آموزش ترکیب رنگ مو
کپی لینک با موفقیت انجام شد
آخرین پست تاپیک : ۱۷:۲۴   ۱۳۹۶/۳/۱۳
تعداد بازدید : 12507

رمان ایرانی " رویایی که من داشتم "

به اشتراک گذاری در تگرام
کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

داستان رویایی که من داشتم


قسمت شصت و نهم

بخش چهارم



تورج می گفت و ما می خندیدیم ... علیرضا خان و عمه از همه بیشتر خوشحال بودن که هم ایرج برگشته و هم تورج اینجاست …..
ولی خوب واضح بود که ته دلمون همون اضطرابِ دوباره رفتن تورج و نگرانی برای اون موج می زد …
بعد از ناهار , تورج به من گفت : رویا خانم خوب شد من زن و بچه رو به تو سپردم ... تو که اصلا خونه نیستی ….
اون شب من اومدم اینجا , هر چی نگاه کردم دیدم اگر اونا رو به تجلی ها بسپرم ممکنه برگردم ببینم زن و بچه ام رفتن پانسیون ... گفتم به تو بسپرم که خاطرم جمع باشه ….
گفتم : اشتباه کردی چون الان زن توست که داره از بچه های من مراقبت می کنه ….
مینا گفت : من از خدا می خوام ... عاشقشونم ....

ترانه گفت : ما هم عاشق شماییم خاله ……
یک مرتبه علی هم به صدا در اومد و با همون لحن کودکانه گفت : منم عاشق ترانه ام …
تورج گفت : خوب کاری می کنی …

علی ادامه داد : می خوام باهاش عروسی کنم ……
تورج پرید و علی رو بغل کرد و گفت : ای پدر سوخته ... تو غلط می کنی ... مگه کسی به تو دختر میده لات چاله میدون ؟ ………….

تورج با علی کشتی می گرفت که دخترا هم هوس کردن و ریختن به سر و کول هم …..

علی فرار کرد و رفت تو بغل ایرج که عمو نجاتم بده و ایرج رو هم کشیدن تو کار و سر و صدای خنده و شادی اونا بلند شده بود …..
و ما از دیدن این شادی غیرمنتظره لذت می بردیم …..
اون روز وقتی کارم تموم شده بود اصلا فکر نمی کردم روز به این خوبی توی خونه در انتظارم باشه ….

بالاخره بچه ها مشغول بازی شدن و تورج از من پرسید : رویا خیلی زخمی آورده بودن ؟
گفتم : آره خیلی ... من نمی دونم چند تا ... چون تو اتاق عمل بودم ولی صبح اونایی که بستری شدن همه ی بیمارستان رو اشغال کرده بودن ... تو چه خبر از جبهه داری ؟ امیدی هست که زود تموم بشه ؟ …..
گفت : نه بابا ... تازه شروع شده ... بی شرف ها رحم ندارن ... توی غرب مردم رو کشتن و خونه هاشونو خراب کردن ... زن و بچه ی مردم رو به اسارت بردن ... اینا رو من ندیدم , شنیدم ... ولی میگن اوضاع خیلی خرابه ….

ما برای اینکه پیشروی نکنن , بمب بارونشون می کنیم ولی هنوز دارن میان جلو …… تازه نیروهای ما داره شکل می گیره برای دفاع ... عراقی ها یک حمله ی سراسری کردن ... خوب اینم کار سختیه که نیروهای ما خودشونو جمع و جور کنن …. ولی شنیدم جوونای ما دارن اعزام میشن جبهه …...

نمی دونم اونا بدون تعلیم نظامی می خوان چیکار کنن ؟ می ترسم بدتر به ضرر ما بشه ….
ایرج گفت : نه بابا ... حتما بهشون تعلیم میدن وگرنه نمی شه که اینطوری جنگ کرد ….

گفتم : این طور که من شنیدم بیشتر این مجروح ها از غرب اومده بودن به جز عده ی کمی سرباز و ارتشی همه سپاهی و بسیجی بودن ... یکی بود که هنوز ریش و سیبلش درنیومده بود ... چهارده تا تیکه ترکش به بدنش خورده بود …

من واقعا نمی دونم این بچه ها که تا دیروز توی مدرسه بودن و روحیه ی دیگه ای داشتن چطور این همه شهامت پیدا کردن ؟ ……. و بیشترشون از اینکه مجروح شده بودن , گله ای نداشتن و با صبوری تحمل می کردن …..


وقتی برای کنترل درس های بچه ها رفتم , دیدم مینا چقدر زحمت کشیده و همه تکالیف اونا مرتب و منظم بود و خیالم از این بابت هم راحت شد ….

و خدا رو شکر کردم که اینقدر با منه ...





 ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
leftAds
کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

داستان رویایی که من داشتم


قسمت شصت و نهم

بخش پنجم



عمه شام رو زودتر داد چون تورج باید می رفت … هر بار که می خواستیم اونو راهی کنیم , فکر این که خدای نکرده آخرین بار باشه , همه ی ما رو آشفته می کرد …..
باز هم همه غمگین شده بودن مخصوصا مینا که زانوی غم بغل گرفته بود ….

روزها می گذشت و چهره ی سیاه جنگ روز به روز بیشتر خودشو نشون می داد ... از صبح تا شب من مجروح و زخمی عمل می کردم و حرفی جز پایگاه بسیج ، اعزام به جبهه ، شهادت ، مادر شهید ، بچه ی شهید ، خون ، ترکش ، بریدن اعضای بدن ، چشم های از دست رفته ، مفقود و اسیر نمی شنیدم …..

یک روز دختربچه ای رو برای عمل آوردن یک ترکش به بازوش خورده بود و استخوان رو خورد کرده بود …. بچه از درد یک سره گریه می کرد …. این عمل با کمک دکتر شاکری باید انجام می شد که برای استخون دستش پُروتز بذاره ……

کار من زودتر تموم شد و از اتاق عمل اومدم بیرون … به محض اینکه پامو از اتاق گذاشتم بیرون , زن و مردی که معلوم می شد اهل جنوب هستن , جلوی منو گرفتن ... هر دو گریه می کردن و حال نزاری داشتن …..
با فارسی شکسته بسته ای به لهجه ی عربی از من حال دخترشو می پرسید … گفت : خانم پرستار تو رو خدا بگو حلیمه حالش چطوره ؟

گفتم : خوبه … خوبه ... نگران نباش ... مادر جان عزیزم بیا بشین ... هنوز عملش طول می کشه …..

دستمال سیاه رنگ بزرگی رو روی چشمش گرفت و چند بار هق و هق گریه کرد و با همون دماغشو گرفت و به عربی چیزی از من پرسید و شوهرش همونو به فارسی تکرار کرد ...

از من پرسید : دستش چی شده ؟ گفتن ممکنه قطع بشه ؟
گفتم : نه خوشبختانه ... بهش رسیدیم ...درست میشه ...

پرسید : پس اون آهن رو می خواستن چیکار کنن ؟

گفتم : اون پرتوز بوده و یک قسمت از استخون بازوش خورد شده بود ... دارن اونو به جاش می ذارن ... بعد از یک مدتی اصلا نمی فهمه که چیزی تو دستشه نگران نباش …..
مرد عرب بهتر از اون فارسی حرف می زد … پرسید : می دونی کی تموم میشه ؟
گفتم : من بهتون خبر می دم …

و رفتم تو اتاقم …..
نیم ساعت بعد من تو بخش بودم و مریض هامو ویزیت می کردم که اتاق عمل منو خواستن ...

با عجله رفتم ….
اونا هنوز همین طور گریه می کردن و به خودشون می پیچیدن ….. وقت حرف زدن نداشتم ... رفتم و دیدم بازم مجروح آوردن … عکس هاشو دیدم ... معاینه کردم ... اونم یک مرد جوون بود که گلوله خورده بود و هنوز تو بدنش بود و خودشم در حال اغماء بود ...

