آموزش ترکیب رنگ مو
کپی لینک با موفقیت انجام شد
آخرین پست تاپیک : ۱۵:۳۹   ۱۳۹۶/۴/۴
تعداد بازدید : 15417

رمان ایرانی " رعنا "

به اشتراک گذاری در تگرام
کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

داستان رعنا


قسمت چهل و هفتم

بخش سوم



خلاصه ما راه افتادیم ... و تا گل و شیرینی خریدیم یک نیم ساعت دیرتر رسیدیم درِ خونه ی اونا ...
یک آپارتمان معمولی توی یکی از کوچه های خیابون تاج ... طبقه ی سوم ...

راه پله های باریکی رو طی کردیم ...
شش پله ی آخر که مونده بود دیدیم همه جلوی در منتظر ما بودن ... با روی خوش و استقبال گرم .....
آقای سماواتی , پدر نازنین تا چشمش به آقا جون افتاد دوید جلو و دستش گرفت و گفت : به به ... آقا بزرگ عزیز , سلام ... اجازه بدین من شرمندگی این پله رو به دوش بکشم ... صفا آوردین ... چه سعادتی نصیب ما شد ...
آقا جون همین طور که نفس نفس می زد و دستش تو دست آقای سماواتی بود , گفت : جوانی چنین گفت روزی به پیری ....... که چون است با پیریت زندگانی ؟
بگفت اندرین نامه حرفی است مبهم ...... که معنیش جز وقت پیری ندانی ......
آقای سماواتی با شوق و ذوق گفت : شعر پروین عزیز ...

با این حرف آقا جون از این رو به اون رو شد ... صورتش که مدت ها بود پر از غم و درد بود از هم باز شد و گفت : به به ... شما هم که اهل حالی ...
گفت : آدمای باحال رو خوب تشخیص می دم آقا بزرگ ......
چیزی که آقا جون خیلی دوست داشت همین بود ... شعر بخونه و کسی باشه که با اشتیاق گوش کنه ... حالا هر دو خوشحال و خندون اومدن بالا ...
مامانش فاطمه خانم که زن میونسال و خوش رویی بود که یک روسری بزرگ زیر چونه اش سنجاق کرده بود , منو بغل کرد و گفت : وای همون طوری که نازنین گفت شما خیلی خواستنی هستین ...
حالا مونده بودم شوکت خانم رو چی معرفی کنم ...
فقط گفتم : شوکت خانم بزرگ تر ما ...

و نشستیم ...

نازنین یک برادر و یک خواهر کوچیک تر از خودش داشت که خواهرش تقریبا همسن باران بود ... و برادرش سال آخر دبیرستان ...
باران که خودش دختر خونگرمی بود فورا با اون جور شد و کنار هم نشستن ...
اونا یک خانواده گرم و معمولی بودن و بیش از اندازه ما رو تحویل گرفتن ...
تو دلم گفتم اینا دخترشون رو دادن به ما ... تموم شد و رفت ...

میز شام چیده شده بود و بوی قورمه سبزی فضای خونه رو پر کرده بود ...
بازم تعجب کرده بودم ... نمی دونستم برای ما این تدارک رو دیدن یا مهمون دیگه ای دارن ...
شب خواستگاری که کسی رو شام نگه نمی دارن ... اگرم این طور باشه باید از قبل می گفتن ...
شاید نشد و یکی از دو طرف نخواسته باشه ... این طوری انگار آدم در مقابل کار انجام شده قرار بگیره و من اینو دوست نداشتم ...
اما نازنین اون شب طور دیگه ای به نظرم رسید ... خیلی زیبا و خانم بود و صورت مهربونی داشت ...



ناهید گلکار

leftAds
کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

داستان رعنا


قسمت چهل و هفتم

بخش چهارم




آقای سماواتی که مرد خوش مشرَب و خوش زبونی بود , با آقا جون گرم صحبت و شعر خوندن شده بود
تا بالاخره وارد اصل مطلب شدیم ...
سماواتی به من گفت : وقتی شنیدم به اون پاسدارا چی گفتین خیلی خوشم اومد ... آقا نمی دونین دارن با مردم چیکار می کنن ...
من زود منظورشو فهمیدم ...
گفتم : اشتباه نکنین ... من همیشه طرف حق رو میگم ... دلم برای این انقلاب می سوزه ... من می دونم چه کسانی و چطور این انقلاب رو به ثمر رسوندن ...
شوهر من تمام زندگیشو گذاشت ...  پدر و مادر ، ملیحه و همین طور برادرشوهرم ...
چون دلسوزم وقتی اشکالی می ببینم نمی تونم ساکت باشم ... من می خوام حداقل کاری که از دستم برمیاد بکنم تا همون طوری که شوهرم می گفت و خواست اون بود , به بیراهه نریم ... همین ......
سماواتی دست و پاشو جمع کرد و گفت : بله درسته ... منم همینو می خواستم بگم ... حالا که اینقدر خون دادیم و این همه زن و بچه ی مردم زجر کشیدن , باید درست رفتار کنیم تا زده نشن ...
ولی من متوجه شدم که خیلی با من موافق نبود و این با عقاید حمید کمی منافات داشت ...
و بعد از یک ساعت انگار ما سالهاس که همدیگر رو می شناختیم ... به صورت نازنین و حمید نگاه می کردم ... هر دو خوشحال بودن ... شاید کمی حسودیم شد ...
دوباره دلم گرفت از اون همه رنج و دردی که موقع خواستگاری خودم کشیدم ... نمی دونم , مقصر بودم ؟ ... یا یک دستی نامرئی منو تا اینجا آورده بود که اسمش رو تقدیر می ذاریم ...
اینجا هم من همین احساس رو برای حمید پیدا کردم ... با کارایی که خانواده ی نازنین برای ما می کردن و حرفایی که می زدن , انگار ما چاره ی دیگه ای نداشتیم ...
کما اینکه من خیلی از نازنین خوشم اومده بود می ترسیدم این اختلاف عقیده مشکلاتی برای حمید درست کنه ...
ولی آقا جون چند بار از نازنین تعریف کرد و گفت خوشحاله که عروس به اون خوبی نصیب ما شده ...
و بعد ما رو به سر میز شام دعوت کردن ...
در حالی که چند جور غذا درست کرده بودن ... و من نمی دونستم چطوری از ساعت یازده ظهر که من زنگ زدم اینطور آماده شده بودن ...
به فاطمه خانم مادر نازنین گفتم : شما امشب نباید شام می دادین , به زحمت افتادین ...
گفت : این شام جدا از خواستگاریه ... برای تشکر از شماس که اون شب دختر منو آوردین درِ خونه ...


