آموزش ترکیب رنگ مو
کپی لینک با موفقیت انجام شد
تعداد بازدید : 41522
آخرین پست تاپیک : ۱۶:۵۲   ۱۳۹۶/۷/۲۳
برای دیدن جدیدترین مطالب این تاپیک اینجا کلیک کنید و برای دیدن صفحه ابتدایی، این پنجره را ببندید.
برای دیدن صفحات دیگر، بر روی شماره صفحه در شمارنده بالا کلیک کنید.
مشاهده جدیدترین مطالب این تاپیک
صفحه مورد نظر

رمان ایرانی " رعنا "

به اشتراک گذاری در تگرام
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

🛑🛑🛑🛑🛑🛑🛑🛑🛑🛑🛑🛑🛑🛑

این تاپیک اختصاص داره به رمان " رعنا "

نوشته خانم ناهید گلکار

🛑🛑🛑🛑🛑🛑🛑🛑🛑🛑🛑🛑🛑🛑

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

✍️🌺🌺🌺  رعنا  🌺🌺🌺✍️

قسمت اول

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان رعنا


قسمت اول

بخش اول



خیابان شلوغ بود ... از پنجره بیرون را نگاه می کردم ؛ عده زیادی زن و مرد در حالی که فریاد می زدند از دست نیرو های انتظامی فرار می کردند .
آنها شعارهای مختلفی در رابطه به نتیجه انتخابات می دادند .

صدای تیراندازی ، گاز اشک آور و دود غلیظی که از سوختن زباله به هوا می رفت , منظره وحشتناکی به وجود آورده بود ... احساس می کردم دنیا آخر شده و ترسیده بودم .
صدای بوق ماشین ها با صدای فریادهای مردم در هم آمیخته بود ...
پلیس مردم رو دنبال می کرد و هر کسی به دام اونا میفتاد , اگر شانس میاورد و دستگیر نمی شد ؛ به شدت کتک می خورد .
نمی دونستم چطور می تونم به آنها کمک کنم ... همونطور جلوی پنجره خشکم زده بود .
از دور صدای شیون و واویلا شنیدم و بعد از لحظاتی صدای تیراندازی قطع شد و  پیکر یک جوون رو روی دستِ تظاهرکنندگان دیدم ... از اونجایی که من نگاه می کردم , زیاد معلوم نبود که مرده یا زنده است ولی دیدن اون منظره منو خیلی منقلب کرد و حالم بد شد ...
چون از شعاری که می دادن , می شد حدس زد چه اتفاقی افتاده ...
صحنه هایی که می دیدم باور کردنی نبود ... یکی زمین می خورد ....یکی در حال کتک خوردن بود ... بیشتر دخترها روسری از سرشان افتاده بود و بدون ترس در خیابان می دویدند و شعار می دادند .
یکی از لباس شخصی ها ,یکیشونو گیر آورده بود و با باتوم به سر و بدنش می کوبید ....
دیگه نمی تونستم تحمل کنم ... زار زار گریه می کردم و بی اختیار می زدم تو صورتم ...
من از بالا خوب می دیدم که تمام کوچه های اطراف لبریز از تظاهرکننده است ....
اونقدر از لب پنجره خودمو آویزین کرده بودم که سینه ام درد گرفته بود و اون درگیری هم انگار نمی خواست تموم بشه ...

این بود که تصمیم گرفتم برم پایین , شاید بتونم به زخمی ها کمک کنم ....
سریع لباس پوشیدم و شالم را سرم انداختم و کلید رو کردم تو جیبم تا از خونه خارج بشم ...

به محض اینکه وارد راهرو شدم , دیدم اونجا هم قیامتی به پاست ... تمام همسایه ها یا با آسانسور و یا راه پله به طرف بالا می رفتند .

من در طبقه پنجم یک آپارتمان شش طبقه زندگی می کنم ...
با هراس پرسیدم : کجا میرید ؟
یکی جواب داد : پشت بام ... اونجا یکی تیر خورده ....


یعنی چی ؟ روی پشت بوم ؟ چطور ممکنه ؟

پرسیدم : می دونید کی تیر خورده ؟ ...

جواب داد : نه , ما هم نمی دونیم ... فقط شنیدیم .
در رو بستم و دنبال اونا از راه پله ها رفتم به طرف پشت بوم ... خودمو رسوندم  ....
چیزی که می دیدم باورکردنی نبود ... مصطفی پسر حاج آقا روی زمین افتاده بود ... یک گلوله از زیر گلویش وارد شده و از پشت سرش  اومده بود بیرون ... و پیکر بی جانش روی فرشی از خون افتاده بود .
دو دستی زدم تو صورتم و بدون اختیار شیون کردم ...
حاج آقا ناباورانه با دو زانو جلوش نشسته بود و بهش نگاه می کرد .....
شونه هاش از هق هق گریه تکون می خورد و با لب هایی که  از اشک خیس بود , بابا بابا می کرد ....




ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان رعنا


قسمت اول

بخش دوم



حاج آقا مرد متمولی از شهر مشهد بود ... او سه پسر و دو دختر داشت ... کوچکترین آنها مصطفی بود که بیست سال داشت و دانشجوی دانشگاه تهران بود .
حاجی آپارتمان طبقه ششم رو خریده بود تا پسرش راحت زندگی کنه ...
حاج آقا و حاج خانم هر چند وقت یک بار به دیدن اون میومدن ، چند روزی هم می موندن ....
اونا شریف ترین آدمایی بودن که من می شناختم ...
زن و مرد خونگرمی بودند و بسیار مهربان ... هر کس آنها را می دید متوجه می شد با بقیه مردم فرق دارند ... به طور خاصی به همه توجه داشتند , مودب و تعارفی .... با همه ی افراد اون آپارتمان سلام و احوال پرسی می کردن ... .و هر وقت از مشهد میومدن برای همه سوغاتی میاوردن  .....
پس همه ی همسایه ها نسبت به مصطفی مهربون بودن و هر کس غذای خوبی درست می کرد برای اونم می برد ...
تا این طوری محبت های حاج آقا رو جبران کنن .
در عین حال مصطفی پسر خوب و مودبی بود و دیگران را وادار می کرد به او احترام بگذارند ... قیافه شیرین و مردونه ای داشت و قد بلند و چهار شانه بود .
بذله گویی هم از صفات خوب او بود . برای همین , همه توی ساختمان او را دوست داشتند ... چه برسد به خانواده خودش که گویا همگی عاشق او بودند .....
حاج آقا مرد نسبتا چاقی بود با قدی بلند و ریشی کوتاه ... چشم و ابرو مشکی و خوش قیافه و بسیار باشخصیت ... او نه تنها در شهر خودش بلکه در تهران هم آشنایان زیادی داشت که گره مشکلات خیلی ها را باز می کرد .
او و پدرش از متمولین مشهد بودند و قبل از انقلاب هم حامی بسیاری از سرشناسان و مسئولین این زمان بودند ...
حاجی را دیدم که با نگاه التماس آمیزی به همه نگاه می کرد و می پرسید : چی شده ؟ دکتر خبر کردین ؟ ... آخه چی شد ؟ فقط دو دقیقه بود که آمده بود بالا ....
دکتر ...
یکی زنگ بزنه تو رو خدا ... من ... من ... نماز بستم که اومد بالا ... هنوز به رکعت دوم نرسیده بودم ... چی شده آخه ؟ ... یکی به من بگه چی شده ؟



ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان رعنا


قسمت اول

بخش سوم



وای خدا ، پسرم ... پسرم ... مصطفی عزیز دل بابا , بلند شو بابا جون ... بلند شو بهم بگو چی شد بابا ؟ ...
در حالی که هراسون به اطراف نگاه می کرد , گفت : یکی منو از خواب بیدار کنه ... بهم بگین دارم خواب می بینم ...
وای این چه بلایی بود ؟ چه بلایی ؟

همسایه ها سعی می کردن اونو از مصطفی دور کنن ولی حاجی همین طور دو زانو روی پیکر بی جون پسرش خم شده بود .
امکان نداره ... به خاطر خدا یکی بگه چرا اون اینجا تیر خورده ؟ ... دکتر خبر کنید ... تو رو خدا به دادم برسین ...
یکی دکتر خبر کنه .
همه مات و متحیر به او نگاه می کردند و بدون استثنا گریه می کردن .
حاجی تا چشمش به من افتاد , گریه اش شدیدتر شد و گفت : رعنا خانم شما بگو ... چی شده پسرم ؟
مصطفی رفت رعنا خانم ... رعنا خانم بگو چی شد ؟
زبانم بند آمده بود , نمی دونستم چطوری دلداریش بدهم ؛ خودم احتیاج به دلداری داشتم و حالم خیلی بد بود ... یک شوک شدید بهم وارد شده بود و می دانستم که هیچ جمله ای نمی تونه تسکین درد او باشه .
در همین موقع در پشت بام باز شد و چند تا مامور وارد شدند که همه آنها اسلحه به دست داشتند و درست مثل اینکه با عده ای آدمکش و دزد طرف هستند با توهین ما را از دور جسد دور کردند .

برین کنار ... همه بیرون ... همه بیرون , بدون استثنا ... هیچ کس اینجا نمونه ...
همه بیرون ... از اینجا دور شین .
حاج آقا ناباورانه گفت : بچه ام تیر خورده ؛؛ مُرده ... می فهمین چی میگین ؟
یکی از آنها باصدای بلند ی فریاد زد : تو باباشی ؟

حاجی سرشو با تاسف تکون داد و گفت : بله بچه منه  ....

ماموره با صدای بلندتر گفت   بچه ات اینجا چه غلطی می کرد ؟
حاج آقا گفت : یعنی چی ؟ اومده بود رو پشت بوم خونه ی خودش , خیابونو نگاه کنه .         
مامور با عصبانیت گفت : غلط کرده ... مگه نیگا داره ؟
بلند شو برو کنار ... زود باش ( یکی دیگه از مامورها جلو رفت و با لحن آرام تری از حاج آقا خواست که از اونجا دور شه  ) .......
حاج آقا در حالی که صورت و ریشش از اشک خیس شده بود , گفت : مگه شما دل ندارید ؟ من پسرم تیر خورد ... اون مرده , می فهمین ؟ .... ( در حالی که دو زانو به زمین می زد , خود را روی جنازه پسرش انداخت ) منم بکشین ..... منم بکشین .... من اونو تنها نمی ذارم .
لحظاتی سخت و دردناک بود ... من خوب به صورت مامورها نگاه می کردم ... غیر از یکی از آنها که بسیار خونسرد و بی رحم به نظر میومد , بقیه از دیدن این منظره متاثر و ناراحت بودند .

در میان این کشمکش ها , در پشت بام باز شد و چند نفر با یک برانکارد وارد شدند و با سرعت و در میان اعتراض حاج آقا و من و بقیه ؛ با زور , جسد مصطفی را با خودشان بردند .
من و حاجی تا دم آمبولانس دنبال آنها دویدیم ... منم پا به پای حاجی التماس می کردم , طوری که آنها فکر کردند من مادرش هستم ... منم ناخودآگاه این نقش را بازی کردم تا شاید دل آنها به رحم بیاید ... ولی بی فایده بود و آنها بدون اینکه بگن جنازه را کجا می برند , از اونجا رفتند .




ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان رعنا


قسمت اول

بخش چهارم



جلوی ساختمان قیامتی برپا بود ... بیشتر تظاهر کنندگان که متوجه این موضوع شده بودند , فریاد می زدند و با نیروی پلیس درگیر شدند .
هنوز دود غلیظ گاز اشک آور مانع دید بود و چشم وگلو رو می سوزوند ... زباله دانها هم در آتش می سوخت .
با اصرار حاجی را به آپارتمانش بردیم ... او دیگر گریه نمی کرد , مات شده بود و نمی تونست تصمیم بگیره .
خانواده حاجی ساعت چهار صبح به تهران رسیدند .
عده ای از همسایه ها برای آوردن اونا به فرودگاه رفته بودند و بقیه هم سرگردان بالا و پایین می رفتتد .
حاجی بدون حرف گوشه ای نشسته بود و به زمین نگاه می کرد .