من دست به کار شدم ...
نزدیک دو ساعت طول کشید تا کارم تموم شد ….. دیگه ساعت سه بعد از ظهر بود ….
من مدتی توی اتاقم نشستم و یک چایی خوردم تا مریض رو یک بار تو بخش چک کنم و بعد برم خونه که دیدم یک نفر می زنه به در ... گفتم : بفرمایید ….
سرشو از لای در کرد تو و گفت : عفوا … عذرا …..

همون زن عرب بود ... همون جور داشت گریه می کرد ... ترسیدم فکر کردم برای دخترش اتفاقی افتاده ….
بلند شدم و پرسیدم : چی شده ؟ حال دخترت خوبه ؟

به عربی چیزی گفت که من نفهمیدم و خودش متوجه شد و گفت : انا اسف ... انا لا اتکلم فارسی ….
پرسیدم : حرف منو می فهمی ؟

با سر گفت : نعم ... می فهمم ….
گفتم : حال دخترت خوبه ؟
گفت : نعم خوبه … خوبه ...

گفتم : پس با من چیکار دارید ؟

که شوهرش اومد تو …

و گفت : خانم پرستار گفتن شما دختر منو عمل کردین ... اومدیم از شما تشکر کنیم ….

نفس راحتی کشیدم و گفتم : پس چرا دارین گریه می کنین ؟! خدا رو شکر که حالش خوبه ….

مرد گریه اش بیشتر شد و گفت : برای اون گریه نمی کنیم …. آواره شدیم ... خونه روی سر بچه هام خراب شد ... زن تو حیاط , من سرکار ...

پسرم در جا مرد و دو تا دخترم زخمی و خراب ... ما پسر رو به خاک دادیم و فرار کردیم …… الان داغدار و ستمدیده شدیم …..
اونا رو نشوندم و براشون چایی آوردم … در حالی که داشتم پای به پای اونا گریه می کردم رفتم خونه ……

فردا که اومدم تو بیمارستان با وجود هوای سرد و ابری اونا رو دیدم که با یک دختر کوچیک کنار حیاط نشستن …           

رفتم جلو و گفتم : سلام شما چرا اینجا موندین ؟ سرما می خورین ….

مرد گفت : جایی نداریم خانم پرستار ….

گفتم : حالا بلندشین برین تو بیمارستان ... اینجا سرده ...
گفت : ما رو بیرون کردن ... گفتن حق ندارین …..
گفتم : هر کس گفته غلط کرده ... چون اگر یک نفر بین ما حق داشته باشه , اونم شما هستین ... با من بیان …..
اونا رو با خودم بردم تو اتاقم ... گفتم : اگرم نبودم بگین سرمدی گفته از اینجا بیرون نرین ... من الان به دخترتون سر می زنم …..

و از یکی از پرستارها خواهش کردم برای اونا هم صبحانه و چایی بیارن ……
سرم که خلوت شد با خودم گفتم باید یک فکری برای اینا بکنم …

اول به عمه زنگ زدم و گفتم : میشه من امروز با خودم مهمون بیارم خونه ؟ …
عمه گفت : چی داری میگی رویا حالت خوبه ؟ چرا از من اجازه می گیری ؟

و جریان رو براش گفتم …. اونم موافقت کرد که فعلا اونا رو ببرم خونه تا یک فکری براشون بکنم ....





 ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

🎀🎀 رویایی که من داشتم 🎀🎀

قسمت هفتادم

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

داستان رویایی که من داشتم


قسمت هفتادم

بخش اول



حالا اصلا نمی دونستم اونا راضی میشن که فعلا بیان خونه ی ما یا نه ... ولی دلم برای اون دختر کوچیک می سوخت که توی اون سرما شب قبل رو توی حیاط خوابیده بود ….
وقتی برگشتم اونا همین جور نشسته بودن …. گفتم : دخترتون اسمش حلیمه بود ... آره ؟ حالش خوبه و به زودی هم مرخص میشه ... اونوقت شما کجا می رین ؟ جایی دارین ؟

مرد گفت : فعلا که نه ... ولی باید یک کاری بکنم ... می ترسم زن و بچه هام رو برگردونم , اون ها هم کشته بشن …. اینجا کار می کنم , زندگی می کنم ….

گفتم : الان تا کار پیدا کنی , مهمون من می شی ؟ … فعلا بیاین اونجا استراحت کنین تا حلیمه خوب بشه ... بعد یک فکری می کنیم …..
گفت : نه ... نه ... برای شما زحمت می شه … این کار بدیه ….
گفتم : شنیدم اگر کسی تو شهر شما خرمشهر غریب باشه شما مهمون نوازترین مردم دنیایین ... چرا دعوت منو قبول نمی کنی ؟ بیا اگر دوست نداشتی , من دیگه کاری ندارم ... بعد یک فکر دیگه می کنیم ……..
اون به عربی از زنش پرسید …

اون نگاهی به من کرد و گفت : شرمنده … ما ... که بد می شیم …..

شوهرش گفت : منظورش اینه که مزاحم می شیم ….

گفتم : نه ... شما قبول کنین , من خوشحال می شم …..
دستی به سر دختر دو ساله ی اونا کشیدم که دستش زخمی شده بود و اونو پانسمان کرده بودن و پرسیدم : اسمش چیه ؟

گفت : حمیده …

باز پرسیدم : اسم خودتون چیه ؟

گفت : من رحمان , زنم زبیده ……

دیگه رفتم سر کارم ... اون روز دکتر صالح هم نبود و من خیلی سرم شلوغ بود …. کارم که تموم شد , رفتم سراغشون ... دیدم نیستن …. هر چی گشتم پیداشون نکردم و بالاخره رفتم توی بخش و دیدم بالای سر دخترشون نشستن ……

نفس راحتی کشیدم و اونا رو با خودم بردم … اسماعیل منتظر بود و با هم رفتیم خونه …..

عمه از دیدن اونا شوکه شده بود ... فکر نمی کرد یک مرد با قدی بلند و هیکل مند با صورتی سیاه و یک زن چاق با چادری عربی و رو بنده روبرو بشه ... یک کم زبونش بند اومده بود نمی دونست چی بگه …..
گفت : خوش اومدین … خوب من …. خوب من ….

بعد به من نگاه کرد و گفت : زبون ما رو بلدن ؟ ….
رحمان گفت : ببخشید مزاحم شدیم …….. بلدیم ... اگر اذیت می شین , ما برگردیم ….
عمه گفت : نه ؛ نه ؛ من براتون اتاق آماده کردم اشکالی نداره ……..
عمه تو همون فرصت کم اتاق کناری مرضیه رو برای اونا آماده کرده بود ….
رحمان تا چشمش به علیرضا خان افتاد , رفت تا دستشو ببوسه …..
هر دو معذب بودن و من نمی دونستم با اونا چیکار کنم …..
بچه ها از دیدن حمیده به وجد اومده بودن و فکر می کردن اسباب بازی پیدا کردن … سرشون کاملا گرم شده بود ... طفلک بچه هاج و واج مونده بود ... اون هنوز خیلی کوچیک بود و نمی دونست دور و ورش چی می گذره ... برای همین زود با بچه ها انس گرفت ….
رفتم تو آشپزخونه و از عمه عذرخواهی کردم که باعث دردسرشون شدم ... گفتم : به خدا می دونستم اینجا جای این کار نیست ولی دلم نیومد تو خیابون ولشون کنم گناه داشتن ….

عمه گفت : خیلی کار خوبی کردی ... تو خسته ای ... برو بشین ... الان ناهار رو می کشم .

