آموزش ترکیب رنگ مو
کپی لینک با موفقیت انجام شد
تعداد بازدید : 12987
آخرین پست تاپیک : ۰۱:۳۶   ۱۳۹۷/۲/۵
صفحه مورد نظر

رمان ایرانی " گندم زارهای طلایی "

به اشتراک گذاری در تگرام
کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4512
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2519

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت سی و سوم

بخش ششم



دو ساعت به سال تحویل که ساعت هشت شب بود , همه حاضر بودیم ...
زبیده و نسا داشتن برای بچه ها کوکوسبزی با برنج درست می کردن ولی از ماهی خبری نبود ...
البته همین هم برای عید اونا خیلی خوب بود ...

همه تمیز و مرتب با موهای شونه کرده و لباس های تمیز , تو اون اتاق نشسته بودیم ...

و من برای اینکه اونا رو خوشحال کنم تا فراموش کنن که آغوش گرم پدر و مادری در انتظارشون نیست و یادشون بره که تو یتیم خونه زندگی می کنن , دف رو برداشتم و شروع کردم به زدن ...

بچه ها دست می زدن و یکی یکی روشون باز شد و شروع  کردن به رقصیدن ...
منم به وجد اومده بودم ...

زبیده و نسا هم به ما ملحق شدن و اونا هم از اینکه دیدن من به اون خوبی می تونم دف بزنم , سر شوق اومدن ...
حالا اغلب بچه ها می رقصیدن و شادی می کردن که یک مرتبه چشمم افتاد به جلوی در که خاله و انیس خانم و آقا هاشم ایستاده بودن و ما رو نگاه می کردن ...
زود دف رو گذاشتم زمین ... خیلی خجالت کشیدم ...
فکر می کردم کار بدی کردم و الان اونا از دستم عصبانی می شن ...
خاطره بدی که از این دف زدن تو ذهن من مونده بود ...
انیس خانم گفت : وایییی , لیلا جون تو چقدر قشنگ می زنی عزیزم ...
گفتم : ممنونم ...
مقدار زیادی شیرینی و آبنبات آورده بودن ... گذاشتن کنار اتاق ...
گفتم : زبیده خانم , می شه دوری بیاری توش بچینم ؟ ...


انیس خانم راه افتاد تا همه جا رو بازدید کنه ... گویا از خاله و آقا هاشم شنیده بود ... خاله هم دنبالش رفت ...

من اومدم تو راهرو و از هاشم پرسیدم : چرا تخت ها شش تاش کم بود ؟

نگاهی متعجب به من کرد و گفت : چرا نگفتین پنجاه تا تخت فرستادم ؟ اون شش تا که کم بود , گفتین ؟
گفتم : وای ببخشید , راست می گین ... دست شما درد نکنه ...
ولی خوب فکر کردم اشتباه شده و شما نمی دونین ...
گفت :  نه بابا , فرصت کم بود نتونست همه رو برسونه ... شش تاش حاضر نبود ... به خاطر شما چند روزه درگیر این تخت ها بودم ... سی نفر رو به کار گرفتم تا شب عید شما خوشحال بشین ...

گفتم : من خوشحال بشم ؟ آره خوب , چون من ازتون خواسته بودم ...
گفت : نمی دونستم هنرمند هم هستین ؟
گفتم : نه بابا , دف زدن که کاری نداره ... روزی که تونستم خوب ویولن بزنم خودمو هنرمند می دونم , من دف رو همین طوری می زنم ...

نگاهی به من انداخت که باز خجالت کشیدم ...



ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4512
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2519

🌾🌾🌾 گندم زارهای طلایی🌾🌾🌾

قسمت سی و چهارم

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4512
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2519

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت سی و چهارم

بخش اول



پرسید : می تونی ویولن بزنی ؟
گفتم : نه بابا , هنوز از نزدیک یک ویولن ندیدم ولی خیلی دوست دارم یاد بگیرم ... شوهرم , یعنی علی خدابیامرز , اون می خواست ...

و چشمم پر از اشک شد و بغض شدیدی گلومو گرفت و نتونستم حرفم رو تموم کنم ... رومو برگردوندم و در همون موقع خاله و انیس الدوله اومدن ...
هر دو با خوشحالی از من تعریف می کردن ...
انیس خانم گفت : به خدا باورم نمی شه تو با این سن , این همه کار بلد باشی ... چند سال داری ؟ شنیدم نازپرورده هم هستی لیلا جون ...
گفتم : فکر کنم چهارده سال ...
با تعجب گفت : بیشتر به نظر میای , یادت باشه بازرس اومد ما گفتیم تو هفده سال داری ...
ماشالله قد و هیکلت هم به هفده سال می خوره ... ولی به خدا احسنت به تو , خیلی ممنونم ازت که روسفیدم کردی ...
گفتم : شما هم بهم پاداش می دین ؟
گفت : چی گفتی ؟
گفتم : آقا هاشم به من پاداش داد و برای بچه ها تخت آورد ... اگر می شه شما هم یک خواهش منو برآورده کنین ...
لب هاشو با ناباوری غنچه کرد و گفت : تا چی بخواهی ؟ شاید از عهده ی ما بر نیاد ... این روزا خیلی اینجا خرج برداشته , رحم کن تو رو خدا ...
همین تخت ها می دونی چقدر شد ؟ سر گنج قارون که نشستیم ... یکم یواش تر برو ما بهت برسیم عزیزم ...
گفتم : می خوام حیاط رو گلکاری کنیم ... یک قسمت درست کنم که سبزی و گوجه و بادمجون و کدو بکاریم و ازش استفاده کنیم ...
سرشو به علامت رضایت تکون داد و گفت : نه , این خوبه ... شدنیه , باشه ... باشه , فکر خوبیه ... این کاری نداره ... هاشم جان به میرزا بگو بیاد انجامش بده , هزینه اش با من ...
گفتم : خیلی ممنونم ازتون , شما خیلی مهربون هستین ... ولی یک خواهش دیگه هم دارم ... می شه یک آشپز هم برامون بیارین ؟ ... تمام وقت ما به غذا پختن صرف میشه , تازه واقعا نمی دونیم چی درست کنیم ...
گفت : این یکی رو حالا قول نمی دم , باید دولت به ما نیرو بده ...
هاشم باز در حالی که شگفت زده به من نگاه می کرد , گفت : اینم با من ... پیشنهاد می کنم و پیگیر می شم ... شاید قبول کردن , خدا رو چه دیدی ؟ 

