آموزش ترکیب رنگ مو

  دوره آموزشی آشنایی با مفاهیم اولیه صید کپور و قزل آلا بصورت آکادمیک
کپی لینک با موفقیت انجام شد
تعداد بازدید : 16061
آخرین پست تاپیک : ۲۲:۲۰   ۱۳۹۶/۱۱/۲۱
صفحه مورد نظر

رمان ایرانی " قصه ی من "

به اشتراک گذاری در تگرام
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2799

قصه ی من  🌿 ❣️


قسمت دهم

بخش سوم




کامیون هایی که برای بردن هندونه ها اومده بودن , کارشون تموم شده بود و داشتن می رفتن ...
مجتبی داشت شیشه ی ماشین رو تمیز می کرد ...
غلامرضا و گوهر صندوق عقب رو پر کرده بودن از یک بقچه نون , یک سطل ماست , یک ظرف سرشیر , گوجه فرنگی و خیار , بادمجون و فلفل ... کدو و هندونه ...

اونقدر که تا روی صندلی عقب ماشین هم پر شده بود ...
مریم نمی تونست جلوی گریه اش رو نگه داره ...
یدالله خان رفت کنارش و گفت : گریه نکن مریم خانم , من شما رو عاقل تر از اونی دیدم که گریه کنی ...
ان شالله ما زود برمی گردیم ...
امین اومد کنارش و آهسته در گوشش گفت : هر روز برات نامه می نویسم , قول می دم ...
با این حرف آقا یدالله , خدا دنیا رو به مریم داد ... خم شد و دست یدالله خان رو بی پروا بوسید و گفت : قدمتون سر چشم من ... اما آقا جون نمی دونم شما می دونین یا نه ؟ من و امین محرم شده بودیم ...
یدالله خان که تا حالا عروسی نداشت که بهش بگه آقا جون , دلش ضعف رفت برای اون دختر دوست داشتنی و گفت : می دونم دخترم ... تو دیگه عروس منی , نگران نباش ...

و دستشو گذاشت رو سر اون و نوازشش کرد ...
امین زد به پهلوی مجتبی و گفت : دیگه از علائم ظهور امام زمونه ... این روی آقام رو ندیده بودم ...
مجتبی لبخندی زد و آهسته گفت : ساکت ... می شنوه ...
مریم درست فهمیده بود ... امین اصلا اون نگرانی سابق رو نداشت و این بیشتر اونو آزار می داد و می دید که امین نه تنها از رفتنش ناراحت نیست , یک طوریم خوشحاله ...
شاید فکر می کرد این رفتن باعث میشه هر چی زودتر به مریم برسه و زندگیشو شروع کنه ...

شایدم از برخورد آقاش ذوق زده شده بود ...

به هر حال کسی که چشم هاش اشک ریزان بود , مریم بود و کسی که نگران بود , گوهر و غلامرضا ...



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2799

قصه ی من  🌿 ❣️


قسمت دهم

بخش چهارم




روبوسی ها رو کردن و سوار ماشین شدن و راه افتادن ...
گوهر یک کاسه آب پشت سرشون ریخت و گفت : به سلامت برین و برگردین ...
مریم همین طور نگاه می کرد و دست امین از ماشین بیرون بود و تکون می داد تا دور و دورتر شدن و  پشت تپه , از دید مریم ناپدید ...
اونا که رفتن , دیگه کسی روی مریم برای کار حساب نمی کرد ... وسایل رو جمع کردن و گذاشتن توی تریلی و همه سوار شدن و راه افتادن ... در حالی که مریم یک گوشه ی گز کرده بود و هنوز چشمش به راه بود ...
شاید آرزو می کرد امین از رفتن پشیمون بشه و برگرده ...
مریم احساس می کرد جونش داره از تنش در میاد ...
اون اصلا فکر نمی کرد این همه امین رو دوست داشته باشه و با رفتش اینقدر عذاب بکشه ... طوری که وقتی رسید به خونه , خودشو رسوند یک گوشه ای و شروع کرد هق و هق گریه کردن ...

اینکه دیگه امین رفته بود براش قابل تحمل نبود ...
دلش شور می زد و نمی دونست اون همه اضطراب برای چیه ...


روزها از پس هم گذشتن و مریم مثل مجنون ها روز شب خودشو نمی فهمید ...

غلامرضا و گوهر فکر می کردن چند روزی که بگذره عادت می کنه ولی اون روز به روز بدتر می شد و خودشم نمی دونست چرا این همه بیقرار امین شده ...
هر طرف رو نگاه می کرد , اونو می دید ...

یک ماه به همین منوال گذشت ...
از امین خبری نشد و یک ماه دیگه و یک ماه دیگه و حتی یک نامه هم از امین نیومد ...
مریم هر روز صبح کلیدهای مدرسه رو برمی داشت و می رفت در اتاق امین رو باز می کرد و تا غروب از پنجره ی اونجا منتظر و چشم به راه اون می شد ...
گاهی کنار رودخونه , کتاب هایی رو که امین بهش داده بود رو بغل می کرد و می نشست و به یک جا خیره می شد ...
احساس می کرد تو یک تار عنکبوتی گرفتار شده و قدرت هیچ کاری رو نداره ...
گوهر و غلامرضا که مریم بزرگترین عشق زندگیشون بود هم پا به پای اون غصه می خوردن ...
مریم بارها از پدرش خواسته بود که با هم برن به روستای نو دره و به امین تلفن کنن ...
ولی غلامرضا می گفت : بابا جان اگر نخوان بیان , خوب نمیان ... زنگ زدن نداره , کوچیک می شی بابا ... صبر کن ...



