درگير بوديم ...

مختار چنان شاهرخ رو زد كه مثل لش افتاد يه گوشه ... رفت سمت فروغ كه دستشو باز كنه ... من يه مشت خوردم و كشيدم عقب و دو سه تا چوب زدم تو ملاج طرف و ديدم كه شاهرخ بلند شد ...

تا خواستم برم سمتش , اون يكي موهامو از پشت كشيد و رفتم عقب ... يه لحظه يه هوار بلند مردونه و محكم پيچيد تو خونه ... همه وايستاديم ... فروغ هنوز رو زمين نشسته بود و مختار هم روبروش بود و شاهرخ هم كنارشون ...

مختار آروم چرخيد ... قمه مختار تو پهلوش فرو رفته بود و از كنارش خون چكه مي كرد ... سكوت سنگين خونه رو فرياد فروغ شيكست ...

نفهميديم چه جوري دار و دسته ي شاهرخ در رفتن و همه در و همسايه ريختن تو خونه ... فروغ هيچ حرفي نزده بود و همه چي رو كتمان كرده بود ... حدود بيست دقيقه مختار همونطوري كه از درد به خودش مي پيچيد و ازش خون مي ريخت , تو ماشين كنارم دراز كشيده بود و يواش يواش بي حال شدنش رو مي ديدم ...  رسونديمش بيمارستان ... انداختم رو دوشم و دويدم تو ...

توي راهرو , مادر مختار همش قدم مي زد و زير لب دعا مي خوند ... پدر فروغ هم روبروم نشسته بود و هنوز ماجرا واسش گنگ بود ...
فروغ هم دم در درمونگاه به من نيگا مي كرد ...

رفتم سمتش ...
- چي مي خواستن ؟
-يواش , بابا شك مي كنه
- ممنونم
- هيچي نفهميد ... نه اينكه به خاطر تو نگما , نگفتم كه خودم پام گير نباشه
- مختار نميره ؟
- نميره

يهو يكي از اتاق عمل اومد بيرون ... سرش پايين بود و تا رسيد پيش مادر مختار , يه چيزي گفت و اونم زانوهاش شل شد و افتاد زمين ...


 

🍂 بابك لطفي خواجه پاشا
پاییز نود و شش

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

دام دلارام 🍂


قسمت شانزدهم

 

 
فروغ بي اختيار دستمو گرفت و محكم فشار داد ... سرد سرد بود ... نمي دونم تو دلش چه حسي به مختار داشت ولي هر چي بود حس خوبي به نظر ميومد ...

رفت سمت مادر مختار و منم كه دستم تو دستش بود , رفتم باهاش ... رسيديم بهشون ...

مادر مختار نشسته بود رو زمين و آروم گريه مي كرد و حمد و سوره مي خوند ...

فروغ نشست كنارش و گفت :
- طوطي خانم خبري شده ؟ مشكلي پيش اومده ؟


طوطي خانم با چشمايي كه از گريه زياد مثل خون شده بود , زل زد به فروغ و گفت :
- سر جمع نوزده سالشه ... والله بالله حقش اين ني , هست ؟ ني والله ... پسرِ مَ كاري نكرده كه ... كِرده ؟ نكِرده
 - طوطي خانم چي شده مگه ؟

- ميگم چي شده طوطي خانم ؟ طوطي خانم ؟ با شمام

طوطي خانم فقط به موزاييك هاي كف نگاه مي كرد و حمد و سوره مي خوند ... بعد بلند شد و دامن گله گشاد و گُل گُليش رو تكوند و راه افتاد ... دو سه قدم رد نشده بود كه وايستاد ... برگشت رو به فروغ و گفت :
- بچم حيف شد , نِ شما بگيد حيف نِشد ؟ مي رم واسش قبر بگيرم تو امامزاده هاشم ... گلستونه اونجا , هم ميشه قبرش هم حجله ي زفاف و هم شب عقدش ...

اينو گفت و رفت ...


...


سردم بود ... خيلي سرد بود ... زمستون با تمام وجودش به صورتم شتک مي زد ...

به ديواراي اطرافم و آدم هاي دور و برم نگاه مي كردم ... هيچ چيز خوش رنگي وجود نداشت جز رنگ دمپايي زندوني هايي كه داشتن تو حياط با هم گَپ مي زدن ...

الان دقيقا يک سال و چهار ماه و سيزده روز بود كه تو قزلحصار بودم ...
زياد با آدم ها گرم نمي گرفتم و تنها دلخوشيم خودم بودم و خودم ...

مرور گذشته ها برام چيزي جز ياس و خفگي نداشت و كارم شده بود فحاشي به ذات خودم ... خنديدن به حماقت خودم ...

تو آشپزخونه كار مي كردم ...
شايد تنها دليل دوران سياهي كه پشت سر مي ذاشتم , يک چيز بود ... من افتاده بودم تو دامي كه صيادش يه شب بي خبر گذاشت و رفت ...

من جووني خودمو سوزندم به خاطر دلارام ... به خاطر كمك كردن به دلارام ...

شايد نتونم حس خودم و عذابي كه داشتم را به هيچ زبوني بيان كنم ... نمي تونستم از تشرهاي ميله هاي روبروم بگم ... نمي تونستم از درد قايم شدنام از دست يه سري موجود سگ ذات تو زندون بگم ... از تنهايي هام بگم ... از خستگي هام بگم ...

من اسير شده بودم و افتاده بودم تو فلاكت ... افتاده بودم تو يه دام ... دام دلارام ......


- بلند شو
- بله آقا ؟
- پاشو بيا ملاقاتي داري
- من نمي خوام كسي رو ببينم
- رئيس زندان دستور داده بري ملاقاتي
- مگه زوره ؟
- چهار ماهه كسي رو نديدي
- چهل سال هم باشه نمي بينم
- پررو بازي در نيار , به رئيس بند مي گم حالتو بگيره ها
- نترس مي گيره , نمي خواد بسپاري
- پاشو راه بيفت ...

از بندي كه من بودم تا بخش ملاقاتي يک ربع راه بود ... بعد اين مدت اصلا آمادگي برخورد با هيچكس رو نداشتم ...