اون شب با خوشی و خرمی تموم شد و من نمی دونستم که بازم تقدیر داره ما رو به جایی می بره که خودش می خواد .....




ناهید گلکار

کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

✍️🌺🌺🌺  رعنا  🌺🌺🌺✍️

قسمت چهل و هشتم

کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

داستان رعنا


قسمت چهل و هشتم

بخش اول




نازنین , اول از همه ظرف قورمه سبزی رو گرفت جلوی من و گفت : خودم درست کردم برای شما ... چون می دونستم که دوست دارین ...
گفتم : من دیدم شما از ما سوالی ندارین چون حمید همه چیز رو قبلا به تو گفته ...
با خجالت گفت : اون به جز شما از کس دیگه ای حرف نمی زنه ... البته و هانیه جون ...


اون شب هیچ حرفی دیگه ای در مورد بچه ها زده نشد ... فقط من گفتم :من پشت حمید هستم و اینو بدونین که من مادرشم , همین ... هر کاری که از دستم بربیاد برای اون انجام می دم ....

و خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه ...
وقتی رسیدیم علی از شیراز اومده بود و داشت با مهدیه  بازی می کرد ... کلی هم سوغاتی برای همه آورده بود ...
بچه ها کادوهاشونو باز می کردن و خوشحال می شدن ....
علی , آخر از همه یک بسته جدا گذاشته بود که از ته ساکش در آورد و گفت : بچه ها حواستون بوده امروز تولد رعناس ؟ من یک گردنبد براش خریدم به جای همه ...
دستشو گرفت طرف من و گفت : تولدت مبارک ...
گفتم : وای علی یادت بود ؟ ...

در همین موقع مریم با یک کیک اومد تو اتاق که شمع هاش روشن بود ...
گفت : اینم فکر علی بود ...

علی نگاهی به من کرد و گفت : می دونستم ... هیچ وقت یادم نرفته بود ...
بچه ها شادی می کردن و یکی یکی منو بوسیدن و یک نوار گذاشتن شروع کردن به رقصیدن .....
من خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بودم ... ولی اصلا خوشحال نبودم ... نمی شد ... هر کاری می کردم نمی تونستم از ته دل شاد باشم ...
با خودم فکر کردم که نباید بذارم بچه ها هم مثل من بشن ...
باید یک کاری بکنم که اونا سرنوشت منو نداشته باشن ... حق اوناس که شادی رو تو زندگی تجربه کنن ...
باید برم لواسون و نصف باغ رو بفروشم ... باید زندگی خوبی برای اونا درست کنم ... این طوری شاید خودمم به آرامش برسم ...
آخر شب بچه ها رفتن بخوابن ... شوکت خانم بازم پکر بود ...
آخه وقتی ناراحت می شد نمی تونست جلوی خودشو نگه داره و با یک نگاه می شد فهمید که ناراحته ...
ازش پرسیدم : چی شده حالت خوب نیست ؟ از سوغاتی علی خوشت نیومده ؟ ...
گفت : نه مادر این چه حرفیه ؟ برای تو ناراحتم ...
گفتم : مگه چی شده ؟
گفت : آخه دارم از دست تو دیوونه می شم ... تو هر چی پول داشتی خرج کردی ... هی برو بانک و بگیر و بیا بریز تو این خونه .... بابا دختر جان , گنج قارون هم باشه تموم می شه ... والله غیر تو , بابابزرگشون هست ، دایی دیگه شون هم هست ... چرا حالا که داری خرج اونا رو میدی خرج عروسی رو هم به گردن گرفتی ؟ ... خودت دو تا یتیم داری ... خوب دو تا هم که اونا ؛ ما هم که هستیم ...
پس برو ببین تو فامیلشون چند تا دیگه بچه می تونی سرپرستی کنی , بگیر و بیا ...
گفتم : یواش هانیه می شنوه ... ببینم مگه شما منو به دنیا آوردی ؟ من بچه ی شما نیستم ... می تونی منو ول کنی ؟ چرا چون ما همدیگر رو دوست داریم ؟ همین ... منم نسبت به اونا احساس دارم و به مادرشون هم قول دادم ...
نبینم دیگه هیچ وقت در این مورد حرفی بزنی ... دلخور می شم ...
گفت : والله و بالله به خداوندی خدا من خودم دوستشون دارم ... به خاطر تو میگم ... کمرت می شکنه مادر ... یکم بار مسئولیتت رو کمتر کن ... همه رو گرفتی زیر پر و بال خودت ... آخه مادر , بال خودتو که شکستن ...




ناهید گلکار

کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

داستان رعنا


قسمت چهل و هشتم

بخش دوم



- الان از کجا می خوای بیاری خرج عروسی کنی ؟ من که از جیب تو خبر دارم ...
گفتم : نگران نباش ... فکراشو کردم ...
گفت : از من گفتن بود ... از توام طبق معمول نشنیدن ....
تا صبح فکر کردم ... اگر خوابم می برد , خواب کارایی رو که می خواستم بکنم می دیدم ....
وقتی که علی اومد برای صبحانه , گفتم : علی اگر کار نداری حاضر شو با هم بریم لواسون ...
رمضون تازگی منو سر کار گذاشته ... نه پول درست و حسابی به من میده و نه می تونه باغ رو بفروشه ...
نمی دونم چرا خوشحال شد و بلند خندید ... و در حالی که ذوق می کرد حاضر شد و با هم رفتیم ....
سوار ماشین که شدیم , بدون مقدمه از من پرسید : گردنبدتو ننداختی ؟
گفتم : زیاد اهلش نیستم ولی خیلی قشنگ بود ... باشه بعدا ... دستت درد نکنه ...

راه افتادیم ...
احساس می کردم علی یک طور دیگه با من رفتار می کنه ... برام دلسوزی می کرد و خاطره تعریف می کرد ... هی رعنا جان رعنا جان می گفت ... که من اصلا خوشم نمی اومد ... برای همین ترجیح دادم حرفی نزنم ...
اون روز خیلی جدی به رمضون گفتم : می خوام باغ رو بفروشم ... مثل اینکه تو نتونستی مشتری پیدا کنی , اومدم خودم دست به کار بشم ...
گفت : خانم به خدا حیفه ... الان همه به خاطر بمب بارون تهران دارن میان این طرفا ... زمین داره گرون میشه ... یکم دیگه صبر کنین ...
گفتم : نمی تونم ... باغ خرج داره و این همه میوه که تو این باغ به دست میاد , تو چیز زیادی به من نمیدی ... برای من چه فایده داره ؟ ...
اگر مشتری داری بیار , اگر نداری خودم میرم و به بنگاه می سپرم و خودم این کارو می کنم ...