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2799

قصه ی من  🌿 ❣️


قسمت دهم

بخش پنجم




اما یک روز صبح که مریم می رفت مدرسه , از اون دور یک ماشین رو دید با دو سه نفر که اون اطراف بودن  ...
با سرعت از تپه سرازیر شد و از رودخونه رد شد و خودشو رسوند به مدرسه ... اون فکر می کرد امین اومده ...

وقتی نفس زنون به اونجا رسید , دید از آموزش و پرورش اومدن و یک سپاه دانش جدید با خودشون آوردن ...
کلیدها رو داد و در حالی که مثل ابر بهار اشک می ریخت , برگشت خونه و خودشو تو اتاق حبس کرد تا غروب که غلامرضا و گوهر از سر زمین اومدن , گریه کرد ...
وقتی ماجرا رو برای غلامرضا تعریف کرد , دیگه صبر اونم تموم شد ... صبح اول وقت به مریم گفت : حاضر شو بریم تلفن کنیم ... مویه یک دفعه شیون هم یک دفعه , بریم ببینم حرف حسابشون چیه ؟ می خوان بیان یا نه ؟ گور پدرشون پدرصلواتی ها ... اسم خودشون آدم می ذارن , اندازه ی خر معرفت ندارن ...
بچه ام داره از بین می ره , گور پدر غرور ... بیا بریم بابا ...


مریم نمی دونست چطور حاضر بشه ... دیگه داشت نفسش بند میومد ...
غلامرضا به اسماعیل گفت : بدو برو به رضا بگو وانتش رو بیاره و ما رو ببره نو دره ... بگو کار واجب دارم ... زود باش بچه ...
هر دو جلوی وانت نشستن و راه افتادن به طرف نو دره ...
همون جا که امین می رفت زنگ می زد ... یک تلفن داشت با یک متصدی ...
شماره رو گرفت و پرسید : منزل آقای مالکی ؟ گوشی ... از مخابرات نو دره زنگ می زنم ... گوشی , گوشی ...
غلامرضا خودش گوشی رو گرفت و گفت : ببخشید ... من غلامرضام , با آقا امین کار دارم ...
نهال گوشی رو بر داشته بود ...
گفت : ببخشید , شما رو نمی شناسم ...
غلامرضا گفت : من پدر مریم هستم , میشه بگین آقا امین حرف بزنه ؟
نهال گفت : آخ ... وای ... امین , تلفن ... پدر مریمه ...
بعد از چند دقیقه مکث گفت : ببخشید امین خونه نیست , کاری داشتین بگین من بهش بگم ...
غلامرضا گفت : بهش بگین ما بلاتکلیف موندیم ...دستش هم درد نکنه , همین ... از قول من به آقا یدالله هم سلام برسون بگو ... بگو ... هیچی ولش کن ...

و گوشی رو قطع کرد ...



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2799

قصه ی من  🌿 ❣️


قسمت دهم

بخش ششم




چیزی که شنیده بود رو نمی تونست با مریم در میون بذاره ... امین همون جا بود و نخواسته بود با غلامرضا حرف بزنه و این یعنی پایان همه چیز از نظر اون ...
اما به مریم گفت : بریم بابا ... پیغام دادم , حالا بهمون خبر می دن ...
ولی مریم آدم ساده ای نبود و می تونست متوجه باشه که حال پدرش خوب نیست و مکالمه ی خوبی نداشته ... احساس می کرد یکی داره به تمام بدنش سوزن می زنه ...
مریم امین رو باور داشت و می دونست که اون دوستش داره و فکر می کرد یدالله خان و مادرش مانع اون شدن ...
تو راه برگشت , صلاح ندید جلوی آقا رضا راننده ی وانت حرفی بزنه ... ولی وقتی رسیدن خونه , گفت : بابا تو رو خدا مخالفت نکن , می خوام برم تهران ...
من باید تکلیفم رو روشن کنم , اینطوری بی خبر داره جونم تموم می شه ... بذار برم ...
غلامرضا فکری کرد و گفت : آخه چطوری بریم ؟ من کار دارم , هنوز درست محصول رو جمع نکردم ...
گوهر گفت : راست میگه , غلط کردن اومدن اسم دختر ما رو سر زبون انداختن ... اونا هم باید تقاص پس بدن ...
شما برین , من و فریدون و ممدعلی هستیم ... خودم حواسم به همه چیز هست ...
غلامرضا نگاهی به اسماعیل کرد و گفت : یک مرد هم که داریم ...
اسد گفت : منم هستم بابا , خیالت راحت باشه ... شما برو ...


دوباره صبح زود مریم و غلامرضا با وانت رضا رفتن تا نزدیک ترین شهر و از اونجا با اتوبوس , راهی تهران شدن ...




ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2799

قصه ی من  🌿 ❣️


قسمت دهم

بخش هفتم




مریم کنار پنجره نشسته بود و زل زده بود به بیرون ...
بیدار بود ولی حالش طوری بود که انگار داشت کابوس می دید ...

هزار تا فکر می کرد برای لحظه ای که با امین روبرو بشه ... دلش می خواست بدونه امین وقتی اونو ببینه چی داره بگه ؟ و چه بهانه ای برای نیومدنش داره ؟ ...

آیا روش میشه تو روی اون نگاه کنه ؟
حرف هایی رو تو ذهنش آماده می کرد که به امین بزنه , تنشو داغ می کرد و اعصابش به هم می ریخت ...
کم کم همین طور که سرش به شیشه ی ماشین بود , خوابش برد ...
ساعت پنج صبح , اتوبوس رسید تهران ...
بارون شدیدی می بارید ... هوا هنوز درست روشن نشده بود ...
غلامرضا نگاهی به مریم کرد که معصومانه سرش کج شده بود و تو خواب عمیقی فرو رفته بود ...
دلش نمی خواست بیدارش کنه ... بیداری برای اون دختر هفده ساله اون یعنی رنج و عذاب ...