من به خاطر نجات فرح و مادرم همه چيزو گردن گرفته بودم و حالا بايد دو سال به خاطر قايم كردن ميتي كه خودش مرده بود , آب خنك مي خوردم ...

اين زياد برام سخت نبود , اينكه نمي دوستم فرح تو چه وضعيه و مادرم چيكار مي كنه داغونم مي كرد ... ولي هيچ كاري هم ازم برنميومد ... حتي تو دادگاهم نديدمشون ...
رسيدم تو بخش ملاقاتي ... نشستم رو صندلي ... كسي روبروم نبود ... منتظر موندم ... مدتي كه گذشت ... يكي پيداش شد ...

دلارام بود ...

 

 

🍂 بابك لطفي خواجه پاشا
پاییز نود و شش

ویرایش شده توسط *** نازمیـــن *** در تاریخ ۲۳/۸/۱۳۹۶   ۱۶:۳۲
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

دام دلارام 🍂


قسمت هفدهم

 

 
فقط نگاش كردم و اونم فقط نگاهم مي كرد ...

دستم نمي رفت گوشي رو بردارم و سعي مي كردم با چشمام تمام نفرتمو نسبت بهش نشون بدم ...

كمي عوض شده بود ... موهاي روشن و حالت دارش رو انداخته بود رو شونه ش و يه آرايش ملائم و دخترونه اي هم داشت ...

با چشماش به گوشي اشاره كرد كه برش دارم ... حركتي نكردم ... خودش گوشي رو برداشت ... حرف مي زد ولي من هيچي نمي فهميدم و فقط بهش نگاه مي كردم ...

دو سه بار با انگشتش زد به شيشه ولي من باز گوشي رو ورنداشتم ...

بي اختيار به خاطر اون همه تنهايي و عذابي كه وجودم و گرفته بود , يه قطره اشک از چشمم افتاد پايين ... خيس شدن چشماي دلارام رو هم ديدم ... هي قسمم مي داد و تو رو خدا گفتنش رو از روي لب هاي زيباش مي خوندم ...

از جام بلند شدم و راه افتادم ... نمي خواستم سرگذشت بدي كه داشتم رو با دلارام مرور كنم ... در ثاني حرف گفتني ای هم نداشتم ...

رسيدم تو بند و رفتم رو تختم ... روبروم دو نفر نشسته بودن و يكيشون كه ريش و موي بلندي داشت و عكس يه كفتر روي پشتش زده بود , داشت رو بازوي اون يكي خالكوبي مي كرد ... نديده بودمش ...

كارشون كه تموم شد , اومد سمت من و گفت :
- بزنم ؟
- نه , نمي خوام
- آرومت مي كنه
- من با اين چيزا آروم نمي شم
- چرا پسر ؟ خوش باش , چه اين تو چه اون بيرون اين زندگي مي گذره ... به خدا اون بيرونم خبري نيست ...
-من فكرم پيش خواهر و مادرمه ... دلم تنگ اوناست , نمي دونم تو چه اوضاعي هستن
- محكم باش پسر ... من اسمم اِسیه ... اسماعيلم بهم ميگن اسي , تو كي هستي ؟
- علي ام
- ببين علي , من تازه از قصر اومدم اينجا , حدود بيست ساله تو زندونا پلاسم ... به جان مادرم اختر , به روح پدرم و قسم به عشقم به تموم كفتراي رو پشت بوما كه اين تو بهتر از بيرونه ... نكنه عاشقي ؟
- نمي دونم
- هستي , منم بودم ... عاشق يه دختري بودم به اسم لادن ... به خاطرش به هر دري زدم , نشد ... نشد كه نشد ... يعني اولش اومد بهم ولي بعد پريد ... عمري به خاطرش بدبختي كشيدم ولي نشد ... ببين آخرش يه شب رفتن يواشكي تو خونهشون …
- مي شه بس كني ؟
- من اينجا كنارتم , رو اون تخت ... هر چي خواستي بگو

رفت ...
رفت ولي دست از سرم برنمي داشت ... هر چند وقت يه بار ميومد سراغم ... كم كم فهميدم ساقي تو زندونه ... بيشتر , ترياک و هرويين و حشيش لاي زندوني ها پخش مي كرد ... چند بار هم اومد سراغ من ولي باهاش راه نيومدم ...
بعد اون روز چند بار ديگه هم دلارام اومد سراغم و يه سري خرت و پرت هم فرستاد تو ولي پيگيرش نشدم ...

...


عيد بود و بيشترِ همبندي هايي كه حبسشون سبك بود رفته بودن مرخصي و چند نفر مونده بوديم ...

من خلوتمو با تمرين تو سالن ورزشي تو حيات پر مي كردم و سعي داشتم بدن خودمو رو فرم نگه دارم ... بعضي وقت ها هم با يكي دو نفر كشتي مي گرفتم و بيشترشونو مي زدم زمين ...
از سالن برگشتم تو بند ... اِسي چند تا خرت و پرت گذاشته بود رو يه دستمال و سفره هفت سين وا كرده بود ...

منو صدا كرد و رفتم پيشش نشستم ... مرد بدي به نظر نميومد و با هم سال رو تحويل كرديم ...

بعد اون روز كمي با هم فيت تر شديم و خلوت مي كرديم ... وضعش خيلي خوب بود و تو زندون بزرگي مي كرد و بيشترِ زندوني ها به خاطر بدهيشون تو زندون واسش نوكرم چاكرم مي كردن ... به من ديگه هيچ وقت مواد پيشنهاد نكرد ولي صميمتمون روز به روز بيشتر مي شد ...

روز سيزده بدر واسم يه نامه اومد ... باز كردم ... از فرح بود ... از خوشي هاش نوشته بود و از زندگي بهترش ...

از تهران رفته بود و تو جنوب تو يه كارگاه پيت سازي كار مي كرد ... انگار واسه شركت نفت بود ...

چيزي از اتفاقايي كه بعد از افتادن تو زندون و ماجراهايي كه خونه خاله واسش افتاده بود , ننوشته بود ولي حال و هواي كلمه هاش راست و ريست بودن دنياش رو نشون مي داد ...

نامه رو بوسيدم و گذاشتمش تو پاكت ... روش مهر شركت پست تهران رو زده بودن ...