موقع غذا دستشون تو سفره نمی رفت ... هر چی تعارف می کردیم , راحت نبودن ... خیلی کم خوردن و رفتن تو اتاقی که براشون عمه آماده کرده بودن ... دو تا بالش گذاشتن و گفتن می خوان بخوابن ……





ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

داستان رویایی که من داشتم


قسمت هفتادم

بخش دوم



و این خواب خیلی طول کشید ... هوا تاریک شده بود ولی اونا هنوز خواب بودن ….
ایرج اومده بود و براش تعریف کردیم … وقتی شنید , فورا گفت : می برمشون کارخونه ... اونجا اتاق هم هست ... می تونن از اونجا مراقبت کنن تا یک فکری براشون بکنیم …..
عمه گفت : من یک عالمه اثاث اضافه دارم بهشون می دیم ... اینجا هم خلوت می شه ...

گفتم : اون دخترش که تو بیمارستانه نمی دونم چند سالشه ... مدرسه میره یا نه ... اگر این طور باشه نمی تونن تو کارخونه بمونن ...

ایرج گفت : بذار ببینم چی میشه ... در اون صورت هم یک فکری می کنیم ….
یک خونه ی کوچیک اجاره می کنم ... نگران نباش , ولشون نمی کنیم ……

وقتی رحمان از اتاق اومد بیرون و چشمش به ایرج افتاد با همون خونگرمی خاص خرمشهری ها باهاش دست داد و روبوسی کرد … و ایرج هم خیلی از اون خوشش اومد …..
انگار الفتی دیرینه با هم داشتن ... یک طوری از هم خوششون اومده بود که هر چی ایرج گفت , اون قبول کرد …..
ایرج پیشنهاد می کرد و اون بدون چون و چرا می گفت باشه ….. و این شد که فردا رحمان با ایرج رفت کارخونه ...
منم زبیده و دخترشو با خودم بردم بیمارستان تا حلیمه رو ببینه …..

ظرف چند روز رحمان و زن و بچه اش توی کارخونه مستقر شدن و عمه هر چی که اونا لازم داشتن در اختیارشون گذاشت و این طوری دوستی عمیقی بین ایرج و رحمان به وجود اومد که هیچ وقت از هم جدا نشدن ….
چون رحمان مردی بود با عاطفه و مهربون و قدرشناس ... در عین حال خیلی با فکر و کاری و به زودی دست راست و همه کاره ی کارخونه شد ….

مدتی بود که از هر بیمارستانی کادری پزشکی به پشت جبهه ها اعزام می شد ... بیمارستان های صحرایی پشت سر هم احداث می شد …. تا زخمی هایی که وضع اضطرای داشتن را مداوا کنن ….

و اون زمان بود که بیشتر اون زخمی ها به علت خوب رسیدگی نشدن , وقتی به ما می رسیدن دچار مشکلات زیادی می شدن ... مثلا گوشه ی چشم یکی ترکش خورده بود ... اونجا ترکش رو به طور غیر تخصصی در میاوردن و منجر به کوری و تخلیه ی چشم می شد ... یا جای عملی که انجام شده بود چرک می کرد و باعث قطع عضو اون رزمنده می شد و این خیلی منو عصبانی و ناراحت می کرد و کاری ازم ساخته نبود ...
نامه می دادیم به مرکز بهداشت ولی هرگز جوابی دریافت نمی کردیم … و چون باز هم دچار همین مشکل بودیم می فهمیدیم که هنوز کاری برای این جوون های بی گناه نشده ….

دانشگاه ها باز شد و من شنیدم که عده ی زیادی از کسانی که از زمان انقلاب از مجاهدین بودن , دستگیر شدن ... که اینجا من نگران شهره شدم و فهمیدم که اونم جزو اونا بوده ولی کاری ازم ساخته نبود ….





ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

داستان رویایی که من داشتم


قسمت هفتادم

بخش سوم



هر روز بر تعداد زخمی ها اضافه می شد ... حالا راهروهای بیمارستان هم پر از تخت بود و ما صبح تا شب در تلاش مداوای اونا بودیم ……..
به چهره ی هر کدوم از اون جوون ها نگاه می کردم , شکل هم بودن ... با افکار مشخص … درد رو تحمل می کردن ... از مُردن نمی ترسیدن و پاک و با تقوا بودن ….
این برای من همیشه سوال بزرگی بود ... چرا و چگونه این اتفاق افتاده بود ؟ …….....
وقتی اونا رو ویزیت می کردم خودشون با هم حرف می زدن ... هیچکس از رشادت خودش نمی گفت ... همه از هم می گفتن و برای سلامتی هم صلوات می فرستادن ….
چهره های نورانی و چشم های پاک و قلبی شفاف از خصوصیت اون ها بود ... البته استثنا هم داشت ولی چیزی که بود یک مورد کلی بین اونا حکمفرما بود … که تازگی داشت … و این منحصر به قشر خاصی نبود …. خانواده های مرفه ، بالای شهری و پایین شهری ، مسیحی ,, همه مثل هم فکر می کردن …..

بیشتر وقت ها توی راهرو عده ی زیادی از همراهان مریض از من سوال داشتن و این برای من سخت بود و کلی انرژی منو می گرفت  ... از طرفی هم دلم نمیومد جواب ندم …..

یک روز که از اتاق زخمی ها اومدم بیرون , یک خانمی کنار من قرار گرفت و پا به پای من اومد و گفت : خانم دکتر گفتن پسرم زخمی شده ولی هر چی می گردیم پیداش نمی کنیم ... عکسشو نگاه کنین ببینن توی زخمی های شما نیست ؟ این بچه رو ندیدن ؟
نگاه کردم و گفتم : به خدا همه شکل هم شدن ولی شما اسم و فامیلشو با شماره تلفن پشت عکس بنویس بده به من , اگر پیداش کردم بهتون خبر میدم …..
نمی تونستم از کنارش بی تفاوت بگذرم …..

فورا پشت عکس رو نوشت و داد به من و نگاهی تو صورت من کرد و گفت : رویا ؟ خودتی ؟

وقتی منو صدا کرد تازه به صورتش نگاه کردم ... گفتم : آسیه … تو اینجا چیکار می کنی ؟ همدیگر رو در آغوش گرفتیم ...

اون دختر دایی من بود و از موقع دبیرستان اونو ندیده بودم ... حالا اون مثل اینکه پناهی برای گریه پیدا کرده بود , تو آغوش من زار زار گریه کرد …….
با خودم بردمش تو اتاقم ... گفت : نمی دونم دیگه کجا رو بگردم ... خودشون گفتن مجروحه آوردنش اینجا ولی حالا میگن نیست ... هر جا رو که بگی گشتم , نبود که نبود ….
گفتم : مگه پسرت چند سالشه ؟

گفت : هیجده سال ….
گفتم : باشه ... من الان باید برم ولی حتما بهت زنگ می زنم ... منم نگرانش شدم ... گفتی اسمش چی بود ؟
گفت : آرش …….

از هم جدا شدیم …. در حالی که تمام هوش و حواس من دنبال آسیه و پسرش بود ...
کارم که تموم شد یک بار دیگه به عکس نگاه کردم …. نمی تونستم چیزی بفهمم ... آخه اونا همه شکل هم بودن ….
اون روز ما تعدادی زخمی داشتیم که به محض رسیدن شهید شده بودن ... این منو به فکر وا داشت ….. این بود که رفتم سردخونه تا اونا رو هم ببینم ….

اسم آرش توی اون لیست بود ... از متصدی اونجا خواستم عکس رو هم منطبق کنه …. اونم تایید کرد ….. چنان دگرگون و عصبانی بودم که سرش داد زدم : آخه چرا به خانواده اش خبر ندادین ؟ چرا این بیچاره رو آوردین اینجا گذاشتین ؟ احمق ها چرا به فکر مردم نیستین ؟ برای چی کارتونو درست انجام نمی دین ؟ …..
بیچاره ترسیده بود گفت : کی این حرف رو زده ؟ خبر دادیم ... قراره صبح بیان تحویل بگیرن ... سه چهار تا مرد اومدن دیدن و رفتن ………….

