آموزش ترکیب رنگ مو

  دوره آموزشی آشنایی با مفاهیم اولیه صید کپور و قزل آلا بصورت آکادمیک
کپی لینک با موفقیت انجام شد
تعداد بازدید : 73884
آخرین پست تاپیک : ۱۸:۴۱   ۱۳۹۷/۴/۱۷
صفحه مورد نظر

رمان ایرانی " گندم زارهای طلایی "

به اشتراک گذاری در تگرام
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2798

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت دهم

بخش دوم



و تا موقعی که رفتیم سر خاک , هرمز رو ندیدم ...
دوریِ حلوا یکی دست من بود , یکی دست ملیزمان ... که هرمز اومد و با انگشت کمی حلوا برداشت و گذاشت دهنش و یواشکی گفت : چیکار می کنی ؟ روبراهی ؟
گفتم : نه زیاد ... دلتنگم ...
گفت : این روزا همه دلتنگیم ... کی برمی گردی ؟
گفتم : برنمی گردم ... اون زنه ... یادته ؟ عزیز خانم ... ول کن نیست , دوباره اومده خواستگاری ...
باز با همون دو انگشت یکم دیگه حلوا برداشت و گفت : لعنتی ...

و در حالی که وانمود می کرد به اطراف نگاه می کنه , گفت : قبول می کنی ؟

گفتم : معلومه که نه ... ولی خانجان اصرار داره , من چیکار می تونم بکنم ؟ ...
گفت : خیلی کارا ... شجاع باش , تو مثل بقیه ی دخترا نیستی ... مقاومت کن تا من اوضاعم جور بشه ...
گفتم : چی جور بشه ؟ من شجاع نیستم ...

خانجان از دور ما رومی پایید ... دید که حلوا خوردن هرمز طولانی شد , با عجله اومد طرف ما ...

و هرمز همین که دوباره حلوا برمی داشت , گفت : حواسم بهت هست , یک کاریش می کنم ...

و گذاشت دهنش و رفت ...
خانجان رسید و بازوی منو محکم گرفت و گفت : تف به روت بیاد ... همه دیدن داری چیکار می کنی ... وای مادر ... وای , وای ... عزیز خانم هم دید , همینو می خواستی ؟ حیثیت منو ببری ؟ ...
گفتم : ولم کن خانجان ... من کار بدی نکردم ... حرف می زد , جوابشو دادم ... از حلوای شما تعریف می کرد ...
چیکار کردم که حیثیت شما رفت ؟ ای بابا ...

یک سقلمه زد تو پهلوی من و گفت : برو , حرف نزن ... آخر این این زبون سبز سر تو رو به باد می ده ... برو دارن نگاهمون می کنن ...
سینی حلوا رو با حرص فشار دادم تو شکم خانجان تا از من گرفت و با سرعت از اونجا دور شدم ...
حسن اومد دنبالم و پرسید : لیلا ... لیلا ... چی شده ؟ چرا با خانجان جر و بحث می کردین ؟
گفتم : برو از خودشون بپرس ... منِ بدبخت داشتم حلوا پخش می کردم , اومده میگه چرا هرمز حلوا می خورده با تو حرف می زده ؟ ... آخه یکی نیست بهش بگه من چندین ساله دارم تو خونه ی اونا زندگی می کنم , حالا یادش اومده که هرمز نامحرمه ؟ اون دیگه برای من مثل برادر بود ...

یک فکری کرد و گفت : خوب تو ناراحت نباش , حساب حرف مردم رو می کنه ... مردم که نمی دونن ؛ می ببین پسر جواد خان داره با تو حرف می زنه , فکرای بد می کنن ....



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2798

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت دهم

بخش سوم



اون دور ایستادم تا مراسم تموم شد ... که دیدم ملیزمان و هرمز دارن میان طرف من ...
خوب چون تنها نبود , خیالم راحت شد ...

ملیزمان تا به من رسید , خودشو انداخت تو بغلم و زار زار گریه کرد ... منم گریه ام گرفت ...

همینطور که سرش تو سینه ی من بود , گفت : تو رو خدا برگرد لیلا , خیلی خونه مون بدون تو سوت و کور شده ... خواهش می کنم ...
همینطور که ملیزمان تو آغوشم بود , به هرمز نگاه کردم ... باز با یک پلک زدن و تکون دادن سر حرف اونو تایید کرد و با نگاهش به من فهموند که می خواد برگردم ...
اونا نمی دونستن که این نهایت آمال و آرزوی منه ... ولی می دونستم که خانجان نمی ذاره ...
این بود که گفتم : باید خانجان رو راضی کنین ...
گفت : هر کاری بگی می کنم تا تو رو ببریم ... آقا جونم نیست , تو هم نباشی دیوونه میشم ... اگر به خاله بگم دلش می سوزه و اجازه می

ده ...
در همون موقع خانجان سراسیمه , درست مثل اینکه ما داریم کار بدی می کنیم , از راه رسید و گفت : بریم لیلا ... دیر وقت می شه , وسیله گیر نمیاریم ...
هرمز گفت : نگران نباشین خاله , من می رسونمتون ...
خانجان گفت : نه , حسین رفته درشکه بگیره ... خودمون می ریم ...
ملیزمان گفت : خاله یک چیزی می گم رومو زمین نندازین ... تو رو قرآن مجید بذارین لیلا با ما بیاد ...


خانجان مثل اینکه بهش فحش داده بودن , گفت : نه ... نه , هرگز ... بسه , دیگه نمی تونم ازش دور باشم ... نه , نمی شه ... اصلا ... اصلا ...
ملیزمان شروع کرد به خواهش و تمنا و هرمز منتظر تا ببینه نتیجه ی چی می شه ...
خاله هم از راه رسید ... اون سه نفر با هم هر کاری کردن خانجان پاشو کرد تو یک کفش و در میون گریه های ملیزمان و لب های آویزون هرمز و اوقات تلخی خاله , منو سوار درشکه کرد و از اونجا دور شدیم ...

