آموزش ترکیب رنگ مو
کپی لینک با موفقیت انجام شد
تعداد بازدید : 21445
آخرین پست تاپیک : ۱۳:۳۷   ۱۳۹۶/۵/۲۱
برای دیدن جدیدترین مطالب این تاپیک اینجا کلیک کنید و برای دیدن صفحه ابتدایی، این پنجره را ببندید.
برای دیدن صفحات دیگر، بر روی شماره صفحه در شمارنده بالا کلیک کنید.
مشاهده جدیدترین مطالب این تاپیک
صفحه مورد نظر

رمان ایرانی " عزیز جان "

به اشتراک گذاری در تگرام
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3741
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2518

✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨

این تاپیک اختصاص داره به رمان "عزیز جان "

نوشته خانم ناهید گلکار

✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3741
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2518

🌹🌹🌹  عزیز جان  🌹🌹🌹

قسمت اول

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3741
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2518

داستان عزیز جان


قسمت اول




وقتی یازده سالم بود , منو به مردی هفتاد ساله که زنش مرده بود , شوهر دادن ... به همین سادگی ….......

نه کسی نظر منو پرسید , نه صلاحم رو در نظر گرفت ...
آقام کارگری ساده بود و درآمد کمی داشت ... پس وقتی زن های محلی منو برای اون پیرمرد پولدار در نظر گرفتند , نه نگفت ……
نمی دونم شاید ته دلش راضی نبود چون اون منو خیلی دوست داشت و همیشه به من می گفت تو نمک زندگی منی ...
آقام از وقتی مادرم مرد , دیگه نه کسی خندشو دید , نه حرف خوبی ازدهنش دراومد و نه درست و حسابی سر کار می رفت ...
و حالا با این وصلت هم یه پولی گیرش می اومد هم یه نون خور از سفره ش کم می شد .

از این که از خانه ی پدریم با همه ی بدبختی هایش می رفتم , راضی نبودم ... شاید در اون شرایط دلم برای خواهرهایم می سوخت که با همان سن کم از اونا مراقبت می کردم و بی خیالی آقام که جز غصه خوردن برای زنش که روی دستش مرده بود , کاری نمی کرد ... بیشتر از هر چیز آزارم می داد ...

اون روزا من و دو خواهرم , رقیه و ربابه کارمان صبح تا شب خاله بازی بود  ... عروسی می گرفتیم و بچه می زاییدیم ... بچه های ما عروسک های پارچه ای بودند که مادرم دوخته بود و حالا بسیار کهنه و بدشکل شده بودند ...
ولی ما اونا رو با علاقه بغل می گرفتیم و به خانه ی هم می رفتیم و نقش یک زن خونه دار و مادری مهربان رو بازی می کردیم ...
و این تمام تصور من از شوهر کردن بود و بس ...............….

تا روزی که بلقیس به خانه ی ما اومد تا با آقام حرف بزنه ... زنی که همه کاره ی محله ما بود ... او راوی بین خونه ها بود ... هر مراسمی در محله برگزار می شد او را خبر می کردند و او به جای کارت دعوت و تلفن مثل برق همه رو خبر می کرد ...
و این او بود که می دانست کدام دختر به درد کدام پسر می خورد و تقریبا بیشتر وصلت ها توسط او انجام می شد .
آقام تو ایوون نشسته بود و تریاک می کشید که او آمد ... وارد خونه که شد رقیه پیرهن منو کشید و با سر اونو نشون داد ... هر دو رفتیم پشت در تا ببینیم چی شده ...
آقام از جاش جم نخورد ... سرشم بالا نکرد ...

بلقیس سلام زیر لبی کرد و منتظر شد ...
بازم آقام تکون نخورد ... او به زور خودشو از ایوون بالا کشید و گفت : چه خبر عبدالله ؟
من و ربابه با کنجکاوی گوش وایسادیم تا بفهمیم بلقیس برای چی اومده ولی او سرش را نزدیک آقام برد و آهسته زیر گوشش حرف می زد …..
تا بالاخره صداشو بلند کرد که : چرا چونت رو بالا می ندازی ؟ ….
دخترت تو روغن و عسل می افته ... به مال منال می رسه ... اونوقت تو ناز می کنی ؟ فقط بسه که حاجی رو راضی کنه …..
آقام دستی به ریشش کشید و گفت : نه نمی دم ... حاجی خیلی پیره ... خونه شم خیلی شلوغه ... همه ی بچه هاش با عروس و داماد تو خونه ی اونن ... نه نه , نمی دم .
بلقیس چند دندون محکم به سقزش زد و با صدای بلند گفت : ای بابا بچه هاش چیکار به دختر تو دارن ؟ سرشون به کار خودشونه …




 ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3741
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2518

🌹🌹🌹  عزیز جان  🌹🌹🌹

قسمت دوم

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3741
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2518

داستان عزیز جان


قسمت دوم




حاجی یکی رو می خواد که تر و خشکش کنه ... پولم می ده ... حالا دیگه توام کشش نده ... بگو چقدر می خوای ؟
آقام با کسالت صورتش رو خاراند و سرش رو میون دو پا فرو کرد ولی حرفی نزد ….
بلقیس با بی حوصلگی داد زد : ای بابا حرف بزن دیگه ... یا آره یا نه … والله تو سر سگ بزنی دختر پیدا میشه ... چقدر لفتش می دی ؟ یک کلام به صد کلام ... بگو چقدر می خوای ؟
آقام ساکت بود و سرش رو بلند نمی کرد ...

بلقیس چادرش رو جمع و جور کرد ... دوباره چند دندان به سقزش زد و سرش رو به علامت اینکه چی شد تکون داد و گفت : خوب ؟ خوب ؟
آقا جون صورتش پر از غم بود ... سیگارش رو از زیر گلیم درآورد و چند بار محکم به زمین زد تا توتونش فشرده تر بشه ... بعد زبونش رو کشید کنار اون و در همون حال گفت : چه عجله ای داری ؟ حالا صبر کن ...
بلقیس با بی حوصلگی دست هاشو کوبید رو هم و گفت : یا می دی یا نمی دی ... بگو چقدر می خوای ؟ حاجی منتظره ... بگو بهش بگم ...
آقام سیگارش و روشن کرد و پُک محکمی به اون زد و گفت : برو بپرس چقد می ده ؟
بلقیس این حرف رو به علامت رضایت گرفت و از جا پرید و در حالی که نمی توانست جلوی خوشحالی خودش رو بگیره , پرسید : بگو چقدر می خوای , من به حاجی می گم .. اگه قبول کرد بهت خبر می دم ... اگه نکرد , می رم سراغ یکی دیگه …
آقا جون شانه ها رو بالا انداخت و گفت : من نمی گم ... برو بپرس اگه صلاح دیدم می دم وگرنه برو سراغ یکی دیگه ... چه بهتر ……
بلقیس سرش رو برد جلو و با شیطنت گفت : ده تومن خوبه ؟ بهش بگم ؟
آقا جون چشمش برق زد و کمی جا به جا شد ... بعد پُک دیگری به سیگارش زد .. گفت : نه ... مرتیکه پیره ... نه , به این قیمت نمی دم …
بلقیس همان طور که سقز می جوید , گفت : پانزده تومن ... می خوای بده می خوای نده ! …
این آخرشه ... به جدم زهرا من به فکر این بچه ی بی مادرم ... واسه ی رضای خدا می خوام سر و سامون بگیره ... اگه کار تمومه بگو برم به حاجی بگم ... اگه گفت باشه که میام اگه نه , چیزی که فراوونه دختر ... می رم سراغ یکی دیگه …
اون منتظر جواب آقام نشد , بدون خداحافظی با عجله رفت ...

من و ربابه با هم گوش می دادیم ولی هر دو می دانستیم که منظور اونا منم …
قلبم تند تند می زد ... غم دنیا به دلم نشست ... یخ کرده بودم و کنار دیوار نشستم ... دیگه دلم نمی خواست کاری بکنم ... احساس بدی داشتم که هنوز یادم نرفته ...

ربابه معصومانه مرا دلداری می داد ... خاطرم را جمع می کرد که نمی گذارد منو شوهر بدن ...
فردا بلقیس اومد ….