فهميدم دروغ گفته و تا صبح فقط گريه كردم و به خاطر بدبختي خواهرم سوختم ...
نصفه شب اِسي با يه سيگار تو دستش اومد طرفم و نشست پيشم ... يه پک عميق كشيد و داد به من ...

بدون معطلي كشيدم ... بوي سيگار طبيعي رو نمي داد ... بوي شويد و نعنا سوخته مي داد ...

بهم گفت :
- علفه , چيزي نيست

تا دو روز منگ بودم و هيچي نمي فهميدم ... اين نفهم بودن خيلي بهم مي چسبيد و همه دردا رو خوشي مي ديدم ...

...
- علي جون , علف مغزتو خالي مي كنه ... مي كشي , چيز ديگه بكش ... الان سه ماهه هر روز سه چهار تا نخ مي كشي , ضرر داره واست ... حداقل ترياک بنداز ...

انداختم ...


...

- علي , ترياک گرونه ... كم كم روزي ده تومن خرجته , رفيقيما ولي كمي واسم سنگينه ... يا كمش كن یا عوضش كن ...

عوض كردم ...






كنج حياط زندون نشسته بودم و واليبال بازي كردن تُرک هاي تو زندون رو مي ديدم ... كسي دور و برم نميومد ... يعني انقدر قيافم تابلو شده بود كه زندوني ها هم ازم گريزون شده بودم ...

نمي دونم چند وقت بود مصرف مي كردم ولي هر چي بود خيلي زود و تند گذشت ...

من معتاد شده بودم ... معتاد هروئيين ... دوسش داشتم ...

 

 

🍂 بابك لطفي خواجه پاشا
پاییز نود و شش

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

" دام دلارام "

رمان ایرانی " دام دلارام "
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

" دام دلارام "

رمان ایرانی " دام دلارام "
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

دام دلارام 🍂


قسمت هجدهم

 

 
پول و پله اي تو دست و بالم نبود و اِسي هم زياد بهم نمي رسيد و به جاي دادن مواد ازم مي خواست كه لاي بقيه ي زندوني ها هرويين تُخس كنم ...

اولش نمي تونستم خودمو راضي كنم ولي خوشي بعد مواد آدم رو به هر كاري مي كشه ...

روز اول بهم چهار تا بسته داد و گفت كه پخشش كنم تا يكي هم خودم بگيرم ... راه افتادم تا برسونم به اين و اون ... اوليشو كه رسوندم , خواهانش يه پسر كم سن و سال بود ...

بسته رو گرفت و يه شماره و آدرس بهم داد ...

گفتم : پولش ؟

گفت : آقا اِسي خودش مي دونه ... 

از دو سه تاي ديگه هم پول گرفتم و برگشتم ...

وقتي اومدم تو بند و خودمو ساختم , از وجود و زندگيم نفرت پيدا كردم ... ولي راهي نداشتم ...

همش به خودم فحش مي دام ولي نمي دونستم چيكار باس بكنم ...

فرداش رفتم پيش اِسي و گفتم : بازم مي خوام ... 

بهم چهار تا بسته داد ...

گفتم :
- نمي تونم پخش كنم , دلم گُر مي گيره
- راهي نداريم كه گلم , يا باس پخش كني يا باس بيفتي بميري
- آخه نامرديه
- چيكار باس بكنم ؟
- نمي دونم والله …
- حالا امروز رو برو تا بعد



باز راه افتادم و رفتم ... رسيدم به همون پسر جوونه ... بسته رو گرفت ... پول نداد ...

گفتم : پولش ؟
گفت : بگو بزنه با آدرس و شماره ي قبلي



يك هفته اي رو تو همين حال روز گذروندم تا اينكه يه روز كه باز داشتم بسته ها رو مي بردم , همون پسره كه آدرس مي داد ؛ بعد گرفتن بسته ش زد زير گريه ... تو دستش يه نامه بود ...

گفتم :
- چته ؟
- چيزي نيست , برو بگو بزنه به حساب آدرس
- قضيه ي آدرس چيه ؟
- به تو چه ؟
- همينجوري ... راستيتش منم پول ندارم , واسه مصرف مجبورم پخش كنم ... خواستم ببينم تو چه جوري مفتي مي گيري
- مفت نيست , آدرس دادم
- آدرس به چه دردي مي خوره ؟
- من تازه يه ساله ازدواج كردم ... زنم خونه است ... شهرستانيه , بي سواد و بي كس ... چيكار كنم ؟ راهي ندارم ... اون آدرسه خونمه دادم به اِسي ... اينم نامه ي زنمه ... طفلكي فقط فحشم داده ...

اِسي بيرون از زندون هم مشتري داره ... مي فرسته آدم هاشو تو خونه ي امثال ما تا قرضشون رو صاف كنن ... تو هم يا باس پخش كني يا آدرس بدي




فرداش تو حمام زندون رگشو زده بود ... از حرصم رفتم سراغ اِسي ... داشت خال مي كوبيد رو سينه ي يكي ...

تا رسيدم , يه لگد زدم ... افتاد زمين و يكي ازت ختاي بند رو كشيدم و انداختمش روش ... بعد هم كلي كتك خوردم تا اومدن و بردنم انفرادي ...

فرداش مثل گُه وا رفته بودم ...

رسيدم به اِسي و گفتم : غلط كردم با خانوادم .

گفت :
- نمي شه , ديروز نباس اين غلط رو مي كردي
- نفهمي كردم , هر كاري بگي مي كنم ... روزي ده تا بسته پخش مي كنم
- برو رد كارت تا نگفتم روده هاتو بكشن بيرون
- بابا مردي ناسلامتي , مي گم گه خوردم ... هر كاري تو بگي
- آدرس بده

اينو كه گفت مغزم داغ كرد , چشامو داشتن مي كشيدن بيرون ... جيگرم به حال فرحي كه مدت ها بود آدرسشو يه شهر داشتن , سوخت ...

دستمو مشت كردم و آوردم بالا كه يهو يكي از پشت سر گفت :.
- بيا بيرون ملاقاتي داري

رفتم ملاقاتي ... باز دلارام بود و تا منو ديد چشاش چهار تا شد ...