و بعد خنده ی بلندی کرد و ادامه داد :  اینم با من , یک کاریش می کنم ... ولی لیلا خانم این طوری که شما پاداش می خواین , بهتره کاری نکنین ... ما راحت تر بودیم ...



ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4512
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2519

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت سی و چهارم

بخش دوم



خاله گفت : ما راحت تر بودیم ولی این بچه ها چی ؟ ببین چقدر فرق کردن , تمیز و مرتب شدن ... حالا یک لبخند روی لب اونا هست که خستگی همه ی ما رو در میاره ...
لیلا , حاضر شو بریم ... به سال تحویل چیزی نمونده , بچه هام همه میان خونه ی ما ، منتظرن ...
انیس خانم هم گفت : آره , بابا ... بریم هاشم , دیر شد ... بچه های منم الان منتظر هستن , بریم ...
موفق باشی لیلا جون , می بینمت ...

و راه افتاد طرف در ...
هاشم گفت : بانو یک نصیحت بهتون بکنم ؟
گفتم : بفرمایید ...
گفت : زیاد خودتون رو درگیر و ناراحت این بچه ها نکنین ...

سرمو به علامت تایید پایین آوردم ولی خودمم نمی دونستم چی رو تایید می کنم ...

خاله گفت : بریم ؟
گفتم : من امشب پیش بچه ها می مونم , اگر شما اجازه بدین ... نمی خوام تنهاشون بذارم , من که برم اونا غمگین می شن ...
کسی رو ندارن , امشب شب عیده ... خواهش می کنم ...
خاله گفت : دختر جون , بیا بریم ... فردا باید بریم دیدن خانجان و فامیل هم میان دیدن تو  , خوبیت نداره تو نباشی ... عید اولت هست و باید بیان دیدنت ...

گفتم : روز دوم می ریم , چی میشه مگه ؟ این بچه ها گناه دارن , تو رو خدا خاله بذار بمونم ...


به ناچار خاله قبول کرد و با نارضایتی رفت ...

وقتی برگشتم تو اتاق , دیدم همشون خیره شدن به اون شیرینی ها ...
با صدای بلند گفتم : بچه ها من امشب پیشتون می مونم , با هم هستیم ...
فریاد شادی اونا به هوا رفت ... ریختن دورم ؛ طوری که نمی تونستم تعادلم رو حفظ کنم ...
دیگه تشرها و فحش های زبیده هم کاری از پیش نمی برد ...
گفتم : چیزی به سال تحول نمونده , باید اول شیرینی بخوریم که تا آخر سال کاممون شیرین باشه ...



ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4512
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2519

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت سی و چهارم

بخش سوم



جلوی هر کدوم می گرفتم , اونقدر نگه می داشتم تا هر چی دلش می خواد برداره ...
زبیده حرص و جوش می خورد و مرتب می گفت : نفری یکی ...

و من حرف اونو خنثی می کردم و می گفتم : هر چی دلت می خواد بردار ... بازم هست ...


همین که اونا با ولع می خوردن و قورت می دادن , من تو آسمون سیر می کردم ... احساس می کردم یکی یکی اونا رو دوست دارم ...
حالا می فهمیدم که چرا وقتی خدیجه مُرد خاله تا مدت ها عزادار بود و سر حال نمی شد ... خاله ی من بی نظیرترین انسانی بود که من تا حالا دیدم و شنیدم ...
بچه ها از این تغییری که براشون پیش اومده بود , شوق و ذوقی پیدا کرد بودن و موقتا بی کسی خودشون رو فراموش کردن ...
همه رو نشوندم و دعای تحویل سال رو خوندم و اونا با من تکرار کردن ...
این فکر درس دادن به اونا بیشتر ذهن منو به خودش مشغول کرد ...
خوشم اومده بود و فکر می کردم با حرف شنوی که از من دارن حتما زود باسواد می شن ...
ولی خوب بازم باید به هاشم و انیس خانم رو مینداختم ... پس باید کمی صبر می کردم ...

سال تحویل شد ... همدیگر رو بوسیدیم ...

نسا و زبیده رفتن شام رو آماده کنن ...
بعد از شام , آقا یدی رفت به اتاقش که کنار در حیاط جلوی ساختمون بود و زبیده و نسا رفتن خونه شون تا صبح زود بیان ...
من و دخترا ظرف ها رو شستیم و آشپزخونه رو تمیز کردیم ...
حالا جز من و اونا کسی نبود ... درِ سالن رو قفل کردم و دف رو برداشتم و زدم ...
محکم و با احساس ... پنجه هامو روی دف می کوبیدم و احساس دوست داشتن رو به اون دخترا نشون می دادم ...
دخترایی که به من , به من که خودم هنوز بچه بودم , پناه آورده بودن و وادارم کردن که فراموش کنم چند سال دارم و شدم همه کس اونا ...
زدم و زدم , با خیال راحت از اینکه کسی منو منع نمی کنه و برای زدن دف متهم به گناه کردن نمی شم ...
دخترا از کوچیک و بزرگ می رقصیدن و شادی می کردن ...
وقتی صورت خندون اونا رو می دیدم , بازم محکم تر انگشتانم رو روی دف می لرزوندم و از اون نوای شاد , شادی رو تو وجود اون بچه ها می ریختم ...


ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4512
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2519

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت سی و چهارم

بخش چهارم



شب همه با خوشحالی توی تخت خودشون خوابیدن و من کنار آمنه دراز کشیدم ...
سرشو آورد جلو و گفت : میشه بغلم کنین ؟

گفتم : فدات بشم , برای چی نشه ؟ بیا اینجا ببینم , سرتو بذار روی سینه ی من ...
چنان محکم به من چسبیده بود که انگار نمی خواست هرگز از من جدا بشه و تا صبح به همون شکل در آغوش هم خوابیدیم ...
صبح زود یکم هوشیار شدم ... بدنم خشک شده بود و نمی تونستم حرکت کنم ,  هم از کار زیاد روز قبل و هم از یکنواخت خوابیدن ...
ولی نگاه هایی رو روی خودم احساس کردم ... چشمم رو که باز کردم دیدم بچه ها دورم ایستادن ...
همین طور که دراز کشیده بودم , پرسیدم : چی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟
گفتن : نه ... نه ...
گفتم : پس چرا اینجا وایستادین ؟
یاسمن دختر پنج ساله ای بود با موهای فرفری و سبزه و چشمانی درشت و سیاه ... آهسته دست منو گرفت و گفت : لیلا جون پیش ما هم می خوابی ؟ ...
از جام بلند شدم و در حالی که باز اون بغض لعنتی تو گلوم نشست , گفتم : پس ماجرا اینه ... دلتون خواست ... باشه , هر وقت موندم به نوبت پیش یکی می خوابم ... خوبه ؟ ... حالا برین دست و صورتون رو بشورین ...
مرتب بشین , همون طور که زبیده خانم می خواد ...
یکی از اونا گفت : ما زیبده خانم رو دوست نداریم هر کاری شما بگی می کنیم ...



ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4512
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2519

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت سی و چهارم

بخش پنجم



زبیده با اینکه خیلی به اون بچه ها سخت می گرفت ولی کاری کرده بود که اونا دخترای حرف گوش کنی شده بودن ...
و اگر هیچی یاد نگرفته بودن , نظم رو رعایت می کردن و من متعجب بودم که خیلی زیاد هم از اون می ترسیدن ...


روز اول عید بود و من خیلی کار داشتم ... باید برای ناهار اونا رشته پلو درست می کردیم و فقط سه تا مرغ داشتیم که بعد از پختن به تکیه های خیلی کوچیک در آوردیم تا به همه برسه ...
نزدیک ظهر قبل از اینکه ناهار اونا رو بدم , خاله اومد دنبالم و گفت : بیا بریم ... زود باش , می خوایم بریم خونه ی خانجانت ...


دیگه نمی تونستم بهانه بیارم ...
دلم نمی خواست از اونجا برم چون تا پامو می ذاشتم بیرون , یاد علی و یاد زندگی از دست رفته ی خودم میفتادم ...
 ولی وقتی با بچه ها بودم همه چیز یادم می رفت ...


با خاله رفتیم چیذر ... من و خاله و ملیزمان و هوشنگ بودیم ...
خانجان از ما استقبال کرد و گفت : مادر , ما می خواستیم بعد از ظهر بیایم پیش تو , آخه تو عزادار بودی ... هر چند که من علی رو به اندازه ی پسرای خودم دوست داشتم ...
حسین پرسید : ناهار خوردین خاله ؟
خاله با شوخی ولی با منظور گفت : معلومه که نخوردیم , این سئواله  تو از ما می کنی ؟ فکر کردی تعارف می کنم و گرسنه از اینجا می ریم ؟ هر چی باشه می خوریم پررو ...
حسین گفت : ای وای نه خاله جون , قدمتون روی چشم من ... این حرفا چیه ؟ ...



ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4512
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2519

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت سی و چهارم

بخش ششم



اون روز ناهار خیلی دیر حاضر شد و من به خانجان کمک می کردم ...

حسین چپ و راست می گفت : آبجی من بعد از مدت ها اومده اینجا , حالام که بره معلوم نیست کی برمی گرده ... می خوام امروز دل سیر ببینمش ...
اون به ظاهر محبت می کرد ولی در باطن داشت به من یادآوری می کرد که جای موندن ندارم ...

اونا نمی دونستن من مشغول کار شدم , منم چیزی نگفتم ...
فقط بهش نگاه کردم و دلم برای اون سوخت ... برای اینکه دریادل نبود , برای اینکه انسانی بود که جز خودش کس دیگه ای رو نمی دید ...
مجسم کردم کسانی رو که با دل و جون از بچه های مردم سرپرستی می کنن و طبع پست و فرومایه حسین رو که فکر کرده بود خاله منو برای اینکه اونجا بذاره برده بود چیذر , و اونا رو مقایسه می کردم ...


خیلی زود و اول از همه من راهی شدم و سر شب برگشتیم تهران ...
هر چی اصرار کردم خاله نذاشت اون شب رو برم یتیم خونه ...
شب تو اتاقم تنها شدم ... باز فکر علی و دلتنگی اون شبم رو تیره تر از همیشه کرد ...
شایدم علتش حرفای حسین بود ... کاش کمی اصرارم می کرد , کاش از حالم می پرسید و فقط نگران موندنم نبود و من حالا حس بهتری پیدا می کردم ...
چقدر آدما با هم فرق دارن ...