همه داشتن پیاده می شدن ...
غلامرضا بازوی اونو گرفت و آهسته گفت : مریم جان , رسیدیم بابا ... آدرس رو کجا گذاشتی ؟ بده به من , تاکسی بگیرم ...
مریم چشم هاشو باز کرد و پرسید : ساعت چنده ؟
غلامرضا گفت : پنج ... پاشو بابا ... 
مریم خودشو جمع و جور کرد گفت : این وقت صبح اگر بریم در خونه ی اونا که بده ...
غلامرضا گفت : حالا پیاده شیم , یک فکری می کنیم ...
و وقتی پیاده شدن , یک تاکسی صدا کرد و گفت : آقا خیر ببینی , ما غریبم تا حالا تهران نیومدیم ... میشه ما رو ببری یک جا ناشتایی بخوریم و بعد بری به این آدرس ؟

و کاغذ رو نشونش داد ...
راننده گفت : بیاین بالا ... چند می دی ؟
غلامرضا گفت : خودت بگو چند ؟
گفت : سه تومن می گیرم ...

هر دو سوار شدن , در حالی که کمی هم خیس شده بودن ...



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2799

🌿❣️  قصه ی من  ❣️🌿

قسمت یازدهم

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2799

قصه ی من  🌿 ❣️


قسمت یازدهم

بخش اول



راننده پرسید : ببرم کله پاچه بخورین ؟
غلامرضا همین طور که هوای مریم رو داشت که مثل جوجه می لرزید , گفت : نه ... یک جایی که یک چای داغ یا شیر داغ داشته باشه , سراغ داری آقا ؟
راننده پرسید : مریض هستن ایشون ؟ اومدی ببریش دکتر ؟
غلامرضا با بی حوصلگی گفت : ببخشید آقای محترم , مریض نیست ... سردشه , چادرش خیس شده ...
سراغ دارین جایی رو که یک چایی داغ داشته باشه ؟ ...
گفت : چشم ... دارم می رم , چیزی نمونده ... یک قهوه خونه هست نزدیک میدون حسن آباد ...
جلوی قهوه خونه که نگه داشت , مریم گفت : بابا حال تهوع دارم , دلم نمی خواد چیزی بخورم ...
شما برو , من اینجا هستم ...
غلامرضا با حالی بدتر از اون , به التماس گفت : بیا یک چایی بخور گلوت باز بشه , وقت هم بگذره ... ناراحتم نکن بابا , بیا پایین ...


کسی تو قهوه خونه نبود ... راننده هم اومد نشست و دستور صبحانه داد و غلامرضا و مریم فقط چایی خواستن ...
مریم گفت : بابا ؟
گفت : جانم بابا جان ...
با خجالت گفت : اگر زن گرفته باشه چیکار کنیم ؟
غلامرضا مثل اینکه به ذهن خودشم رسیده بود , گفت : هیچی بابا جان , عقد رو باطل می کنیم و برمی گردیم ... زور که با مردم نداریم , وقتی نخواسته باشه نمی خواد دیگه ... من اشتباه کردم بهش اعتماد کردم ... ای لعنت به من ...
از اول که اومده بود سبزدره , ازش خوشم میومد ... به نظرم پسر خوبی بود ... صاف و ساده ... فکر کنم زیر سر مادرش باشه ...
مریم گفت : نه , فکر کنم کار باباش باشه ...
غلامرضا با اطمینان گفت : نمی شه ... مرد و مردونه به من قول داد , اون آدمی نبود که زیر قولش بزنه ...
مریم پرسید : واقعا پدر امین به شما قول داده بود ؟ چرا به من نگفتین ؟ ...
گفت : چرا دیگه , معلوم بود ... وقتی رفتیم سر جالیز قدم بزنیم , به من گفت راستش من مخالف این ازدواج بودم ولی حالا نظرم عوض شده , ان شالله اوضاع رو روبراه می کنیم و با مادر و خواهراش برمی گردیم ...
باور کن من ازش چیزی نپرسیده بودم , خودش گفت ...



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2799

قصه ی من 🌿 ❣️


قسمت یازدهم

بخش دوم



مریم رفت تو فکر و بعد گفت : بابا , اگر زن گرفته بود و یا مانعی داشت دیگه حرفی نزنیم ... منظورم اینه که بد و بیراه نگیم ... خودمون کوچیک می شیم ...

همین که شما گفتین ؛ زور که با کسی نداریم ... عقد رو باطل می کنیم و برمی گردیم ...


اینو گفت و اشک از کنار دماغ کوچولوش اومد پایین و زیر چونه اش به هم رسید ...

غلامرضا دستشو گذاشت روی اون دونه های اشک و پاک کرد و گفت : بسه دیگه ... گریه نکن بابا , دلمو خون کردی ...
اگر زن گرفته بود , خودم هر روز می برمت شهر و برمی گردونم تا درس بخونی و به جایی برسی ...
هر چی بخواهی برات فراهم می کنم , فقط ازت می خوام همون طور که همیشه عاقل بودی بازم باشی ...
مریم سرشو تکون داد و زیر لب گفت : باشه , چشم ...


ساعت هفت و نیم بود که در خونه ی امین بودن ...
یک در زرد رنگ چوبی ...
مریم کنار ایستاد و غلامرضا زنگ زد ...
کمی منتظر شد ... خبری نشد ... دوباره زد ....
پری خانم تازه از خواب بیدار شده بود و داشت چایی رو دم می کرد ... صدای زنگ که اومد , با تعجب شیر سماور رو بست و قوری رو گذاشت روی اون و یک دستمال روش پهن کرد و چادرشو برداشت و رفت تو حیاط ... هنوز نم نم بارون میومد ...
صدای زنگ دوم که بلند شد , پری خانم پشت در بود ... بلافاصله پرسید : کیه ؟
غلامرضا گفت : منزل آقای یدالله مالکی ؟
پری خانم لای درو باز کرد و نگاهی به غلامرضا کرد و گفت : بله , همین جاست ... با کی کار دارین ؟ گفت : من غلامرضا هستم , با آقا امین کار دارم ... میشه بگین بیاد دم در ؟
پری خانم گفت : چیکارش دارین ؟ الان خوابه ...
گفت : لطفا بیدارش کنین ... اصلا به آقا یدالله بگین من اومدم ...