در حالی که تمام راه من گریه کردم و خانجان برای اینکه جلوی پسرا حرفی نزنه که بعدا خودش تقاص پس بده , ساکت مونده بود و حرص و جوش می خورد ...
وقتی رسیدیم خونه , از بس گریه کرده بودم چشمم باز نمی شد ... رفتم زیر کرسی و خوابیدم ...



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2798

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت دهم

بخش چهارم



ولی فردا صبح که پسرا رفتن سر کار , خانجان دق دلیشو سرم خالی کرد و گفت : تو فکر کردی من خرم ؟ دختر جوونم رو می ذارم بره تو خونه ی مرد عزب ؟

سر تخته بشورنت دختر که اینقدر بی فکری ... تو مادر بودی این کارو می کردی ؟ همین الانم این کارات نتیجه ی همون غلط منه که گذاشتم بری ...
و من تا شب هیچی نخوردم و فقط گریه کردم ...
و این بدترین کاری بود که می تونستم در حق خانجان بکنم ...

خیلی روی خورد و خوراک من حساس بود , انگار خودش سال هاست گرسنه مونده ...

نزدیک غروب دیگه تسلیم شد و کوتاه اومد ... کنارم نشست زیر کرسی و موهامو نوازش کرد و گفت : اگر تو جای من بودی یک دختر داشتی , می ذاشتی بره خونه ی یک مرد عزب ؟ ... اگر راستشو بگی , منم همون کارو می کنم که تو می کنی ...
بالاخره به حرف اومدم و گفتم : خانجان موضوع این نیست , شما دارین اشتباه می کنین ...
هرمز کاری نکرده که منو اذیت کنه , می خواد با من عروسی کنه ... منو به عزیزخانم نده , من پیشت می مونم ...
گفت : پس تو دردت اینه , خاطرخواه شدی ... نگفتم ؟ می دونستم ... مثل روز برام روشن بود که کاسه ای زیر نیم کاسه است ...ولی تو ساده ای مادر , اون اگر تو رو می خواست زبونش لال بود به من بگه ؟
یک کلام حرف بزنه , تو رو دو دستی تقدیمش می کنم ... حرفی نیست , پسر خواهرمه , آشناست , چرا ندم ؟ ... ولی برا چی نمی گه ؟ می خواد تو رو برداره ببره خونه ی خودشون که چی بشه ؟ بدنامت کنه و بفرسته لا دست من ؟ ...
گفتم : خانجان یعنی میگی بهم دروغ گفته ؟ آخه گفت یکم بهم فرصت بده ...
پرسید : بهم بگو چی گفته ؟ گفته خاطرتو رو می خوام ؟ ... فلان موقع باهات عروسی می کنم ؟ ...
گفتم : نه ... فقط گفته عروسی نکن , صبر کن تا من وضعم رو معلوم کنم ...

خانجان گفت : لال شده بیاد همینو به من بگه ؟ اون می گفت , اگر صبر نکردم همه چی به من تموم ...
ولی اون نمی خواد باهات عروسی کنه , اگر کرد من موهامو می تراشم جاش کاهگِل می مالم ...
دختر ساده ی من , هرمز می خواد بره فرنگ ... اونجایی که درس می خونه , اسمش چیه ؟ می خوان بفرستش بره ... حالا چی میگی ؟ .. من به هوای یاوه های اون , بخت تو رو ببندم ؟


بغض گلمو گرفت و زدم زیر گریه ... پرسیدم : شما از کجا می دونین ؟ ...
گفت : همه می دونن ... آبجیم گفت اگر از هرمز نگرانی , چند هفته ی دیگه می ره فرنگ و دیگه نیست که نامحرم تو خونه باشه ...
گریه ام شدیدتر شد ... خانجان دیگه حرفی نزد ...
حرفشو باور کردم چون اون دروغگویی رو کار شیطون می دونست و جزای اونو جهنم ...

پس تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که برای سادگی و زودباوری خودم اشک بریزم و اون با مهربونی سر منو گرفت تو بغلش و برام خوند ...



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2798

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت دهم

بخش پنجم



خانجان هم صدای قشنگی داشت و شعرهایی که بلد بود به شکل لالایی تو گوش من زمزمه می کرد ...


هنکمه جوونی اسرمون بال مزنه
(( دوران نوجوونی مثل پرنده رو سرمون بال می زنه ))

اینه مرغ عزیز حیفه چه زود دال مزنه
(( این مرغ عزیز رو چه زود از بین می ره ))

بدیم همون قصه وابیرده روزه عمر
(( دیدم همون قصه همیشگی ده روز عمر ))

ما میشمو هزارون سال برف به توچال مزنه
(( ما دیگه نیستیم و هزاران سال بعد از ما , برف روی توچال می زنه )) 

مژده هادین محلی ها فصل شادی بیومو
(( مژده بدین محلی ها که فصل شادی میاد ))

غم دک وابو سرما بشو , نسیم و بادی بیومه
(( بیرون شد غم و سرما رفته ... نسیم و بادی اومده ))

هر جه بنی گل در , موسم سنبل بیومه
(( هر کجا رو نگاه کنی گل اومده و سنبل اومده ))



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2798

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت دهم

بخش ششم




دیگه از هرمز قطع امید کردم ... خانجان با خوندن این شعر به من نوید روزهای خوب زندگیم رو داد ...