گوشي رو ورداشت ...

ورداشتم و گفتم :
- پول مي خوام , داري ؟

هيچي نگفت ... چشماش خيس شد و زد زير گريه ... پا شد رفت ...

تا رسيدم تو بند صدام كردن و كمي پول كه دلارام تحويل داده بود رو بهم دادن ...

چند روز با يه ساقي ديگه گذروندم و مصرفم هم رفته بود بالا ... تزريق مي كردم و حالشو مي بردم ...

سوزن كه مي رفت تو دستم , زندگي مي كردم و همونجا رو تخت شل مي شدم و هيچی نمي فهميدم ...

يه صدايي از بالا سرم شنيدم ..
- پاشو
- چيه ؟
- بهت میگم پاشو
- برو بذار خوش باشم بابا
- پاشو ميگم ... آزادي ...




يكي دو ساعت كشيد تا به خودم اومدم و رفتم لباسامو از تحويلداري گرفتم و يه مهر زدن و اومدم تو حياط ... در آهني روبروم رو دو تا سرباز باز كردن ... اومدم بيرون ... كسي نبود ...

چرخيدم ديدم يه ماشين زرشكي شيك وايستاده ... دلارام ازش پياده شد و اومد سمتم ...

رسيد بهم و گفت :
- كلي پول دادم تا رضايت گرفتم ... از حلقومت درميارم علي اگه ترك نكني ...

 

 

🍂 بابك لطفي خواجه پاشا
پاییز نود و شش

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

دام دلارام 🍂


قسمت نوزدهم

 

 
منگ بودم و نمي تونستم درك كنم كجا مي رم و دور و اطرافم چه خبره ... تا حالا اين حس و حال رو نشناخته بودم ... چيزي بود بين شُلي و وِلي ... بي اختيار بودم و حتي نمي تونستم دهنمو تكون بدم ...

يه لحظه ديدم كه يه لقمه جلوي چشممه ... خيلي مات بود و نمي تونستم بفمم توش چيه ... همينطور نگاش مي كردم ... لقمه رفت كنار و صورت دلارام اومد روبروم ...
- علي , بايد يه چيزي بخوري تا كمي دُوز اون مرفين لامصب بياد پايين تا باهات حرف بزنم ...

مي خواستم بخورم ولي دهنم قفل شده بود ...
- علي جان جيگر و خوئكه , وا كن دهنتو ... اذيت مي كني علي ...

باز كمي اينور اونور رفت و يه جا وايستاد و صندلي طرف شاگردو خوابوند و منم تير , دراز كشيدم ...

لب هامو با انگشتش وا كرد و يه چيزي رو ريخت رو دندونام و يواش يواش كمي دهنم مزه گرفت ... ترش بود ... آب ليمو بود با نمك زياد ...

انگار مغزمو برق گرفت ... كمي كه گذشت شروع كردم به بالا آوردن و عوق زدن ولي هيچي تو معده م نبود و فقط حالم بد بود ... ضعف داشتم ...


چشمامو كه وا كردم ديدم كله ي يه سگ روبرومه ... دقيق شدم ... عروسك بود ... صداي يه موسيقي خيلي خاص كه تا حالا هم به گوشم نخورده بود شنيده مي شد ...

رو صندلي عقب خوابيده بودم و چشمم رو به بالا بود ... چرخيدم ... دلارام رو صندلي راننده نشسته بود و زل زده بود به من ...
- هر چي كم خوابي داشتي تلافي كردي
- سلام
- عيلك سلام جناب علي آقای دلپسند ... خوبي پسر ؟
- نه , كمي سرم درد مي كنه ...
- حالا جاهاي ديگه ت هم درد مي كنه , وايسا

بلند شدم و نشستم ... احساس مي كردم وزنم ده برابر زياد شده ... اينور و اونورو نگاه كردم ... سر جاده قديم وايستاده بوديم و آزادي از دور پيدا بود ...
- با من چيكار داري ؟
- خيلي كارا
- من با كسي كاري ندارم , اگه به من لطف كني و بذاري به حالم خودم باشم ازت ممنون مي شم
- ولت كنم كه بري كارتن خواب بشي تو ناصر خسرو و از تو جوب درت بيارن ؟
- اونم به خودم ربط داره ...
- شناسنامت پيشته ؟
- مي خواي چيكار ؟
- واسه بليط مي خوام .. مي ريم مسافرت
- من جايي نميام .
- تو بيجا مي كني ...

از ماشين پياده شدم و راه افتادم ... دلارام اومد جلوم وايستاد ..
- دلارام برو رد كارت تا بلايي سرت نياوردم ...
- برو بشين تو ماشين
- نشينم مثلا چه غلطي مي كني ؟
- به زور مي برمت
- زرشك ... مال اين حرفا نيستي ژيگول خانم ... بكش كنار ..

با دست خواستم بدمش كنار ولي نتونستم ... يه بار ديگه امتحان كردم باز نشد ... دستشو گرفتم و گفتم :
- منو سگ نكن , مي زنمتا
- علي , به خودت نگاه كردي ؟ تو مردي آخه ؟ تو الان قد يه بچه هم وجود نداري
- برو كنار بذار برم ... تو رو خدا بذار برم
- كجا مي خواي بري ؟

نتونستم گريه مو نگه دارم ... بند دلم وا شد و تركيدم ...
- پيش خواهرم , پيش فرحم ... اون منتظر منه ... اميد خواهرم به منه , اون فقط منو داره ... تو رو خدا برو كنار بذار برم پيشش تا اميدشو از من نبريده ... برادر واسه يه دختر مثل ديوار مي مونه , اگه ديوارش بريزه ميفته تو بغل هر چي نامرد و نالوطيه ... برو كنار بذار برم
- خودم مي رسونمت

راه افتاديم و رفتيم ... به سختي آدرس خونه و كوچه رحيم رو پيدا كردم ... به دلارام گفتم بمونه تو ماشين ... نمي خواستم از حال و روز فرح مطلع بشه ...