دستی به ریشش کشید و گفت : راستش یک نفر تازگی پیدا شده خیلی این باغ رو می خواد ... می خواین برم بیارمش ؟
گفتم : الان ؟
گفت : آره با ماشین می رم دنبالش ... ببینم می تونم پیداش کنم ...
گفتم : علی زحمت بکش با رمضون برو شاید مشتری خوبی باشه ...




ناهید گلکار

کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

داستان رعنا


قسمت چهل و هشتم

بخش سوم




اون روز , رمضون با یک مرد اومد که تمام باغ رو می خواست ولی با نصف باغ هم راضی شد و قیمت ما رو یکم آورد پایین و قرار شد ما تحقیق کنیم و پنجشبه برای معامله برگردیم ...
خیلی نقشه ها تو ذهنم داشتم و می خواستم انجامش بدم ...
سر راه موقع برگشت , رفتیم تا ده کلندوک ... یک بنگاه بود , برای فروش به اونجا هم سپردم ... تا شاید بتونم با قیمت مناسب تری اونجا رو بدم ...
دو روز بعد بنگاهی زنگ زد و گفت که مشتری داره به همون قیمت که می خواستم ...
با اونم پنجشنبه قرار گذاشتم ... باید می دیدمش تا مطمئن بشم آدم خوبیه ...
می خواستم آقا جون و علی رو هم با خودم ببرم ... برای همین یک مرتبه تصمیم گرفتم بله برون حمید و نازنین رو هم توی باغ بگیرم بدون اطلاع به اونا ....
برای همین در اولین فرصت رفتم و دو قواره پارچه و یک چادری خریدم و یک انگشتر و اونا رو طبق رسم کادو کردم ...
بعد به خونه ی آقای سماواتی تلفن کردم و اونا رو برای پنچشنبه دعوت کردم بریم باغ برای ناهار ...
خیلی خوشحال شدن ...
بعد به زهرا خبر فرستادم که آماده باشه که مهمون دارم ... ویلا رو آماده کنه  ...
خودم همه چیز خریدم و حمید و میلاد و باران تو ماشین علی نشستن و شوکت و مریم و مهدیه و آقا جون هم با من صبح زود راهی لواسون شدیم ....
روز بسیار خوبی بود ... باغ هوای روح بخشی داشت ... نهر , پر آب بود و فضا , دل انگیز ... بچه ها بازی می کردن ...
حمید و نازنین بهم عشق می دادن ... شوکت خانم , بزرگی می کرد و آقا جون برای آقای سماواتی شعر می خوند ... و علی مدام دنبال من بود ... و نگاه های عاشقانه ای که نمی تونستم ندیده بگیرم ...
از اون شبی که برای من تولد گرفت , دلم نسبت به اون بد شده بود ... از طرفی اون جزو خانواده ی من بود و نمی تونستم چیزی رو عنوان کنم ... که برای خودم هم خوب نبود ....
ولی هر طرف می چرخیدم سنگینی نگاه اونو روی خودم حس می کردم و به روی خودم نمی آوردم ...
کنار نهر آب , کباب درست کردیم و دور هم نشستیم ...
علی یک سیخ کباب آورد و داد به من و گفت : رعنا تو اینو بخور که خوب سرخ شده ...

گفتم : بذارش تو سفره ... بشین ناهارتو بخور ... به فکر من نباش ...
این حرف رو با لحن بدی جلوی همه زدم که فکر می کردم حساب کار خودشو می کنه ...



ناهید گلکار

کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

داستان رعنا


قسمت چهل و هشتم

بخش چهارم




بعد از ناهار با علی و آقای سماواتی رفتیم بنگاه و باغ رو فروختیم ... قسمتی که ویلا توی اون بود دیگه مال من نبود ... البته تا روز شنبه که چک نقد می شد ...
هزینه ی دیوارکشی رو هم به گردن خریدار گذاشتم ... و کار تموم شد ...

وقتی برگشتیم , همه رو جمع کردم برای بله برون ... مریم از قبل همه چیز رو آماده کرده بود ...
به من می گفت : وقتی با تو هستم انگار سوار یک ماشین شدم و با سرعت دویست کیلومتر میرم جلو ... رعنا تو چرا آروم و قرار نداری ؟
گفتم : نمی دونم از اول بچگی همین طور بودم ... یادته تو همیشه همینو به من می گفتی ؟ عوض نمی شم ....
وقتی همه جمع شدن گفتم : با اجازه ی آقا جون و این که تلفنی از دایی مجید رضایت گرفتم , می خوام از شما خواهش کنم اجازه بدین نازنین عروس من بشه ...

آقای سماواتی گفت : باعث خوشحالی ماس ...

گفتم : شرایط ما رو می دونین ... شما هم اگر شرطی دارین بفرمایید و مهر ...
فاطمه خانم گفت : نظر نازنین اینه که هر کاری خودتون دلتون خواست در شان دو خانواده انجام بدین ... ما حرفی نمی زنیم چون به پاکی و خوبی آقا حمید ایمان داریم ...
گفتم : باشه پس مهر رو بفرمایید ...

نازنین گفت :رعنا جون , من و حمید توافق کردیم چهارده تا سکه ...
من گفتم : صد تا هم من می ذارم که حمید قدر همسرشو بیشتر بدونه ...
بعد انگشتر رو دادم به حمید و گفتم : تو بده ...
پارچه ها رو هم مریم داد و قرار شد شب جمعه ی دیگه عقد کنیم تا محرم بشن ....
بعد گفتم : حمید حالا کارم داره ... توام داری نازنین جون ... ببینم چیکار می کنین ... دو تایی با هم باید اینجا رو بسازین ...
نقشه و مهندسی ساختمون اینجا با شما , من خودم نظارت می کنم ... ولی دلم می خواد رو سفیدم کنین ... هم به نفع منه , هم شما کار یاد می گیرین ... می خوام سنگ تموم بذارین چون اینجا مال همه ی ماست و می خوایم سال ها توش زندگی کنیم ...
شوکت پرسید : می خوای بیای اینجا زندگی کنی ؟
گفتم : بله ... اینجا رو دوست دارم و فکر می کنم خیلی عالی میشه ...