و دو ماه بعد , وقتی دیگه از هرمز خبری نشد , تن به ازدواج با پسر عزیز خانم دادم ...
البته که کسی منتظر جواب من نبود , خانجان همه کارا رو خودش تصمیم می گرفت و منو وادار می کرد ...
همین که حرفی نمی زدم , علامت رضایت بود ... یک جور تسلیم و بی تفاوتی وجودم رو گرفته بود ...
عشقی که به هرمز داشتم , مثل آتیشی زیر خاکستر پنهون شد ...
اما نمی دونم اون حس واقعا چی بود و اصلا اسمشو می تونستم عشق بذارم ؟ چون با اینکه اون زمان یک دختر سیزده ساله بزرگ محسوب می شد و دیگه داشت کم کم از سن ازدواجش می گذشت , با این حال خام و نازپرورده بودم ...

ولی یاد گرفتم به کسی اعتماد نکنم ... یاد گرفتم همه چیز اون طوری که ما فکر می کنیم , نیست ...




آخرای اردیبهشت سال 1321 بود ...

قرار شد عزیز خانم پسرش رو یک شب بیاره خونه ی ما ...
رسم نبود دختر و پسر قبل از عقد همدیگر ببینن و اونو برای اینکه خانجان و حسن و حسین بپسندن , میاوردن ...
ولی منم دیدمش ...

عزیز خانم و دختراش اونقدر علی علی کردن بودن که فکر می کردم الان رستم دستان با رخش میاد خونه ی ما ...
همه چیز مهیا بود ... حسابی خانجان خونه رو آب و جارو کرده بود که عزیز خانم در حیاط رو باز کرد و در حالی که سه چهار نفر پشت سرش بودن ,  کلون درو زد و گفت : یا الله ... خانجان ؟



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2798

🌾🌾🌾 گندم زار های طلایی🌾🌾🌾

قسمت یازدهم

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2798

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت یازدهم

بخش اول




حسین دوید بیرون و سلام کرد و گفت : بفرمایید , خوش اومدین ... بفرما ...
من تو اتاق کوچیکه بودم و قصد هم نداشتم برم جلو و آفتابی بشم ...
ولی کنجکاو بودم ببینم این علی که من باید زنش بشم , چه شکلیه ...

از لای در نگاه کردم  ... یک پسر جوون داشت با حسن دست می داد ... با قدی متوسط و لاغراندام ...
خیلی معمولی و شبیه خواهراش بود ...

تو دلم گفتم : ای بابا این چیه ؟ حالم به هم خورد ... من اینو دوست ندارم , نمی خوام زن این باشم ...
با خودم فکر می کردم کاش خاله اینجا بود ...
خانجان فرستاده بود دنبالش ولی اون نیومد ... می گفت : از سر چهلم جواد خان که نذاشتم تو بری پیشش , با من سر سنگین شده و بهانه آورده و نیومده ... به درک ... کلاغه نیامد به باغم , یک انجیر اتفاقم ...


عزیز خانم و دخترا و پسرش رفتن تو اون اتاق و من زانوی غم بغل گرفتم و گوشه ی اتاق نشستم ...

کمی بعد خانجان اومد و گفت : مادر , بیا ببین چه پسر معقولی ...
اونقدر با حیا , اونقدر نجیب , اونقدر آقا ...

گفتم : بسه دیگه خانجان , فهمیدم ... من دیدمش , نمی خوام ...
گفت : وا خاک بر سرم , چی داری میگی ؟ نمی خوام چیه ؟ تو چه حقی داری حرف مفت می زنی ؟ ...
داریم قرار و مدار عقد رو می ذاریم ... یک عالم برات پیشکش آوردن ... مردم مسخره چی دست ما که نیستن ...
بیا بریم ... زود باش چادرتو سرت کن با من بیا ...
گفتم : نمی خوام ... نمیام ... مگه زوره ؟ ...
گفت : لال بودی قبلا بگی ؟ ...
گفتم : اِ ... اِ ... اِ خانجان ؟ چند بار گفتم نمی خوام ؟ خوبه خودتون رو می زنین به نشنیدن ... الان که دیدمش بیشتر نمی خوام ...



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2798

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت یازدهم

بخش دوم



گفت : من حریف تو نمی شم ... خیره سر ... 

و رفت بیرون ...

و پشت سرش حسین اومد و بادی به غبغب انداخت و با اعتراض گفت : تو چی میگی لیلا ؟ این حرفا چیه زدی ؟ چادرتو سرت کن دنبال من بیا ... خوب نیست , آبروریزی نکن ... بعدا دودش تو چشم خودت می ره ... بیا بریم لج نکن ...
گفتم : داداش تو رو خدا , تو که همیشه با من مهربون بودی ... من این پسر رو نمی خوام ...
گفت : بله ؟؟ چی شنیدم ؟ دیگه چی ؟ یک کاری نکن کار دست خودمون بدم ... می دونی نمی خوام دست روی تو دراز کنم ... راه بیفت ...
چادرمو با غیظ سرم کردم و رومو چنان گرفتم که اصلا صورتم پیدا نبود ...
دنبال حسین رفتم ... دلم می خواست شجاعت اینو داشته باشم که یک جارو دستم بگیرم و بزنم اونا رو از خونه بیرون کنم ...
با چادر صورتم رو پوشوندم و فقط یک چشمم پیدا بود و کنار اتاق سیخ وایستادم ...
خانجان که حسابی داشت خجالت می کشید , گفت : بشین دخترم ... عزیز خانم زحمت کشیدن برات پیشکش آوردن , تشکر کن ... انگشتر طلا هم آوردن ...

همون طور سیخ یکراست خودمو کوبیدم رو زمین ...
عزیز خانم گفت : لیلا جون خوبی عزیزم ؟

از زیر چادر انگشتم رو کردم تو دهنم و لپم رو کشیدم و با لحن بدی گفتم : بله , مرسی ...
خانجان که می دونست این کارا رو از روی لج بازی می کنم , دستپاچه شده بود و به زور خندید  و گفت : اینجا نمیخواد این کارو بکنی مادر , لازم نیست ... تو شیرینی خورده ای , اشکالی نداره ...
من رومو محکم تر گرفتم و هیچی نگفتم ... ولی یک چشمم بیرون بود و اونا رو می دیدم ...