فردا وقتی رسیدم به یتیم خونه , دیدم بچه ها از اتاقشون نیومدن بیرون ...
اصلا هیچکس تحویلم نگرفت ...

اولش ترسیدم اتفاقی براشون افتاده باشه ولی در اتاق ها رو که باز کردم دیدم همه خوبن ...

بی تفاوت به من سلام کردن و روشونو از من برگردوندن ...
سودابه رو صدا زدم و با هم رفتیم تو دفتر ...
پرسیدم : چیزی شده ؟ بچه ها از چیزی ناراحت شدن ؟



ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4512
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2519

🌾🌾🌾 گندم زارهای طلایی🌾🌾🌾

قسمت سی و پنجم

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4512
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2519

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت سی و پنجم

بخش اول



صورتش برافروخته شده بود و با حالتی که دلش می خواست من بفهمم که دروغ میگه , گفت : نه لیلا جون , چیزی نشده ... کسی به ما حرفی نزده ... ما که از چیزی نمی ترسیم ... هیچ کس هم ما رو تهدید نکرده ...
گفتم : فهمیدم عزیزم , تو برو ... آماده بشین برای ناشتایی ... ببینم سودابه , چایی حاضره ؟
گفت : زبیده خانم گفت لازم نیست , امروز چایی نداریم ...فکر کنم ما داریم تنبیه می شیم ... تو رو خدا نگین من بهتون گفتم ...


درو باز کردم و رفتم به طرف آشپزخونه ...
زبیده داشت نون و پنیر درست می کرد ... با یک خنده ی مصنوعی گفت : سلام , اومدین ؟ قرار نبود امروز بیان , خانم گفته بود دو سه روز شما تعطیلی دارین ... من و نسا به بچه ها رسیدگی می کنیم , شما لازم نیست اینجا باشین ...


احساس کردم بوی بدجنسی و حسادت میاد و اون می خواد اوضاع رو تو دستش بگیره و دوباره یتیم خونه رو به حالت قبل برگردونه ...
خیلی قاطع گفتم : زبیده خانم برو چایی درست کن , زود ... به کار منم کار نداشته باش , تو چیکار داری من می خوام بیام یا نه ؟
دلم نمی خواد برم تعطیلی , به کارِت برس ...


تا حالا اینطوری باهاش حرف نزده بودم , خواستم بدونه که نمی تونه به من دستور بده ...
گفت : لیلا خانم , برای خودتون می گم ... خانم گفتن عید اولتونه و میان دیدن شما ...

با حرص داد زدم : زود ناشتایی رو حاضر کنین , چایی هم باشه ...
نسا زود باش , بچه ها گرسنه هستن ...

و از در آشپزخونه اومدم بیرون ... داد زدم : سودابه , با دو تا از دخترا کمک کنین سفره رو پهن کنید روی میز ... بشقاب ها رو بذار ... یادت باشه بعد از این بدون بشقاب , ناشتایی نمی خورین ...


بدنم می لرزید ... توان مقابله با کسی رو نداشتم ...
اونقدر با عزیز خانم دست و پنجه نرم کرده بودم که حوصله ی کشمش دوباره در اون زمان برای من غیرقابل تحمل بود ...
خواستم اون روز از در دوستی با زبیده در بیام ولی نمی تونستم آدم هایی رو که فقط به خودشون فکر می کردن رو تحمل کنم ...


رفتم سراغ آمنه ... اون همیشه جلو در با اشتیاق منتظر من بود و تقریبا تمام روز دنبالم میومد ولی اون روز خبری ازش نبود ...
دیدم هنوز رو تختش نشسته و اخم هاش تو همه ... اصلا همه ی بچه ها یک طوری پژمرده شده بودن ...
بدون اینکه حرفی بزنم , رفتم و کنارش نشستم و بلند پرسیدم : بچه ها از من دلخورین ؟
گفتن : نه لیلا جون ...
گفتم : پس چرا به من محل نمی ذارین ؟
آمنه گفت : زبیده خانم دعوا می کنه ... گفته حق ندارین با ...
همه با همه گفتن : نگو ... آمنه نگو ...



ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4512
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2519

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت سی و پنجم

بخش دوم



گفتم : نه عزیزم , بگو ببینم چی شده ؟
گفت : ما رو زد ... دیشب سودابه و بچه ها رو کتک زد و گفت برای شما خودمون رو لوس نکنیم ... بعدم گفت اگر بهتون بگیم هر شب پدر ما رو در میاره ...
غذا بهمون نمی ده ... از اینجا بیرونمون می کنه تا تو کوچه سگ ها ما رو بخورن ... راست میگه ؟


حالا همه اونا دورم جمع شده بودن و من دلم می خواست زار زار گریه کنم ... نمی دونستم چطور دلش راضی میشه این بچه های معصوم و بی کس رو بزنه ...
یک فکر تو سرم بود , اینکه اونو جلوی همه با یک چوب بزنم تا دل دخترا خنک بشه ... چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسید ...
گفتم : نگران نباشین , این کارو نمی کنه ... فقط می خواسته شما رو تربیت کنه ... من هستم , پیش شما می مونم ... حالا آماده باشین برای ناشتایی ...
به قصد زدن زبیده از اتاق اومدم بیرون ... دنبال یک چوب می گشتم که یکی از دخترا اومد و گفت : لیلا جون دم در کارتون دارن ...