صدای زنگ بلند شد و همه فکر کردیم خانواده حاج آقا اومدن  .
من در را باز کردم ... سه نفر لباس شخصی وارد شدند و خودشان را مامور معرفی کردند و سراغ حاجی را گرفتند و از بقیه خواستند منزل را ترک کنند .
همه بدون حرف آنجا را ترک کردند ولی من نرفتم و آنها هم به من کاری نداشتند ( شاید از چشمهای گریون  من حدس زدند من مادر یا یکی از بستگان نزدیک باشم . منم از خداخواسته پیش حاجی ماندم )
اونا دور حاجی نشستند و خیلی باادب تسلیت گفتند ... یکی از آنها در حالی که یک تسبیح به دست داشت و آن را می گرداند , خطاب به حاجی گفت : انالله وانا الیه راجعون ....
غم آخرتون باشه ... البته شما انسان معتقدی هستید و قبول دارید که خدا خودش میده و خودش می گیره ..... و گفت و گفت ...

حاجی سرش را به آرومی بلند کرد و با نگاه تمسخرآمیزی پرسید : شما چی می خواین ؟ بگین بچه ام کجاست ؟ جنازه پسرمو پس بدین ,, این حرفا چیه می زنین ؟ آمدین چی بگین ؟ اگه جای من بودین , حاضر بودین این حرفها رو گوش کنین ؟




ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان رعنا


قسمت اول

بخش پنجم




همون مرد با کمال وقاحت گفت : حاجی لازم نیست بهتون سفارش کنم ... هیچ کس حق نداره بیاد تو آپارتمان شما ؛ جلسه یا حرفی نباید باشه ... آروم و بی صدا مثل یک تصادف ساده که در واقع همین طور هم بوده ... باید بدونین که همه چی تحت کنترله ...
جسد هم به موقع بهتون داده میشه ... البته بعد از اینکه مطمئن شدیم همه چیز همون طوریه که باید باشه ...  بدون حرف و خیلی ساده ...

حاجی با قیافه ای خشمگین , در حالی که می لرزید دستش را به طرف در گرفت و گفت : بیرون ... بیرون ... برید بیرون همین الان ,, جنازه بچمو خودم پیدا می کنم .
در همین موقع صدای زنگ شنیده شد ... من فورا در را باز کردم ...
مادر بیچاره زار و نزار در پشت در بود و به دنبال او عده زیادی که از مشهد آمده بودند ... با همه همسایه ها که همه با هم شیون و زاری می کردن ...

هیچکس نفهمید اون سه نفر چطوری اون خونه رو ترک کردند .
حاج خانم مرتب گریه می کرد و روی پاهاش می کوبید و می گفت : حاجی امانتی منو پس بده ... بچمو چیکار کردی ؟  اومدی باهاش بیای مشهد ... پس چی شد ؟
تا صبح پیش حاج خانم موندم ... چون هیچکس نخوابید ... همه حیرون و سرگردون بودیم ...
به محض اینکه هوا روشن شد , حاج آقا و پسراش برای گرفتن جسد مصطفی از خونه خارج شدند .
انتظاری کشنده در خونه حکفرما شد .
تلفن ها مرتبا زنگ می خورد و هر کسی با گوشی خودش پیگیر قضیه بود ... .و همه یک خبر را می رسانند ....

جنازه رو تحویل نمی دادند و هیچکس خبر نداشت اونو کجا بردن ...
مادر بیچاره از شدت غصه به هذیان افتاده بود ... زبون گرفته بود و ناله می کرد و جملاتی بی معنی رو هی تکرار می کرد ... و گاهی بین اونا می گفت مادر ...

من فرصتی پیدا کردم تا مدتی برم خونه ی خودم ... خسته شده بود و احتیاج به استراحت داشتم ...
پس رفتم و یک ساعتی خوابیدم و برگشتم ...
ساعت هشت شب بود ولی حاج آقا هنوز برنگشته بود ...
روز بسیار تلخی و طولانی ای به ما گذشت ... ثانیه ها را می شمردیم و بیقرار بودیم تا اینکه آنها بی نتیجه برگشتند ......
سرِ حاج آقا پایین بود و غم از تمام سلولهایش می ریخت .... اون تا چشمش به حاج خانم افتاد بغضش ترکید و گفت : حاج خانم شرمندم ... نتونستم بچتو پیدا کنم ... جنازه اونو ندادن , شرمنده م ...

واویلایی راه افتاد که گفتنی نیست ........ 

من تحملم تمام شد و احساس کردم حالم خیلی بده , برای همین برگشتم خونه ی خودم و فورا خودمو انداختم روی تختم ...

حالم خوب نبود ...
چهار روز دیگه طول کشید تا جنازه پیدا شد , با کمک و دوست و آشنایانی که حاجی داشت ...
مصطفی که قربانی یک تیر هوایی شده بود ... رو با خودشون به مشهد بردن ...
با پیدا شدن مصطفی ... من برگشتم به خونه ام ... با اینکه تابستان بود می لرزیدم ... سردم بود ...
یک لیوان نسکافه درست کردم و زیر یک پتو روی مبل دراز کشیدم ... خوابم نمی برد ...

با دیدن این جریان , من به یاد گذشته افتادم ... خیلی عجیب بود ...




ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان رعنا


قسمت اول

بخش ششم




فصل اول :


سال پنجاه بود و من هیجده سال داشتم ... سال آخر دبیرستان بودم و هم اینکه برای کنکور آماده می شدم ... خیلی دلم می خواست برم دانشگاه ... این علاقه رو در واقع مریم تو دل من گذاشته بود ...
اون زمان بهترین زندگی ای رو که می تونست یک نفر داشته باشه , داشتم ... پدر من از تاجرای معروف تهران بود و با هر چی اعیان و اشراف بود , یک جوری مراوده داشت و عده ای هم از خانواده ی سلطنتی ...
پدرم مرد قدبلند و خوش تیپی بود ... قسمتی از موهای جلوی سرش ریخته بود و موهای کنار سرش سفید شده بود که جذابیت خاصی به او داده بود .
در لحظه اول که کسی او را می دید , این فکر براش پیش میومد که اون مرد خشن و بی رحمی باید باشه ... در حالی که اون مهربون ترین آدمی بود که تا حالا من شناختم ...
زود راضی می شد و نمی تونست اشک کسی رو تحمل کنه ... و خودشم گاهی مثل بچه ها گریه اش می گرفت ...
ولی همیشه سعی می کرد این دلرحمی خودشو مخفی کنه و موفق هم می شد ... چون همه ازش حساب می بردن ...
جز مادرم سیمین خانم ... او زن زیبایی بود ... لطیف و شکننده ....... باریک و بلند , سفیدرو مثل مهتاب ... موهای زیتونی رنگی داشت و هر گز اونا رو رنگ نمی کرد و از اینکه دوست و آشنا از موهای اون تعریف می کردن ...خیلی به خودش می بالید ...
او خوب می دانست پولهای پدرم رو چطوری خرج کنه ...
همیشه مشغول دو کار بود ... یا حاضر می شد به مهمانی بره و یا در تدارک مهمونی دادن بود ...  و در هر فرصتی , راهی سفر به یکی از کشورهای اروپایی ...
از وقتی هم که برادرم امیررضا را به لندن فرستاده بود , این سفرها نزدیک تر شده بود ...




ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان رعنا


قسمت اول

بخش هفتم




امیر رضا ده سال داشت و یک سالی بود که توی یک پانسیون شبانه روزی توی لندن درس می خوند ...
مامانم مرتبا به اون سر می زد و خیلی دلش می خواست منو هم بفرسته تا از آداب و رسوم خاندان پهلوی چیزی کم نیاره ...
ولی من راضی نبودم ... دوست نداشتم مثل امیر که همیشه گریه می کرد و می خواست برگرده ... دوست نداشتم دور از وطنم زندگی کنم ...
خوشبختانه پدرم هم مخالف بود برای همین تلاش مامانم بی نتیجه می موند ...

خونه بزرگی توی قلهک داشتیم ... با حیاطی بزرگ و استخر و آب نما و گل کاری های زیبا و ساختمان قصر مانند ... تمام کارهای این خونه توسط آقا کمال و شوکت خانم همسر او انجام می شد ... البته تعداد زیادی مستخدم توی خونه کار می کردن که همه توسط آقا کمال عزل و نصب می شدن ...
ولی کسی که ثابت بود آقا کمال و خانواده اش بودند ...
اونا قبل از تولد من وقتی که تازه ازدواج کرده بودن برای کار به خونه ی ما اومدن ...

اون زمان پدرم نزدیک میدون سپه زندگی می کرد ... بعد از خریدن زمین و ساختن اون خونه به خاطر صداقت و درایت آقا کمال و شوکت خانم , اونا رو با خودشون آورده بودن ...
و حالا همه ی کارای خونه به گردن اونا بود و تقریبا عضوی از خانواده ما بودن ... و پدر و مادرم به اونا اعتماد کامل داشتن ...
شوکت خانم هم که بانوی خانه بود ... او همیشه با مهربانی و دلسوزی خاص خودش همه چیز را کنترل می کرد .
شوکت خانم دو تا بچه داشت ... مریم دختر کوچک اونا , یک سال از من بزرگتر بود ولی با من همکلاس بود ... و پسرشون علی دو سال از مریم بزرگتر و سال دوم دانشگاه در رشته برق بود .

پدرم همیشه اونا رو برای درس خوندن تشویق می کرد و تمام هزینه تحصیل اونا رو می داد .
نمی دانم چرا تمام حواس من به این بود که دور از چشم مادرم خودم را به خونه ی کوچک اونا که نزدیک در ورودی بود , برسونم و با علی و مریم , اوقاتم را بگذرونم .
شوکت خانم ترجیح می داد بچه هاش کمتر توی ساختمون آفتابی بشن ...
مامان من هم زیاد خوشش نمیومد که مریم با من باشه و مرتب منو از این کار منع می کرد ...  اما اگر خودش با علی یا مریم کار داشت ... صداشون می کرد و خیلی هم باهاشون مهربون بود ...
 ولی من که عاشق و بیقرار مریم بودم نمی توانستم حتی یک روز او را نبینم ... و علی جوانی برومند و قوی شده بود ... صورت زیبایی داشت با موهای مجعد ...

چیزی که او را محبوب همه کرده بود این بود که همه کار از دستش بر میومد ... بیشتر خرید و کارای حیاط هم با اون بود و پدر بهش حقوق جدا می داد ...
تازگی ها می دیدم علی نسبت به من رفتارش فرق کرده ... ما از بچگی با هم بزرگ شده بودیم ... همیشه با هم بازی می کردیم و این که اون حالا از من خجالت می کشید , برای من عجیب بود .
 این را می فهمیدم ولی نمی دونم چرا به روی خودم نمیاوردم  .




ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

✍️🌺🌺🌺  رعنا  🌺🌺🌺✍️

قسمت دوم

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان رعنا


قسمت دوم

بخش اول



من خواستگارای زیادی داشتم ... ولی پدرم اجازه نمی داد که کسی برای این کار به خونه ی ما بیاد ...
اما مامانم اصرار داشت و خیلی دلش می خواست منو به یکی از اون گردن کلفت ها که به خونه ی ما رفت و آمد داشتن بده ....
من هنوز تو حال و هوای بچگی بودم , دلم می خواست بازی کنم ... لودگی کنم و جُک بگم و آواز بخونم ... و خیلی دوست داشتم همیشه مریم هم با من باشه ...
تا مامان پاشو از خونه بیرون می ذاشت , من با سرعت خودمو می رسوندم به مریم ...
شوکت خانم التماس می کرد تو رو خدا رعنا جان نرو مادر , خانم بفهمه منو دعوا می کنه ... ولی حریفم نمی شد ...
وقتی مامان می فهیمد که من رفتم خونه ی آقا کمال سر شوکت خانم داد می زد که : همش زیر سر توس ...