فردای اون روز من حمید و نازنین رو خواستم تا نقشه ای که تو سرم بود براشون بگم ...
گفتم : اول باید جلوی در , یک ساختمون برای رمضون بسازین چون اونجا باید خراب بشه ...
دوم حیاط باید استخر داشته باشه , پس می تونین همزمان کار این دو جا رو شروع کنین ... البته نقشه ی یک حیاط زیبا با شما ... ته باغ ساختمون اصلی ساخته میشه ....
خونه دوبلکس باید باشه ولی می خوام پایین هم دو تا اتاق خواب داشته باشه ... آشپزخونه اُپن ...
هال و پذیرایی خیلی بزرگ ... پشت ساختمون یک سوئیت دو خوابه برای آقا کمال و شوکت خانم می خوام که راحت زندگی کنن , طوری که به خونه راه داشته باشه ... حالا برین نقشه رو بکشین ببینم چیکار می کنین ...
عقد ساده ی حمید و نازنین با سی چهل تا مهمون برگزار شد و قرار بر این بود که بعد از تموم شدن درسشون عروسی کنن ...



ناهید گلکار

کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

داستان رعنا


قسمت چهل و هشتم

بخش پنجم



حالا نازنین هم عضو ثابت خونه ی ما شده بود و این وسط باران خیلی خوشحال بود ... چون نازنین اغلب خواهرش فیروزه رو با خودش میاورد و حسابی خونه ما شلوغ می شد ...
آخرای آذر ماه بود که کار ساختمون شروع شد ...
علی برگشته بود شیراز ... ولی مجید از جبهه اومده بود و توی بیمارستان کار می کرد و جای ملیحه مطب باز کرد و بعد از ظهرها اونجا بود ...
ولی در هر فرصتی می رفت و به حمید کمک می کرد ...
خلاصه معمار خوبی هم پیدا کردیم ولی کار به کندی پیش می رفت چون هوا به شدت سرد بود ... به خصوص لواسون که یخبندون بدی داشت ...
ولی همون طوری که حدس زده بودم حمید با دل و جون کار می کرد و هر روز به اونجا سر می زد ... یا با هم می رفتیم یا ماشین رو می برد ... این بود که مجبور شدم براش یک پیکان 54 بخرم ...
اما این وسط چیزی که خیالم رو راحت کرده بود ذات نازنین بود ...
دختری باهوش و عاقل و بسیار مهربون و زرنگ که همه از وجودش لذت می بردن ... به خصوص من که فکر می کردم تو انتخابم اشتباه نکردم ...
با گرم شدن هوا کار ساختمون دوباره شروع شد و من از آقا کمال خواستم بره اونجا و سر کار بمونه تا من مجبور نباشم هر روز این راه رو برم و بیام .....
با پشتکار حمید و وجود آقا کمال , کار با سرعت بیشتری انجام می شد ...
آخر تیر ماه بود که دیگه کارِ خونه تموم شد و  استخر رو آب کردیم ...
گل هایی که توی باغچه کاشته بودیم شاداب شده بود ... از جلوی در تا ساختمون راه زیادی بود که همه گلکاری و چمن بود و چراغ های رنگارنگی که توی مسیر گذاشته بودم ...
شب های زیبایی برای اون باغ به وجود آورده بود ...
اتاق من رو به حیاط و اتاق آقا جون پنجره ای رو به باغ داشت ... می خواستم اون بهترین و دنج ترین اتاق رو داشته باشه ...
البته آقا جون دلش رضا نبود و می گفت من اینجا می مونم و با شما نمیام ... و خیلی طول کشید که تونستیم اونو راضی کنیم ... و چون می دونستم از سر و صدا اذیت میشه , اون اتاق رو براشون در نظر گرفتم ...
طبقه ی بالا چهار اتاق خواب داشت برای بچه ها ... و پشت ساختمون هم خونه ای برای شوکت خانم و آقا کمال با دو اتاق خواب که یکی مال علی بود و یکی برای خودشون ...
روز 28 تیر اثاث ما برده شد به خونه ی جدید ...
می دونستم که این خونه بسیار جای خوبی برای زندگی بچه ها می شه ... ولی مشکلات دوری راه رو هم می دونستم ... و باید اونا رو هم حل می کردم ...
اون روز مجید و مریم هم با ما اومدن ... فضای پر از شادی و خنده ، شوخی های مجید و علی و ذوق بچه ها برای رفتن به اون خونه , حال و هوای همه رو عوض کرده بود ...
قبل از این که اثاث برسه , ما اونجا بودیم ... من تقریبا بیشتر وسایل خونه رو نو کرده بودم ... مبل و فرش و یخچال و گاز خریدم ... تخت های نو و پرده های قشنگ ...
کلا چیز زیادی با خودم نیاوردم ... مقداری هم از اثاث قبل رو دادم به رمضون ....
من و شوکت و مریم داشتیم توی خونه کار می کردیم که صدای خنده ی بچه ها توجه ما رو جلب کرد ...
سه تایی رفتیم بیرون ... آقا جون یک صندلی گذاشته بود لب استخر و روش نشسته بود و بقیه ی بچه ها با مجید و علی توی آب بودن و شادی می کردن ...
شاید باور نکنین ... دلم به شدت گرفته بود و بغض داشتم ...
من این روز رو با سعید می خواستم و حالا جز اینکه شادی بقیه رو تماشا کنم , کاری نمی تونستم برای دلم بکنم ....



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆ تعداد پست : 8570
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
سپاس شده  : 19520
چقد عشق رمان رعنا دور از ذهنو غیر واقعی بود
یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

✍️🌺🌺🌺  رعنا  🌺🌺🌺✍️

قسمت چهل و نهم

کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

داستان رعنا


قسمت  چهل و نهم

بخش اول



در انتهای یک تلاش سخت , حالا من شاهد خوشحالی بچه هام شده بودم .... و این روح منو آروم می کرد ...
شاید من اصلا برای همین به دنیا اومده بودم ...

وقتی اونا رو توی حیاط و باغ می دیدم که حالا چقدر روحیه ی بهتری دارن , حس خوبی به من دست می داد و از کاری که کرده بودم راضی می شدم ...
من باغ رو هم با فنس از حیاط جدا کردم و دو تا در براش گذاشتم ...
نهر آب هنوز تو باغ من بود و می تونستیم ازش استفاده کنیم .... پس جایی کنار نهر برای خودم درست کردم که گاهی بتونم اونجا خلوت کنم ...
کنار آب می نشستم و با سعید حرف می زدم ...
نازنین و حمید از همه بیشتر تلاش کردن و زیباترین خونه ای که حتی از تصور من هم بهتر بود , در کوتاه ترین زمان تحویل دادن ...

و من پاداش خوبی به اونا دادم تا برای کارای بعدیشون دلگرم بشن ...
ولی خرجی که کرده بودم خیلی بیشتر از برآوردی شد که کرده بودیم و حالا من باید با دقت بیشتری به دخل و خرج خونه می رسیدم .....
ولی میوه های باغ در حال رسیدن بود و اون سال من می تونستم خودم تو فروش اون نظارت داشته باشم ...
یک ده روزی بود که ما توی اون خونه زندگی می کردیم ... تقریبا دیگه همه چیز مرتب شده بود غیر از شوکت خانم که من بدون اون هیچی نبودم ...