این بار عزیز خانم با سه تا دخترش اومده بود ...
دختر بزرگش که تنها کسی بود که به خود اون شباهت داشت و برای اولین بار اومده بود , گفت : من شما رو ندیدم , می شه یکم روتون رو باز کنین ؟

با سر گفتم : نه ...

و چشمم به علی افتاد که داشت به من نگاه می کرد ...  صورت محجوبی داشت ولی ازش خوشم نمی اومد ...
عزیز خانم گفت : کاریش نداشته باشین , بزارین راحت باشه ...
لیلا جون برات انگشتر آوردیم , قابل تو رو نداره ... ان شالله اگر بتونیم زود کارامون رو بکنیم به همین زودی عروس رو بر پا می کنیم و تو میشی عروس ما ... تاج سر ما ...


من سکوت کردم ... داغ شده بودم و از این حرف اون غم عالم اومد به دلم ...
همون طور بی حرکت و مثل چوب نشسته بودم ...
خانجان بلند شد و به من گفت : لیلا جون پاشو بیا دخترم , کارت دارم ...
از خدا خواسته زود از جام بلند شدم و از اتاق زدم بیرون ...




ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2798

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت یازدهم

بخش سوم




تا پامو گذاشتم تو اتاق کوچکیه , خانجان یک نیشگون محکم از بازوم گرفت که ناله ام به هوا رفت ...
گفتم : آخ , آخ , چیکار می کنی خانجان ؟
گفت : تو منو مسخره  کردی ؟ یا خودتو ؟ برا چی آبروریزی می کنی ؟ سر خاک با اون همه مرد روتو ول کردی بودی و با هرمز حرف می زدی , مگه عزیز خانم ندید ؟
حالا برای من خشکه مقدس شدی ؟ فردا تلافی این کارا تو سرت در میاره بیچاره , حالا لاسیبیلی رد می کنه ...
گفتم : خانجان , ازش خوشم نیومد ... نمیاد ... منو بکشی هم نمی خوام ... اگر اصرار کنی , واقعا آبروریزی راه میندازم ...
سرشو با خشم تکون داد و انگشتشو گرفت طرف من و گفت : خیلی خوب , باشه ... اینا برن من می دونم و تو ... خدمتی بهت بکنم که رَب و رُبتو یاد کنی ... تا تو باشی که با من این کارا رو نکنی ...

ترسیدم ...
گفتم : خانجان , بگو چیکار کنم ... می خوای منو بکشی , بکش ولی بهم نگو زن این آدم بشم ...


اون رفت و من تنها نشستم ... دلم مثل سیر و سرکه می جوشید ...
هنوز دلم می خواست بفهمم هرمز چرا کاری نمی کنه ؟ چرا نمیاد و با خانجانم حرف بزنه و منو از این وضعیت خلاص کنه ؟ ...
نکنه رفته فرنگ و من خبر ندارم ؟ ... نکنه واقعا منو نمی خواست ...
دیگه نفهمیدم توی اتاق چی گفتن و چطوری سرنوشت منو تعیین کردن ... فقط اینو فهمیدم که همون شب بله برون انجام شد و قرار و مدارهاشون رو گذاشتن ...
وقتی اینو شنیدم , دیگه امیدی تو دلم نمونده بود که از اون وصلت ناخواسته خلاص بشم ...
می دونستم که بزرگ ترین ننگ برای دخترای اونجا اینه که قرار عقد رو به هم بزنن ...



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2798

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت یازدهم

بخش چهارم




و این یعنی عزیز خانم پاشو تو خونه ی ما قرص کرد و هر روز با علی به بهانه ی یک کاری میومد اونجا  ...
ولی عزیز خانم تمام قول و قرارهاشو برای من ,فراموش کرده بود ...
جملاتی از این قبیل ... هر چی لیلا جون لازم داشته باشه , من براش تهیه می کنم ... یک دونه عروس که بیشتر ندارم ... برای یک دونه پسرم سنگ تموم می ذارم ... پول برای ما اهمیتی نداره ... برای عروسم خرج نکنم , برای کجا خرج کنم ؟
شما تعیین کنین عروسی کجا باشه و چطور برگزار بشه , روی چشمم انجام می دم ...
و خیلی حرفای دیگه که اصلا یادش نبود و هر کدوم رو خانجان می گفت , انکار می کرد ...


تا یک روز قرار بود بیان دنبال من که بریم پارچه بخریم تا لباس عروس بدوزیم ...
عزیز خانم با شوکت اومدن ... خانجان آماده بود ...
ولی عزیز خانم سرشو انداخت پایین اومد تو اتاق و نشست یک بقچه دستش بود , گذاشت جلوی خانجان و گفت : وای نمی دونی خانجان , خیال هر دومون رو راحت کردم ...
هر چی فکر کردم دیدم هیچ لباسی قشنگ تر از لباس عروسی شوکت نیست که لیلا تنش کنه ... چیه بیخودی بریم پول بدیم و پارچه بخریم ؟ تازه معلوم نیست چطوری از آب در بیاد ... بیا لیلا اینو بپوش اندازه ت کنم ...
خانجان با بی میلی بقچه رو باز کرد و گفت : وای عزیز خانم , شوکت ده سال پیش عروسی کرده ... این لباس کهنه شده , تمیزم که نیست ...
گفت : حرفا می زنین خانجان ... یک شب پوشیده , کهنه شده ؟ نباید اسراف کنیم ... بیا لیلا جون ... برو بپوش , اگر تنگ یا گشاد بود , برات درستش کنم ...