من کنار حوض ظرف می شستم .. با دیدن او از جا پریدم ... نگاهی به من کرد و پرسید : آقات کو ؟
در حالی که لرزه به اندامم افتاده بود , با انگشت اتاق رو نشون دادم ...
او با سرعت از پله ها بالا رفت و خودش رو به اتاق رساند و وارد شد و در رو محکم بست …
منم فورا خودم رو به پشت در رسوندم و از لای چهار چوب در نگاه کردم ... صدایی نمی شنیدم ولی دیدم که دستمالی رو به آقام داد و یه چیزایی گفت و از جا بلند شد …
از ترس از جا پریدم و خودم رو کنار کشیدم ولی اون بدون توجه به من با همان سرعتی که آمده بود , رفت …




ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3741
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2518

🌹🌹🌹  عزیز جان  🌹🌹🌹

قسمت سوم

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3741
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2518

داستان عزیز جان


قسمت سوم




روی پله کِز کردم ... زانوی غم بغل گرفتم ... غصه ام از چی بود , نمی دونستم ... اصلا نمی دونستم چه بر سرم اومده ... فقط دلم به شدت گرفته بود ...

بلند شدم رفتم پیش آقام ... کنارش زانو زدم و گفتم : باشه من می رم پیش بچه های حاجی و کارای اونا رو می کنم ولی کارای شما و آبجی هامو کی بکنه ؟ آقا جون بذار بمونم ….
آقاجون نگاهی به من کرد و گفت : گوش وایسادی ؟
ساکت ماندم ... خودش ادامه داد : منم دلم نمی خواد ولی چاره ای ندارم ...
لحنش آنقدر غم بار بود که به خودم اجازه دادم و گفتم : من نمی رم ... به خدا منو بکشی هم نمی رم ….

یک دفعه از کوره در رفت و شروع کرد به داد زدن : بلند شو برو گمشو ... چه غلطای زیادی ... مگه دست توس ؟ زر می زنه دختره ی پررو ….

من وا نستادم ... با سرعت از او دور شدم ولی این را فهمیدم او هم با این کار موافق نیست ...
تا بعد از ظهر گریه کردم ... احساس می کردم آتشی به جونم افتاده ... ولی طرفای غروب با ربابه و رقیه مشغول بازی شدم و همه چیز رو فراموش کردم ...

وقتی دنبال هم می دویدیم , دنیایم در همان لحظات خلاصه می شد .

چند روز گذشت ... گهگاهی به یادم می آمد ولی چون خبری از بلقیس نبود , فکر می کردم همه چیز فراموش شده ...
یک روز با آبجی هام مشغول بازی بودم ... آنقدر دنبال هم کرده بودیم که جورابام تا نیمه از پام در اومده بود ...
در همون حال چشمم به حیاط افتاد و بلقیس رو دیدم که همراه دو تا زن وارد خونه شدن ... دوباره دنیا روی سرم خراب شد .
در یک چشم بر هم زدن , مرا به حمام فرستادن ، صورتم را اصلاح کردند و لباس سفید بدترکیبی به تنم کردند و یک ماتیک قرمز به لب هام مالیدن ... ( این اولین و آخرین باری بود که ماتیک مالیدم و برای همیشه از آن متنفر شدم ) و چادر سفیدی به سرم انداختند ...
و زن های همسایه و فامیل مثل مور و ملخ به خونه ی ما ریختن ...
در حالی که یک قرآن روی زانوی من گذاشتن و یک آیینه جلوم , مرا به عقد حاجی در آوروند ….

من اصلا نمی دونم و هیچ وقت نفهمیدم حاجی هم در آن خیمه شب بازی بود یا نه ... و یا اصلا من بله گفتم یا نه ... فقط صدای هلهله و شادی و دود اسپند , حالم را بهم می زد و تنها چیزی که می خواستم این بود که دست از سرم بردارند و اینقدر منو مثل گوشت قربونی این ور و اون ور نکشند .


موقع رفتن رسید …..... آقام دست منو گرفت و بی محابا گریه کرد و با اکراه دستم را به دست بلقیس داد ...