نازنین و هانیه و محترم و دو تا دخترش همه با هم کار کردن و خیلی زود خونه همونی شد که من همیشه آرزوشو داشتم که با سعید اونجا زندگی کنم ...
راستش من بیشتر خودم دوست داشتم که از اون خونه که سر تا پا برای من غم و غصه به بار آورده بود دور بشم و چون این باغ رو پدرم درست کرده بود و تمام نهال های این باغ توسط خودش کاشته شده بود می خواستم نگهش دارم و خودم اینجا زندگی کنم ... و این تنها یادگار پدر برای من بود ...
اون روز نزدیک غروب من رفتم کنار استخر و روی صندلی نشستم ... کمی بعد علی اومد و گفت : رعنا اومدم خداحافظی ... می خوام برگردم شیراز ... ( و نشست نزدیک من )
 گفتم : چرا به حرف مامانت گوش نمی کنی و زن نمی گیری ؟ تا زودتر سر و سامون بگیری و خیال همه رو راحت کنی ؟ ...
با دو تا کف دستش کشید روی پاش و از جاش بلند شد و با ناراحتی گفت : تو کسی رو در نظر داری ؟
گفتم : نه ... مگه من باید در نظر بگیرم ؟ تو باید زن بگیری .
گفت : کسی نمی تونه تو زندگی من بیاد چون آزاد نیستم ...
گفتم : ببینم نکنه شیراز زن گرفتی  ؟
گفت : اگر می خوای بدونی ازم بپرس ... بهت می گم گیرم برای چیه ...




ناهید گلکار

کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

داستان رعنا


قسمت چهل و نهم

بخش دوم



از لحنش خوشم نیومد و با تندی گفتم : به من چه ... برو برای مامانت بگو ... من حوصله ندارم ... خودم به اندازه ی کافی دارم ... مشکلات تو رو دیگه من نمی تونم حل کنم ...
یک مرتبه صورتش مثل خون قرمز شد و در حالی که از شدت ناراحتی نمی تونست خودشو کنترل کنه , زیر لب گفت : یک روز بهت میگم , هر چند تو نخوای گوش کنی ... تو همیشه همین طور بودی ... چیزی که باب میلت نباشه اصلا گوش نمی کنی ...

و با عجله رفت ...
خودم خیلی از حرکتی که کرده بودم ناراحت شدم ولی باید این کارو می کردم ...
می ترسیدم ... دلم نمی خواست علی اینجا بمونه و دیرم می شد هر چه زودتر بره ... اون برای من مثل برادر بود ولی تازگی ها احساس بدی داشتم ... معذب بودم ...
دائم منو می پایید و من حتی نمی تونستم بهش تذکر بدم ... و این داشت به شدت آزارم می داد ...
رفتم به اتاقم ... در حالی که اصلا حالم خوب نبود ... خودمو انداختم روی تخت ...
آخه اینو می دونستم که علی تازگی ها خیلی کمکم کرده و هر کاری داشتم بدون چون و چرا برام انجام داده بود و حقش نبود اینطوری باهاش برخورد کنم ... ولی از طرز نگاهش بدم میومد ....
کمی بعد صدای باران رو شنیدم که می گفت : عمو علی تو رو خدا زود برگرد , بدون تو اینجا صفا نداره ...

و صدای بچه ها و علی که داشتن خداحافظی می کردن ...
 ولی خودمو به خواب زدم و از اتاق بیرون نرفتم ....
بازم دلم گرفته بود و بغض داشتم ... از یک چیزی که نمی دونستم چیه بدم میومد ... و دلم نمی خواست  کسی رو ببینم و تا شب که شوکت خانم منو برای شام صدا نکرد , همون جا موندم ...
و بعدم موذیانه خودمو به اون راه زدم که نمی دونستم علی رفته ...
راحت شده بودم ... دیگه دلم نمی خواست اونو ببینم و زیر بار نگاه های سنگین اون اعصابم خورد نمی شد ...



ناهید گلکار

کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

داستان رعنا


قسمت چهل و نهم

بخش سوم




نازنین بیشتر شب ها خونه ی ما می موند چون حالا حمید یک اتاق مخصوص خودش داشت ...
وقتی همه با هم از پله برای خواب می رفتن بالا , آقا جون منو صدا کرد و گفت : بابا اگر خوابت نمیاد بیا با هم بریم تو حیاط ...
گفتم : چشم ...
انگار دلم می خواست با کسی حرف بزنم ... با هم راه افتادیم ....
قبل از ما آقا کمال تو حیاط بود و داشت اونجا رو مرتب می کرد ... حالا همزبون خوبی برای آقا جون شده بود اغلب می نشستن و با هم حرف می زدن ...
وجود آقا کمال با قدرتی که تو اداره ی خونه داشت برای من نعمت بزرگی بود ... و اینکه اون سال می تونستم با کمک اون بفهمم درآمد باغ چقدر می شده و چقدر دست منو می گرفته ...
چون احساس می کردم رمضون زیاد با اون موافق نیست و دلش نمی خواد آقا کمال تو کارش دخالت کنه , بهش شک کرده بودم ...
آقا کمال کمی پیش ما موند و  گفت : رعنا خانم باید در مورد باغ با هم حرف بزنیم ... الان بگم ؟

گفتم : باشه فردا ... آقا کمال شما خسته ای برو بخواب ... منم با شما کار دارم ... فردا حرف می زنیم ...
وقتی اون رفت , آقا جون نگاه مهربونی به من کرد و گفت : بابا جان رعنا , چرا اینقدر به هم ریخته شدی ؟
امشب من تو صورتت چیزی می دیدم که نگرانم می کرد ...
آه عمیقی کشیدم و گفتم : چیزی نیست ... آشفته شدم به خاطر اینکه ... به خاطر ... ولش کنین ... خوب میشم ...
گفت : می دونم بابا که خیلی چیزا دست خود آدمه ... ولی خیلی چیزها هم دست اوستا کریمه ...
یادته روزی که ما برای اولین بار به خونه ی شما اومدیم ؟ اون روز من برای اینکه یخ مجلس آب بشه و سر حرف باز , یک مرتبه شعری به ذهنم رسید و خوندم ...
ولی هر چی بیشتر تو رو شناختم و زمان گذشت , دیدم که اون شعر بیخودی به ذهن جاری نشده بود ...




ناهید گلکار

کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

داستان رعنا


قسمت چهل و نهم

بخش چهارم



گفتم : یادم نیست آقا جون ... میشه دوباره بخونین ؟ ...