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2798

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت یازدهم

بخش پنجم




وای اونم من , لباس کسی دیگه ای رو بپوشم ؟

ولی تو رودروایسی و حیا , لباس رو برداشتم و در حالی که چندشم می شد , تنم کردم ...
و اون لباس به تن من زار می زد ... گشاد و بدقوراه بود ...
ولی عزیز خانم تا منو دید , گفت : به , به ... به به , چه اندازه ... چقدر بهت میاد ...
خوب شد نرفتیم پارچه بخریم ... عقلی کردم به خدا ...
شوکت هم با اون صدای کلفتش گفت : عزیز , به تن من بهتر نبود ؟
خانجان گفت : خوب معلومه عزیز خانم , این لباس برای لیلا خیلی گشاده ...
حداقل تنگش کنین ...
گفت : نه بابا , خوبه ... تور میفته روش و معلوم نمی شه , مهم اینه که لباس قشنگه ...

من هاج و واج نگاه می کردم ... آخ , بگم نمی خوام ... بگم مرده شور خودتون و لباس خریدنتون رو ببرن ...
بگم گم شین از خونه ی ما بیرون ...
ولی دندون هامو به هم فشار می دادم و بغض کردم و حرف نزدم ...
بعد عزیز خانم لباس رو کرد تو بقچه و گذاشت کنار اتاق ما و گفت : لیلا , جون تو و این لباس ... مواظب باش کثیف نشه یا به جایی گیر نکنه ...
شوکت خیلی لباسشو دوست داره , اوقات تلخی نکنه ...


تازه وقتی اونا رفتن خانجان با من دعوا کرد که : چرا حرف نزدی ؟ زبونت فقط برای من درازه ؟ ...
می خوای اینو بپوشی ؟ شکل مترسک میشی ...
با نگاهی بی تفاوت به خانجان نگاه می کردم ... حس اینکه جواب اونو بدم رو نداشتم ...
ولی برای من که چشم به راه یک معجزه بودم هیچ فرقی نمی کرد چی بپوشم و کجا عروسی منو بگیرن  ...
قرار بود عروسی تو چیذر برگزار بشه ولی حرفشون رو عوض کردن و تو خونه ی خودشون گرفتن و خلاصه خون خانجان به جوش اومده بود ...
ولی اونقدر علی رو دوست داشت که هر بار اونو می دید , گل از گلش می شگفت و می گفت : خیلی پسر خوبیه ...
علی خودشو به حسن و حسین هم نزدیک کرده بود و گاهی وقت ها تنهایی میومد خونه ی ما و به هوای اینکه از دور یک نظر منو ببینه و بره , با دست پر میومد و کاملا پیدا بود که از عزیز خانم می ترسه ...
وقتی همه چیز آماده بود و چند روز بیشتر به عروسی نمونده بود , من از خاله خبری نداشتم و خیلی ازش دلخور بودم ...



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2798

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت یازدهم

بخش ششم




تا اون روز صبح که با خستگی از خواب بیدار شدم ...
مثل کوه سنگین بودم ... از بس غصه خورده بودم گلوم درد گرفته بود و آب دهنم پایین نمی رفت ...
هر چی به عروسی نزدیک تر می شدیم , حال من بدتر می شد ...
پسرا رفته بودن سر کار و خانجان شیر گاوها رو می دوشید ...
رختخوابم رو جمع کردم و با بی حوصلگی رفتم صورتم رو بشورم که یک مرتبه در با شدت باز شد و خورد به دیوار و خاله پیداش شد ...
مثل گرگ زخم خورده , می غرید ...

منو تو ایوون دید ... بدون سلام و احوال پرسی تند گفت : کو خانجانت ؟

با دست طویله رو نشون دادم ...
همون جا که ایستاده بود , با صدای بلند داد زد : خواهر ؟ خواهر , بیا اینجا ببینم ...
خانجان فورا سرشو از در کرد بیرون .. رنگ به روش نداشت ... احساس کردم داره می لرزه ...
گفت : خوش اومدی آبجی ... بفرما تو قربونت برم ... چی شده داد می زنی ؟
خدا به خیر کنه سر صبح ...
گفت : شنیدم لیلا رو شیرینی خوردی ... واسه چی ؟ چرا ؟
خانجان دستشو با دامنش خشک کرد و گفت : هیس ... یواش ... بریم تو  , خودم برات می گم ...
بیا بریم با هم حرف بزنیم , جلوی لیلا نگو ...
خاله داد زد و تند و تند گفت : چرا نگم ؟ بهت چی گفتم خواهر ؟ برای چی این کارو کردی ؟ چرا اصرار داری لیلا رو بدبخت کنی ؟

هرمز چش بود ؟
بهت گفتم تحقیق کردم عزیز خانم اونطوری که وانمود می کنه نیست , پسرش لَشه ... می گن نجسی می خوره ...

مگه بهت نگفتم لیلا رو بده به هرمز ؟ اون فردا دکتر می شه ... چرا گوش نکردی ؟ آخ ... آخ ... آخ خواهر , دارم آتیش می گیرم ... من نمی ذارم ...
نمی ذارم تو لیلا رو بدبخت کنی ... الان برش می دارم می برمش ...
منم حق به گردنش دارم ... تو نمی فهمی چیکار داری می کنی ...


و من مات و متحیر مونده بودم ... زبونم خشک شده بود ...
انگار یک دیگ آب جوش ریختن سرم ...
گفتم : خانجان به من دروغ گفتی ؟ شما نگفتی هرمز داره می ره فرنگ ؟
خاله گفت : دستت درد نکنه خواهر , خوب مزد منو گذاشتی کف دستم ...
من نمی ذارم تو لیلا رو بدبخت کنی ...