همین طور مثل ابر بهار گریه می کردم ... نمی تونستم خودمو کنترل کنم …….





ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

داستان رویایی که من داشتم


قسمت هفتادم

بخش چهارم



تازه متوجه شده بودم که شوهر آسیه به اون نگفته بود ...
شاید براش سخت بوده و اون بیچاره داشت دنبال بچه اش می گشت ... فقط یک مادر کسیه که می تونه حال اونو درک کنه …
با خودم گفتم رویا ببین روزی چند نفر , همین طور عزیزِ یک مادر , راهی گور میشه و مادری که قلبش با بچه اش توی اون گور دفن می شه …….

توی تمام مراسم آسیه من و عمه شرکت کردیم ... یک بار هم دخترا رو با خودم بردم ... می خواستم اولا با فامیل روبرو بشن و دوم اینکه با واقعیتی که تو اطرافشون هست , از نزدیک آشنا بشن ………
دخترا هر روز توی مدرسه و از تلویزیون می دیدن و اینقدر اینو برای اونا تکرار می کردن که همه ی اونا از این مسائل بیزار بودن ... وقتی من می خواستم چیزی تعریف کنم هر دو سرم داد می زدن : نگو ... بسه دیگه ... خفه شدیم ………

بله نسل دخترای من این طوری داشتن بزرگ می شدن ... اونقدر این شربت نفرت انگیز رو بدجوری به خورد اونا داده بودن که از نسلی پاک و شریف که برای دفاع از مملکتشون می رفتن , نمی خواستن چیزی بشنون ... من بیشتر برای نسل اونا دلم می سوخت …

سال ۱۳۶۲ بود ........

یک روز جمعه تورج که از شب قبل اومده بود , گفت : من ناهار می خوام چلو کباب بگیرم ... می خوام امروز صفا کنیم ……

اونقدر خودش خوشحال بود که همه ی ما رو بیخودی به وجد آورده بود …
سر به سر عمو می گذاشت و با بچه ها شوخی می کرد ... از عمه خواست ناهار رو تو ناهارخوری بخوریم که روشن تر باشه و دلش باز بشه ….

سر ظهر قابلمه برداشت و دخترا و علی رو هم با خودش برد …
ما هم میز رو چیدیم تا اون بیاد ……..
سر ناهار اونقدر از دستش خندیدم که نمی فهمیدیم چی داریم می خوریم ….

بعد به مینا گفت : یک کم بخون تو رو خدا ... یک چیزی بخون ... بذار کیف کنیم ….
مینا هم شروع کرد : وقتی شنیدم اومدی خونه تکونی کردم ….
واسه دل دیوونه ام شیرین زبونی کردم ... دیگه نرو پیشم بمون …
دیگه نشو نامهربون …..

تورج همین طور که چلوکباب می خورد هی می گفت : بَه بَه ……

همه خوشحال بودیم … و دقایقی همه ی واقیعت زندگی از یادم رفت ….

که تلفن زنگ زد ... ایرج گوشی رو بر داشت و گفت : تورج تو رو می خوان ...

لقمشو قورت داد و گوشی رو گرفت ….. چند بار گفت : باشه ... باشه …..

و بدون اینکه ما رو نگاه کنه گفت : باید برم …

و دوید بالا …. و لباس پوشیده برگشت ... کیفشم دستش بود ……
همه قاشق ها تو دستمون خشک شده بود …. عمه گفت : غذاتو تموم نکردی ... بشین بخور برو ….

با عجله اومد و یک قاشق پر دیگه گذاشت دهنش و همین طور که اونو می جوید , خداحافظی کرد و رفت …..........




ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

🎀🎀 رویایی که من داشتم 🎀🎀

قسمت هفتاد و یکم

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

داستان رویایی که من داشتم


قسمت هفتاد و یکم

بخش اول



اون رفت … ولی دیگه کسی رغبتی به خوردن غذا نداشت ... مینا کمی همون جا سرجاش موند و به یکباره اشکش سرازیر شد و با سرعت رفت بالا ...
عمه و علیرضا خان مات و مبهوت به در نگاه می کردن ...

عمه گفت : علیرضا از قرآن ردش نکردیم ….

ایرج گفت : برمی گرده ان شالله ... چیزی نیست … کسی که پشت تلفن بود گفت یک جلسه دارن باید بیاد … شایدم شب برگشت …..
من بیشتر از اونا می دونستم که شوخی در کار نیست ... وقتی ماموریتی باشه , همه جور خطر وجود داره …. درگیری ها خیلی زیاد بود و اخبار جبهه ها رو من توسط رزمنده ها می شنیدم …. و اون روزها از طرف جنوب غرب خیلی مجروح میاوردن ….
فردا شنبه هیچ خبری از تورج نشد و یکشنبه صبح اول وقت , ایرج که دیگه طاقتش تموم شده بود , زنگ زد به قرارگاه و تورج رو خواست ...

یک کم بعد تورج اومد پای تلفن … ایرج به محض اینکه صدای اونو شنید داد زد سرش که : مرد حسابی فکر ما رو نمی کنی , فکر مادرت باش ... داره دیوونه می شه ... کجایی ؟ کی میای ؟
گفت : باشه داداش جان ... یک ماموریت دارم ... انجام بدم میام ... خودم زنگ می زنم ... مامان خوبه ؟ مینا و بچه ها چطورن ؟

ایرج گفت : بیا باهاشون حرف بزن ... نگران تو هستن …

گفت : الان وقت ندارم ... برگشتم زنگ می زنم ... الان باید برم ……

و گوشی رو گذاشت …
مینا و عمه که منتظر بودن صدای اونو بشنون هر دو غمگین تر از قبل شده بودن ….
به مینا گفتم : غصه نخور دیگه ... تو می خواستی بفهمی حالش خوبه … خوب فهمیدی ... پس چرا دیگه خودتو ناراحت می کنی ؟ ….

ولی خودم هم این حرف رو قبول نداشتم چون نگرانی ما با این مکالمه ها فقط تا زمانی که ارتباط برقرار بود , برطرف می شد و به محض اینکه گوش رو قطع می کردیم دوباره همون حال می شدیم …..

همه رفتیم سر کارمون ….

باز اون روز اونقدر زخمی های بدی آورده بودن که نمی دونستیم باهاشون چیکار کنیم ... بدن های اونا پر از ترکش بود ... کنار نخاع ، کنار کبد ، پارگی های وحشتناک …

دیگه جونی برام نمونده بود ... می خواستم وقتی رسیدم خونه چند ساعت بخوام ….. ولی دیدم همه تو هال بودن و گوشی تلفن , دست ایرج …..

- لطفا وصل کنید من منتظرم ……
شما یک خبر به من بدین ... الان ستوان تجلی کجاس ؟ …. من که برادرشم نباید بدونم چی شده ؟ …… خوب هواپیمایی که گفتن سقوط کرده مال کی بوده ؟ …………
چرا دری وری می گین ؟….. اگر خوبه یک خبر ازش به ما بدین …………. ول کن آقا ... چی داری می گی ؟ ما از ناراحتی داریم می میریم …. الو …. الو ….

- بی شرف قطع کرد ….
و دوباره شماره گرفت

همه مات و متحیر مونده بودن ...

از عمه پرسیدم : چی شده ؟ تو رو خدا بگین که خبر بدی ندارین ……
مینا زد زیر گریه و عمه هم گریه می کرد ... حتی علیرضا خان هم اشک می ریخت …….
مینا گفت : دلم شور می زد , زنگ زدم حال تورج رو بپرسم ... یکی گوش رو برداشت و گفت ما هنوز خبری نداریم ... فقط می دونیم که زدنش و سقوط کرده ... حالا انکار می کنن ……
دو دستی زدم تو سرم و بی اختیار گفتم : واویلا ... ای خدا رحم کن به ما ….