و از اونجایی که شوکت خانم نمی خواست کسی منو ناراحت کنه ... هیچی نمی گفت و گناه رو گردن می گرفت ...
بارها و بارها هم به منم تذکر داده بود و می گفت : دفعه ی آخرت باشه ... این بار ببینم رفتی خونه ی شوکت , بیرونشون می کنم ... ولی خودشم می دونست که نمی کنه چون بهشون احتیاج داشت ...
تازه دست اون نبود ؛ این بابام بود که تصمیم می گرفت .
مریم برخلاف من به شدت درس خون و کوشا بود ، اما وقتی با اون بودم تا اون درس می خوند , منم می خوندم ... به امید اینکه درس تموم بشه و سه تایی , من و اون و علی , ورق بازی کنیم و یا حتی بازی های دیگه ...
اما من استعدادم از مریم بیشتر بود چون چیزی که اون ده بار می خوند تا حفظ بشه , من بار اول یاد می گرفتم .....
بیشتر مسائل زندگی و حتی دینی را از شوکت خانم یاد گرفته بودم ... اون بود که به من نماز خوندن یاد داد  و تقریبا کارایی که شوکت می کرد به نظر من بهتر از مامانم بود و بیشتر قبولش داشتم ...
اون بود که سرمو شونه می کرد و اون بود که دلسوزم بود ... با خوشحالی من خوشحال می شد و با ناراحتی من ناراحت ...  و اون بود که آنی مرا تنها نمی ذاشت ...
در حالی که مامان یا مهمونی بود یا سرش به کار خودش بود و دو ماه دو ماه مسافرت می رفت ...
تازه اگرم بود فقط از من ایراد می گرفت ... چرا لاک نمی زنی ؟ چرا لباست بده ؟ ... چرا به موهات نمی رسی ؟ ...
من بودم و اون خونه و خانواده ی آقا کمال ...
به هر حال فکر می کنم چاره ی دیگه ای هم نداشتم .
دوم اسفند تولد بابام بود ... از یک هفته قبل مامان به تکاپو افتاده بود و داشت تدارک مهمونی بزرگی رو می داد ...
همین طور روی کاغذ می نوشت و چک می کرد ... تا نکنه خدای نکرده یکی رو فراموش کنه ...
دلیلشو نمی دونم ولی این کارا به نظرم مسخره و تو خالی میومد .



ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان رعنا


قسمت دوم

بخش دوم



روز قبل از مهمونی , من داشتم رادیو گوش می کردم که شوکت خانم اومد و گفت : سیمین خانم میگه بیا تو اتاق من ...

مادر تو رو خدا هر چی گفت گوش کن ....
من می دونستم که مامان حرفشو به شوکت می زنه و اون می دونه مامان با من چیکار داره ولی اینم می دونستم که اگر شوکت رو بکشم ، نم پس نمیده )

زیر لب گفتم : یا خیر خدا ... باز چی می خواد بگه ...
بلند شدم و رفتم ...

روی تخت نشسته بود ... دو دستش را برای گرفتن دستهای من دراز کرد و گفت : عزیزم ... بیا ببینم مامان جان ... خوبی ؟
( حدسم درست بود ... باز مامان نقشه ای برای من کشیده بود و این فقط در مورد خواستگار بود و بس )
با تعجب پرسیدم : شما چی مامان ؟ حالتون خوبه ؟
با خوشحالی جواب داد : چرا بد باشه ؟ اتفاقا خیلی ام خوبه ... می خواد برات خواستگار مخصوص بیاد .
با حالت اعتراض در حالی که قصد بلند شدن داشتم , گفتم : باز شما شروع کردین مامان ؟

(دست مرا کشید و دوباره نشاند )
مامان تو رو خدا ... من اصلا آمادگی ندارم ... تازه می خوام درس بخونم ... باید دانشگاه قبول بشم , شما نمی ذاری ...
با لحن تندی گفت : صبر کن من حرف بزنم بعدا شروع کن , این یکی پسر ملک تاجه .. تازه از آمریکا اومده ... ملک تاج ام که از خانواده پهلویه ؛ پسرش تحصیل کرده و پولداره , اسم و رسم که دیگه نگو , چی می خوای دیگه

خواستم اعتراض کنم که دستشو گذاشت جلوی دهان من و گفت : صبر کن ... صبر کن حرفم تموم بشه

اونا می خواستند بیان خواستگاری , من گفتم نه ...
همین طوری که نیست ... رعنا قبول نمی کنه ... اول همدیگر و ببیند و آشنا بشن اگه از هم خوششون اومد بعدا ؛؛
حالا فردا شب میان مهمونی ,, اگه زنش بشی عالی میشه ... اونا از خانواده سلطنتی هستن ... دلم می خواد حسابی دلشون رو به دست بیاری .... می دونی چقدر فرق می کنه ... تازه باهاش میری آمریکا ...


از جا بلند شدم و گفتم : وای مامان ,, وای ... چی داری میگی ؟ من ؟ من سعی کنم ؟ خیلی دلش بخواد ...
اصلا می خوام هفتاد سال نخواد ... بره به جهنم ...
گفت : ای بابا چرا این طوری می کنی ؟ خوب تو باید سعی کنی دیگه که اونم دلش بخواد ...

داد زدم و پامو کوبیدم زمین : من اصلا از اون ملک تاج خوشم نمیاد ، چه برسه به پسرش ... گم شه بره به درک ...
لحن مامان همنیطور آروم بود ، گفت : نه تو اشتباه می کنی ... گوش کن ببین من چی میگم ... خودم پسرشو دیدم ... خوش تیپ , خوش قیافه ؛ تحصیل کرده و مهربونه ... باور کن هیچی کم نداره ...

فقط می خوام تو فردا شب بهترین باشی ...

بقیشو واگذار کن به من .



 ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان رعنا


قسمت دوم

بخش سوم



با ناراحتی گفتم : مامان تو رو قران , ولم کن ... من درس دارم نمی تونم تو مهمونی شرکت کنم ...
دست از سر من ور دار ... نمی خوام خودمو به کسی نشون بدم ... از این کارا بدم میاد , شما خوشت میاد منو اذیت کنی ؟
معلوم بود که دیگه داره از کوره در میره ,, گفت : تولد باباته احمق ... نمی خوای بیای ؟
تازه گوش نکردی بهت چی گفتم ؟ همین که من میگم ... حرف نمی زنی , می خوام با پسر ملک تاج آشنا بشی ... صد تا دختر واسش صف بستن ؛ خواهش می کنم رعنا دیگه نق نزن ... تو به حرفم گوش کن , پشیمون نمیشی .


بحث فایده ای نداشت و منم موضوع را خیلی جدی نگرفتم ,
اون شب هم مامان و بابام مهمونی دعوت داشتن و سر شب رفتن ...
من فورا مقداری خوراکی بر داشتم و بلوز و شلوارم رو تنم کردم و دویدم طرف خونه ی آقا کمال ... 
دم در شوکت خانم منو دید و گفت : رعنا جان امشب زود میان چون فردا مهمون داریم ... من اومدم دنبالت , زود برگرد ... دیگه دست دست نکن ... برو قربونت برم ...
مریم تنهایی داشت درس می خوند تا چشمش به من افتاد با خوشحالی از جا پرید , همدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم ...