و نشست رو پله و دستی از عصبانیت کشید به سرش و زد رو پاش و گفت : .. .اِ ... اِ ... اِ ... آخه چرا ؟
زود باش تا از کوره در نرفتم بهم بگو چرا این کارو کردی ؟
مگه بهت نگفتم صبر کن سه ماه از فوت جواد خان بگذره میام خواستگاری , نگفتم ؟
هرمز بچه ام امیدوار شده ... اگر عزیز خانم رو اتفاقی نمی دیدم , تو نمی خواستی منو خبر کنی ؟


خانجان نمی دونست چی بگه و چیکار کنه .. با سرعت از پله ها رفت بالا و خودشو انداخت تو اتاق ...
خاله و من دنبالش رفتیم ...
گفتم : خانجان , بگو چرا به من دروغ گفتی ؟ ...
شروع کرد به گریه کردن و نشست رو زمین و پشت سر هم محکم زد روی پاهاش ...



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2798

🌾🌾🌾 گندم زار های طلایی🌾🌾🌾

قسمت دوازدهم

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2798

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت دوازدهم

بخش اول



و سرشو به اطراف تکون می داد و گفت : یک طوری با من حرف می زنین که انگاری من زن باباشم ...
ای خدا خودت از دل من خبر داری ... آبجی , لیلا دختر منه ... دلسوزش منم ...
حتما یک فکری کردم که دادمش به عزیز خانم ...
نمی خواستم زن هرمز بشه ... الان حرف بزنم تو بدت میاد ...
خاله گفت : نه ... بگو , هر چی دلت می خواد بگو ... بدمم که اومد , فدای سرت ... چیکار مونده دیگه نکرده باشی با من ؟
منی که چندین و چند سال از بچه ات مثل چشمم مراقبت کردم ...
اون وقت تو به اندازه ارزن برام ارزش قائل نبودی ...
لیلا رو که مثل دختر خودم بزرگ کردم و مثل دسته گل تحویلت دادم رو بدون اجازه ی من شوهر دادی ...
خانجان گفت : دهنم رو باز نکن , بذار تو دلم بمونه ...
خاله گفت : نه , دهنت رو باز کن ببینم چی می خوای بگی ؟ چی مونده که نگفته باشی ؟

خانجان گفت : تو رو خدا بدت نیاد ولی تو بچه ی منو بی حجاب کردی , کلاه سرش گذاشتی و تو شهر گردوندی ... تیاتر (تاتر) بردی ... سینما بردی و هر چی نباید یاد می گرفت یاد گرفت ... داریه دستش دادی و مطربش کردی ...
حالا تو روی من وامیسته ... والله به خدا ما شوهر داشتیم رومون نمی شد به کسی بگیم خاطرشو می خوایم ... اون وقت این ورپریده به من می گه خاطر هرمز رو می خواد ...

به خدا از شنیدنش می خواستم ذره ذره آب بشم برم تو زمین فرو ...
اون وقت من از تو ممنون باشم ؟ ... تازه اگر لیلا رو می دادم به هرمز , همه می گفتن حتما یک اتفاقی برای لیلا افتاده که مجبور شدن بدنش به اون ... نمی خواستم بدنام بشه ...
بعد رو کرد به منو همون طور با گریه گفت : به خدا مادر , خوبی تو رو می خواستم ... والله تو جیگر گوشه ی منی ...


خاله چنان عصبی بود که کاردش می زدنی خونش در نمی اومد ...
گفت : واقعا که دستت درد نکنه ... من دختر تو رو گذاشتم درس خوند , امروزی بارش آوردم ... چه عیبی داره بگه چه کسی رو دوست داره ؟ زمان ما دیگه گذشت ...
من به این کارا کار ندارم ... هرمز تو ماشین نشسته , خودت برو جواب اون بچه رو بده ... بیچاره اصلا نمی خواست به این زودی عروسی کنه , به خاطر اینکه تو لیلا رو شوهر ندی به من گفت ...
منِ پدر سگ هم که از تو قول گرفتم , بچه با خیال راحت داشت تدارک کاراشو می دید ... حالا برو جوابشو بده ...



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2798

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت دوازدهم

بخش دوم



خانجان که نمی دونم برای چی گریه می کرد و همین طور اشک می ریخت , گفت : من کی به تو قول دادم ؟
گفتم تا اون موقع اگر شوهر نکرده بود ... حالام که شیرینی خوردیم و انگشتر آوردن ...
خاله گفت : نباید به تنها خواهرت خبر می دادی ؟
من گفتم : خانجان ؟؟ شما این کارم کردی ؟ مگه نگفتی به خاله ات گفتم , بهانه آورده ... نگفتی ؟


خانجان بین ما گیر کرده بود ... هر دو اونقدر ناراحت بودیم که چیزی حالیمون نبود ... دلم می خواست پر در بیارم خودمو به هرمز برسونم ...
باورم نمی شد که خانجان همچین کاری با من کرده باشه ... ولی نمی تونستم اشک های اونو ببینم ...
چنان زار می زد که دلم به حالش سوخت و همین طور که اشک هاشو پاک می کرد , گفت : خوب حالا یک فکری بکنیم ... آخه نمی شه که بیچاره ها تدارک عروسی دیدن , خرج کردن ...
گفتم : خانجان چرا دروغ میگی ؟ برای من چه خرجی کردن ؟

و با غیظ رفتم بقچه ی لباس عروس رو باز کردم و درش آوردم و به خاله نشون داد و گفتم : این لباس عروسی دخترشون بوده , آوردن من بپوشم ... حتی حاضر نشدن برام تنگ کنن ...
خاله لبشو گاز گرفت و گفت : خاک عالم تو سر من و تو بکنن خواهر ... یعنی لیلا از من و تو بدتر بود ؟ ما هر دو شوهرای به اون خوبی کرده بودیم , چرا می خوای لیلا رو بدبخت کنی ؟ ...
هرمز پسر خیلی خوب و سالمیه , مهربون و با ادبه ... تو رو خدا یکم به خودت بیا خواهر ...

یک بار داد و بیداد راه میفته و به قول تو آبروریزی می شه اما دو روز دیگه همه یادشون می ره , عوضش لیلا بدبخت نمی شه ...