قیامتی تو خونه ی ما به پا بود ... در حالی که هنوز درست نمی دونستیم چی شده …………
وقتی به ایرج خبر دادن , با رحمان اومده بود خونه ... با هم رفتن تا خبری از تورج بگیرن ……

تا اونا برگشتن , ما سوختیم و اشک ریختیم و دعا کردیم ، نماز خوندیم …..





ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

داستان رویایی که من داشتم


قسمت هفتاد و یکم

بخش دوم



ایرج ساعت نُه شب اومد ... با چشمانی گریان و پف کرده ... اون سعی کرده بود اول خودشو آروم کنه بعد بیاد خونه ولی تا دوباره چشمش به ما افتاد , به هم ریخت و مثل یک زن شیون کرد ……
نمی خوام خاطر شما رو زیاد آزرده کنم ... همین قدر می گم که ما تا صبح همه با هم فریاد زدیم و اشک ریختیم ... هیچ کس مرهم دل کسی نبود ... حتی به فکر بچه ها نبودیم ….
حالا که خوب نگاه می کردم تورج هم شکل اون رزمنده ها شده بود …… داد می زدم : ای وای ... چرا نفهمیدم تورج شکل اونا شده بود ؟ شکل اونایی که مظلوم تر از اونا هیچکس نیست ….. چرا نفهمیدم ؟ وگرنه شاید جلوش می گرفتم و ازش می خواستم گناهی بکنه تا اونقدر پاک نباشه که خدا اونو ازمون بگیره ……….

روزها و شب ها در انتظار یک خبر درست نشستیم ... هیچ کس نمی دونست چه اتفاقی برای تورج افتاده ... یکی می گفت تو خاک عراق خورده زمین ... یکی می گفت دیدن با چتر اومده پایین …
یکی دیگه می گفت امکان نداشته چون در یک لحظه بوده ... و بازم می شنیدیم که شاید با چتر اومده پایین و اسیر شده ….

و همه ی اینا احتمالاتی بود که هیچکدوم برای ما دلگرم کننده نبود …..
عمه مثل مجنون ها عکس تورج رو بغل گرفته بود و سعی داشت خاطراتشو از اون تعریف کنه ….
حمیرا هر روز زنگ می زد و پیدا بود که اونم حالش خوب نیست ….
آقای رفعت می گفت : می خواد بیاد ولی می ترسم اگر بیاد , نتونه برگرده …..
ایرج هم بهش گفته بود اصلا اینجا خبری نیست ... نذار بیاد …

خونه ی ما , ماتمکده بود ...

من بعد از ده روز رفتم بیمارستان …
همه ی اون زخمی ها رو تورج می دیدم و اشک می ریختم و برای مداوای اونا از جونم مایه می ذاشتم …
پانزده روز سخت و دشوار گذشت شاید برای ما یک سال …

توی بیمارستان اسم می نوشتن که یک کادر پزشکی بره به جبهه … نمی دونم چی شد که دلم خواست منم با اونا باشم و من آخرین نفری بودم که داوطلب شدم و قرار بود صبح فردا گروه بره به اهواز ……

با خودم گفتم رویا چیکار می کنی ؟ ایرج چی ؟ ولی باز فکر کردم ,, نه باید برم ... حتی اگر بتونم جون یکی رو هم نجات بدم , خوبه ... آره می رم ……
این بود که داوطلب شدم و رفتم که به ایرج بگم …..
می دونستم که این خودش دردسر بزرگی به همراه داره …. ولی من باید می رفتم ….

دلایلم برای رفتن خیلی معلوم نبود ….. می خواستم ببینم اونجا چیکار می کنن ؟ می خواستم اونجا باشم تا وقتی زخمی ها رو میارن , خودم باشم که بهشون خوب رسیدگی کنم …





ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

داستان رویایی که من داشتم


قسمت هفتاد و یکم

بخش سوم



می خواستم خودم رو آروم کنم یا دلم می خواست از نزدیک اونجا رو ببینم ؟ …..

از راه که رسیدم به عمه و علیرضا خان سر زدم و بعد به مینا ... مریم رو تو بغلش گرفته بود و مات مونده بود ...

چشمش به من که افتاد سرشو تکون داد و گفت : رویا حالا چیکار کنم ؟ …. تو می گی پیدا می شه ؟
گفتم : دعا می کنیم …. هر چی خدا بخواد ……
بعد رفتم تو اتاق ... ایرج کنار پنجره نشسته بود …. نشستم روبروش …

کمی به من نگاه کرد و چشماش پر از اشک شد و گفت : بیا بغلم , بهت احتیاج دارم …..
رفتم روی پاش نشستم ... دست انداختم دور گردنش و گفتم : نگران نباش ... هنوز چیزی معلوم نیست … شاید هم با چتر پریده باشه ….

گفت : اگر این طور بود , باید تا حالا میومد ….

گفتم : نمی دونم ... شاید جایی گیر افتاده ... من دلم روشنه ... ان شالله به همین زودی ها یک خبری میشه ……
ایرج یک چیزی ازت می خوام … دوست دارم درکم کنی … می خوام برم اهواز , یک مدت اونجا کار کنم …
فریاد زد و منو از بغلش پرت کرد پایین که : تو اصلا عقل تو کله ات هست یا نه ؟؟ خانواده خودتو می خوای اینجوری ول کنی بری کجا ؟ یا داری شوخی می کنی یا خیلی از موضوع پرتی ؟….. که من اصلا حوصله ی هیچکدوم رو ندارم …..
گفتم : نه شوخی نمی کنم ... می خوام برم ... از موضوع هم پرت نیستم ... اینجا من از صبح تا شب بیمارستانم ... چه فرقی می کنه یک مدت اونجا خدمت کنم ؟ …

اون داد می زد و هوار می کشید …...
گفتم : یک کم آهسته تر ... صداتو بیار پایین تا برات توضیح بدم …..
گفت : منِ لامذهب می دونم که وقتی تو تصمیمی می گیری نمیشه عوضش کرد ... بسه دیگه ... خودخواهی هاتو تموم کن ... بشین سر زندگیت … همش به فکر خودتی …….
گفتم :بله دیگه تو راست میگی ... اونوقت اون خودخواهی ها مثل چی بودن ؟ ….
من چند ساعت رو توی آرایشگاه ها گذروندم ؟ یا رفتم خیاطی لباس دوختم ؟ یا مسافرت رفتم ؟ هر کاری کردم در جهت زندگیمون نبود ؟ …
داد زد : کاش می رفتی آرایشگاه ... کاش می رفتی مسافرت ... داری می ری جبهه ... تمام وقت تو توی بیمارستان گذروندی , حرفی نزدم ... هر وقت اومدی خسته بودی , حرفی نزدم و درکت کردم …. ولی با این یکی کنار نمیام ... حق نداری پاتو از این در بذاری بیرون …..
گفتم : اگر بذارم چی میشه ؟
گفت : تو برو ... ببین چی میشه ؟
گفتم : ببخشید من اصلا اولش می خواستم نظر تو رو بدونم ولی الان دیگه منصرف نمی شم … می رم …
فریاد زد : اگر رفتی برنگرد ... دیگه تو این خونه جات نیست ….
گفتم : اشکالی نداره … دستت درد نکنه که اینطوری برخورد کردی ... تو اعصاب نداری منم ندارم … بهتر بود درست حرف می زدیم …..

حالا بچه ها و عمه و مینا هم از سر و صدای ما اومده بودن تو اتاق ….