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2799

قصه ی من 🌿 ❣️


قسمت یازدهم

بخش سوم



پری خانم لای در رو باز گذاشت و رفت ...
اون یادش نمی اومد که غلامرضا کیه ... رفت تو اتاق و به یدالله خان که از صدای زنگ بیدار شده بود و داشت صورتشو خشک می کرد , گفت : یکی اومده با امین کار داره ... میگه غلامرضا هستم ...
یدالله خان رنگ از روش پرید ... مرد گنده به طور محسوسی دست هاش می لرزید ...
داد زد : برو بگو بیاد تو ... بابای مریمه ...
پری خانم زد تو صورتش و گفت : یا فاطمه ی زهرا , خودت به دادمون برس ... یا ضامن آهو ...
نهال از سر و صدای اونا بیدار شد و خودشو رسوند و پرسید : چی شده ؟
پری خانم گفت : بدو لباس بپوش , بابای مریم اومده ...
یدالله خان کتشو تنش انداخته بود و دوید طرف در ...
نهال هم با سرعت رفت طرف اتاق امین و بهش گفت : امین , بابای مریم اومده ...
قلب امین چنان تند کوبید تو سینه اش که یک لحظه فکر کرد داره می میره ...
سرش داغ شد و رفت کنار پنجره و پرده رو کمی عقب داد ...
آقا یدالله درو باز کرد ... غلامرضا پشت در قوز کرده بود ...
با صدای بلند گفت : سلامممم غلامرضا خان عزیز , بفرمایید ... خوش اومدین ... بفرما تو ... چرا دم در وایستادی ؟
غلامرضا دستشو برد جلو و دست داد و گفت : سلام , خدا حافظ شما باشه ... مزاحم شدیم ... یک عرض کوچیک داشتم ...
یدالله خان دست غلامرضا گرفت و کشید و گفت : بفرما , بفرما ... تو رو خدا تعارف نکنین , اینجا خونه ی خودته ... بفرما ...
غلامرضا گفت : مریم هم هست ...
یدالله خان با شنیدن این حرف وا رفت ... پرسید : دم دره ؟
و معطل نکرد و از خونه پرید بیرون و دید مریم کنار دیوار ایستاده ...
با تاسف رفت جلو و گفت : ای وای مریم خانم , چرا مثل غربیه ها رفتار می کنی ؟ ...
مریم سلام کرد ...
گفت : بیا آقا جون , داری سرما می خوری ... خوش اومدی , خیلی زیاد هم خوش اومدی ...
تا وارد حیاط شدن , مریم نگاهی به دور و بر انداخت ...
پرده یکی از اتاق ها فورا انداخته شد ... از اینکه امین جلو نیومده بود , حدس زد خودش باشه ...

و در یک لحظه همون امید کمی هم که داشت , به نا امیدی تبدیل شد ...




ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2799

قصه ی من 🌿 ❣️


قسمت یازدهم

بخش چهارم



پری خانم و نهال از تو اتاق , مریم رو دیدن که وارد خونه شد و فورا فهمیدن اون کیه ...
پری خانم هراسون گفت : دیدی چه خاکی تو سرمون شد ؟ بالاخره اومد ...
نهال گفت : بهتر , خدا رو شکر که خودش اومد ... اون باید میومد وگرنه اوضاع همین طور می موند ...


هر دوشون رفتن به استقبال مریم ...
پری خانم آغوششو باز کرد اونو بغل کرد و بوسید و گفت : خوش اومدی مادر ... خیلی کار خوبی کردی ...
نهال دستش دراز کرد و گفت: من نهالم , خواهر امین ...

و روبوسی کردن ...
مریم که دهنش کاملا خشک شده و قدرت حرف زدن نداشت , با زحمت در حالی که از سرما می لرزید , گفت : ببخشید مزاحم شدیم ...
پری خانم دست هاشو گرفت و گفت : تو خودت نمی دونی که ما از دیدن تو چقدر خوشحالیم ...
نمی دونی چه کار خوبی کردی اومدی ... بیا بشین اینجا ...

نهال بدو یک ژاکت و یک چادر براش بیار ... لباسش خیس شده سرما می خوره ...
غلامرضا گفت : از اتوبوس که پیاده شدیم بارون تند بود , تا تاکسی گرفتیم دیگه خیس شده بودیم ...
پری خانم گفت : تو شهریور تا حالا اینطور هوا سرد نشده بود ... آدم نه بخاری داره نه چیزی که باهاش گرم بشه ...
یدالله خان با صدای بلند گفت : نهال برو اون منقل برقی رو بیار ...

نهال ژاکت و چادر رو داد و بدو رفت ...
پری خانم کمک کرد مریم ژاکت رو بپوشه و چادر رو سرش کنه ...
بعدم گفت : اصلا چادر نمی خوای , غریبه که اینجا نیست ...
و رفت و با سینی چایی برگشت ... نهال یک منقل گرد کوچیک که با داغ شدن سیم هایی که روی یک آجر نسوز کار گذشته شده بود گرما می داد , گذاشت بغل پای مریم ...
یدالله خان و پری خانم کاملا معلوم بود که دستپاچه و هراسون شدن و مریم اینو کاملا متوجه بود ...




ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2799

قصه ی من  🌿 ❣️


قسمت یازدهم

بخش پنجم



یدالله خان تعارف کرد و گفت : چایتون رو بخورین , الان ناشتایی میاریم ...
پری خانم چند تا تخم مرغ نیمرو کن , آقا غلامرضا عادت داره صبح ها تخم مرغ بخوره ...
غلامرضا گفت : نه , ممنون ... ما چیزی نمی خوریم , می خوایم بریم ... اومدیم آقا امین رو ببینیم ...
نه که باید تکلیف مریم معلوم بشه ... همون طور که بهتون قبلا گفتم , عقدشون موقت نبوده یدالله خان و این خوبیت نداره همین طور بمونه ... اگر آقا امین مانعی سر راهشون هست که ظاهرا هست , ما لجاجت نمی کنیم ... باطلش می کنیم و برمی گردیم ... اتفاقی نیفتاده که قابل جبران نباشه ...
بفرمایید دو دقیقه خدمت ایشون برسیم و تکلیف معلوم بشه ...


پری خانم و آقا یدالله به هم نگاه کردن ...
چشم های پری خانم پر از اشک شد و فورا روی گونه هاش سرازیر شد ...
یدالله خان هم انگار غم دنیا به دلش بود ...
گفت : بحث این حرفا نیست , امین نمی تونه بیاد خدمت شما ... نه که شرمنده باشه , نه اینطوری نیست ...
مریم وسط حرف یدالله خان گفت : عروسی  کرده ؟
یدالله خان نگاهی با مهربونی به اون کرد و گفت : آخه وقتی تو عروسش بودی , اون بره عروسی کنه ؟
نه دخترم , نَقل این حرفا نیست ...
نهال دخالت کرد و گفت : چرا بهشون نمی گین چی شده ؟ خوب مریم هم حق داره بدونه ...
یدالله خان توپید بهش و گفت : تو ساکت باش , خودم می دونم چیکار کنم ...
مریم هراسون شد و پرسید : اتفاقی برای امین افتاده ؟ تو رو خدا بگین ...
پری خانم گفت : یدالله خان به امین کار نداشته باش ... بهشون بگو اگر کسی بتونه به امین کمک کنه , مریمه ... تو رو خدا بگو ...
یدالله خان تسبحیشو برداشت و گفت : غلامرضا خان , اون روز که از ده شما برمی گشتیم , نزدیک صد کیلومتری تهران امین نشست پشت فرمون ...

و بعد دیگه چی بگم ؟ گردنم بشکنه ... هر سه خوابمون برد و اون با یک کامیون از طرف چپ تصادف کرد ... من و مجتبی زیاد صدمه ندیدیم ولی امین ...



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2799

قصه ی من 🌿 ❣️


قسمت یازدهم

بخش ششم



مریم دست و پاش سست شد ... بی پروا چادرش رو رها کرد و از جاش بلند شد و گفت : مرده ؟ مرده ؟ امین چی شده ؟ تو رو خدا بهم بگین ...

و دوید تو راهروی خونه و صدا کرد : امین ... امین ...
نهال مریم رو گرفت و گفت : نه مریم جون , الان تو اتاقه ... صبر کن بهت می گیم ...
پرسید : کدوم اتاق ؟ بهم بگو کدوم اتاق ؟
یدالله خان صداش کرد : مریم خانم , بیا بشین دخترم ... اون نمی خواد تو رو ببنیه ...
پرسید : چرا ؟ برای چی ؟
با افسوس گفت : پای چپشو از دست داده و انگشت کوچیک دست چپ رو ... اصلا حال روز خوبی نداره ...

میگه عقد رو باطل کنیم تا شما تو دردسر نیفتی ... نمی خواد با این حال با تو ازدواج کنه ...


مریم همین طور ایستاده بود , رو کرد به نهال و گفت : منو می بری پیش امین ؟
نهال گفت : آره , چون می دونم فقط کار خودته از اون اتاق بیاریش بیرون ... شاید عشق تو کارساز باشه ...
نهال درو چند بار هل داد و صدا زد : امین .. درو باز کن ...
در از تو بسته بود ... مریم رفت جلو و زد به در و آهسته و نجواکنون گفت : امین ... امین جان منم مریم ... و صداش از شدت هیجان لرزید ...

ادامه داد : هر چی صبر کردم نیومدی ... خودت گفتی اگر تو نتونستی بیای من بیام ... حالا اومدم ...

این رسم مهمون نوازی نیست ... بیشتر از این ها ازت انتظار داشتم ... باید همون اول بهم خبر می دادی تا کنارت باشم ...
میشه درو باز کنی ؟ ...
امین سکوت کرده بود ... روی تخت نشسته بود و از شدت بغض نمی تونست حرفی بزنه ...
مریم گفت : تو منو می شناسی ... دیگه از اینجا نمی رم ... می شه درو باز کنی ؟ دلم برات تنگ شده ... می خوام ازت عذرخواهی کنم که در موردت فکرای بد کردم ...
می دونی چقدر من بدم ؟ فکر کردم بی وفایی , فکر کردم دیگه دوستم نداری ...
فکر کردم یادت رفته من زنت بودم ...
امین یک سوال ازت دارم , خوب گوش کن ... اگر من اینطوری می شدم تو ولم می کردی ؟
اگر این کارو می کردی عاشق واقعی نبودی ...
تو رو خدا درو باز کن , دلم برات تنگ شده ...
نهال اون دور ایستاده بود و زار زار گریه می کرد و توی اون اتاق , یدالله خان و غلامرضا و پری خانم که کم و بیش صدای مریم رو می شنیدن ...