گفت :
مادر موسی چو موسی را به نیل ...
در فکند از گفته ی رب جلیل ....

خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه ...
گفت کای فرزند خُرد بی گناه ...

گر فراموشت کند لطف خدای
چو رهی زین کشتی بی ناخدای ؟

گر نیارد ایزد پاکت به یاد
آب ؛ خاک را دهد ناگه به باد

وحی آمد کاین چه فکر باطل است
رهرو ما اینک اندر منزل است

ما گرفتیم آنچه را انداختیم
دست حق را دیدی و نشناختی

در تو تنها عشق و مهر مادریست
شیوه ی ما عدل و بنده پروری است

نیست بازی کار حق خود را مباز
آنچه بردیم از تو باز آریم باز ...


امشب من دیدم که توکل تو کم شده ... باز صورتت مثل روزهای اولی شده بود که سعید رو از دست دادیم ... و باز یاد این شعر افتادم ...
رعنا جان , زندگی تو بابا , مثل کسی نیست , مثل هیچکس ... اونی که تو رو داره هدایت می کنه خودش تو رو به جایی که باید می بره دخترم ...
شاید کسی باور نمی کرد اون رعنای نازپروده , روزی به این رعنای قوی و مقاوم تبدیل بشه ...
گویا تو برای این آفریده شده بودی که مادر میلاد و باران باشی ... و پدرشون سعید ... برای ساخته شدن باید گداخته شد ...

و تو هر روز از دیدگاه من با یاری حق رعنای جدیدی میشی ... و من به تو غبطه می خورم که نشستم و نگاه کردم ... با اینکه مرد بودم ولی تلاش تو برای زندگی بهتر منو شگفت زده کرد ...
تو برنده ای بابا , چون خودتو به زندگی نباختی .....
آقا جون خیلی با من حرف زد و چقدر من به اون حرف ها احتیاج داشتم ... برای اینکه اون خوب متوجه شده بود که داشتم از دورن ویرون می شدم ... و اون شب آقا جون یک بار دیگه منو سر پا کرد ...


موقع چیدن میوه ها آقا کمال کارگر نگرفت و یک شب جمعه به ما گفت : کم نیستیم که ... خودمون امسال باید میوه ها رو جمع کنیم ... تابستون فقط خوردن و خوابیدن نیست ...
فردا همه صبح زود بیدار بشین و بریم برای میوه چینی ...
گفتم : آقا کمال کار بچه ها نیست ...
گفت : یاد می گیرن رعنا خانم ....
با استقبال بچه ها , فردا ما همه با هم شروع به جمع آوری میوه ها کردیم ... تعدادمون خیلی زیاد بود ... حتی آقا جون هم یک سبد دستش گرفته بود و میوه جمع می کرد ...
ساعت یازده مجید و مریم هم رسیدن ... حالا با خانواده ی رمضون سیزده نفر شده بودیم ...




ناهید گلکار

کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

داستان رعنا


قسمت چهل و نهم

بخش پنجم



میوه های باغ ظرف ده روز تموم شد ...
و درآمد بسیار خوبی برای من داشت ... با اینکه نصف باغ مال من بود , پنج برابر هر سال پول به دستم رسید ...
باورکردنی نبود ... البته چون ما کارگر نگرفته بودیم چیزی رو نمی تونستیم به رمضون ثابت کنیم و خیال این کارو هم نداشتم ... ولی اون پول برای من اون زمان خیلی دلگرم کننده شد و به دردم خورد ...
بالاخره مدرسه ها شروع شد ...
میلاد و باران و هانیه رو تهرانپارس نامنویسی کردم و هر روز آقا کمال اونا رو می برد و برمی گردند ...
بعضی از روزها هم خودم می رفتم دنبالشون ...

هانیه سال آخر بود و داشت برای دانشگاه خودشو آماده می کرد ... با اینکه راه دوری رو هر روز می رفتن و برمی گشتن شکایتی نداشتن چون توی این خونه خیلی خوشحال بودن ...
تا یک شب حمید سراسیمه اومد خونه ... از دیدن صورت برافروخته و عصبانی اون قلبم فرو ریخت ...
پرسیدم : چی شده ؟ تصادف که نکردی ؟ 

در حالی که دندون هاشو به هم فشار می داد گفت : طلاقش می دم ...
رعنا جون معذرت می خوام نمی تونم ... دیگه نمیشه ...
پرسیدم : چی داری میگی ؟ نازنین رو طلاق میدی ؟ تو که با اون اختلافی نداری ...
گفت : فکر می کردم ندارم ... اون دیگه به درد من نمی خوره ... دارم دیوونه میشم ... مرتیکه ی عوضی .. دروغ گفتن به ما ... رعنا جون همه چیز خراب شد ...
گفتم : آروم باش ... بشین درست برام تعریف کن ...

هانی بدو یک لیوان آب بیار ... هیچی نگو ... صبر کن آروم بشی ...
داد زد : نمی تونم رعنا جون ... نمی دونی چی دیدم ... به خدا تا اینجا نفهمیدم چطوری اومدم ... گفته باشم , من طلاقش می دم ...
هانیه گفت : حرف مفت نزن ... اول تعریف کن ببینیم چی شده ... زود باش بگو ...
گفت : امروز صبح نازنین گفت نمیاد امشب اینجا , کار داره ... من سر شب با خودم گفتم برم یک سر بزنم و بعد بیام خونه ...
وای رعنا جون دارم خفه میشم ... تلفن کردم , مشغول بود ... دوباره زدم بازم مشغول بود ... این بود که راه افتادم رفتم تا خود خرشو ببینم .... ای وای ... ای وای رعنا جون ... من دیدم نازنین همیشه به من میگه اول تلفن کن بعد بیا خونه ی ما ... پس برای همین بود ......




ناهید گلکار

کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

✍️🌺🌺🌺  رعنا  🌺🌺🌺✍️

قسمت پنجاهم

کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

داستان رعنا


قسمت پنجاهم

بخش اول




حالا با آشوبی که حمید به پا کرده بود , همه دورش جمع شده بودیم تا بفهمیم چه اتفاقی افتاده ...
گفتم : ببین حمید طفره نرو ... تو می دونی من اعصاب ندارم , حرفتو بزن ببینم چی شده ؟نازنین چیکار کرده ؟
گفت : رسیدم درخونه ی اونا , درشون باز بود ... منم یکراست رفتم بالا ...