تبسم پرسید : کجا می خوای بری مامان ؟
ایرج داد زد : تشریف می برن جبهه … ( رو به عمه ) تحویل بگیر مامان خانم …. دارن می رن جبهه … یکی نیست به این خانم بگه تو می خوای اونجا چیکار کنی ؟ همون کارو داری اینجا می کنی ... پس دردت چیه ؟ من و بچه ها که مثل بُز هر کاری تو می کنی , باهات همکاری می کنیم چون اینطوری دلت می خواد …

حالا راه افتادی که بری جبهه ... خنده دار نیست ؟؟ اونم تو اوضاعی که ما داریم ... اصلا ما برای تو مهم هستیم یا نه ؟

عمه گفت : ای بابا این چه کاریه رویا ... ول کن دختر جون ... دست ور دار ... راست میگه ... جبهه دیگه از کجا دراومد ؟ …. نه ایرج ... ناراحت نباش , نمی ره ... نه بابا … خودش می دونه که ما الان چه حالی داریم ….
گفتم : عمه جون به خدا می خوام بگم نمی رم ولی باید برم ... قول دادم ……
ایرج دستشو به هم کوبید و فریاد زد : تو که گفتی می خواستی با من حرف بزنی ... چی شد پس ؟ حالا میگی قول دادی …. به خدا اگر از این خونه پاشو بذاره بیرون , دیگه حق نداره برگرده ... نمی خوام دیگه خودخواهی های اونو تحمل کنم …..

( بعد رو کرد به عمه ) : اون از عشق و علاقه ی من نسبت به خودش سوءاستفاده کرد … هر کاری دلش خواست انجام داد ... دیگه تحمل نمی کنم ….





ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

داستان رویایی که من داشتم


قسمت هفتاد و یکم

بخش چهارم



من یک ساک برداشتم و مقداری لباس و رفع احتیاجم رو گذاشتم توش …

و ایرج همین طور فریاد می زد و همه ی اهل خونه بهش حق می دادن .
ولی من در شرایطی نبودم که بتونم منصرف بشم ... تازه رفتار ایرج اونقدر بد و بی رحمانه بود که نمی تونستم دیگه تو اون خونه بمونم ...

این بود که حاضر شدم ... یک چادر مشکی داشتم سرم انداختم ….. به تبسم و ترانه نگاه کردم که ازشون خداحافظی کنم ... ازم رو برگردوندن و با گریه رفتن تو اتاقشون ...

عمه هم گفت : به خدا اگر بری , نه من نه تو …..
به مینا گفتم : جون تو جون بچه های من ... وقتی برگشتم یک فکری برای اونا می کنم ……

و در میون فریادهای دلخراش ایرج که به من بد و بیراه می گفت , از پله ها اومدم پایین ….
مینا دوید دنبالم و گفت : رویا تو رو خدا نرو ... زندگیتو به هم نزن …..
گفتم : نمی تونم متاسفانه ... نمی تونم ... باید برم …….

شب رو توی بیمارستان تا صبح گریه کردم و صبح با نیروی اعزامی رفتیم فرودگاه و من برای اولین بار سوار هواپیما شدم ….

تمام اون زمان رو فکر می کردم آیا کارم درست بود که شوهر و بچه هام رو فدای خواسته ی خودم که اونم نجات جوون ها بود بکنم ؟
با خودم می گفتم نه رویا ... کارت که غلط نیست ولی اینکه این طوری داری می ری , بد شد ... با این همه ناراحتی …..
این فکر مثل خوره افتاده بود به جونم و دست از سرم برنمی داشت …..
توی هواپیما هم چادرم رو کشیدم روی صورتم و های های گریه کردم ….
نمی دونستم وقتی برگردم چی می خواد پیش بیاد ولی رفتم ……
خیلی زود اونجا مستقر شدیم و من مشغول کار شدم …..
حالا می فهمیدم که اون همه ازدحام زخمی برای دکترهای اونجا چه بار سنگینی بود … مجبور بودن تند و تند اونا رو آماده کنن تا فرستاده بشن به بیمارستان های شهرهای بزرگ و جا برای زخمی هایی که پشت سر هم می رسید باز کنن ….
به یکباره دیدم منم دارم همون کاری رو می کنم که انتظار داشتم دیگران نکنن ... چون چاره ای نبود ... در بیمارستان باز می شد و چهل تا زخمی یک جا میومد تو …….
اونجا دیگه کارمون شبانه روزی بود ... گاهی من از حال می رفتم .




ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

داستان رویایی که من داشتم


قسمت هفتاد و یکم

بخش پنجم



هر کدوم از اون جوون ها رو نجات می دادم با خودم می گفتم باید میومدم … آره کارم درست بود ... زندگی من در مقابل جون اینا اصلا ارزشی نداره ……..
بین اونا چند تا جوون بستری بودن که وضعشون خیلی بد بود و نمی تونستن تکونشون بدن ...

یکی از اونا شکمش پاره شده بود و خیلی حالش بد بود ولی من اونو عمل کردم و خوشبختانه امید داشتم که بهتر بشه و یکی دو سه نفر دیگه بودن که به خاطر وخامت حالشون همون جا مونده بودن و من نگذاشتم اونا رو ببرن ... می خواستم خودم ازشون مراقبت کنم ….
یکی دیگه هم بود که به شدت سوخته بود و صورتش و بدنش بسته بود ... می گفتن حالش خوب نیست و ممکنه تو راه تموم کنه ... من هر روز بهش سر می زدم و پانسمانشو عوض می کردم ...

تا پانزده روز اون تو اغماء بود ... یک روز دیدم دستش تکون می خوره ... خوشحال شدم ... بهش گفتم : صدای منو می شنوی ؟
با سر انگشتش زد روی تخت ….
گفتم : نگران نباش , حالت خوب میشه ... من اینجام مواظبت هستم ….حالا که به هوش اومدی دیگه خوب می شی ……
به پرستار گفتم : زود براش یک آبمیوه بیارین ... کم کم بدین بخوره ... یک قطره یک قطره …..

رفتم کارمو کردم دوباره اومدم بالای سرش ... خودم پانسمان اونو عوض کردم و کنارش نشستم …. و شب بهش سوپ دادم ... چند قاشق رو با میل خورد ... انگار خیلی گرسنه بود چون بازم می خواست ولی چون مدت ها بود چیزی نخورده بود , گفتم : صبر کن ... یک ساعت دیگه بازم بهت می دم ……


اون شب اونقدر زخمی ها زیاد بودن و من تا نزدیک صبح عمل داشتم ….
با اینکه از شدت خستگی نمی تونستم روی پام وایسم , رفتم به بالینش ….
گفتم : دیشب بهت سوپ دادن ؟

با سر اشاره کرد : نه ….
گفتم : الان سوپی در کار نیست ... می خوای چایی بخوری ؟

بازم با سر گفت : آره ….
از کنار لبش چیزی گفت که من نفهمیدم …..
گفتم یک چایی براش شیرین کنن و بعد خودم با قاشق بهش دادم و گفتم : قول می دم خودم ظهر بهت غذا بدم …..
چایی رو با میل خورد و دستشو بلند کرد و می خواست چیزی به من بگه ولی نفهمیدم …….


ظهر اونو یادم نرفته بود ... غذای خودمم برداشتم و یک کاسه سوپ برای اون برداشتم و رفتم کنارش نشستم …. و قاشق قاشق سوپ رو به دهنش ریختم ... چنان با میل می خورد که دلم براش سوخت …..

وقتی تموم شد با زحمت دستشو دراز کرد و زد روی دست من ….. و کلمه ی نامفهمی از دهنش در اومد ... فهمیدم که می خواد چیزی رو به من بفهمونه …
پرسیدم : می خوای با من حرفی بزنی ؟

با سر گفت : آره ….
گفتم : مداد می خوای بهت بدم ؟

گفت : آره …. 

دست راستش سوخته بود و هنوز باندپیچی بود ...