رفتم در خونه خاله ... كمي وايستادم ... درو زدم ... كمي كه گذشت يه زن اومد دم در ..
- سلام
- بفرما
- خاله هست ؟
- خاله كيه ؟
- صاحب اينجا ... برو كنار , مي خوام بيام تو
- مگه اينجا طويله است بياي تو ؟
- از طويله بدتره
- طويله جايي كه خوار مادرت ميرن
- خواهرم همينجاست ... ببينم تو خاله ي تازه اي ؟
- يعني تو خواهر زاده ي مني ؟
- نخير نيستم , من داداش يكي از همكاراتم
- من سر كار نمي رم
- ولي مردمو سركار مي ذاري
- منظور ؟
- ببين من نه اومدم اينجا دنبال عشق و حال نه فكر عياشيم , مي خوام خواهرمو ببينم
- خوب برو ببين , اينجا چرا اومدي ؟ مگه اينجا پاتوق خواهرته ؟
- من خواهرم اينجا كار مي كنه ,  فرح ... روزمزده ... شير فهم شدي ؟ برو بگو خاله يا اون قُرُمساقش بياد ...
- اي حشمت خدا كمرتو بشكنه با اين خونه خريدنت ... بيا ببين هر كي دنبال مادر و خواهر خرابش مي گرده راش ميفته به اين خراب شده


خونه ي خاله تعطيل شده بود و صاحبخونه هم خبري ازشون نداشت ... در خونه رحيم هم زدم ولي هيچكس وا نكرد ...

برگشتم تو ماشين و از دلارام آدرس رحيم رو كه ازش رضايت گرفته بود رو پرسيدم ... اون هم فقط يه شماره بهم داد ...

از باجه ي تلفن به خونش زنگ زدم ... كسي جواب نداد ... پياده شدم و از يكي دو تا از سوپري ها سراغ فرح و خاله رو گرفتم ... گفتن چند وقتي هست اهل محل ريختن و خونه رو به هم زدن و كاسبي خاله رو هم تعطيل ... انگار از اونجا رفته بودن و الان هر كي واسه خودش كار مي كرد ...

بعضي از مغازه دارا فرح رو مي شناختن و يه نفر هم گفت الان دست راست خاله است ...

 

 

🍂 بابك لطفي خواجه پاشا
پاییز نود و شش

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

دام دلارام 🍂


قسمت بیستم

 

 
نمی دونستم از كجا بايد سراغ فرح رو بگيرم و چيكار باس بكنم ...

با دلارام چند جا رفتيم ولي هيچ خبری ازشون پيدا نكردم ... حالم اصلا خوب نبود ... دلارام ماشين رو روند و رفتيم سمت خارج شهر ...

بهش گفتم :

- كجا می بری منو ؟
- گردش
- من اصلا حالم خوش نيست 
- انتظار نداری كه من برات هرويين بخرم ؟
- خودم می خرم , تو فقط كمي بهم پول بده
- بشين سر جات

يكي دو ساعتی بود كه از تهران در اومده بوديم و دلارام فقط به جاده نگاه مي كرد و حرف نمی زد ... يواش يواش حس ضعف و درد پاهام داشت بيشتر می شد و تو جام هی وول می خوردم ...
- من حالم خوش نيست ...
- از تو داشبورد قرص خواب ها رو وردار و بخور
- اون جواب نمی ده
- پس همينطور عذاب بكش
- بابا من …
- كوفت ... زهرمار ... ميگم قرص ها رو بخور

از داشبورد قرصا رو ورداشتم و خوردم ... سه تاشو با هم انداختم و كمي اثر كرد ...

تابلوی نطنز رو كه ديدم خوابم گرفت و رفتم ... چشمامو به سختی كه وا كردم , ديدم كنار يه رستوران بين جاده ای كه سه چهار تا هم تی بی تی و بنز هم وایساده بودن , وايستاديم ...

دلارام با ظرف غذا تو دستش زد به شيشه و منم درو وا كردم ... چند تا قاشق برنج و قيمه ريخت تو دهنم و باز خوابم برد ...



دم دمای صبح بيدار شدم ... بدنم تير می كشيد و خيس آب بودم ... نمی تونستم نفس بكشم ... سرمو چرخوندم سمت دلارام ... خم شده بود و رو فرمون خواب بود ...

به سرم زد كه پياده بشم و در برم ... اگه مصرف نمی كردم ,می مردم ... كاملا اينو احساس می كردم ... سعی كردم خيلي آروم درو وا كنم و برم ... هر شهری كه بوديم مهم نبود , بايد يه جوري كمی جنس جور مي كردم ...

پياده شدم ... كاری از دستم بر نميومد ... وسط كوير تو يك پاركينگ بغل جاده واستاده بوديم ... سه چهار تا سواری و دو تا تريلی كمي جلوتر وايستاده بودن ... تا چشم كار مي كرد برهوت بود , عينهو كوير ...

برگشتم تو ماشين و مثل بچه آدم نشستم ... داشبورد رو باز كردم و دو تا قرص ديگه خوردم ...

رفتم صندلی عقب دراز كشيدم ...
نيم ساعتی با همون درد و عذابی كه داشتم اينور و كردم تا خوابم برد ...




يكی داشت تكونم می داد ... چشمامو وا كردم .. يه پيرمرد با ريش و سبيل سفيد بالا سرم بود ... گفت : بيا پايين ...
به زور بلند شدم و اونم كمكم كرد و پياده شدم ... تو حياط درندشت و بزرگ كه كفش سنگاي سفيد كار كرده بودن و يه كنجش يه استخر آبی پر آب بود , وايستاده بودم ... دلارام روبروم داشت اينور و اونور می رفت ...
- اينجا كجاست ؟
- شيرازه !
- شيرازه ؟ منو چرا آوردی اينجا ؟
- عمو صابر اين كاكل زری تحويل شما , سالم هم تحويلش می گیرم
- ای به چشم

رفتم جلوي دلارام وايستادم ...
- من جايی نمی رم , ميفتم مي ميرم ديوانه

يكدفعه يكی از بالاي پله با صداي كلفت و مردونه ش گفت :
- شما جايی نمی ری ... ببرش صابر , لباساش رو هم از تنش بكن و بعد بندازش تو زيرزمين ...