زنگ زدم و فیروزه درو باز کرد ...
فورا رفتم تو و فکر می کردم نازنین رو خوشحال می کنم ... ولی نمی دونی چی دیدم ... آقای سماواتی کنار خونه نشسته بود ، یک سینی گذاشته بود جلوش و داشت تریاک می کشید ( محکم زد تو پیشونی خودش و گفت تف به این شانس ) منو که دید دستپاچه شد و سینی رو هل داد زیر میز ... مامانشم همین طور ...
من هاج و واج نیگاش می کردم ... اصلا منِ بیشعور چی می خواستم بگم ؟ دیگه حرفی نمونده بود ...
نازنین اومد جلو و گفت بیا تو ... منم بدون اینکه حرفی بزنم درو زدم به هم و اومدم ... ولی کاش یک چیزی بهشون گفته بودم ... سر من کلاه گذاشتن ...
گفتم : همین ؟ واسه ی این موضوع این طور آشوب راه انداختی ؟
آقا جون گفت : خوب بابا می کشه که بکشه ... به تو که کاری نداره ...
گفت : ای بابا آقا جون , شما دیگه چرا ؟ اون داشت تریاک می کشید ... متوجه نشدین ؟ من نمی خوام با همچین خانواده ای وصلت کنم ...
گفتم : ولی من از همون اول بهت گفتم ,, نگفتم ؟ تو قبول کردی ... حالا که دیگه اسمتو روی نازنین گذاشتی , پشیمون شدی ؟
گفت : رعنا جون من فکر می کردم شماها اگر بشنوین مثل من عصبانی می شین ... اون کار درستی می کنه وسط اتاق بساط گذاشته جلوی چشم بچه هاش می کشه ؟ اون وقت جوون های این مملکت دارن میرن شهید میشن ؟
گفتم : ببین هیچ ربطی به هم نداره ... دلش نمی خواد بره شهید بشه ... دلش می خواد تو خونه ی خودش هر کاری دلش می خواد بکنه ... به کسی آسیبی نرسونده که ... حتی خودشو بکشه , به ما مربوط نیست ...
گفت : به خدا قسم چند بار دیدم دهنش بوی الکل می ده ... وقتی شام می رفتم اونجا , هی می رفت تو آشپزخونه و برمی گشت ... ولی من متوجه می شدم که داره زهرماری می خوره ... حالا بازم ازشون دفاع کنین ....
آقا جون گفت : اصلا گیرم که کرده و خیلی هم بد بوده ... به نازنین چه مربوط ؟ ... بابا جان جوونمردی این نیست که اون دختر رو به خاطر کار پدرش اذیت کنی ... فوق فوقش دیگه تو نمی ری اونجا ولی بشین حرف بزن با نازنین ...
حمید عصبانی بود و بلند و گفت : نه امکان نداره ... من دیگه نمی خوام اونو ببینم ... عطاشونو به لقاشون بخشیدم ....




ناهید گلکار

کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

داستان رعنا


قسمت پنجاهم

بخش دوم




من یک چشمک زدم به آقا جون و به حمید گفتم : باشه هر طوری خودت می خوای تصمیم بگیر ... همین امشب که نمی خوای صیغه ی طلاق خونده بشه ؟ ... پس برو دست و صورتتو بشور و بیا شام بخور , بعدا در موردش حرف می زنیم ...
حمید رفت بالا ...

هانیه از من پرسید : چیکار کنیم رعنا جون ؟ واقعا آقای سماواتی این کارو می کنه ... خوب حمید حق داره ,کاش بهش می گفتن ... خوب این پسر تا حالا از این چیزا ندیده ... شوکه شده ...
گفتم : راست میگی ولی این راهش نیست ... صبر می کنیم تا آروم بشه ... باید ببینیم چه راهی بهتره ...
گفت : من زنگ بزنم به نازنین ؟
گفتم : نه اصلا ... بذار فکر کنن ما نمی دونیم ... اگر می خواستن ما بفهمیم خودشون می گفتن ... حالا حتما اونا هم خیلی ناراحتن ... به خصوص نازنین که گناهی هم نداره ... تو به روی خودت نیار هانیه جون ...
باران گفت : رعنا جون زهرماری چیه ؟ چرا آقای سماواتی خورده ؟
با بی حوصلگی گفتم : چه می دونم , خورده دیگه ... می خواسته حالش بد بشه ...
میلاد گفت : نه بابا یعنی عرق خورده ...
گفتم : تو از کجا می دونی ؟ دهنتو ببند ...
گفت : مریخی ها بهم گفتن ... رعنا جون مثل اینکه ما مدرسه هم می ریم ... من سوم راهنمائیم ... شما هنوز فکر می کنین من بچه ام ؟
گفتم : نه مامان جان , شما همه چیز باید بدونی ولی تعجب کردم ...
باران گفت : خوب منم می دونم ...
گفتم : بسه تو دیگه ... از کجا می دونی ؟
گفت : مثل اینکه منم مدرسه می رم ... کلاس پنجمم رعنا خانم ... من سال دیگه می رم راهنمایی ...
گفتم : چی رو می دونی ؟ برو درستو بخون ... این چیزا به درد تو نمی خوره ... برو ببینم ... زود ...
هانیه گفت : رعنا جون درسشو خونده , می خوایم شام بخوریم ...




ناهید گلکار

کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

داستان رعنا


قسمت پنجاهم

بخش سوم



آخرِ شب , حمید رو صداش کردم و بردمش توی حیاط ... با هم نشستیم ... تو فکر بود ولی کمی آروم شده بود ...
گفتم : فکر نمی کنی زیاده روی کردی ؟ تعصبِ به اندازه خوبه ولی چیزی که به تو مربوط میشه , نه حریم خصوصی دیگران ...
گفت : رعنا جون پدر و مادر من برای چی کشته شدن ؟ دایی سعید چرا کشته شد ؟ برای اینکه این چیزا از این جامعه پاک بشه ...
گفتم : تو درست میگی ... ولی هم پدر و مادر تو و هم سعید راهی رو رفتن که دوست داشتن و از دل و جون این کارو کردن ... نمی شه از مردم انتظار داشت چون اونا راهی رو که دوست داشتن , اینا هم برن ... خوب اینا هم میگن ما نمی خواهیم ، دوست نداریم ... من و تو حق نداریم برای کسی تکلیف معلوم کنیم ...
چون ما اینطوری می خوایم , نه شدنیه ، نه منطقی ...
حالا اگر اومده بود و وسط خیابون این کارو کرده بود یا کاری کرده بود که تو رو تو این کار بکشه , خوب تو حق داشتی اعتراض کنی ... ولی بیچاره داشت یواشکی می کرد ... تو سر زده رفتی ...
حمید جان , نکن پسرم ... درست فکر کن ... شاید تو که رفتی توی خانواده ی اونا با رفتار درست و عاقلانه ی خودت و با مهربونی , سماواتی رو هم به راه آوردی ... ولی نازنین رو اذیت نکن ... خواهش می کنم درست فکر کن ... آخه عزیزم گناه کسی رو که پای کس دیگه نمی نویسن ...
گفت : نه , نمی نویسن ولی تو زندگی من اثر می ذاره ... نه , دیگه نمی خوامش ... ای بابا این مرد از خدا نمی ترسه ؟ ... فردا بچه ی منم تو خونه ی اونا این چیزا رو می ببینه ... اگر مثل اونا شد , چی ؟ اگر از خدا نترسید چی ؟
گفتم : اگر بچه ی تو بخواد بد بشه , میشه ... تو فکر می کنی آقای سماواتی تنها آدمی هست که این کارو می کنه ؟ خوب نه ... ولی این فقط به نوع تربیت بستگی داره ...
خودت می تونی کاری بکنی که بچه ی تو خوب رو از بد تشخیص بده ... مگه دایی های تو زمان شاه زندگی نمی کردن ؟ کسی به اونا زور گفته بود ؟
اصلا یک چیز دیگه برات تعریف کنم , گوش کن ... یک موقعی منم بچه بودم ... مریم و علی هم بودن ... و من  همیشه توی اون خونه ی بزرگ با چند تا مستخدم تنها شب هامو می گذروندم  ...
تو عالم بچگی دلم می خواست برم و با علی و مریم که اونا هم مثل من بچه بودن بازی کنم ... ولی مامانم هر بار قشقرقی راه می انداخت که اون سرش ناپیدا ... طوری رفتار می کرد که انگار من گناه کبیره کردم ...