پرسیدم : با دست چپ می تونی بنویسی ؟

باز اشاره کرد : آره ……
اومدم که برم , گفت : رویا ….
در جا خشک شدم ... کسی اونجا اسم منو نمی دونست ...

برگشتم نگاهش کردم ... در حالی که موهای تنم راست شده بود , پرسیدم : چی گفتی ؟

دوباره با زحمت گفت : رویا منم …..

گفتم : تو کی هستی ؟

اشک هام بدون اختیار صورتم رو خیس کرد … نگاهش کردم ... چشمش بسته بود و نمی تونست حرف بزنه ...

با بغض گفتم : تورج ؟
با سر گفت : آره …..

دوباره پرسیدم : تورج ؟

بازم با سر اشاره کرد ...

دستمو گذاشتم روی دهنم تا فریاد نکشم …
گفتم : عزیزم تو اینجا بودی ؟ ای خدا شکرت … پس من برای همین تا اینجا اومدم ... غیر ممکنه ... باورم نمی شه ...

مثل دیوونه ها دور خودم می گشتم و می گفتم : باورم نمی شه ... امکان نداره …
پرستارها متعجب دور من جمع شده بودن ….

دوباره ازش پرسیدم : تو تورجی ؟

گفت : آره …….

گفتم : خدا رو شکر ... صد هزار مرتبه شکر ... خدا دوباره تو رو به ما داد …. صبر کن اول خبر بدم ... میام پیشت ……
حالا مثل بید می لرزیدم … داد می زدم : برادرم زنده اس ... برادرم اینجاس ... کمکم کنین ... یک تلفن می خوام خبر بدم ... کمکم کنین ... برادرم اینجاس ... اون زنده اس …..
از سر و صدای من و حرفام همه متوجه شده بودن که چه اتفاقی افتاده ... توی بیمارستان انگار زلزله شده بود همه داشتن از این معجزه حرف می زدن ...

یکی از دکترا شماره رو ازم گرفت و به خونه زنگ زد …. و گوشی رو داد به من …. مرضیه گوشی رو برداشت ... داد زدم : بگو عمه بیاد ... بهش بگو تورج رو پیدا کردم ... زود باش ….
ایرج گوشی رو گرفت ….
گفت : چی شده رویا ؟ حرف بزن ببینم راست میگه مرضیه ؟
گفتم : تورج اینجاس ... پیش منه ... زنده اس ... تورج زنده اس ….

با گریه و بغض ازم پرسید : حالش چطوره ؟

گفتم : تو فقط بیا ... چیزی نپرس …..

صدای مینا و عمه میومد ... بازم اونا از خوشحالی گریه می کردن …..
ایرج گفت : بگو کجایی ؟ من الان میام ….
گفتم : توی بیمارستان اهواز ... خودتو برسون ……..

هنوز با عمه و مینا حرف می زدم که اونا گفتن ایرج راه افتاده داره میاد اهواز ……
و من از ذوقم نمی دونستم چیکار کنم ….
برگشتم کنارش و تا صبح همون جا موندم ….
آخه دیگه نمی تونستم کار کنم …….




ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

داستان رویایی که من داشتم


قسمت هفتاد و یکم

بخش ششم



از حال من کسی خبر نداشت … به کی می گفتم که این من نبودم که اومدم اینجا ... چه کسی باور می کرد که یک دستی نیرومند منو تا اونجا کشونده بود …
توی دعاهام از خدا می خواستم که تورج رو به ما برگردونه …. ولی این معجزه رو خودم هم باور نداشتم ولی واقعیت داشت …..

ساعت چهار صبح ایرج و رحمان رسیدن اونجا ... من کنار تخت تورج خوابم برده بود …..

ایرج دستشو گذاشته بود روی صورتم و من با لمس دست اون بیدار شدم و بی اختیار خودمو انداختم توی بغلش ….
اون با دیدن تورج و وضع بدی که داشت خیلی ناراحت شد ... ولی همین قدر که اون زنده بود , راضی شدیم …..

دو روز ایرج و رحمان اونجا موندن تا یکی به جای من رسید … و تورج رو اعزام کردیم تهران و خودمون هم با همون هواپیما برگشتیم …..
یکراست اونو بردیم بیمارستان و بستری کردیم …
قبل از ما عمه و مینا و بچه ها و حتی علیرضا خان دم بیمارستان بودن ……..
مثل اینکه عمه از همه بهتر موضوع رو درک کرده بود ... تا چشمش به من افتاد گریه کنان منو بغل کرد و گفت : حالا فهمیدم تو چرا اونطوری رفتی ... غیر از این نمی تونست باشه ... چرا من نفهمیدم ؟ ……….
عمه و مینا مرتب کنار تورج موندن و ازش پرستاری کردن ……
اون روز به روز بهتر می شد ... آثار سوختگی روی قسمتی از گردن و یک کم از صورتش و پا و دستش که زیاد صدمه دیده بود , به جا موند … ولی قلب مهربونش هنوز می تپید و چیزی که مهم بود همین بود ……

بالاخره تورج با همه ی صدماتی که خورده بود , اومد خونه ….
اون زمان برای ما تعریف کرد که : وقتی هواپیما مورد اصابت قرار گرفت , من با چتر پریدم بیرون ... تازه فهمیدم که آتیش گرفتم ... چون تو هوا بودم کاری ازم ساخته نبود و هر لحظه شعله های آتیش بیشتر می شد ... تا به زمین رسیدم فورا خودمو خاموش کردم ... ولی به شدت جای سوختگی ها می سوخت و چون من از هولم چادر رو به بدنم کشیده بودم , پوستم کنده شده بود ……

با بدن سوخته و زخمی نزدیک بیست کیلومتر رو پیاده راه رفتم ... چون می دونستم که موندن یعنی مرگ ... اونقدر رفتم تا بیهوش شدم ……

و دیگه نمی دونم چطوری از اونجا سر درآوردم …. تو حالت اغماء صدای رویا رو شنیدم … فکر کردم خواب می بیبنم …. ولی حواسم رو جمع کردم …. و متوجه شدم که خودشه …..




حالا سال ها از اون زمان گذشته ….......... جنگ تموم شد ……
تورج و مینا دارن با عشق زندگی می کنن و علی و مریم هم بزرگ شدن درست مثل ترانه و تبسم ….
درست مثل همه ی دخترا و پسرایی که هم دوره ی اونا بودن و تمام بچگی و جوونیشونو توی دغدغه های جنگ و عواقب بعد از اون گذروندن ……

چیزی که همیشه ذهن منو به خودش مشغول می کرد نظری بود که همه ی جوون های ما نسبت به اون رزمنده ها داشتن ….. و من چون با تمام وجودم با اونا زندگی کرده بودم نمی تونستم این بی مهری رو تحمل کنم ….

مدتی بود من توی دانشگاه هم درس می دادم و اونجا چند نفری رو انتخاب کردم تا برای دستیاری بیان بیمارستان ... بین اونا دو تا پسر و یک دختر بودن که از نظر من شایستگی این کارو داشتن ….
درست مثل موقعی که خودم به عنوان انترن وارد این بیمارستان شده بودم …. و یک روز بعد از عمل وقتی خیلی خسته شده بودم رفتم و گوشه ای نشستم تا دستیارهام مریض رو برای ریکاوری آماده کنن ...

یک پرده بین ما بود و اونا منو ندیدن …..
داشتن با هم حرف می زدن و من بدون اختیار گوش می کردم ….
یکی گفت : دکتر معجزه کرد ... اگر دیر جنبده بود شهید می شد …

یکی دیگه جواب داد : نگو شهید حالم به هم می خوره … بیچاره آدم خوبیه ….

باز همون اولی گفت : نه بابا همین طوری گفتم شهید ... منظورم اون غربتی ها نبود ……
سومی که داشت تخت رو میاورد بیرون , گفت : حالم از هر چی شهیده به هم می خوره …..