يه مرد قد بلند و چهارشونه بود با يه سيبيل مرتب و خوش فرم ... صورتش كاملا كشيده و مردونه بود و موهای جوگندميش رو باد اينور و اونور می داد ... پيرهن و شلوار مرتبی تنش بود و دستاش رو هم گذاشته بود رو كمرش ... آروم از پله ها اومد پايين ...
- پس علي آقا تويی ... هان ؟
- من هر كی هستم , باشم ... شما چيكاره ای ؟ در ثانی پايين نمی رم ...
- می ری

عمو صابر اومد سمتم و مچ دستمو گرفت ... انقدر بدن درد داشتم كه نمی تونستم مقاومت كنم ...
- ولش كن , خودش می ره صابر

برگشتم و نگاش كردم ... خيلي جدی و با جذبه بود ... نتونستم جوابی بهش




انداختنم تو يه زيرزمين بزرگ كه پر از خرت و پرت و جعبه معبه بود ... 
كمی اينور و اونور رفتم ... داشتم ديوانه می شدم ... تمام وجودم گزگز می كرد و يه جا بند نبودم ...
رفتم با مُشت كوبيدم به در ... كشيدم عقب , خبری نشد ... داد زدم , خبری نشد ... شروع كردم به شيكستن خرت و پرت های حياط , خبری نشد ....

رفتم يه گوشه كز كردم ... سردم بود ... از لباس پوشيدن آدم ها مي شد فهميد هوا گرمه ولي من لرز داشتم ... يكي از پتوهاي كهنه اي كه اونجا بود رو كشيدم رو سرم ...




سخت ترين روزی بود كه تو عمرم تجربه كرده بودم ... احساس بدی داشتم از زندگي ... می خواستم خودمو راحت كنم ... يه جعبه شيشه نوشابه كانادا دِرای گذاشته بودن ... زدم و يكيشو شيكستم ... نشستم رو زمين ... شيشه رو گذاشتم رو مچم ... خيره شدم بهش ... نفسمو حبس كردم و يكی كشيدم رو دستم ... سوختم ...
بعدی , كمتر درد داشت ...

شيشمی و هفتمی رو كه زدم , ديگه دستم بي حس شده بود ...

 

 

🍂 بابك لطفي خواجه پاشا
پاییز نود و شش

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

دام دلارام 🍂


قسمت بیست و یکم

 

 
به روبروم نگاه می كردم و از ذره ذره خونی كه از وجودم در ميومد نفرت داشتم ...

حس خوبی از اينكه اين كارو كرده بودم نداشتم و هرچقدر كه گيج تر و كِرخت تر مي شدم , ترسم هم بيشتر مي شد ... لحظه ی مرگ لحظه ی نابيه و به خاطر ندونستن لحظات بعدش فوق العاده منحصر به فرده ... دلگير بودم كه چرا بود و نبودم توفيری براي كسی نداشت ...

چشمام رو كه بستم , يک سری خاطرات بد و خاكستری از جلوی چشمم رد شد و به احساس نيستی رسيدم ...

...
...
وقتی به خودم اومدم , حتي نمی تونستم چشمامو باز كنم ...  تمام وجودم خسته و كلافه بود ... پلک هام انقدر سنگين بودن كه نمی تونستم بازشون كنم ...

روی زمين دراز كشيده بودم و سردی كف رو احساس می كردم ... چشمام رو به زحمت باز كردم ... هنوز تو زيرزمين بودم ... دستی كه بريده شده بود رو نگاه كردم ؛ باندپيچی شده بود و باز عمو صابر با اون كلاه نمدی رو سرش , روبروم وايستاده بود ...

كمی بهم نگاه كرد و گفت :
- الاغی ... مغز خر خوردی ؟


بعد رفت بيرون و درو بست ...
سه روزی تو همون حس و حال بودم و بيشتر داد می زدم و خودمو می زدم ... عمو صابر هر هشت ساعت دو سه تا قرص بهم می داد و كمی غذا ... چند بارم خواستم فرار كنم ولی دم در نشسته بود و جُم هم نمی خورد ...

يكی دو بار هم ديدم كه دلارام خيلی يواشكی منو نگاه می كنه ...


آروم بودم و ديگه اونقدر درد نداشتم ... بيشتر عصبی بودم و بی حال ... در روبروم باز شد و دلارام اومد تو ... يه دامن كوتاه مشكی با جوراب های همرنگش تنش بود و پيرهن كرمی پوشيده بود ...

اومد نزديكم و نشست كنارم ...
- پاشو بريم
- كجا ؟
- بايد بشی همون علی آقايی كه من می خوام



از زيرزمين اومدم بيرون ... نور آفتاب چشممو می زد و نم هوا رو می شد احساس كرد ...

از پله های بزرگ تو حياط رفتيم بالا و وارد خونه شديم ... يه هال بزرگ بود كه آخرش به یه سكوی بزرگ می رسيد كه تو فيلما ديده بودم روش می رقصن ...

دور تا دورم اتاق بود و از وسط هال يه پله گرد رفته بود بالا ... از پله ها رفتيم بالا ...

من تا برسم جونم در اومد ... طبقه ی بالا سه تا اتاق بود و يه بهارخواب ... دلارام رفت تو يكي از اتاق ها و منم رفتم دنبالش ... يه اتاق خوشرنگ بود با يه تخت گلبهی و كرم ...

دلارام رفت جلوتر و يه درو باز كرد ... بعد اومد روبروم وايستاد و گفت :
- برو دوش بگير ...

رفتم سمت حموم ... دلارام بهم نزديك شد ...
- با لباس دوش می گیری ؟ در بيار , بايد اونا رو بندازم دور
- باشه ... شما بفرما بيرون , من در ميارم
- باشه , چشم علی آقا ... وان آب رو پر كن و دراز بكش توش ... يه كيسه هم گذاشتم كه سعی كن مچ دستتو باهاش ببندی زخم دستت آب نكشه ...

رفت بيرون ... لباسامو درآوردم ولی دلم نميومد رو تخت يا هر جاي ديگه ای بندازم ... با خودم بردم تو حموم ... شير آب گرم رو وا كردم و وايستادم تا پر شد ... بخار ازش ميومد بالا و از ديدنش حس خوبی بهم دست می داد ... يه پامو بلند كردم و خيلي آروم فرو كردم تو وان ... داغ بود ... يواش يواش بهش عادت كردم و رفتم توش و دراز كشيدم ...