او هم آنقدر به سر آقام منت گذاشت که منِ بچه فکر می کردم واقعا داره در حقم لطف می کنه ...
او می گفت : به زهرا قسم به فکر تو بودم و ثوابش رو می خواستم ... یه دختر بی مادر سر و سامون بگیره وگرنه خودت می دونی چیزی که فراوونه دختر ... هزارون هزار دختر و زن آرزو داشتن زن حاجی بشن ... والله دختر تو خوش شانس بود .
بالاخره او مچ دست منو گرفت و به دنبال خودش کشید ...
در حالی که زن ها هلهله می کشیدن , چشمم به بی بی , مادر بزرگم افتاد که با خوشحالی می خنده و اسپند دود می کنه و مرتب میگه ماشالله ماشالله , چشم نخوره ان شالله ... فهمیدم که تنها هستم و دیگر دنبال راهی نگشتم و از خانه خارج شدم و با بلقیس و چند زن دیگه پیاده راهی خونه ی حاجی شدم .
بلقیس مرتب به من سقلمه می زد که : راست وایسا ... چرا قوز کردی ؟
لباتو ول کن … ای بابا ... این دیگه کیه ؟
اگه خوشگل هم نبودی آبروی منو می بردی ... همین امشب حاجی برت می گردوند خونه ی آقات ...
ول کن اون لب وا موندتو ... ای بابا درست راه برو …




ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3741
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2518

🌹🌹🌹  عزیز جان  🌹🌹🌹

قسمت چهارم

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3741
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2518

داستان عزیز جان


قسمت چهارم

 


حاجی با صدای بلند خطاب به اونا گفت : چرا وایسادین ؟ برین شام رو بیارین ... امشب عروس داریم …
صدای یکی از آنها اومد : چشم آقا جون ...

و بقیه هم با سرعت بخش پلا شدند ...
حاجی صدا زد : فخری بیا اینو ببر بهش بگو چیکار باید بکنه...  یک دست لباسم بهش بده , گویا چیزی با خودش نیاورده ….
عزت فردا برو بازار چند دست لباس براش بخر ( صداشو بلندتر کرد ) عزت تو راه و چاه رو نشونش بده ... مثل اینکه خیلی تیز نیست ...

و دستی به ریشش کشید و از پله های ایوون بالا رفت و من همینطور وسط حیاط وایساده بودم ...

توی یکی از اتاق ها گم شد .
بازم همون جا ماندم ... مدتی گذشت ... با خودم فکر کردم پس اینا عروس دارن که می خوان من کمکشون کنم ….
کسی به سراغم نمی اومد ... مثل اینکه هیچ کس رغبتی برای بردن من نداشت چون صدای همان زن که حاجی بهش عزت می گفت اومد که : فخری برو دیگه ورش دار ببرش تو ... الان صدای آقا جون در میاد ...
فخری با بی میلی که نه با تنفر اومد و لباس روی بازوی منو گرفت و گفت : راه بیفتید تحفه ی تبرک …

با او از پله ها بالا رفتم ... قلبم چنان در سینه می تپید که احساس می کردم می خواد بیرون بیاد ... پایم می لرزید و راه رفتن برام سخت بود ...
او منو به اتاقی بسیار بزرگ و شیک و تمیزی برد با پشتی های زیبا و ترمه هایی که روی میز و طاقچه ها انداخته بودند ... به نظرم شاهانه اومد ... حیرت زده به هر طرف نگاه می کردم .
فخری همون جا منو ول کرد و رفت ...

من جرات پیدا کردم و کمی جلو رفتم ولی می دونستم که آقام منو فروخته و ظاهرا پول زیادی هم گرفته بود ... پس حقی به خودم نمی دادم …..
مدتی گذشت تا فخری برگشت ... یک دست لباس دست دوم برام اورده بود ... یک دستمال هم به من داد و گفت : اینو بگیر و لبت رو پاک کن ... خیلی مسخره ای ... لبتو ول کن ...

بعد لباسها رو انداخت جلوی پام و با غیض گفت : اینارو بپوش ….

و از اتاق رفت .




ناهید گلکار

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3741
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2518

🌹🌹🌹  عزیز جان  🌹🌹🌹

قسمت پنجم

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3741
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2518

داستان عزیز جان


قسمت پنجم



                                                                     
لبم رو پاک کردم و رفتم گوشه ی اتاق و پشت یک میز خم شدم و لباسم رو عوض کردم ... لباس هایی که به تنم زار می زد …
حالا مونده بودم چیکار کنم ... ساعتی به همون حال ماندم ... هیچکس نیومد …

یواش یواش توجه ام به وسایل اتاق جلب شد ... راه افتادم و همه چیزهایی که آرزوی دیدنشون رو داشتم از جلوی چشمم گذراندم ... کم کم محو تماشا شدم و اصلا فراموش کردم برای چی اینجا اومدم .
دور اتاق راه می رفتم و لذت می بردم که یک مرتبه در باز شد و فخری اومد و گفت : بیا شام بخور ….