و تو این موقع منو دید و گفت : ببخشید خانم دکتر شما اینجا بودین ؟

( و اینو طوری گفت که اون دو تای دیگه هم از وجود من با خبر بشن ) …. الان می بریمش ….
گفتم : عزیزای من لطفا کارتون که تموم شد بیاین تو اتاق من با شما کار دارم ……

و بلند شدم و رفتم ….. به اتاقم که رسیدم , بغض گلومو گرفته بود …

نشستم تا اومدن ….دستور دادم برامون چایی بیارن ….





ناهید گلکار

ویرایش شده توسط *** نازمیـــن *** در تاریخ ۱۳/۳/۱۳۹۶   ۱۷:۱۵
یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

داستان رویایی که من داشتم


قسمت هفتاد و یکم

بخش هفتم



خیلی آهسته شروع کردم …. و گفتم : هر سه تای شما از بهترین های دانشگاه هستید و من بهتون افتخار می کنم ... امیدوارم روزی برسه که بهترین پزشک باشین ... یک دکتر با وجدان و دلسوز برای مریض …..
همون طور که می بینید من بغض دارم و چه بسا همین الان اشک هام بریزه ….
می خوام با شما کمی درد دل کنم ... یک درددل ساده ولی شما بهش فکر کنین ……
زمانی که من اینجا اومدم درست مثل شما بودم … بعد جنگ شد …. بیمارستان پر شد از مجروح و زخمی و خیلی ها هم شهید شدن …. من اونا را دیدم و باهاشون زندگی کردم و حالا می تونم قضاوت کنم که من و شما خیلی کوچکتر از اونی هستیم که در موردشون قضاوت کنیم ….
من نمی تونم عقیده ی شما رو عوض کنم ... باید می بودید تا می فهمیدید من چی میگم ….

من حتی نتونستم دخترای خودم رو قانع کنم ولی نمی تونم از کنار حرف شما بی تفاوت بگذرم … یک کم فکر کنین …
اگر از اسم اونا و شرف اونا کسان دیگه سوءاستفاده می کنن , مقصر اونا نبودن ... به نظر من مظلوم تر از امام حسین , شهدای ما هستن ... چون هم نسل شما و هم نسل های آینده در مورد اونا خوب قضاوتی نخواهند کرد , طوری که شایسته ی اونا باشه …
بهتون بگم اونا اونقدر خوب و پاک و بی توقع بودن که فکر می کنم همون طور که در حیاتشون بی ادعا بودن , الان هم توقعی از ما ندارن …..
ولی این منم که دلم می سوزه برای اونایی که به اون پاکی و خلوص جلوی دشمن وایستادن و جونشون رو در این راه دادن ... دلم می سوزه ……. قصه های واقعی زیادی هست ولی متاسفانه نسل شما حتی متنفر از شنیدن اون هستین ... هر جا حرفی از اونا می شه , فورا حوصلشون سر می ره و گوش نمی کنن ….





ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

داستان رویایی که من داشتم


قسمت هفتاد و یکم

بخش هشتم



همه ی دنیا برای قهرمانان جنگشون احترام قائلند ….
حداقل کاری که می کنید اینه که با تحقیر از اونا یاد نکنین چون سزاوارش نیستن ….. آب از جای دیگه گل آلوده …..
اینو گفتم و بلند شدم و رفتم ... چون دلم نمی خواست جلوی اونا گریه کنم ……
یک مرتبه یادم اومد که امروز باید زود می رفتم خونه چون روز عقد ترانه بود ... ولی من یک عمل فوری داشتم و اومدم تا زود برگردم ……..
با عجله خودمو رسوندم خونه ….
طبق معمول همه ازم شکایت داشتن …

ترانه هنوز از آرایشگاه نیومده بود و باز بیشتر کارا به گردن مینا و سوری جون افتاده بود ... البته زبیده خانم و دختراش که حالا بزرگ شده بودن هم خیلی کمک می کردن و دیگه عضوی از خانواده ی بزرگ ما بودن ... حلیمه می خواست مثل من دکتر بشه و تمام تلاششو می کرد …..
ایرج رو بالای پله ها دیدم ... راستش ترسیده بودم ولی اون گفت : خسته نباشی ... نگران نباش ... همه چیز حاضره ... تو برو حاضر شو ……
همون بالا بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم : الهی فدات بشم ... ممنونم ... به خدا وضعش خیلی خراب بود , نمی شد بذارم برای فردا ……
گفت : باشه عزیزم ... می دونم ... برو حاضر شو …

گفتم : هادی اومد منو صدا کن … غریبی نکنه …..

گفت : نگران نباش , ما هستیم ….

فرید خیلی وقته اومده ... خیلی هم کار کرده ….

گفتم : تو میگی اعظم هم میاد ؟ …
گفت : ان شالله که نمیاد ... اگرم اومد قدمش روی چشم ... امشب عروسی دختر منه ... باید خوش باشیم …. تو که هادی رو بخشیدی اونم ببخش ... ولش کن دیگه ... مهم نیست …..
سرمو تکون دادم و گفتم : نمی دونم ... آره والله ... دنیا اصلا ارزش نداره ... خیلی زودتر از اونی که فکر می کنی , تموم میشه ... قلبمون صاف باشه بهتره …….

کارم یک کم طول کشید و نتونستم به موقع برسم و عروس اومد و من هنوز بالا بودم ...

ایرج هی صدا می کرد ...

با عجله یک لنگه کفش پامو یکی دیگه تو دستم , رفتم بیرون که اومدن اونا رو به خونه ببینم .…..
همه منتظر من بودن و من شرمنده شدم که به عنوان مادر عروس این کارو کردم ولی خوب دیگه همه به کارای من عادت کرده بودن …

ایرج با دو دستش یک دست منو گرفت و با هم رفتیم سر سفره ی عقد ...

دخترم با همون موهای بور و چشم های آبی جای من نشسته بود ... با پسر خوبی که دوستش داشت , درست همون جایی که منو عقد کردن ……

همه چیز خوب بود ولی جای علیرضا خان خالی بود …
اون چهار سال پیش دوباره سکته کرد و نتونستیم نجاتش بدیم …….


تورج کنار مهدی دامادم بود و می دیدم که با هم حرف می زنن و مهدی از خنده ریسه می ره …

به تورج اشاره کردم : خوب نیست , بیا اینور ….

دیدم نه فایده نداره ... گفتم : ایرج جان برو تورج رو بیار ... مهدی نمی تونه خودشو نگه داره ………
ایرج گفت : ولشون کن ... خودشم دست کمی از تورج نداره ...

بالاخره خطبه خونده شد و آخر اون شب زیبا و فراموش نشدنی در میون شادی و هلهله ما ترانه به خونه ی بخت رفت ……
جای دوری نرفته بود ... انگار عضو جدیدی به خونه ی ما اضافه شده بود ……
آخر شب من که خیلی خسته شده بودم , رفتم بالا تا بخوابم ... ولی فکر کردم اول یک سر به تبسم بزنم ...  نکنه شب اول دلتنگ بشه …..

ولی اون گفت : آخیش راحت شدم از دستش ... حالا راحت درس می خونم ……..
خندیدم و رفتم تو اتاقم …

و زود حاضر شدم تا بخوابم ….. روی تخت دراز کشیدم که ایرج اومد و کنارم وایستاد و گفت : خسته نباشی خانم ........

دستمو دراز کردم که بغلش کنم ... گفتم : توام خسته نباشی عزیزم ……...........................




 ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2107
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1884

❌❌❌  پایان  ❌❌❌

شماره صفحه
برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع بعد »
زیربخش
«  موضوع قبل
دریافت آخرین مطالب زیباکده از طریق ایمیل
زیباکده