آموزش ترکیب رنگ مو

  دوره آموزشی آشنایی با مفاهیم اولیه صید کپور و قزل آلا بصورت آکادمیک
کپی لینک با موفقیت انجام شد
تعداد بازدید : 68740
آخرین پست تاپیک : ۱۸:۴۱   ۱۳۹۷/۴/۱۷
صفحه مورد نظر

رمان ایرانی " گندم زارهای طلایی "

به اشتراک گذاری در تگرام
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2795

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت پنجاه و نهم

بخش ششم




من اونا رو توی ملافه هایی که خاله آورده بود ,  می پیچیدم و می بردمشون تو اتاقی که فرش داشت ... اون شب باید بدون رختخواب و بالش , همون طور نشسته لای ملافه می خوابیدن ...

چاره ی دیگه ای  نداشتیم ...
تعدادشون زیاد بود و همه گیج بودیم ... تا بالاخره یک آمبولانس رسید ...
همه ی بچه ها جا نمی شدن ...
آمنه به سینه ی من چسبیده بود و نمی خواست بره ... با هر زحمتی بود هفت نفر رو جا کردیم و آمنه رو دادم بغل یاسمن و با دکتر رفتن بیمارستان شفا ...
منتظر آمبولانس بودیم که برگرده و بقیه رو ببره ...

به کارمون ادامه دادیم که در باز شد و انیس خانم و آقا هاشم از راه رسیدن ... با مقدار زیادی پارچه و ملافه های تمیز و لباس ...
انگار خاله بهشون خبر داده بود ...
انیس خانم صورتش مثل گچ سفید شده بود ... اون تنها کسی بود که گریه می کرد و نمی تونست جلوی خودشو بگیره ...
با این حال اومده بود به کمک ما ... اما یک صندلی گذاشت کنار راهرو روش نشست و مرتب دستور می داد ...
هاشم با هرمز و هوشنگ آشنا شدن و سه تایی با هم موهای بچه ها را می زدن ...
بلافاصله آقای مرادی هم از راه رسید ... اونم با خودش مقداری ملافه آورده بود ...
سراسیمه بود وقتی فهمید چه اتفاقی افتاده ... از ناراحتی بغض کرد ...
آمبولانس دوباره برگشت ... یاسمن رو آورد و بقیه بچه ها رو با خودش برد , درحالی که اشک چشم های من بند نمیومد ...

شب سیاهی بود ... تلخ ترین شب زندگیم ...

بچه ها تیفوس گرفته بودن و معلوم نبود چه تعدادی هم به زودی آثار بیماری در اونا نمایون می شه ...
می گفتن از این بیماری به سختی میشه جون سالم به در برد و اینطوری من فهمیدم که همیشه تو زندگی بد از بدتر هم ممکنه وجود داشته باشه ...
آمنه دل و جون من بود ... الان می دونستم تو بیمارستان بند نمی شه و صدای گریه هاش تو گوشم می پیچید ...
هوا روشن شد و ما هنوز مشغول بودیم ... هرمز و هاشم داشتن سر دخترا رو می ترشیدن و با هم حرف می زدن ...



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2795

🌾🌾🌾 گندم زارهای طلایی🌾🌾🌾

قسمت شصتم

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2795

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت شصتم

بخش اول



و من با اینکه اصلا حوصله نداشتم ولی می فهمیدم که هاشم داره سعی می کنه خودشو به هرمز نزدیک کنه ...
به من فقط سلام کرد و با حالتی که انگار می خواست ازم فرار کنه , گفت : متاسفم آمنه هم مریض شده , ان شالله خوب میشه ...

و دیگه حرفی نزد ...
شایدم به خاطر این بود که انیس خانم اونجا حضور داشت , یا از دستم عصبانی بود ...

ولی موقعیتی نبود که من به این چیزا فکر کنم و تنها چیزی که می خواستم این بود که بچه ها خوب بشن و برگردن ... دیگه هیچی برام مهم نبود ...

راستی چرا آدما فراموشکارن ؟
یک بار من اینو تو زندگی تجربه کرده بودم , اونم وقتی بود که علی از پیشم رفت ... اون زمان آرزو می کردم زمان به عقب برگرده و من دیگه برای چیزای بی ارزش خودمو ناراحت نکنم ... 
فهمیده بودم روزمرگی های دنیا اونقدرها اهمیتی ندارن و نباید به خاطرشون جزع کنیم ...
ولی باز از یادم رفت و درست شدم همون لیلای قبل ... دوباره سر هر چیزی فکر و خیال می کردم و به خودم فشار میاوردم و حالا دوباره روزگار به من نشون دادکه اهمیت سلامتی این بچه از همه چیز برای من بالاتره ...
آفتاب داشت طلوع می کرد و ما هنوز نماز نخونده بودیم ...
من رفتم تو اتاق زبیده و نمازم رو خوندم و دعا کردم که بلایی سر بچه ها نیاد ... با گریه اومدم بیرون ...
انیس خانم که منو به اون حال دید , با دلسوزی گفت : گریه نکن دختر جون , ان شالله خوب می شن ...