سرم رو پایین انداختم و گفتم : نه نمی خوام , سیرم ...
گفت : به درک ...

و رفت ...

باز مدتی در سکوت وایسادم ... بلاتکلیف بودم ... حتی جرات نشستن نداشتم ...
باز در باز شد و این بار یکی دیگه از دخترهای حاجی با یک مجمع غذا اومد … پلو ، خورش ، مرغ و سبزی خوردن و شربت ... همه چیزی که می تونست آروزی من باشه , توی اون بود .
او مجمع رو گذاشت و رفت ...

من نگاهی به غذاها کردم و آب دهنم راه افتاد ... کمی پا پا کردم و با خودم گفتم غذاشون تو سرشون بخوره ... نمی خوام ... لب نمی زنم …..
هر چی فکر می کردم نمی تونستم از غذاهایی که آرزویش رو داشتم بگذرم ...
کمی جلو رفتم و با خودم گفتم یک کم می خورم که نفهمن ازش چیزی کم شده ... آره یک لقمه ... فقط مزشو بچشم …

لقمه ی اول و لقمه ی دوم و وقتی به خودم اومدم که چیز دیگه ای برای خوردن نبود ...

لبم رو گاز گرفتم و گفتم : خدا مرگت بده نرگس شکم تاقار ... همین شب اول خودتو لو دادی ...

رفتم و گوشه ای نشستم ... خوب سیر شدم ... از صبح هیچی نخورده بودم ...
مدتی بعد در باز شد و حاجی اومد تو ….




ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3741
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2518

🌹🌹🌹  عزیز جان  🌹🌹🌹

قسمت ششم

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3741
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2518

داستان عزیز جان


قسمت ششم




پشت سرش هم فخری وارد شد ...
فخری یک پشت چشم به من نازک کرد و مجمع رو برداشت و رفت ...

حاجی درو بست و نگاهی به سر تا پای من کرد و پرسید : چند سالته ؟
در حالی که می لرزیدم , گفتم : نمی دونم ... فکر کنم ده سال …

او دستی به ریش بدترکیبش کشید و سرش را جنباند : خوبه خوبه ... دنبال من بیا ...
او راه افتاد و منم به دنبالش …
کجا می رفتیم , برام معما بود ... دلم مثل سیر و سرکه می جوشید ... دست پام یخ کرده بود ...

وارد ایوون شدیم ... پنج شش زن ، چند تا مرد و هفت هشت بچه ی قد و نیم قد ؛ انتهای ایوان وایساده بودند ... چشمشون که به حاجی افتاد هر کدوم از یک طرف پخش شدند ...

تنها یک نفر از جایش تکون نخورد و اون دختری بود که ظاهرا از من بزرگتر بود ... به ستون تکیه داده بود و با نفرت به حاجی نگاه می کرد ...
من به دنبال حاجی وارد یک اتاق بزرگ شدیم که یک رختخواب وسط اون پهن بود حاجی در را بست و قفل کرد ……
بند دلم کنده شد ... قلبم به شدت می زد و قدرت حرکت نداشتم ...

حاجی بی شرف شلوارش را درآورد و با لحن چندش آودی گفت : بیا اینجا ….
از لحنش حالم به هم خورد ... دلم می خواست هر چه خورده ام بالا بیارم …..
نکنه ؟ … نه ... خدا اون روز و نیاره ... امکان نداره ... مگه میشه ؟! نه ... بابام با من این کارو نمی کنه ... نه ... ( با خودم تکرار می کردم ... ولی سخت ترسیده بودم )
سر جام خشک شده بودم ... حاجی آماده می شد و من می لرزیدم …..

مثل اینکه ؟ ... یا فاطمه ی زهرا ... آره می خواد با من بخوابه ... وای خدای من ... من چیکار کنم ؟ ...

با سرعت دویدم و به در چسبیدم و با مشت کوبیدم به در و فریاد زدم : کمک … کمکم کنین ... منو بیارین بیرون ... تو رو خدا کمکم کنین …
ناگهان احساس کردم مغز سرم آتیش گرفته … حاجی چنگ زد و موهایم را از پشت گرفت و منو به طرف خودش کشید ...