من ماجرای رو براش تعریف کردم و گفتم : بیا یک فکری بکنیم تا من از اون مهمونی فرار کنم ...
خودمو بزنم به مریضی ؟ نه , برم یک جا قایم بشم , آخر شب بیام بیرون ...
مریم خندید و گفت : حرف الکی نزن ... به نظر من اصلا الان با مامانت مخالفت نکن و گرنه بدتر میشه ... می خواد به زور این کارو بکنه که توام می دونی می کنه ,, پس عاقلانه رفتار کن .
گفتم :  یعنی چی ؟ منظورتو نمی فهمم ...
گفت : از اول نگو نمی خوای,  قبول کن ....

ولی بعدا که دیدیش , بگو ازش خوشم نیومد ... این طوری دیگه نمی تونه بگه بی دلیل مخالفت می کردی ...
گفتم : نه بابا ... می ترسم بازم پیله کنه , تو مامانو نمی شناسی ؟ براش فرق نمی کنه ... همین که اون از خانواده سلطنتی باشه براش کافیه ...
در این موقع علی وارد اتاق شد و سلام کرد و پرسید : کی از خانواده سلطنتیه ؟

مریم گفت : برای رعنا خواستگار می خواد بیاد ...
علی صورتش قرمز شد و با حال بدی گفت : گفتی کیه ؟ باز خانم براتون چه لقمه ای گرفته ؟
گفتم : خودتو ناراحت نکن ... من اصلا از اونا خوشم نمیاد ... مخصوصا از اون ملک تاجِ بدترکیب ... ( خندم گرفت ) ماشالله هر چی بزک دوزک می کنه بازم خوشگل نمی شه .
علی گفت : بازم باید مواظب باشی ... اونا یک مشت آدم خوشگذرون و بی بند و بارن , بدبخت میشی  .
مریم یه چشمک زد به علی و گفت : نه بابا ... تو از کجا می دونی ؟ دلشو بد نکن ... بذار خودش تصمیم بگیره ...
گفتم : آره , راست میگه ... ( ادا در آوردم ) خارج بوده ,, امریکا بوده ,,

واقعا که فکر می کنن بگن خارج بودن دیگه آدم شدن ... معلوم نیست تا حالا چه غلطی کرده که اومده ایران دختر نجیب بگیره ...




ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان رعنا


قسمت دوم

بخش چهارم



وقتی برگشتم تو اتاقم , دوباره یاد فردا افتادم ... هنوز نتونسته بودم تصمیم بگیرم چیکار کنم ...
تنها راه نجاتم بابام بود ... با خودم فکر کردم آره باید به بابا بگم , مامان برای من چه نقشه ای کشیده  ...
ولی اینم می دونستم که حتما با هم دعواشون میشه ...
اون شب من خواب بودم که اونا اومدن ... و فردا هم که بیدار شدم مامان بالای سرم بود ...
با عجله گفت : بلند شو ... زود دوش بگیر ... می خوام ببرمت سلمونی ...
گفتم : به خدا اگر منو بکشی نمیام ... اگر اصرار کنین شبم نمیام ...
گفت : تو آخر منو می کشی ... بگم بیان تو خونه درستت کنن ؟
گفتم : من سرمو دست آرایشگر نمی دم ... دوست دارم موهام روی شونه هام باشه ...
داد زد : تو غلط می کنی ... رعنا یک کاری نکن بفرستمت از ایران بری ...
گفتم : ای بابا ! چه ربطی داره ... من دوست ندارم موهامو ببرم اون بالا و مسخره بشم ... همین ,,, خیلی خوب بیاد ... ولی دست به موهام و صورتم نزنه ...

داد زد : بی شعور پس بیاد چه غلطی بکنه ؟ ...

و با غیظ در حالی که داشت از اتاق می رفت بیرون , گفت : وای ... وای از دست تو رعنا ... دخترای مردم ببین چطوری خودشونو درست می کنن ... اون وقت تو مثل عقب مونده ها هستی ...برو حموم ...

و رفت ....

پشت سرش شوکت خانم خودشو به من رسوند و گفت : تو رو خدا مادر با مامانت بحث نکن ... به حرفش گوش کن ... باز دعواتون میشه ...
الان اون داره رعایت می کنه تا تو راضی بشی ,,, می دونی که تحمل گریه کردن تو رو ندارم  ...
گفتم : آخه داره زور میگه ...
گفت : الهی فدات بشم برو حاضر شو ... به حرفش گوش کن ... مادرته , بد تو رو که نمی خواد ... بیا بریم یک چیزی بخور و بعدم برو حموم ... بیا بریم ...
وقتی از اتاق اومدم بیرون , بیست نفر مشغول کار بودن ... و مامان داشت دستور می داد ...
و بالاخره مامان موفق شد تا منو مطابق میل خودش برای اون مهونی درست کنه ...
موهای منو پشت سرم جمع کرد و صورتم رو آرایش ملایمی کرد ... یک لباس آبی رنگ که از بهترین ساتن دوخته شده بود و از پاریس آورده بود , تنم کرد و یک گردنبد مروارید انداخت گردنم ...

و من مثل مجسمه هر کاری اون گفت , کردم ...
همه می گفتن شکل ملکه ها شدی ... ولی من آدمی نبودم که از این حرفا خوشم بیاد و زیر بار حرف زور برم ...
می دونستم که بالاخره تلافی این کارو در میارم ...




ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان رعنا


قسمت دوم

بخش پنجم




خونه ی ما ساختمون سفید و بزرگی بود که با یک سری پله های مارپیچی از سطح زمین میومد بالا .....
اون خونه علاوه بر حیاط جلوی اون که گل کاری های زیبا و بی نظیری داشت , دو تا استخر بزرگ و کوچک هم داشت که با فوراره های بلند و چراغ های رنگارنگ زیبایی خاصی به خصوص هنگام شب به اون خونه می بخشید ...
جایی که وارد می شدیم یک هال بزرگ با سقف بلند بود که با چند دست مبل و میز نهارخوری و اشیا گرونقیمت تزیین شده بود ... که بیشتر اون ها رنگ آبی و سفید داشت با پرده هایی به همون رنگ ...
چون رنگ مورد علاقه ی مادرم بود ... انتهای سمت راست هال , تالار پذیرایی بود که خودش یک ساختمون جدا بود ...
اون سالن با پرده های مخمل قرمز و مبل های صورتی و فرش های گرونقیمت و سه تا چلچراغ نورانی چشم رو خیره می کرد ...
سه تا بار در اطراف سالن بود که انواع نوشیدنی در اونجا پیدا می شد ...