وجودم آروم شد ...


يک ساعتی رو اون تو بودم و رنگ و روم برگشته بود ... از وان اومدم بيرون و بعد كلی ليف كاری و كيسه كشی بالاخره نو نوار شدم ...

چيزی تو حموم نبود كه خودمو خشک كنم و بپوشم ... سرم رو از حموم آوردم بيرون , ديدم كسي نيست ... اينور و اونور و نگاه كردم خبری نبود ... آروم اومدم بيرون ... بوی خوب تميزی رو می فهميدم و سعي می كردم قبل از اينكه قطره هايی كه از بدنم می چكه كل كف اتاق دلارام رو خيس كنه , حوله رو پيدا كنم ...

اين كمد و اون كمد را گشتم ولی پيدا نكردم ... از اينكه لخت و پَتی تو اتاق دور می زدم از خودم خجالت می كشيدم ... خواستم باز برم تو حموم كه يكي زد به در و بدون معطلي اومد تو ...

فقط تونستم بچرخم و آبرومو حفظ كنم ... واقعا نمی خواستم دلارام تو اون وضع منو ببينه ...

يهو از پشت سرم يكی گفت :
- های پسر , خجالت نمی كشی بی شورت و شلوار دور می زنی ؟


صداي عمو صابر بود ...
- بيا اين حوله , اينم يه دست لباس تازه ...


رفت بيرون ... برگشتم ... رو تخت گذاشته بود و ورداشتم ... كاملا شيک مجلسی بود ... يه پيرهن سفيد اتو خورده و يه كت با دستمال تو جيب و يه شلوار دمپاگشاد مشكی ... پوشيدم ...

چند مدتی رو همونجا تو اتاق قدم زدم و به عكسای رو ديوار و كتاب های تو كتابخونه ی دلارام نگاه می كردم ... يه تابلوی خيلی قشنگ بالاي تختش رو ديوار بود ... بزرگ بود و خوش نقش ... رفتم نزديكش ... يه مرد بود كه تو يه جاده حركت می كرد ...

بغلم يه آيينه بود ... تو آينه خودمو ديدم ... خيلی مرتب و شيک بودم ...

باز به تابلو نگاه كردم ... مردی كه تو تابلو بود خيلی شبيه امروز من بود ...


از پله ها اومدم پايين ... سكوت عجيبی تو خونه بود ... صداي جر و جر میومد ... گوشه ي هال همون مرد چهارشونه ای كه قبلا رو پله ديدم رو يه دونه صندلي از اين ننويي ها كه جلو عقب می رن نشسته بود و يه كتاب هم دستش بود ... بدون اينكه بچرخه سمت من , گفت :
- عافيت باشه
- ممنونم آقا
- چند سالته ؟
- حدود بيست
- بيشتر بهت میاد ... بيا اينجا

رفتم و بهش نزديک شدم ... از رو صندلی بلند شد و كتابشو گذاشت يه گوشه ی طاقچه ی روبروش ...

- الان بهتری ؟ بدن درد نداری كه ؟
- كم , خيلي كم
- پس شما جون عزيز دردونه ی منو نجات دادی ؟
- بله ؟
- اگر نبودی , الان دلارام من جوونمرگ شده بود ... اگر دلارام نبود , من تمام می شدم ... دلارام , جان منه ... زندگی منه ...


يک دفعه يكی از پشت سرم گفت :
- ممنونم ازت

برگشتم ... يه زن میانسال كاملا خوش چهره و باكلاس روبروم وايستاده بود ...
- ممنونم پسرم , يک دنيا ازت ممنونم ...

بهم نزديک شدم و با تمام وجودش منو بغل كرد ...
- من مديون تو ام علی جان ... تا عمر دارم ازت سپاسگزارم ... به خاطر برگردوندن دلارام به من و پدرش , ازت ممنونيم ... به خدا قسم كه كاري می كنم آب تو دلت تكون نخوره ...

عمو صابر بدو از در اومد تو ...
- آقا , مهمونا رسيدن ... بفرماييد ديگه
- پس كبابا رو بزن
- بريم خانم ... علي جان بفرماييد

كمی مكث كردم و گفتم :
- من ؟ من چطوري بيام لاي مهموناي شما ؟

مادر دلارام اومد سمتم ...
- با افتخار بيا ... اين مهموني به خاطر شما مهيا شده
- والله روم نمي شه
- ما مي ريم , شما هم كمي بعد بيا ... زود بيايیا

همگي رفتن ... به پنجره نزديک شدم ... تو حياط چهار پنج تا ماشين خوشرنگ و تميز پارک بود و صداي خنده ميومد ... نمی تونستم از پشت پرده ی توری كاملا آدم ها رو ببينم ... سرمو چرخوندم ... دلارام روبروم بود ... مثل دسته ی گل شده بود و آرايش يواش و سشوار قشنگی به موهاش زده بود ...

به فاصله ی يه وجبی از صورتم وايستاده بود و عطر وجودشو استشمام می كردم ... كمی بهم نگاه كرد ...
- هنوز هم جذابی علی ... همونطور مردونه و باوقار

بعد آروم نزديك شد و آروم منو بوسيد ... دلم هُری ريخت پايين ...
- ازت ممنونم علی ... بريم مهمونا منتظرن , همه میخوان تو رو ببينن ...

دستمو كشيد و راه افتاديم ...

 

 

🍂 بابك لطفي خواجه پاشا
پاییز نود و شش

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

" دام دلارام "

رمان ایرانی " دام دلارام "
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5388
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 8688
من خیلی وقته رمان ایرانی نخوندم
یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517
زیباکده
مینا  : 
من خیلی وقته رمان ایرانی نخوندم
زیباکده

سلام مینا جان

تو این قسمت https://www.zibakade.com/Threads/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%88-%d9%85%d8%ac%d9%84%d9%87-FI1040/ رمان های زیادی گذاشتم . اگه دوست داری بخونشون 1

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

دام دلارام 🍂


قسمت بیست و دوم

 

 
از در خونه كه رفتيم بيرون , چشمم افتاد به بيست سی نفر آدم تر و تميز و خوش كه هر چهار پنج نفری يک گوشه جمع شده بودن و با هم می گفتن و می خنديدن ...