فریاد زدم : تو رو خدا بهم رحم کن ... من مثل دخترتم ... تو خودت دختر داری , بچه داری ... رحم کن ...
که با یک تودهنی محکم , نفسم بند اومد ....
شروع کردم به دست و پا زدن تا بتونم از دستش خلاص بشم ………..




ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3741
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2518

🌹🌹🌹  عزیز جان  🌹🌹🌹

قسمت هفتم

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3741
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2518

داستان عزیز جان


قسمت هفتم




همین طور که دست و پا می زدم , با خودم گفتم نرگس نباشم اگه بذارم بهم دست بزنی …
ولی من نرگس بودم و او زورش بیشتر از من …
لباسم رو به تنم تیکه تیکه کرد و تمام بدنم رو کبود ... و به طرز وحشیانه ای به من تجاوز کرد .
وقتی کارش تموم شد , طاق باز دراز کشید ...

در حالی که من از شدت ناراحتی و درد به خودم می پیچیدم و گوشه ی اتاق چمباتمه زده بودم و می لرزیدم و اشک می ریختم , خوابش برد ...
اما من تا صبح به همان حال ماندم و به بلایی که سرم اومده , گریستم ... با خودم فکر می کردم اگه می دونستم قبل از اینکه به اینجا بیام فرار می کردم ... با این فکر به دنبال راه چاره ای می گشتم ...
من از شوهر کردن این رو می دونستم که کسی به خواستگاری میاد ، بعد بله برون می کنند ، لباس عروس می پوشم و مرد جوونی که خیلی هم خوش قیافه بود , منو با ساز و دهل به خانه اش می برد ...
با اینکه ده سالم بود , این ها رو می دونستم و هیچ تصوری از چنین کابوسی نداشتم ... ترس از اینکه بعد از این چی میشه , بیشتر آزارم می داد ... شاید او بخواهد کار دیشب رو بازم بکنه و این فکر منقلبم می کرد ...

قلبم توی سینه پر پر می زد و احساس می کردم دارم خفه می شم .
سحر حاجی بیدار شد ... نگاه حقيرانه ای به من کرد و گفت : تو هنوز نخوابیدی ؟
پاشو آینه دق ... پا شو برو کپتو بذار ….
من همینطور که سرم میون دو تا زانوم بود , گریه ام شدیدتر شد و او بی توجه به حال و روز من لباس پوشید و بقچشو برداشت و رفت ...
هنوز سپیده نزده بود که برگشت ... معلوم بود حموم رفته ... به محض این كه رسید , جانمازشو پهن کرد و نمازشو به کمرش زد .
احساس تنفر وجودم رو گرفته بود ... دلم می خواست چیزی وردارم و بزنم تو سرش تا بمیره ... و با خودم گفتم اگه این بار این کارو کرد , حتما می کشمش .
نمازش که تمام شد باز نگاهی به من کرد و گفت : مگه نگفتم برو بخواب غربتی ... با اون کارایی که دیشب کردی , جایزه هم می خوای سلیته ؟
هیچی نگفتم ... دندان هایم را روی هم فشار دادم و یواشکی بهش تف کردم و با خودم گفتم اگه یک روز این تف رو تو صورتش ننداختم , نرگس نیستم .
او دوباره خوابید و من با خودم فکر کردم حتما به گناه اینکه قدر زندگی با آقامو ندونستم و ناشکری کردم , خدا این بلا رو سرم آورده …..


وقتی مادرم مُرد , من شش سالم بود و دو تا خواهر کوچیک تر از خودم داشتم ... آقام با از دست دادن مادرم روزگار دیگه ای پیدا کرد ... از غصه شب ها تا صبح عرق می خورد و روزها ماتم می گرفت .
هر وقت هم از خونه می رفت بیرون , حتما سر خاک زنش بود ... اون زمان وضع مالی خوبی داشتیم ولی اون دیگه کار نمی کرد …..




ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3741
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2518

🌹🌹🌹  عزیز جان  🌹🌹🌹

قسمت هشتم

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3741
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2518

داستان عزیز جان


قسمت هشتم




و هیچ چیزی نمی تونست خوشحالش بکنه ...

خاله ام می گفت که عزیز و آقات لیلی و مجنون بودن ...