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2799

🌿❣️  قصه ی من  ❣️🌿

قسمت دوازدهم

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2799

قصه ی من 🌿 ❣️


قسمت دوازدهم

بخش اول



مریم حالا احساس می کرد یک آدم دیگه شده ... یک حس مسئولیت و یک نیروی خاص تو وجودش رشد می کرد ... حس اینکه حالا این امین هست که به اون احتیاج داره , بهش قدرت می داد ...
باز امین رو صدا زد : امین جان , دلم برات تنگ شده ...
یک مرتبه صدای امین که با فریاد دلخراشی همراه بود , بلند شد که : از اینجا برو , دیگه تو رو نمی خوام برو ... بیشتر از این آزارم ندین ... از اینجا برو , نمی خوام ببینمت ...
مریم یکم صداشو بلند کرد و گفت : برای چی برم ؟ مگه من زنت نیستم ؟ کجا برم ؟
امین که با تمام وجودش مریم رو عاشقانه دوست داشت , دلش نمی خواست با این حال و روز و یک پای بریده شده اونو ببینه ...
برای آینده نقشه ها کشیده بود ... می خواست مرد زندگی اون باشه , نه مردی که یک پاشو از دست داده و برای دستشویی رفتن نیاز به کمک داره ...
باز فریاد زد : نمی خوام ببینمت ... طلاقت می دم , برو دنبال زندگی خودت ...
مریم گفت : مگه من بازیچه ی دست تو ام ؟ زنت نشدم که طلاق بگیرم ... تا آخر عمرت باید منو تحمل کنی ...
دیدی که پیدات کردم ... ولت نمی کنم ... تو همیشه به من قول می دادی ولم نمی کنی , پس چی شد ؟ مگه با هم عهد نبستیم ؟
نمی شه که با یک مشکل کوچیک بزنی زیرش و به من بگی برو ... به نظرت این درسته ؟ ...


امین ساکت بود ... صدایی از توی اتاق بیرون نمی اومد ...
چون بغضش ترکیده بود , دست هاشو جلوی دهنش گرفته و از شدت گریه شونه هاش می لرزید ...
مریم یکم دیگه ایستاد ... حدس می زد که چقدر حال امین خرابه ...
برگشت پیش پری خانم ... با چشم هایی اشک آلود گفت : کاش زودتر بهم خبر داده بودین ... اگر از اول پیشش بودم , اینقدر الان براش بزرگ نبود ...
پری خانم گفت : چه می دونم به خدا ... اولش که حال خودمون نبودیم , بعدم که به هوش اومد اولین چیزی که ازمون خواست این بود که به تو خبر ندیم ...
ما هم می خواستیم مطابق میلش عمل کنیم ...
یدالله خان گفت : من صد بار گفتم , تو مخالفت کردی ... تقصیر تو شد زن ... و اون نصرت فضول نذاشت ...
داشتم مجتبی رو می فرستادم , رای اونو زد و برش گردوند ... تو همه کار دخالت می کنه ...

مریم درست میگه , باید از اول بهش می گفتیم ...




ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2799

قصه ی من 🌿 ❣️


قسمت دوازدهم

بخش دوم



مریم رنگش سفید شده بود و احساس می کرد قدرتی تو بدنش نداره ...

روی مبل نشست ...

غلامرضا فورا متوجه شد از جاش پرید و گفت : بابا جان ؟ مریمم ... دخترم ... چی شدی بابا ؟
بقیه هم نگران شدن ...
پری خانم فورا قند انداخت تو آب و داد دستش و گفت : بخور ... حتما فشارت افتاده ...

ولی نهال از فرصت استفاده کرد و رفت پشت در اتاق امین و زد به در و گفت : خوب شد حالا مریم رو ناراحت کردی ؟ حالش بهم خورد , غش کرده افتاده اونجا ... دلت خنک شد حالا ؟ ...
بیا بیرون دیگه , بسه ... گناه داره دختر مردم ...
امین با چشمانی نگران به در خیره شد ولی گوشش رو تیز کرد تا از سلامتی مریم با خبر بشه ...
زیر لب گفت : عزیز دلم قربونت برم , به خاطر خودت این کارو می کنم ... تو برای اینکه یک شوهر بدون پا داشته باشی , حیفی ... من می دونم که تو چقدر خوبی ...
مریم از این کار نهال ناراحت شد و بلند طوری که امین بشنوه , گفت : نه بابا , چیزیم نیست ... فکر کنم چون غذا نخوردم این طوری شدم ...
غلامرضا با اعتراض گفت : آره دیگه بابا , از دیروز ظهر تا حالا هیچی نخوردی ...
پری خانم فورا سفره انداخت و صبحانه رو چید ... همه دور میز نشسته بودن و مریم در حالی که سعی می کرد چند لقمه ای بخوره , حواسش به امین بود ...
نهال یک سینی برای امین گذاشت پشت در ...

ولی اون برنداشت ...
دلش نمی خواست با تمام نگرانی که برای مریم داشت از اتاق بره بیرون ...
داشت با خودش مبارزه می کرد ... اون اصلا خیال نداشت مریم رو وارد زندگیِ خودش بکنه و فکر می کرد با وضعی که داره نمی تونه اونو خوشبخت کنه ...

و زیر لب تکرار می کرد : می خوام بمیرم ... نمی خوام پا نداشته باشم ... نمی خوام ... ای خدا من تا آخر عمر یک موجود ناقص و علیل شدم ...
نمی تونم تحمل کنم ... نمی تونم مریم رو هم وارد این بدبختی کنم ...



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2799

قصه ی من 🌿 ❣️


قسمت دوازدهم

بخش سوم




مریم دیگه سراغ امین نرفت ... در حالی که پری خانم و نهال بهش اصرار می کردن : تو رو خدا بازم باهاش حرف بزن شاید درو باز کرد ...
اما مریم دیگه نمی دونست بهش چی بگه ... هنوز خودش با این موضوع درست کنار نیومده بود ...
فقط گفت : چشم , می رم ولی یکم بهش فرصت بدین فکر کنه ...
غلامرضا گفت : بابا هر کاری می خوای بکنی زودتر بکن , باید بریم ...
یدالله خان ناراحت شد و گفت : ای بابا برای چی ؟ چرا به این زودی ؟ ... چند روز بمونین شاید امین بهتر شد ...
غلامرضا خان گفت : نمی تونم , خیلی کار دارم ... همه چیز رو ریختم سر مادر مریم و اومدم ...