با این حال من اشتیاقم روز به روز به اون کار که حتی خودم فکر می کردم برای من گناهه , بیشتر می شد ... و تمام روز سعی ام بر این بود که یک طوری خودمو برسونم به مریم و علی ...
دلیلشو هم نمی دونستم ...

صبح که چشممو از خواب باز می کردم به فکر این بودم که چطوری حواس مامانم رو پرت کنم ... کم کم مریم برای من شد یک بت که انگار تمام خواسته های من توی اون خلاصه می شد ....
ولی حالا می دونم چرا ... فقط برای اینکه بیش از اندازه منع می شدم و بعد از اون مورد توجه قرار می گرفتم .... یک حسی توی همه ی ما آدما هست که اگر به شدت از چیزی که دلیلشو نمی دونیم ما رو منع کنن , به طرفش کشیده می شیم ... الان می فهمم که اگر اون سختگیری های بی دلیل و غیرمنطقی نبود الان من اینجا نبودم ... حالا اصلا نمی دونم بهتر می شد یا بدتر ,, مهم نیست ... گذشت ... ولی آدم عاقل همیشه از گذشته درس می گیره ...
تو بچه ی خودتو طوری تربیت کن که زور توش نباشه ... ترس از خدا نباشه ... خدا ترس نداره , باید دوستش داشته باشی و به خاطر عشقت به خدا خوبی کنی و خوب باشی , نه ترس از اون ...
چون خدا تمام عشقه و مهربونی ....



ناهید گلکار

کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

داستان رعنا


قسمت پنجاهم

بخش چهارم




بذار آقای سماواتی یواشکی از تو , هر کاری دلش می خواد بکنه ...
ولی مطمئن باش تو با رفتار مردونه و صبر آقامنشانه ی خودت به اون نشون میدی که هم عقیده های تو چطور رفتار می کنن ... خودشون میان به طرف تو ... در غیر این صورت , راه پدر و مادرت رو به زور نمی تونی ادامه بدی ...
حمید رفت تو فکر و گفت : باشه رعنا جون ولی الان نمی تونم تصمیم بگیرم ... باشه یکم زمان بگذره ...
مجید و مریم دیگه نمی تونستن تو اون خونه تنها بمونن و به پیشنهاد آقا جون اونجا رو گذاشتن برای فروش ...
مدتی طول کشید که یک خریدار پیدا کرد ... وقتی معامله انجام شد , قرار بود یک شب آقا جون ما رو جمع کنه و با ما حرف بزنه ... و این کارم کرد ...
از ما خواست که حتی بچه ها هم شاهد این جلسه باشن ...

وقتی همه دور هم نشستیم , گفت : من دلم می خواست قبل از اینکه بمیرم تنها چیزی که دارم رو خودم بین شما به خواست خودم تقسیم کنم ... این پول دیگه به درد من نمی خوره ...
یک حقوق بازنشستگی دارم و فعلا هم که اینجام ... پس منصفانه باید بگم که سهم سعید و مادرتون و ملیحه رو می دم به رعنا ... اون خودش هر طوری که صلاح می دونه برای چهار تا بچه اش خرج کنه ...
سهم تو رو هم , مجید جان , میدم بهت تا بتونی برای خودت خونه بگیری ... دیگه تو دکتری و مریم جان هم وکیل ... احتیاجی به من ندارین ولی حق شما محفوظ باشه بهتره ...
من اعتراض کردم و گفتم : آقا جون پول هانیه و حمید رو بدین به خودشون ...
گفت : نه , اجازه نمی دم ... تو خودت هر طوری می دونی براشون خرج کن ... شرط من اینه ... این برای عروسی حمید و ان شاالله هانیه است .....


من فردای اون روز , دو تا حساب برای حمید و هانیه باز کردم و پول هاشونو ریختم به حساب خودشون ...
ولی سهمی که آقا جون برای من قائل شده بود , دو برابر پول مجید بود ... و من دیدم که مجید از این تصمیم آقا جون مطلع و راضی بوده ...
به هر حال من خرجم زیاد بود و از هیچ پولی بدم نمیومد ... هر روز آقا کمال می رفت خرید و هر روز صبحانه و ناهار و شام ... و هزینه ی مدرسه لباس و مهمونداری و حتی باغ و حیاط هم خرج داشت ... حقوق رمضون و آقا کمال هم بود و من گاهی وحشت می کردم و از بی پولی می ترسیدم ...
حالا هر روز حمید رو پژمرده تر و غمگین تر می دیدم و منتظر بودم که به حرف بیاد و از من بخواد اونو با نازنین آشتی بدم ...
شب ها با اینکه هوا سرد شده بود تا دیروقت تو حیاط می موند و آه می کشید ... ولی بازم حرفی نمی زد ...
از نازنین هم خبری نبود ...

من اگر مادر واقعی حمید بودم نمی گذاشتم این فاصله به وجود بیاد ولی در مورد حمید فرق می کرد ... می ترسیدم بازم مشکل پیش بیاد و از چشم من ببینه ...



ناهید گلکار

شماره صفحه
برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع بعد »
زیربخش
«  موضوع قبل
دریافت آخرین مطالب زیباکده از طریق ایمیل
زیباکده