کم کم بی پول شدیم و محتاج ... و اون علاوه به عرق به تریاک هم معتاد شد ... پس قرض می کرد و بیشتر احتیاج خودشو بر آورده می کرد .
اوایل اعتبار داشت ... همه فکر می کردن مدتی بعد خوب میشه ولی نشد ... و من مجبور بودم با همون سن کم همه ی کارای خونه رو انجام بدم .
حالا فقر گریبان ما رو گرفته بود و من از صبح تا شب از خدا می خواستم منو از این زندگی نجات بده و حالا فکر می کردم ناشکری من باعث شده این بلا سرم بیاد …
تا نور خورشید از پنچره به اتاق تابید , حاجی از جاش بلند شد و باز نگاه خواب آلودی به من کرد و زیر لب گفت : استغفرالله ...

و از اتاق بیرون رفت ….
چند دقیقه بعد فخری آمد ... نگاه خواب آلودی به من کرد و با غیض گفت : پاشو برو حموم آقام گفته ….
بلند شدم ... دلم می خواست کثافت رو از تنم بشورم ... از خودم بدم می اومد ... لباسم پاره بود ... نمی دونستم باید چیکار کنم ... وا مونده به او نگاه کردم ... فخری متوجه شد .
رفت و با یک بقچه برگشت ... یک چادر هم جلوی من انداخت و گفت : سرت کن بدبخت ... برو حموم ... برات لباس گذاشتم ...

بعد نگاهی به صورت و بدن من انداخت که کبود و زخمی بود …

من همینطور گریه می کردم و می لرزیدم ….




ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3741
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2518

🌹🌹🌹  عزیز جان  🌹🌹🌹

قسمت نهم

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3741
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2518

داستان عزیز جان


قسمت نهم




تنها فکری که می کردم , این بود که تو راه حموم فرار کنم ... پس دنبالش راه افتادم ...
اما فخری منو به زیرزمین برد و با دست اشاره کرد و گفت : خزینه اونجاست ...
من نه دیده بودم و نه شنیده که کسی توی خونه خزینه داشته باشه .
مردد موندم چیکار کنم ...

وقتی فخری رفت زود لخت شدم و رفتم تو خزینه ... آب داغ تنم رو سوزاند و این آرومم کرد ... و کمی حالم بهتر شد ...

بعد فکر کردم خودمو توی آب خفه کنم ولی زود پشیمون شدم و گفتم : من چرا بمیرم ؟ اون سگ هاف هافو بمیره الهی ... اگه با دستام خودم نکشتمش , نرگس نیستم .
هر چقدر تونستم طولش دادم ... دلم نمی خواست از تو آب بیام بیرون ...

صدای فخری دراومده بود مرتب می گفت : زود باش … دِ بیا بیرون دیگه …
ولی من اهمیتی نمی دادم ... دلم می خواست اونقدر توی آب بمونم تا همه چیز از تنم پاک بشه ...
از آب که بیرون اومدم , خودم رو تو آیینه حمام دیدم ... تمام تنم کبود بود .
کنار لبم تا نزدیک گوش سیاه بود و منظره ی بدی داشت ... دوباره گریه م گرفت ...
الهی ذلیل بمیری ... دستت بشکنه حاجی ... الهی کرم بذاری مرتیکه ی مرده سگ ……
لباسی که فخری برایم اورده بود آنقدر بزرگ بود که نمی توانستم باهاش راه برم و مجبور شدم پایین اونو بگیرم که زیر پام نره …
فخری گفت : چادرتو سرت کن ... اینجا نامحرمه ... باید تو حیاط چادر سرت کنی ...
لحنش کمی ملایم شده بود ... شاید دلش به حالم سوخت ... ولی حرف دیگه ای نزد ...