و محلی دایره شکل در انتهای تالار که با یک پله پایین تر , محلی برای رقصیدن بود  ...
گلدون های هم شکل و زیبایی که طرح صورتی داشت ... و توی مهمونی های مامان جلوه ی خاصی داشت و مادر از بهترین گل های شهر همیشه برای مهمونی هاش توی اون گلدون ها استفاده می کرد ...
و سمت چپ سالن میز ناهارخوری خیلی بزرگی بود و کنار اون , دری بود که به یک حیاط باصفا و زیبا با آب نما و آبشار مصنوعی ...

میز و صندلی و یک آشپزخونه ی شیک و مدرن با سه تا باربیکیو که غذاها رو راحت و گرم به میز می رسوند .... و اگر هوا مناسب بود اغلب همون جا توی حیاط غذا می خوردن ...


گفته بودم مامان من خوب می دونست از پولای بابام چطوری استفاده کنه ...




ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

✍️🌺🌺🌺  رعنا  🌺🌺🌺✍️

قسمت سوم

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان رعنا


قسمت سوم

بخش اول



همه چیز حاضر بود و از همه بیشتر شوکت خانم و آقا کمال و علی خسته شده بودن که همه ی مسئولیت با اونا بود ...
اون شب , مامان به دو دلیل سنگ تموم گذاشته بود ... اول اینکه تولد بابا بود ، دوم اینکه می خواست منو با پسر ملک تاج خانم آشنا کنه ...
هنوز تو اتاقم بودم ... راستش اصلا دلم نمی خواست تو اون مهمونی شرکت کنم ... تو آیینه خودم نگاه کردم ... و یک لحظه از خودم بدم اومد ...
با اینکه همه می گفتن خوشگل شدم , از این طور لباس پوشیدن و آرایش خوشم نمیومد .....
لباس راحت و ساده دوست داشتم ... شاید بیشتر از هزار دست لباس مامان برای من خریده بود ولی من فقط دوست داشتم بلوز شلوار بپوشم و این وضعیتی که برای اولین بار برام پیش اومده بود کلافم کرده بود ...


بالاخره زمانش رسید ، مامان خودش اومد دنبالم ...
می دونستم چرا , چون می خواست بازم نصیحت کنه که چطور سلام کنم , دست بدم , مودب باشم ....

تا اومد شروع کنه ، گفتم : مامان جان بلدم ... از پشت کوه که نیومدم ... می دونم باید دل پسر ملک تاج رو ببرم ...
نگاهی تحسین آمیز به من کرد و گفت : نه , نمی خواد کاری بکنی ... همین طوری دل هر مردی رو می بری ...
فقط مودب باش و کار خودتو بکن ... همین ؛؛ رعنا جون آبروی منو نبری !!! ...

و دست منو گرفت و با خودش برد به تالار ...
بابا اونجا بود ... چشمش به من که افتاد , دستهاشو باز کرد و گفت : به به , رعنا خانم ... چه بزرگ شدی بابا ... اصلا نشناختمت ... فکر کردم مهمون ها اومدن ... بیا بغلم ... تا حالا تو رو اینطوری ندیدم ...
گفتم : بله دیگه , کار سیمین خانمه ... من دخالتی نداشتم ...
خندید و گفت : این بار باهاش موافقم ... خیلی خوشگل شدی ...


مهمون ها یکی یکی اومدن و من با نهیب مادر مجبور بودم با همه اونا احوال پرسی کنم ....
مرتب می گفتم : سلام حالتون چطوره ؟ خوش اومدین ... سلام حالتون چطوره ؟ خوش اومدین ...
و همه اونا که قبلا منو دیده بودن , اون شب از دیدن من تعجب می کردن و از زیبایی من و بزرگ شدنم می گفتن ...

خوب مثل اینکه تلاش چند ساعته ی سیمین خانم ، بی نتیجه نمونده بود و این وسط اون بود که داشت با وجود من فخر می فروخت و بی صبرانه منتظر ملک تاج بود ...




ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان رعنا


قسمت سوم

بخش دوم



مامان من , زن ظریف اندام و کشیده ... با اون صورتی که مثل مهتاب برق می زد , تو اون لباس مشکی و گردنبند درخشان , بی اندازه زیبا شده بود و من که دخترش بودم نمی تونستم چشم ازش بردارم ...
بالاخره ملک تاج خانم با فیس و افاده وارد مجلس شد و به دنبالش شوهر و پسرش اومدن تو ...
ملک تاج چونه شو داده بود بالا ... مثل اینکه توقع داشت همه بهش تعظیم کنن .
مامان دست منو گرفت و فشار داد که : سفارش نکنم ... بیا بریم جلو ...

و با سر به بابام اشاره کرد و رفت به استقبالشون ...
احساسم معلوم بود ... دلم نمی خواست برم ... ولی مجبور بودم ...
قبل از اینکه مامان حرفی بزنه , ملک تاج گفت : وای عزیزم چقدر خوشگل شدی ...

مامان همینطور که باهاش روبوسی می کرد , گفت : نگو تو رو خدا ... تو که اومدی همه جا روشن شد ...
من گفتم : سلام حالتون چطوره ؟ خوش اومدین ...
ملک تاج گفت : سلام رعنا جون ... وای سیمین جون امشب دخترت از تو خوشگل تر شده ... چیکارش کردی ؟  بهش ورد خوندی ؟ هم بزرگ شده هم فرق کرده ...

و بعد پسرشو به ما معرفی کرد : شهریار , پسر من ...
آقای جهانشاهی ... سیمین جون , خانمشون و رعنا دختر زیبای آقای جهانشاهی ...
گفتم : سلام حالتون چطوره ؟ خوش اومدین ...

و سری با غرور تکون دادم و از اونجا دور شدم ...

هنوز چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که احساس درد شدیدی توی بازوم کردم ...
مامان بود ... سرشو آورد نزدیک من و در حالی که سعی می کرد طبیعی جلوه کنه گفت : برو اون طرف که شهریار هست ...
گفتم : باشه ... بازومو ول کن ... هنوز که وقت هست ...
آهسته گفت : الان ... همین الان ....