برگشتم , آقا هاشم رو تو حیاط پشت در دیدم ...
با سرعت رفتم طرفش , درو باز کردم و هنوز عصبانی بودم ... پرسیدم : چرا تشریف نمیارین تو ؟ ... راستی سلام ...
گفت : سلام بانو , امروز که تعطیل بودین برای چی اومدین ؟
خواستم حیاط رو زودتر درست کنیم تا پاداش شما رو داده باشیم ... راستش خواستم غافلگیرتون کنم ولی آقا یدی گفت اومدین ...
گفتم : دلم نمی خواست خونه بمونم , راستش اونجا فکر خیال می کنم ... من که عید ندارم ...
چشمم افتاد به دو تا نفر که داشتن باغچه ها رو بیل می زدن ... گفتم :وای آقا هاشم , شما چه مرد خوب و شریفی هستی ... باورم نمی شه امروز که همه جا تعطیله شما به فکر ما بودین ...
گفت : خانواده رفتن فرحزاد , منم دیدم بیکارم گفتم این کارو انجام بدم ...



ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4512
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2519

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت سی و پنجم

بخش سوم



گفتم : شما چرا نرفتی ؟
گفت : حوصله ی دید و بازدید عید ندارم ... تا شب باید دویست بار خم و راست بشم ...
خوب حالا که هستین , اگر نظری دارین همین الان بگین تا مطابق میل شما درستش کنن ...
گفتم : اگر یکم این باغچه ها بزرگتر باشه می تونیم خیلی چیزا بکاریم و مایحتاجمون رو از همین جا تهیه کنیم و پولشو به مصرف چیزای دیگه برسونیم ...
پرسید : این چیزا رو از کجا می دونی ؟
گفتم : من بچه ی چیذرم , خانجانم همیشه این چیزا رو می کاشت ... حتی وقتی حیاطِ کوچیک داشتیم , اون مقداری گوجه و بادمجون و کدو و سبزی خوردن تو حیاط داشت ...
منم فکر کردم اینطوری مقدار زیادی صرفه جویی می کنیم ...
گفت : بله خوب , حتما ...

و صدا زد : میرزا , ببین خانم چی می خوان همون کارو بکن ... تو نهال گوجه و بادمجون داری ؟
گفت : بله آقا , همه چیز دارم ...
گفت : تخم سبزی چی ؟ داری ؟ نهال خیار و کدو چی ؟
گفتم : آقا هاشم , کدو و خیار نهال نداره ... تخمشو باید بکاریم ...
گفت : وای  نمی دونستم ... خوب میرزا , دیگه با تو ... هر کاری می تونی انجام بده که خانم راضی باشه , بعد بیا پیش من ...

و دستشو باز به علامت خداحافظی زد به پیشونیش و گفت : خدانگهدار بانو ... ولی امروز خیلی غمگین بودین , ان شالله چیز مهمی نبوده ...
گفتم : نمی دونم چطوری از شما تشکر کنم , خیلی ممنونم ...
گفت : امیدوارم به این زودی ها پاداش نخواین ...
گفتم : با این کارِ امروزتون , شما باید پاداش بگیرین ...
گفت : یادتون باشه یک پاداش از شما طلبکار شدم , به وقتش ازتون می گیرم ...

و رفت ...



ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4512
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2519

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت سی و پنجم

بخش چهارم



اونقدر از دست زبیده عصبانی بودم که دیرم می شد آقا هاشم زودتر بره تا حسابشو بذارم کف دستش ...
وقتی به طرف در ورودی می رفتم دیدم از پشت پنجره , سرشو دزدید ...
انگار دلواپسِ این بود که نکنه من شکایتش رو به آقا هاشم کرده باشم ...

آمنه جلوی در ایستاده بود ... دستشو فرو کرد تو دستم ...
بغلش کردم و بوسیدمش و بلند طوری که زبیده بشنوه , گفتم : قربونت برم دختر قشنگم , تو برو تو اتاقت بازی کن تا من دست کسی رو که روی تو دراز شده رو بشکنم ...


آمنه رو گذاشتم زمین ...

زبیده با سرعت می رفت به طرف آشپزخونه ... منم دنبالش ...

اما وارد که شدم , دیدم دود غلیظی اونجا رو پر کرده ... اجاق آتیش گرفته بود .. .
زبیده برای اینکه از کار من سر در بیاره , بدون اینکه دودکش روی آتیش بذاره اومده بود بیرون ...

چشم چشمو نمی دید ... فورا پنجره ها رو باز کردیم و دود رو با پارچه از اونجا بیرون کردیم ...
چشمم افتاد به دیگ سیب زمینی ... گفتم : این چیه زبیده خانم ؟ مگه قرار نشد به بچه ها ناهار , سیب زمینی ندیم ؟
گفت : چیز دیگه ای نداریم , باید صرفه جویی کنیم تا آخر برج برسه ... فردا گشنه می مونن ...
گفتم : برای فردا , فردا فکر می کنیم ...
نسا , برو آقا یدی رو صدا بزن بره قلم گاو بگیره تا براشون آش بلغور درست کنیم ... شما هم بلغورها رو خیس کن , منم حبوباتشو آماده می کنم ...
زبیده همین طور ایستاده بود یک فکری کرد و گفت : ببین لیلا خانم , با ناز و اطوار نمی شه یتیم خونه اداره کرد ...


وای اینو که گفت , من مثل بمب منفجر شدم ... یاد کارای عزیز خانم و طعنه های اون افتادم که به من می گفت با ناز و اطوار پسر منو کشوندی طرف خودت ...
حالا هیچی نمی فهمیدم ... پریدم یقه ی اونو گرفتم و هلش دادم ...