پری خانم گفت : بذارین مریم بمونه , قول می دم مثل چشمام ازش مراقبت کنم ... بالاخره اون عروس مام هست ...
غلامرضا با تاسف سری تکون داد و گفت : نمی شه , ما آبرو داریم ... الان همه تو ده می دونین من برای چی اومدم تهران ... فکر می کنن من مریم رو به زور اینجا گذاشتم و حیثیتم رو می برن ...
همین الانم نمی تونم سرمو جلوی مردم بلند کنم ... اگر مریم بمونه که دیگه هیچ اعتباری برام نمی مونه ...
عقد رسمی که نیستن , عروسی هم که تو کار نیست , آقا امین هم که میگه طلاق می دم ... خدا بهمون رحم کنه ... نمی دونم چی می خواد بشه ...
پری خانم و نهال ناهار رو حاضر کردن و به دستور یدالله خان سعی کردن خیلی مفصل باشه تا سفره ای بندازن که از سفره ی غلامرضا کم نباشه ...
امین هنوز سینی صبحانه رو برنداشته بود ...
مریم ناهارشو برد پشت در و گفت : امین ؟ امین جان , ناهارتو آوردم ...

باز کن دیگه ... این رسم مهمون نوازی تو بود ؟ حتی نمی ذاری تا اینجا اومدم , تو رو ببینم و برم ؟ درو باز کن برات ناهار آوردم ...
یادته میاوردم کنار رودخونه با هم می خوردیم چقدر می چسبید ؟ بیا آقایی کن امروزم با هم غذا بخوریم ...
من دو ساعت دیگه می رم ... اتوبوس ساعت پنج حرکت می کنه , نذار تو را ندیده برم ... دلمو نشکن ... برای من تو مهمی , تنها چیزی که می دونم اینه که خیلی زیاد دوستت دارم ...
با یک تصادف چیزی برای من عوض نشده ... اگر میومدم و می دیدم بی وفا بودی , اون موقع بود که دنیام تموم می شد ...
حالا برای من همین که سلامتی و زنده موندی جای شکر داره ...




ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2799

قصه ی من 🌿 ❣️


قسمت دوازدهم

بخش چهارم




امین سرشو چسبونده بود و تکون می داد و با خودش  فکر می کرد : نگو مریم ... این حرفا رو نگو ... دلمو آتیش نزن ... برو ...

در حالی که از اعماق قلبش می خواست درو باز کنه و مریم رو بکِشه تو اتاق و در آغوشش بگیره و سر روشو غرق بوسه کنه و تا ابد ولش نکنه ...
با بغض و آهسته گفت : من دیگه نمی تونم با تو باشم , برو به امید خدا ... عقد رو باطل می کنیم , من دیگه شوهر بشو برای تو نیستم ... نمی خوام باشم ...
مریم از اینکه امین باهاش حرف زده بود , جون تازه ای گرفت و صورتشو به در چسبوند ... از این که احساس می کرد اینقدر به امین نزدیک شده , قلبش گرم شد و گفت : به حرف آسونه ... من هیچ وقت ازت طلاق نمی گیرم , اگر شده تا آخر عمرم منتظرت می مونم ... می دونم یک روز تو از اون جاده , خودت میای دنبالم ...
دستم رو می گیری و با خودت میاری اینجا ... تا اون روز فقط با تو زندگی می کنم ...
امین ولم نکنی ها ؟ چشم به راهت می مونم ...
حالا یک خواهش دارم ... غذا تو بخور تا منم بخورم ... از گرسنگی ضعف کرده بودم ...
امین گفت : تو برو , برمی دارم ...
مریم گفت : چی میشه یک دقیقه تو رو ببینم ؟ دلم تنگ شده برات ...
گفت : از اینجا برو لطفا ...
مریم سینی رو گذاشت زمین و برگشت تو اتاق ناهارخوری و نشست پشت میز ... دلش گرم شده بود ولی نمی دونست چطور می تونه بعد از این دوری امین تحمل کنه ...
بعد از ناهار همین طور به در اتاق امین خیره مونده بود و گاهی با نهال حرف می زد ولی داشت خودشو آماده می کرد که دوباره بره سراغش ... شاید بتونه قبل از رفتن اونو ببینه ...
ساعتِ چهار , زود رسید ...
غلامرضا خان بلند شد و گفت : مریم جان بریم بابا ...
دلم می خواست چند کلام با امین حرف بزنم ولی نمی تونم , قدرتشو ندارم ...
باز یدالله خان گفت : غلامرضا خان بیا و آقایی کن مریم رو نبر , بذار اینجا بمونه ... بهت قول می دم به زودی عروسی اون و امین رو مفصل همین جا برگزار کنم ... اگر الان بره , امید امین هم نا امید میشه ...
پری وسط حرفش اومد و با التماس گفت : من مثل دخترای خودم مراقبش هستم , بذارین بمونه ...

و بیشتر از همه نهال اصرار کرد ...
ولی غلامرضا خان یک کلام می گفت : نه , نمی شه ... موضوع آبروی من در میونه ... مادرش چشم به راهه ... کار درستی نیست ... ببخشید , نمی شه ...



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2799

قصه ی من 🌿 ❣️


قسمت دوازدهم

بخش پنجم




مریم چادرشو سرش کرد و دوباره رفت پشت در اتاق امین ... زد به در و گفت  : امین جان , دارم می رم ... می شه یکبار ببینمت ؟
امین همون جا بود پشت در با چشمی پر از اشک ...
با تمام وجودش دلش می خواست مریم اونو ترک نکنه ... دستشو گذاشته بود روی در و سرشو روی دستش و دعا می کرد : خدایا , مریم نره ... خدا , تنها امیدم رو ازم نگیر ...