در حالی که من معصومانه منتظر یکی بودم که دردم را بفهمد , از پله ها بالا رفتم ...
حاجی رو دیدم که داشت از خونه می رفت بیرون و پنج مرد دیگه هم دست به سینه ی او به دنبالش رفتند ...
عزت دختر بزرگ حاجی توی ایوون و دست به کمر وایستاده بود …
او زنی نسبتا چاق و قد کوتاه بود ... موهای فرفری بلندی داشت ... شکلش بد نبود ولی خدا از باطنش خبر داشت …
پرده ی جلوی در که افتاد و عزت خاطرش جمع شد که حاجی رفته , دستشو به کمرش زد و با لحن تندی گفت : ببین سلیته , اینجا واسه ی خوش گذرونی نیومدی ... باید همه ی کارای خونه رو بکنی ... اینجا اومدی کلفتی ... جیک بزنی می زنم تو دهنت ... شوکت ببرش تو مطبخ ... فکر نکن یه شب پهلو حاجی خوابیدی مالک این خونه شدی ؟
تموم کارا گردنته ... نکنی گردنتو می شکنم ... وای به روزت اگه درست انجام ندی ... کارت با کرام الکاتبینه .
بلقیس تو رو واسه ی همین آورده ... وهم ورت نداره ... گفته تو همه کار بلدی ... پس نمی تونی از زیرش دربری ... ببرش شوکت بده ظرفارو بشوره تا بفهمه یه خر خورده ما نباید ظرفاشو بشوریم .


خواستم بگم هر کاری بگین می کنم , دیگه نذارین حاجی دست به من بزنه ولی تا دهن واز کردم و گفتم : باشه ….
عزت پرید به من و داد زد : حرف نزن ... برو به کارت برس….
به دنبال شوکت که عروس بزرگ حاجی بود به مطبخ رفتم .
مطبخ توی حیاط و قسمت دیگه ای از زیرزمین بود و به در حیاط نزدیک ...
نگاهی به اطراف کردم ... همه جا تمیز و مرتب بود ... بزرگ و جادار با یک عالمه خوراکی و دیگ های بزرگ و کوچک ... قفسه بندی های چوبی که سر تا سر آبغوره و سرکه و ترشی و آبلیمو بود ... ریسه های سیر و غوره و فلفل کنارش و روی زمین کوزه های در بسته به صف مرتب کنار دیوار , چشم منو خیره کرد ...

باورم نمی شد ... مثل اینکه با این همه خوراکی می خواستند سربازخونه رو سیر کنن ...
شوکت گفت : ظرفا رو که شستی , اینجا رو تمیز کن ... کف رو هم جارو کن و بشور ... بعدم بیا بالا تا بهت بگم چیکار کنی …
لحنش با بقیه فرق می کرد ... احساس کردم او با من بد نیست ...

جرات کردم و به صورتش نگاه کردم و نگاهمان در هم گره خورد ... به نظرم مهربون اومد ... با نگاهش احساس همدردی را به من رساند ... حرفی نزد سری تکون داد و رفت .
دلم داشت ضعف می رفت ولی کسی به من نمی گفت یه چیزی بخورم ... با خودم گفتم ای بی غیرت ,, همین دیشب این بلا سرت اومد ... چقدر تو بی عاری ... چرا گرسنه شدی ؟ اگه هر کسی جای تو بود تا یک ماه از غذا می افتاد ... خیلی بی غیرتی نرگس ... برو بمیر ... هر بلایی سرت بیاد حقته .
لباسم رو جمع کردم و چادرم رو دور کمرم بستم ... کنار حوض کوچکی که ظرف ها دور اون تلنبار شده بود نشستم .
هنوز ظرفا تموم نشده بود که بازم دلم ضعف رفت ... بلند شدم تا یه چیزی برای خوردن پیدا کنم و خیلی زود کوزه ی قورمه رو پیدا کردم ... سریع دنبال نون گشتم , اونم پیدا شد ... یک کفگیر قورمه لای نون گذاشتم و یه قاضی درست کردم و بعد اونو تقریبا بلعیدم .
می ترسیدم کسی بیاد و منو تو اون حال ببینه ... برای همین در حین خوردن بیرون رو می پاییدم که کسی نیاد ...

هیچکس نبود ... هیچکس …
نه , واقعا پرنده تو حیاط پر نمی زد ... در حیاط نزدیک مطبخ بود ... به فکر فرار افتادم …
زود چادرم رو باز کردم و هنوز لقمه ی آخر رو می جویدم که پا به فرار گذاشتم و از خونه ی حاجی زدم بيرون ….




ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3741
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2518

🌹🌹🌹  عزیز جان  🌹🌹🌹

قسمت دهم

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
صفحه مورد نظر
برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع بعد »
زیربخش
«  موضوع قبل
دریافت آخرین مطالب زیباکده از طریق ایمیل
زیباکده