و به هاشم گفت : بریم خونه من یکم استراحت کنم , بعد بریم بیمارستان ببینم چه خبره و دکتر چی می گه ... خدایا به خیر بگذرون ...
هاشم نگاهی زیرچشمی به من انداخت و طاقت نیاورد و گفت : ناراحت نباشین , خوب می شن ...
راستی لیلا خانم , شما چی ؟ نکنه شما هم که با بچه ها تماس داشتین , بگیرین ؟
دلم فرو ریخت ... اون راست می گفت ...
من و زبیده و سودابه و یاسمن هم در خطر بودیم ...

هرمز با شنیدن این حرف از جاش بلند شد و هراسون گفت : ای وای , چرا من به فکر تو نبودم ؟
لیلا جان بیا ... بیا من سرتو نگاه کنم , نکنه چیزی باشه ...
خاله گفت : نه بیا پیش من , خودم ببینم خاطرم جمع بشه ... زبیده تو هم بیا ...



ناهید گلگار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2795

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت شصتم

بخش دوم



آقای مرادی یک مرتبه گفت : سودابه خانم رو هم ببینین ...
همه به مرادی نگاه کردن ...
یکم دستپاچه شد و گفت : یعنی چیزه , یاسمن خانم رو هم ببینین ... اگر اینا هم داشته باشن , خوب باید یک کاری کنیم ...
انیس خانم گفت : راست میگه , همه باید پاک بشن وگرنه دوباره سرایت می کنه ...
گفتم : حالا برای اون بچه ها زودتر یک فکری بکنین , بعدا سر ما رو هم نگاه کنین ...
هرمز گفت : نمی شه ...  همین الان , لیلا ... زود باش سرت رو باید مادر ببینه ... ای خدا , ما چرا از تو غافل شدیم ؟ ...
من و خاله و هرمز رفتیم تو دفتر ...
هاشم با چشم نگران به من نگاه می کرد ... صورتش یک طوری بود که نمی تونست نگرانی خودشو پنهون کنه ...
زبیده هم پشت سرمون اومد و گفت : خانم بعداً سر منو نگاه کنین ...
خاله پرسید : تازگی پیش بچه ها نخوابیدی ؟
گفتم : نه , حالشو نداشتم ... خودتون که در جریانین , اما خیلی بغلشون کردم و باهاشون تماس داشتم ...
در همین حال موهامو که یک دونه بافته بودم , باز کردم و سرمو گذاشتم روی پای خاله ...

نگاه کرد ... لابلای موهامو گشت و گفت : وای خدا رو شکر , مثل اینکه چیزی نیست ...
بذار این زیرها رو هم ببینم خیالم راحت بشه ... سرتو برگردون ...

کمی گشت ...
بعد بیشتر دقت کرد و یک مرتبه داد زد : واویلا , این زیر پره ... لیلا تو متوجه نشدی ؟ سرت نمی خاره ؟
گفتم : نه ... نمی دونم , نفهمیدم ... حالا چی میشه خاله ؟ باید موهامو بزنم ؟ بتراشم ؟
گفت : نه عزیزم , من فورا برات دِ دِ تِ می زنم ... نمی ذارم کسی موی تو رو کوتاه کنه ...
نگران نباش قربونت برم ...

بعد سر زبیده رو نگاه کرد , چیزی نداشت ... و سودابه هم همینطور ...
ولی سر یاسمن خیلی زیاد داشت که به محض اینکه خاله لای اونو باز کرد , فریاد زد : زود پاشو باید موهات کوتاه بشه , مال تو وحشتناک پر شده از رشک و شپش ...



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2795

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت شصتم

بخش سوم



و این جای تعجب داشت ... چطور ممکن بود سودابه و زبیده هیچی تو سرشون نباشه ولی یاسمن این همه سرش پر باشه ؟ ...
هرمز دستپاچه شده بود و می گفت : لیلا جون , به حرف مادر گوش نکن ... این شپشِ معمولی نیست ,
تیفوس داره و تو باید زود از شرش خلاص بشی ...
گفتم : باشه , من حرفی ندارم ...
هرمز رو کرد به خاله و گفت : مادر باید موهاشو بزنیم , چاره نداریم ... خطرناکه , جونش که واجب تره ...
مو دوباره در میاد ...
خاله گفت : حرفشم نزن , خودم درستش می کنم ...
گفتم : تو رو خدا اول یک فکری به حال اون بچه ها بکنین که با ملافه اونجا نشستن و دارن غصه می خورن ...
منم موهامو می زنم ... اشکالی نداره , از اونا که بهتر نیستم ... تازه اینطوری بچه ها احساس تنهایی نمی کنن ... خواهش می کنم ناراحت نباش خاله , هرمز راست میگه موهام دوباره در میاد ... چیزی نشده که ...
خاله گفت : من دلشو نداره ...