مریم دوباره صداش کرد : امین , تو رو خدا بذار یک بارم شده ببینمت ... درو باز کن ...
امین با بغض گفت : به سلامت ... برو دیگه ام به من فکر نکن , اینجام نیا ... منو به حال خودم بذار ...
مریم دوباره اشک توی چشمش جمع شد و گفت : می دونستم ترسویی , همیشه از همین اخلاقت خوشم نمی اومد ... ولی نمی دونستم اینقدر بی رحمی ...
تو به جای اینکه اینقدر برای خودت دلسوزی می کنی , یکم شجاعت داشته باش ...
خداحافظ ... هر وقت مرد شجاعی شدی , بیا سراغ من ... منتظرت می مونم ...
غلامرضا کفش هاشو پاش می کرد ... مریم با گریه راه افتاد ...
همه برای بدرقه ی اونا رفته بودن تو حیاط ... امین در حالی که چوب دستی زیر بغلش بود , خودشو رسوند به پنجره و کمی پرده رو کنار زد ...
مریم چشمش به اون پنجره بود ... نیت کرد اگر اومد , می فهمم دلش نمی خواد من برم ...

تا پرده تکون خورد , مریم با صدای بلند گفت : نمی خواد من برم ... بابا , امین نمی خواد من برم ... تو رو خدا بهم اجازه بده پیشش بمونم ...
بابا جون می خوام بمونم ... هر چی می خواد بشه , بشه ... نمی تونم تنهاش بذارم ...
آقا یدالله از حرف مریم فورا استقبال کرد و گفت : آقا غلامرضا من می برمت و خودم برای همه توضیح می دم ... خوبه ؟ ... اصلا با هم می ریم ... مجتبی رو هم می گم بیاد ... اینطوری برای تو و مریم هم بد نمی شه ... چی میگی غلامرضا ؟ ...
بیچاره غلامرضا مونده چیکار کنه ... از طرفی دلش راضی نبود مریم رو اونجا بذاره , از طرفی می دید که مریم چطور اشک می ریزه و التماس می کنه ... و اینم می دونست که اگر اونو ببره دختر عزیزش خیلی غصه می خوره ...
یک فکر کرد و به مریم نگاه کرد و پرسید: بابا جون فکراتو کردی ؟ تو تا حالا از خونه دور نشدی ... می تونی طاقت بیاری ؟ من به این زودی نمی تونم بیام دنبالت ...



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2799

قصه ی من 🌿 ❣️


قسمت دوازدهم

بخش ششم




پری خانم گفت : مگه ما مردیم ؟ هر وقت دلتنگ شد خودمون میاریمش ... اصلا نگران نباشین , من نمی ذارم بهش بد بگذره ...
خاطرتون جمع , قول می دم ...
غلامرضا آهی کشید گفت : باشه ... خدا بهمون رحم کنه ... یدالله خان شما میای دیگه ؟
یدالله خان گفت : برییم داداش ... البته که میام ...
سری تکون داد و گفت : پس باشه , حرفی نیست ... بریم توکل به خدا ...
به محض اینکه موافقت غلامرضا اعلام شد , همه خوشحالی کردن ...

نهال دست مریم رو گرفت و یکم با خنده بهش نگاه کرد و گفت : مرسی مریم جون ... اگر تو می رفتی امین دیگه هیچ امیدی نداشت ...
و امین هم از همون جا متوجه شد که مریم نمی ره ...
نفسی بلند کشید و برگشت نشست رو تخت ... با همه کفری که توی اون مدت گفته بود , نتوست خدا رو برای این ، شکر نکنه ...
یدالله خان فورا حاضر شد و پری خانم براشون تو راهی حاضر کرد ...

غلامرضا دخترشو بغل کرد و مقداری پول از جیبش در آورد و شمرد و داد به مریم و گفت : هیچی با خودت نیاوردی بابا , برو برای خودت یک چیزایی بخر ... بگو چی لازم داری بگم مادرت جمع کنه بدم یدالله خان برات بیاره ... یک هفته خوبه بمونی ؟ بیام دنبالت ؟
یدالله خان که داشت کتشو می پوشید , به نهال گفت : برو زنگ بزن مجتبی , بگو می رم دنبالش ...
غلامرضا هر وقت مریم خواست بیاد , خودم هستم ...
دلواپس نباش , فکر این چیزاشو نکن ... از امانتت درست نگهداری می کنیم ...
یک ساعتی طول کشید تا غلامرضا و یدالله خان با یک شورلت قهوه ای رنگ رفتن و مریم که برای اولین بار از پدرش دور می شد , این رنج رو به خاطر عشق زندگیش تحمل کرد ...
به امید اینکه بتونه امین رو به زندگی برگردونه ...
وقتی برگشتن تو اتاق , پری خانم و نهال خیلی خوشحال بودن و مرتب از مریم تشکر می کردن ...
و امین رو تختش دراز کشیده بود ... نمی تونست از خودش پنهون کنه که چقدر از موندن مریم خوشحاله ...
نیم ساعت بعد , نهال داشت مفصل جریان تصادف و بیمارستان رفتنِ امین رو برای مریم تعریف می کرد که صدای زنگ در اومد ...
پری خانم خودش رفت در باز کرد ... نصرت و دخترش افسانه بودن ...
اومده بودن شب رو اونجا بمونن و هم اینکه مریم رو ببینن و باهاش آشنا بشن ...



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2799

🌿❣️   قصه ی من  ❣️🌿

قسمت سیزدهم

صفحه مورد نظر
برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع بعد »
زیربخش
«  موضوع قبل
دریافت آخرین مطالب زیباکده از طریق ایمیل
زیباکده