من و دلارام كه از خواستيم از پله ها بياييم پايين , پدرش اومد سمتمون و دو تا پله مونده به ما وايستاد و گفت :
- خوب عزيزان , يه لحظه حواستون به من باشه .. عارف ، نويد ، … سيمين با توام ، دكتر جان بيا اينجا يه لحظه ... خانم ها آقايون يه لحظه به من وقت بدين ...
- اومديم عزيز دل , چشم
- بله بله بفرماييد

- می خواستم قبل از اينكه جشن رو شروع كنيم , اين عزيزم رو كه تازه به جمع ما اضافه شده رو بهتون معرفی كنم ... علي آقای دلپسند از جووناي نيکِ روزگار و يک مرد تمام عيار ... تو اين مدت بارها درباره كاری كه براي ما كرده شنيديد و لذت برديد ولي خوب امروز بايد انقدر بهش خوش بگذره كه يه ذره از خوبی هاش تلافی بشه ...

يکی از دخترايی كه بين جمع بود و آرايش غليظی داشت و موهاش بور و روشن بود , اومد كنار پدر دلارام وايستاد و يه نگاه به من كرد و چرخيد سمت جمع حاضر ...
- ماشالله خوشتيپ و خوشگل هم هست ... دكتر جان كمی ياد بگير
- والله دريا جان , اين قد و بالای كوتاه من دست خودم نيست , بايد از پدرم كلگي كنی

همه زدن زير خنده و بدون اينكه به من و دلارام توجه كنن , رفتن يه سمتی ...

دريا اومد بالا و كنار ما وايستاد ... 
- من دريام , خواهر دلارام ... دكتر هم شوهرمه ... يكي از بهترين پزشكای زنان زايمان شيرازه ... حالا علی آقا هر وقت بخواييد فارغ بشيد , در خدمتتون هستن ... بيايد بريم پايين لای جمع ديگه ...

دریا دست من و دلارام رو گرفت و رفتيم پايين ... دكتر داشت مشروب تو استكانا می ريخت و به مهمونا می داد ... تيپ و رفتار آدمهايی كه اونجا بودن خيلي با من توفير داشت و نمی تونستم باهاشون ارتباط برقرار كنم ...


هوا داشت يواش يواش تاريك می شد و عمو صابر يه گوسفند زد زمين و تيكه تيكه كرد و زد به سيخ و گذاشت رو منقل ...

تو همين اوصاف در ويلا باز شد و يه كاديلاک اومد تو ... يه سري آدم فيفی و مو بلند و عجيب غريب از ماشين پياده شدن و لاشون يكی بود كه قبلا ديده بودمش ... زياد دقت نكردم ...

مهمونا رفته رفته بيشتر شدن ... سعی می كردم بيشتر با دلارام باشم و اون هم كمی از اون روزی كه من از دست شاهرخ نجاتش داده بودم , حرف می زد و از وقتی گفت كه از خونمون رفته بود و بعد ماجرا رو از همسايه ها شنيده بود ...

خيلی ناز و خودمونی نگاهم می كرد و هر چند دقيقه يه بار ازم تشكر می كرد ...

زير يكی از نخل تزئينی ها وايستاده بوديم كه عمو صمد دو تا سيخ دنده آورد و داد بهمون و رفت ...

همينطور گرم صحبت بوديم كه يكی زد به شونه م ... برگشتم ديدم كسي نيست ... يهو صدای خنده دريا بلند شد و اونور كه نگاه كردم ديدم خودشه كه مست و خوش خنده كنار دلارام وايستاده و دستش رو انداخته دور كمرش ...
- چی می گيد به هم شما دو تا ؟ دلارام تو هم خوب بچه مچه تور می زنیا ... آفرين , اين درسته ... وقتی شوهرت ازت دو سه سال كوچيكتر باشه , ديرتر ميفتی دختر
- اين چه حرفيه دريا ؟ علی فقط …
- عاشق اين ادبی صحبت كردنتم آبجی كوچيكه ... علي آقا بيا قاطی جمع , اينجا چيزی بهت نمی ماسه ...

دست منو گرفت و برد لای بقيه ی مهمونا ... 

دكتر تا منو ديد , اومد سمتم و گفت :
- مهندس از اين دوری كن , برق داره فدات شم ...

باز جمع حاضر با حرفش ريسه رفتن و يهو چرخيدن به سمت بالای پله ها و شروع كردن به دست زدن ...

تعداد مهمونا بيشتر شده بود و به چند نفری كه از كاديلاک پياده شده بودن و حالا هر كدوم با يه ساز بالای پله وايستاده بودن , نگاه می كردن ...

كمي جلوتر رفتم ... يكيشون يه ميكروفن دستش بود ... تازه شناختمش ... شهرام بود ... شب پره ...

شروع كرد به خوندن و همه با جيغ و داد قاطی هم شدن ... من كه اصلا نمی تونستم فضا رو هضم كنم , كمی از جمع جدا شدم كه يهو دريا دستمو گرفت و باز كشيد وسط و شروع كرد به رقصيدن ...

ولي من كه خيلي معذب بودم , از جام تكون نمی خوردم و نگاه تيز دريا هم بيشتر اذيتم می كرد ... زيبايی خیره كننده ش هم آرومم نمی كرد ...

دلارام هم با شنيدن ترانه ها رفت و يه گوشه وايستاد و لذت مي برد ... توی اون شلوغی اصلا نمی شد آدم ها رو پيدا كرد ولي چشمم افتاد رو دريا كه كنار استخر وايستاده بود و با اشاره , منو صدا می كرد ...

 

 

🍂 بابك لطفي خواجه پاشا
پاییز نود و شش

ویرایش شده توسط *** نازمیـــن *** در تاریخ ۲۷/۸/۱۳۹۶   ۱۵:۴۴
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3595
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

" دام دلارام "

رمان ایرانی " دام دلارام "
صفحه مورد نظر
برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع بعد »
زیربخش
«  موضوع قبل
دریافت آخرین مطالب زیباکده از طریق ایمیل
زیباکده