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2798

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت دوازدهم

بخش سوم




خانجان همین طور که عرق هاشو پاک می کرد , گفت : باشه ... خودمم دل خوشی از عزیزخانم ندارم , دلم نمیاد لیلا رو بدم دست اونا ... ولی دلم برای علی می سوزه , اون پسر خیلی خوبیه ... آخه من چی بهش بگم ؟
خاله که دید خانجان نرم شده , فورا لحنشو عوض کرد و گفت : تو بسپارش به من , کاریت نباشه خواهر جون ...
فقط دخالت نکن , بذار من خودم همین لباس عروس رو بهانه می کنم و تمامش می کنم ...
خانجان با تردید نگاه می کرد و نمی دونست کار درستی می کنه یا نه ... سکوت کرد ...
خاله گفت : نترس , صبر کن من درستش می کنم ... می دونم چیکار کنم ... الان باید برم , هرمز تو میدون منتظر منه ... بچه از دیشب نه خواب داشته نه خوراک ...
برم بهش خبر خوش رو بدم ...
خانجان گفت : تو رو خدا آبجی بهش وعده ی الکی نده , بذار ببینیم چی می شه ... عجله نکن ...
وقتی خاله رفت , خانجان بدجوری رفته بود تو فکر و انگار از حرفی که به خاله زده بود پشیمون شده بود ...

و من که هنوز درست خوب و بد رو تشخیص نمی دادم و حتی معنای شوهر کردن و عشق رو نمی دونستم هم مونده بودم حالا علی که هر روز میومد خونه ی ما و امید داشت چند روز دیگه منو ببره خونه ی خودش , چیکار می کنه ؟
و از جنجالی که ممکن بود عزیز خانم به پا کنه می ترسیدم ...

و این احساس برای خانجان صد چندان بود ...
خیلی با خودش کلنجار می رفت و زیر لب چیزایی می گفت ...
آهسته رفتم پیشش و گفتم : خانجان ؟

یک مرتبه برگشت و داد زد : چی میگی ؟
از ترس گفتم : هیچی ... خوب ببخشید ...
با عصبانیت گفت : نمی خوام زن هرمز بشی ... خاله ات تو رو مثل خودش می کنه ... چند سال که تو رو از من دور کرد یادت نمی اومد مادر داری ...
نمی خوام تو رو از دست بدم ... تو باید زن علی بشی , همین ...
گفتم : خانجان ؟ تو رو خدا ... چرا شما نمی تونی تصمیم بگیری ؟ شما که ... ولی ... به خاله گفتی به هم می زنم که ...
گفت : خفه شو ... شنیدی ؟ خفه شو و برو جلوی چشمم نیا ... تا بببنم چه خاکی باید تو سرم بریزم ...



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2798

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت دوازدهم

بخش چهارم



اون روز من هم از اینکه هرمز به فکرم بود احساس خوبی داشتم و هم امیدوار بودم که خاله با همون زرنگی خاص خودش همه چیز رو روبراه کنه ...
و راستش اصلا ناراحتی خانجان برام مهم نبود ...
اما فردای اون روز تو خونه ی ما قیامتی بر پا شد ...

نزدیک ظهر در خونه باز شد و اول حسین و حسن در حالی که خون از چشمشون می ریخت , اومدن تو و پشت سرشون هم عزیز خانم و سه تا دختراش و علی وارد شدن ...
حسین داد زد : خانجان ... خانجان ؟ ...
خانجان که فهمیده بود ماجرا چیه , فورا چادرشو سرش کرد و رفت تو ایوون ...

من مثل بید می لرزیدم ... از ترس چشم هامو بستم و دعا کردم ...

خانجان با قیافه ی حق به جانب پرسید : چیه صداتو سرت کشیدی ؟
خوش اومدین عزیز خانم ... چی شده لشکرکشی کردین ؟ چه خبره ؟
عزیز خانم گفت : نمی دونم والله , از شما باید پرسید ... دستم بشکنه , چی کم گذاشتم برای دخترت ؟ ... چیزی که فراوونه دختر , تو سر سگ بزنی دختر پیدا می شه ... این کارا رو نداره ... اومدم ببینم خودت چی میگی ؟
خانجان گفت : نمی دونم در مورد چی حرف می زنین ...
حسین گفت : خانجان , خاله رفته قول و قرار رو پس گرفته ...
عزیز خانم گفت : فقط قول و قرار رو پس گرفته ؟ منو شست و گذاشت کنار ... به من میگه مثل گداها لباس کهنه براتون آوردم ...
اگر نمی خواستین چرا قبول کردین ؟ زوری تو کار بود ؟ می خواستین بگین نو کیسه است و لباس عروس نو می خواد ...



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2798

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت دوازدهم

بخش پنجم



خانجان گفت : وای خدا مرگم بده ... کی گفته ؟ آبجیم ؟
من خبر ندارم ... اون برای پسرش لیلا رو می خواد , این کارو کرده ...
به مرتضی علی روح من و لیلا خبر نداره ... بیخودی اوقات خودتون رو تلخ نکنین ... بفرمایید تو ...


من متعجب شده بودم ... باورم نمی شد ...
پس خانجان من اون طوری که وانمود می کرد , نبود ... راحت نقش بازی می کرد و دروغ می گفت و اونقدر قیافه ی حق به جانبی داشت که منم داشتم باور می کردم ...
ولی دنیا من سیاه شد ... فقط می لرزیدم ... می لرزیدم ....
تو این وضع که حالم خیلی بد بود , شوکت اومد سراغم و وقتی حال منو دید , ناراحت شد و منو محکم گرفت تو بغلش ...
گفت : الهی بمیرم برات ... قربونت برم , چیزی نشده ...
اول که بغلم کرد , خوب چیزی نبود ولی یک مرتبه احساس کردم زیادی منو به خودش فشار می داد و مرتب صورتم رو یک طور بدی می بوسه ...
چندشم شد ... زدم تخت سینه اش و دیدم صورتش هم تغییر کرده ...
خیلی ازش بدم اومد و چادرم رو سرم کردم و از پله دویدم پایین ...
و جلوی چشم اونا با گریه از خونه زدم بیرون ...
حالم داشت به هم می خورد ... به طرف پایین می دویدم ...
اونقدر سریع می رفتم که انگار می خوام از سرنوشتم فرار کنم ... دویدم و دویدم ...