در حالی که از عصبانیت سرخ شده بودم , همراهش رفتم به طرف ملک تاج و پسرش ...
مامان راست می گفت ... اون از همه نظر خوب به نظر میومد ولی من از همون نگاه اول ازش بدم اومد ...
مرد بلند قد و خیلی خوش قیافه با چشمانی سیاه و هیز ...

وقتی نگاه می کرد احساس می کردم لباس تنم نیست ...

هم خجالت می کشیدم و هم متنفر می شدم ...




ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان رعنا


قسمت سوم

بخش سوم



در همون موقع ,, گروه نوازنده شروع کردن به زدن والس دانوب آبی ...
رنگ چراغ ها عوض شد و همه چیز حالت رمانتیک به خودش گرفت ...
همه دوتا دوتا رفتن برای رقصیدن ...

منم از فرصت استفاده کردم که از اون معرکه خودمو نجات بدم که شهریار منتظر نشد و فورا دستشو دراز کرد و گفت : افتخار میدین ؟
گفتم : ببخشید به کس دیگه ای این رقص رو قول دادم ...

و با عجله ازش دور شدم ...
حالا مونده بودم چه کسی رو پیدا کنم ... همین طور داشتم خودمو از اون مرد هیز دور می کردم , خوردم به مهران ... اون پسر تیمسار بود ؛ از بچگی اونو می شناختم ...
خیلی هم پسر خوبی بود ... چند بار خانم تیمسار به مامان گفته بود که اجازه بده بیاد خواستگاری ولی مامان عقیده داشت اونا بی اصل و نصب هستن و به درد ما نمی خوردن ....
البته بهشون می گفت رعنا داره درس می خونه ... چون با مادر مهران دوست صمیمی بود ...
ولی من همیشه به مهران به چشم همبازی بچگی نگاه کردم ... اون از من چهار سال بزرگتر بود و هنوز درست پشت لبش سبز نشده بود ... لاغر و بلند بود و به نظر من کله ی کوچیکی داشت ...

از وقتی فهمیدم که مادرش همچین حرفی برای من زده , دیگه به مهران محل نذاشتم و هر وقت جایی می رفتیم با تمسخر ازش فرار می کردم ...
ولی تو اون موقعیت , اون شد فرشته ی نجات من ....
گفتم : سلام تو اینجا بودی ؟ ندیدمت ... با من می رقصی ؟
گفت : رعنا ؟

و دستهاشو برد بالا و سرشو خم کرد و گفت : یا خوابم یا دنیا وارونه شده ... که رعنا به من پیشنهاد رقص میده ...
گفتم : زود باش ... لوس بازی در نیار ... دارم از دست یکی فرار می کنم ....

با هم مشغول رقصیدن شدیم ...
این رقص توی مهمونی های ما رسم بود ... همیشه انجام می شد ...

همین طور که می رقصیدیم , مهران گفت : می خوای صمیمی تر برقصیم که طرف مطمئن بشه و ولت کنه ...
گفتم : نه خیر ... اون طوری نیست که تو فکر کردی ... فقط نمی خوام باهاش برقصم ...



ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان رعنا


قسمت سوم

بخش چهارم



مهران از فرصت استفاده کرد و گفت : پس من می تونم برای آینده با تو امیدوار بشم ؟
گفتم : مهران پشیمونم نکن ...
گفتم که بهت دارم از دست یکی دیگه فرار می کنم ....

که یک دفعه دوباره مامان بازوی منو گرفت و به مهران گفت : ببخشید من با رعنا کار دارم ... میشه بیای رعنا جان ؟ .....
در حالی که دست منو محکم گرفته بود , منو دنبال خودش کشید ... و رفت به طرف باری که شهریار اونجا داشت نوشیدنی می خورد ...

و وانمود کرد که ما نمی دونیم که اون اونجاست ...

برای همین , بهش که نزدیک شد پرسید : شما اینجایین ؟ از خودتون پذیرایی کردین  ؟ ... چرا نمی رقصین ؟
 گفت : اگر رعنا خانم افتخار بدن چرا که نه ....

از نوع حرف زدنش چندشم شد ... بدم اومد ... حالم داشت بهم می خورد ...

با لحنی که کاملا معلوم بود ازش بدم میاد گفتم : ببخشید همین الان پام پیچ خورد ... نمی تونم برقصم ... می بینین که مامان دستمو گرفته ...

و با غیظ دستمو از دست مامان کشیدم و شلون شلون از طرف آشپزخونه ی تالار رفتم بیرون و از پشت حیاط رفتم به ساختمون و خودمو روسوندم به اتاقم ... و درو از تو قفل کردم ...
موهامو از پشت گرفتم و کشیدم و سنجاق ها رو باز کردم و ریختم رو میز ...

و همون طور خودمو پرت کردم روی تخت ...
احساس می کردم بازیچه ی دست مامان شدم ... انگار زندگی من براش هیچ ارزشی نداشت و می خواست به هر قیمتی شده با ملک تاج وصلت کنه ....
خسته بودم و ناهارم درست نخورده بودم ... چون مامان فقط یک کاسه ی کوچیک سوپ به من داده بود که شکمم باد نکنه و یک وقت ....

نمی دونم دیگه به هر حال گرسنه بودم و دلم می خواست یک چیزی بخورم و بخوابم ...

که باز مامان زد به در و گفت : رعنا ؟ رعنا ؟ باز کن ببینم ... داری دقم میدی ... بیا بیرون ...
گفتم : بابا چرا نمی فهمین پام پیچ خورده ... دارم از درد می میرم ... ای خدا پام ... بگو علی بیاد منو ببره دکتر ...

محکم کوبید به در و گفت : باز کن این لعنتی رو ...
فورا یک پارچه بستم به مچ پام و درو باز کردم ...
گفت : من تو رو می شناسم ... تا منو نکشی راحت نمی شی ... بازش کن ... اطوار در نیار , بیا بریم ...
خیلی خوب , باهاش نرقص ... ولی تو مهمونی باش ...




ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
صفحه مورد نظر
برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع بعد »
زیربخش
«  موضوع قبل
دریافت آخرین مطالب زیباکده از طریق ایمیل
زیباکده