خورد به دیوار و گفتم : من این جوریم , با ناز و اطوار کارمو از پیش می برم ولی اجازه نمی دم کسی با این بچه ها بدرفتاری کنه ... به تو هم اجازه نمی دم به کارم دخالت کنی ... خودتم می دونی ازت راضی نیستن , الان منم راضی نیستم ...
بعد از حرص دندون هامو بهش نشون دادم و سرش داد زدم : این بار دست روی بچه ها دراز کنی یا باهاشون بدرفتاری کنی , یک ساعت نمی ذارم اینجا بمونی ... خفه ت می کنم , شنیدی ؟
همین جا جلوی بچه ها می زنمت ... منو اینطوری نیگا نکن , ده وجبم زیر زمینه ...

تو بخوای پدر نداشته ی این بچه ها رو در بیاری , من دمار از روزگارت در میارم ... با من راه بیا زبیده وگرنه بد می بینی ...



ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4512
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2519

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت سی و پنجم

بخش پنجم



بعد با غیظ ولش کردم ... در حالی که نفس نفس می زدم , نشستم رو صندلی ...
خیلی مودب گفت : ببخشید خانم , منظور بدی نداشتم ... چشم , هر چی شما بگین ...


بدون اینکه حرفی بزنم از آشپزخونه اومدم بیرون ...
باورم نمی شد من همچین آدمی شده باشم ... ولی این حرکت من برای هر سه ی اونا کاملا موثر بود و دیگه به حرفای من گوش می کردن ...


با تموم شدن ایام نوروز , کار حیاط هم تموم شد ...
وقتی شروع کردیم فکر نمی کردم این همه طول بکشه ... با طرحی که داده بودم یک طرف حیاط سبزی کاری و نهال کاری شده بود , طرف دیگه رو باغچه بندی کردیم و گل و نهال میوه کاشتیم ... و محوطه ای برای بازی دخترا آماده کردیم ...
میرزا یازده روز اونجا با کارگرهاش کار کرد و رفت ...

من متوجه نبودم که هر چی کار بیشتر ادامه داشته باشه هزینه ی زیادتری می بره ...
فقط به این فکر بودم کاری رو که می خوام انجام بدم ...
از انیس خانم و آقا هاشم خبری نبود ... فقط روز نهم عید بود که هفت تا تخت دیگه برای ما آوردن و من یکی از اونا رو گذاشتم تو اتاق بازی , برای خودم ...
خاله هم سرگرم عید دیدنی بود و من بیشتر شب ها پیش بچه ها می خوابیدم ...

دلم نمی خواست برم خونه ... اونجا منو یاد علی مینداخت و نمی تونستم تحمل کنم ...

با اینکه تو یتیم خونه هم وقتی بچه ها می خوابیدن تا ساعت ها بغض داشتم و یاد خاطراتم با علی آزارم می داد ولی ترجیح می دادم پیش بچه ها باشم ... برای همین کتاب هامو بردم اونجا و در هر فرصتی درس می خوندم ...
حالا هوای بهاری و آفتاب دل انگیز , اون بچه ها سر شوق میاورد و تو حیاط بازی می کردن  ...
چند تایی که سالک گرفته بودن , در حالی که جای زخمی عمیق روی دست و صورتشون باقی مونده بود , بهتر شدن ...
ولی شپش چیزی بود که به محض اینکه غافل می شدم دوباره برمی گشت ... این بود که روز دوازدهم تو حیاط زیر آفتاب یک گلیم پهن کردم و نشستم تا سر بچه ها رو نگاه کنم ...

شروع کردم به قصه گفتن ...
یکی بود یکی نبود , غیر از خدا هیچکس نبود ...
توی سرزمین های دور , پادشاهی بود که یک دختر داشت ...
و یکی یکی سرشون رو روی پام می گذاشتن و من همین طور که می جوریدم , به قصه گفتن ادامه می دادم ...
زبیده و نسا داشتن ناهار درست می کردن که در حیاط باز شد و آقا هاشم اومد تو ...

از جام بلند شدم و بلند با خوشحالی گفتم : سلام ...

باز دستشو زد به پیشونیش و گفت : سلام بانو ...



ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4512
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2519

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت سی و پنجم

بخش ششم



من خوشحال شده بودم ... چون فکر می کردم باز ازش بخوام برای بچه ها کتاب و دفتر تهیه کنه تا بهشون خوندن و نوشتن یاد بدم ...
اومدم کفشم رو بپوشم ... رسید به من و گفت : در نیار , منم می شینم ...

و کفشش رو در آورد و چهار زانو نشست و گفت : به به , چه جمع گرم و دوستانه ای ... چیکار می کردین ؟ ...
آمنه گفت : مامانم داره برای ما قصه می گه ...
پرسید : مامانت ؟ ...
گفتم : سودابه , برو چایی بیار ... تمیز و مرتب باشه ...

همینطور که بچه ها دور ما حلقه زده بودن , گفت : پس مامان قصه می گفت ؟ خیلی عالی می شه , بقیه اش رو بگین ...
گفتم : آقا هاشم , در واقع کار دیگه ای می کردم ...
گفت : شما خوبین ؟
گفتم : بله , از لطف شما همه چیز روبراه شده ...
گفت : لیلا خانم , می دونین چقدر هزینه رو دست ما گذاشتین ؟ ... پشت سر تخت ها , درست کردن حیاط ... من فکر می کردم فقط چند تا نهاله , در صورتی که هزینه اش سرسام آور شد ... صدای مادرم در اومده ...
گفتم : وای خدا مرگم بده , راست می گین ؟ ... انگار من زیاده روی کردم , ببخشید آقا هاشم ... بگین چقدر شده , خودم از حقوقم می دم ...
ای وای من چقدر بی فکرم ...
گفت : خودتون رو ناراحت نکنین , فدای سرتون ... همینطوری گفتم ... والله ترسیدم بازم پاداش بخواین ... خندیدم و گفتم : نه بابا , این بار من به شما پاداش می دم ... اجازه دارین برای بچه ها کتاب بخرین ... می خوام بهشون درس بدم ...
بلند بلند خندید و گفت : واقعا پاداش من اینه ؟ بابا خیلی زرنگی ... منِ بیچاره برم برای کی تعریف کنم ؟ داری در حقم ظلم می کنین ...
کسی باورش نمی شه با یکی مثل شما طرف شدم ...