دنبال پناهگاهی می گشتم تا نجات پیدا کنم ... چرا شوکت اینطوریه ؟ چرا ازش بدم میاد ؟

تا به گندم زار رسیدم ... هنوز سبز بود و کوتاه ... ولی من بدون اختیار رفتم وسط اونا و خودمو با سینه انداختم روی خاک و زار زار گریه کردم و به زمین مشت کوبیدم و ناله کردم ...
یکم بعد که به خودم اومدم , احساس کردم یکی کنارم نشسته ...
برگشتم نگاه کردم ... علی بود ... بدون اینکه حرفی بزنه , چشم هاش پر از اشک بود ...

زود خودمو جمع و جور کردم و بلند شدم و با بغض پرسیدم : تو اینجا چیکار می کنی ؟
با حالت مظلومانه ای گفت : حسین می خواست بیاد , من اومدم ... یکی باید دنبالت میومد ...
سکوت کردم ...
گفت : تو نمی خوای زن من بشی ؟

جواب ندادم ...
دوباره پرسید : لیلا نمی خوای زن من بشی ؟ کس دیگه ای رو می خوای ؟ برای همین گریه می کنی ؟ ...
ولی من خیلی خاطرتو می خوام , قول می دم برات شوهر خوبی باشم ... با هم خوشبخت می شیم ...
گفتم : موضوع این نیست ... من نمی خوام شوهر کنم , آرزوهای دیگه ای دارم ...
گفت : مثلا چی ؟

گفتم : می خوام درس بخونم ... می خوام ساز بزنم , مثل این کسایی که تو رادیو می زنن ... می خوام از این کارا بکنم ... آرزوهای زیادی دارم ...



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2798

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت دوازدهم

بخش ششم



گفت : من کمکت می کنم ... درس بخون , ساز بزن ...
منم دوست دارم ,  خیلی هم خوبه ... هر سازی رو بخوای برات می خرم ...
به جون عزیزم , نه به جون تو قسم , هر کاری تو بگی می کنم ...
از گل بالاتر بهت نمی گم , آخه تو گلی ... یک گل قشنگ و ناز ...
گفتم : آخه شوهر کردن رو دوست ندارم ... تازه عزیز خانم فکر نکنم اجازه بده ...

گفت : اون با من , رگ خوابش دست منه ...


حسین و خانجان از راه رسیدن و ما رو با خودشون بردن خونه ...
من فورا رفتم تو اتاق و درو بستم و اونا هم رفتن ...
تا صبح گریه کردم و خانجانم کنارم نشست و پا به پای من اشک ریخت ...
اصرار می کرد حرف بزنم ...
ولی چیزایی که می دیدم و می شنیدم برام تازگی داشت و اینو فهمیدم که دنیا خیلی بی رحمه ...
فردا بعد از ظهر , علی اومد ... ماشینشو پر کرده بود از هدایایی که برای من خریده بود و مجبور شد چند نوبت بره تا میدون و برگرده ...

خانجان ذوق می کرد و به دامادش افتخار ... ولی من هیچ احساسی نداشتم ... حتی وقتی دیدم برام لباس عروس نو خریده ...
و سفارش کرد که از این کادوها به عزیز خانم حرفی نزنیم و خانجان فورا گفت : خاطرت جمع باشه مادر , لام تا کام ... من خودم این لباس رو خریدم ...


داشتم دورویی و دروغ رو با تمام وجودم حس می کردم ...
همه به هم دروغ میگن , نقش بازی می کنن و اونی که خودشون هستن رو نشون نمی دن ...



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2798

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت دوازدهم

بخش هفتم




سه روز بعد , در میون خشم خاله و شکستن دل هرمز , سر سفره ی عقد نشستم و زن علی شدم ...
عزیز خانم داریه زن خبر کرده بود که یکی هم دف دستش بود ...
یک فکری به ذهنم رسید ... زن ها داشتن می رقصیدن و شلوغ بود ...
علی هنوز تو زنونه بود و بیشتر زن ها چادر سرشون بود ...
موقع این بود که یک طوری دلمو خالی کنم ...
از جام بلند شدم و رفتم سراغ اون کسی که دف زن بود ... بدون اینکه حرفی بزنم , ازش گرفتم ...
خوب چون عروس بودم , هاج و واج مونده بود و زود بهم داد ...
شروع کردم به زدن دف و خوندن وسط مجلس ...
این کار من , بدترین بلایی بود که می شد اون شب به سر عزیز خانم و خانجانم بیارم ...
همین طور که مثل مطرب ها می زدم و می خوندم , می دونستم عقوبت بدی برای من در راهه ...
و با خودم فکر می کردم ارزشش رو داره ...
تا می تونی لیلا آبروشون رو ببر ... کاری کن بعد از این نتونن سرشون رو بلند کنن ...
خیلی از زن ها با من همراهی می کردن و به شعف اومده بودن ولی همه ی اونا این فکر تو سرشون بود که عروس عزیز خانم جلف و سبک سره ...
و اینو عزیز خانم از همه بهتر می دونست ...



ناهید گلکار

صفحه مورد نظر
برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع بعد »
زیربخش
«  موضوع قبل
دریافت آخرین مطالب زیباکده از طریق ایمیل
زیباکده