حالا هر دو می خندیدیم و بچه ها هم که شاهد حرفای ما بودن هم پای ما می خندیدن ...

اون روز حیاط یتیم خونه , سرشار از خنده و شادی شده بود ...



ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4512
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2519

🌾🌾🌾 گندم زارهای طلایی🌾🌾🌾

قسمت سی و ششم

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4512
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2519

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت سی و ششم

بخش اول



آقا هاشم همینطور که از خنده ریسه می رفت , گفت : اصلا یک کاری کنین ... هر چی پاداش خودتون می خواین و قصد دارین به من بدین , یک جا بگین و تمومش کنین ...
منم با خنده گفتم : نمی شه , اینطوری ذوق زده می شین و قدر پاداش ها رو نمی دونین ...
باز از خنده ریسه رفت و گفت : نه تو رو خدا لیلا خانم , به این زودی ها دیگه نه به ما پاداش بدین نه از ما پاداش بخواین ...
گفتم : نمی شه دیگه , سر شوخی رو خودتون باز کردین ...


خوب اون زمان من اون درایتی رو که لازم بود هنوز نداشتم و هر چی به فکرم می رسید انجام می دادم ...
گفتم : می دونم , انگار زیاده روی کردم ... چشم , حالا با همین لطف شما می سازیم ...


آقا هاشم برای اولین بار کنار بچه ها نشسته بود و با اونا حرف می زد ...
صورتش طوری بود که معلوم می شد داره لذت می بره ... انگار به دنیای جدیدی پا گذاشته بود ...
از یکی پرسید : حالا دیگه اینجا رو دوست داری ؟
با خجالت گفت : بله آقا ...
از آمنه پرسید : خیلی لیلا جونت رو دوست داری ؟
اون بچه که خیلی دوست داشتنی بود و خیلی رُک و راست , بدون اینکه جواب اونو بده , پرسید : اگر دوست داشته باشم منو می دین به سگ های خیابون بخورن ؟
هاشم با تعجب گفت : نه دخترم , برای چی این فکر رو کردی ؟
گفت : آخه زبیده خانم ما رو زد و به ما گفت لیلا جون رو دوست نداشته باشیم وگرنه ما رو می ده به سگ ها ی تو خیابون بخورن ...
هاشم به من نگاه کرد و گفت : حقیقت داره ؟ زبیده این بچه ها می زنه ؟ زنیکه ی عوضی ...
دلم نمی خواست جلوی بچه ها این حرفا زده بشه ... گفتم : دخترا زود برین تو اتاقتون ... همه برن , زود باشین ... آمنه جان , تو هم برو عزیزم ...



ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4512
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2519

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت سی و ششم

بخش دوم



بچه ها از جاشون بلند شدن ... یکی به آمنه گفت : می مردی حرف نمی زدی ؟ بهت نگفتم دهنت رو ببند ؟ حالا برامون دردسر می شه ...
این حرف اونم باعث شد که آقا هاشم از چنین موضوعی مطمئن بشه ...
وقتی بچه ها رفتن , گفتم : نگران نباشین آقا هاشم , من حلش کردم ... چیز مهمی نبود , اگر دوباره اتفاق افتاد حتما بهتون می گم ...


از جاش بلند شد و کفشش رو پوشید ... حتم داشتم می خواد بره سراغ زبیده ...

با التماس گفتم : الان اگر شما چیزی بهش بگین , فکر می کنه من بهتون گفتم ... خواهش می کنم به من اعتماد کنین , من درستش می کنم ...
گفت : اعتماد دارم ولی می ترسم شما رو اذیت کنه ... یک چیزی بگم لیلا خانم ؟

گفتم : بله , حتما ...
گفت : راستش من به زبیده اعتماد ندارم , شما می تونی امور مالی رو تو دستت بگیری ؟ آخه این زن بودجه رو می گیره و معلوم نیست چیکار می کنه ...
مدام صورت حساب می ده ولی این بچه ها همیشه گرسنه بودن ... ببین الان چقدر سر حال شدن ...
می تونی دخل و خرج اینجا رو دستت بگیری ؟

گفتم : تونستن که می تونم ولی می دونم زبیده هم بیکار نمی شینه و ناراحت میشه , نمی خوام اختلافی پیش بیاد ...
گفت : بهت قول می دم از پول اینجا برای خودش خونه خریده , می خوای ثابت کنم ؟ ...
گفتم : نه بابا , آدم خوبیه ... فکر نکنم حاضر بشه این طور به بچه ها گرسنگی بده بعد بره ... وای نه , ممکن نیست ...
به خدا مهربونه ,  فکر می کنم شما اشتباه می کنین ...
گفت : مدام می گفت نداریم , تموم شده ... بچه ها داشتن از لاغری می مردن , قبول نداری ؟
گفتم : نمی دونم به خدا , دوست ندارم به کسی تهمت بزنم .. ولی اگر شما اینطور فکر می کنین , حاضرم قبول کنم چون پای بچه ها در میونه ...
گفت : یک فرم بهت می دم پر کن و سنت رو هجده سال بنویس , من خودم درستش می کنم ...



ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4512
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2519

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت سی و ششم

بخش سوم



بعد همینطور که من تو حیاط ایستاده بودم , اون رفت تا با زبیده حساب و کتاب کنه ...
تو فکر رفتم و دلشوره گرفتم ... آیا کار درستی می کردم که این مسئولیت سنگین رو به عهده می گرفتم ؟ اگر منم کم میاوردم , چی می شد ؟ ...
یا اگر فردا به منم همین تهمت رو بزنن چیکار کنم ؟
اینو می دونستم که سیب زمینی , اول سال به مقدار فراوان از طرف یک حاج آقای خیرخواه که کشاورز هم بود برای یتیم خونه آورده می شد ...
علاوه بر اون چند نفری هم خرما و پنیر ماهیانه ی ما رو تامین می کردن و رابط همه اونا زبیده بود و من شاهد بودم که بیشتر خوراک بچه ها از اون سه چیز داده می شد ...
حتی حاضر نبود توی اون سیب زمینی ها تخم مرغ بزنه و کوکو درست کنه ...


تو حیاط موندم تا آقا هاشم برگشت ... نمی خواستم شاهد مشاجره ی اونا باشم ...
گفت : پس فردا فرم رو میارم ... خوب من باید برم , شما کاری نداری ؟
گفتم : به خدا خجالت می کشم ولی یک آشپز هم تقاضا کنین لطفا , اینجا لازم داریم ...
گفت : اداره ها باز بشه , حتما اقدام می کنم تا حالا تعطیل بود ...

و باز به رسم خودش دستشو زد تو پیشونش و گفت : بانوی عزیز , خدا نگهدارتون باشه ...
اون که می رفت به طرف در و دور می شد , با خودم فکر کردم کاش بهش می گفتم خدانگهدار تو باشه  آقای مهربون ... این مرد یک فرشته اس , به خدا ... آخه چقدر آدم می تونه آقا باشه ؟ ...


وقتی برگشتم , قیافه ی زبیده دیدنی بود ... به من با غضب نگاه می کرد , دلم نمی خواست اون دشمن من باشه ...
گفتم : زبیده خانم چیزی شده ؟

در حالی که اشک تو چشمش حلقه زده بود , گفت : شما به آقا هاشم حرفی زدین ؟
گفتم : یک چیزی بهت می گم یادت نره ... اهل این کار نیستم , اگر ازت گله ای داشته باشم خودم بلدم چیکار کنم ... خدا ازم نگذره اگر تا حالا پشت سر تو بدگویی کرده باشم ...
گفت : می دونم , آقا هاشم از اولم با من دلش صاف نبود ...
گفتم : تو کارت خیره , به کسی چیکار داری ؟ فردا ممکنه با منم همین طور باشن , من و تو باید هوای همدیگر رو داشته باشیم ...



ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4512
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2519

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت سی و ششم

بخش چهارم



با شنیدن این حرف , یکم دلش قرار گرفت ولی به شدت اوقاتش تلخ بود ...
اون شب من رفتم خونه , در حالی که دلم پیش بچه ها بود ...
فردا برای سیزده بدر برنامه ای داشتم که به دخترا خوش بگذره ...

وقتی وارد خونه شدم , خاله سرم داد زد : آخه هیچ معلوم هست تو کجایی ؟
سه شبه نیومدی خونه , دیگه داشتم دلواپست می شدم ...
این شوکت هم که ول کن نیست ... هر شب میاد و می ببینه تو نیستی , دیگه مشکوک شده ... حالا می ره به عزیز خانم می گه و اونم یک مکافات درست می کنه ... بذار بهشون بگم تو یتیم خونه کار می کنی , این طوری بهتره ... اصلا چرا نمی خوای کسی بدونه ؟ ... مگه ننگ و عاره ؟
گفتم : نه خاله ... تو رو خدا , فعلا نمی خوام ... بگو رفته کلاس ...
گفت : بَه , بابا دیشب تا نه شب اینجا نشست که تو برگردی ... عاقبت گفتم شاید رفته باشی پیش خانجانت , خدا رو شکر امشب نیومده ...
گفتم : خاله جون من نمی خوام شوکت رو ببینم , چیکار کنم ؟ ...
گفت : وا ؟ زن بیچاره این راهو می کوبه میاد تو رو ببینه , برا چی نمی خوای ببینیش ؟
گفتم : چیزه ... چون ... چیزه ... یعنی منو یاد علی می ندازه ...
گفت : بهتر که یاد علی باشی , مگه می خوای علی رو فراموش کنی ؟ گناه داره به خدا , به این زودی ؟ ...
گفتم : نه بابا , برای این نیست ... یعنی اونو که می ببینم , چیز می شم ... ای وای خاله , نمی خوام ببینمش دیگه ...
می ترسم خبر ببره برای عزیز خانم که چیکار می کنم و چیکار نمی کنم ... دوست ندارم , دلم می خواد پاشون از خونه ی ما بریده بشه ...
پرسید : تو چرا چند شبه خونه نمیای ؟ شورشو در آوردی , صدای انیس رو هم همینطور ... میگه خرج یک ماه یتیم خونه رفته بالای درست کردن حیاط , مگه چیکار کردین توش ؟
گفتم : خاله اینو ول کن , یک مقدار دفتر و مداد می خوام و کتاب های ابتدایی ... می خوام به بچه ها درس بدم ...
سری تکون داد و گفت : پس درس خودت چی می شه ؟ بهم قول دادی , یادت نیست ؟



ناهید گلکار

صفحه مورد نظر
برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع بعد »
زیربخش
«  موضوع قبل
دریافت آخرین مطالب زیباکده از طریق ایمیل
زیباکده