و شروع کرد به گریه کردن ...
انیس خانم گفت : عزیزم اینطوری نکن ... اگر مریض بشه بهتره یا مو نداشته باشه ؟ 
تیفوس کم چیزی نیست ... به این فکر کن این شپش ها خطرناکن , اگر یکی بمونه کارش تمومه ...
خودم رفتم روی صندلی نشستم و قیچی رو برداشتم و گذاشتم توی موهام و دسته دسته اونا رو از ته قیچی کردم و ریختم زمین ...
همه دورم ایستادن و نگاه می کردن ...
هرمز که معلوم بود خیلی ناراحته ,ماشین رو برداشت و گفت : حاضری لیلا عزیزم ؟ دختر خاله ی شجاع من ؟
گفتم : حاضرم , بزن ... نمی دونی هرمز , انگار دلم خنک شده ... حالا منم مثل بچه هام شدم ...
اونا وقتی ببینن منم مو ندارم کمتر احساس ناراحتی می کنن ...
یاسمن تو هم خودت موهاتو قیچی کن , اینطوری اذیت نمی شی ...



ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2795

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت شصتم

بخش چهارم




یاسمن گفت : لیلا جون من برای خودم ناراحت نیستم , برای موهای قشنگ شما ناراحتم ...
گفتم : مرسی عزیزم ... چیزی نیست , در میاد دوباره ...
انیس خانم با مهربونی گفت : آفرین به تو , واقعا خوشم اومد ... راست میگه آقای دکتر , تو خیلی شجاع هستی ... من اگر بودم , الان پس میفتادم ...
خوب هاشم بریم دیگه , بسه گریه کردی ...

با این حرف انیس خانم به هاشم نگاه کردم ... اون واقعا بغض داشت و چشم هاش پر از اشک بود ...
خندیدم و گفتم : فکر نمی کردم آقا هاشم اینقدر دل نازک باشین ...
با وجود اینکه انیس خانم اصرار داشت بره , هاشم تا زدن سر من تموم نشد از جاش جُم نخورد ...
وقتی هرمز داشت سر یاسمن رو می زد , رفتن تا از بچه هاتوی بیمارستان خبر بگیرن ...

مرادی هم رفت تا ترتیب ضد عفونی کردن پرورشگاه رو بده ...
باید همه ی لباس ها و رختخواب ها از شپش پاک می شدن ... حتی یک دونه تخم اون هم باعث می شد دوباره همه چیز به حالت اول برگرده ...
آخر از همه هرمز و خاله رفتن تا فکری برای لباس بچه ها بکنن ...
وضعیت بدی بود ...

حالا من و یاسمن و کل دخترا مو نداشتیم و پرورشگاه تماشایی شده بود ...
همه با سرهای تراشیده و بدون لباس , در حالی که یک ملافه دورشون بسته بودن و اجازه نداشتن جز برای رفع حاجت از اتاق بیرون بیان , در حال غصه خوردن بودن ...

هر کدوم یک گوشه گز کرده بودن و گاهی گریه می کردن ...
ولی حدس من درست بود ... بچه ها با دیدن من و یاسمن بدون مو , کلی حالشون بهتر شد ...

تمام روز کار کردیم ... لباس ها رو جوشوندیم و ضدعفونی کردیم و اونا رو جلوی نور خورشید انداختیم تا خشک بشن ...
ولی هرمز زنگ زد و گفت : هیچکدوم از لباس های قبلی رو تنشون نکنین تا ما بیایم ...




ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2795

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت شصتم

بخش پنجم



انیس خانم خودش به این موضوع رسیدگی می کرد و خبر رو به گوش وزیر بهداری اون زمان , امان الله اردلان , رسوند و همه چیز با سرعت انجام شد ...

فورا از طرف بهداری و بنیاد اومدن و همه جا رو ضد عفونی کردن ...
شب قبل نخوابیده بودم و تمام روز , سخت مشغول کار بودم ...
احساس خستگی می کردم و از شدت خواب نمی تونستم سرمو نگه دارم ...
طرفای بعد از ظهر خاله و ایران بانو که با هم رفته بودن بازار و برای بچه ها لباس خریده بودن , با هم اومدن و یک دست لباسم برای من از خونه آورده بودن ...
ایران بانو گفت : وای لیلا جون , الهی قربونت برم ... نبینم اون موهای قشنگت رو زدی ... خیلی ناراحت شدم ...
ملیزمان هم سلام رسوند , راستش به خاطر حاملگی جرات نکرد بیاد اینجا ...
گفتم : خوب کرد , صلاحم هم نبود ... شما هم نیاین , بوی سم شما رو اذیت می کنه ... 
بعد به خاله گفتم : دلم برای آمنه و بچه ها شور می زنه , می شه منو ببرین اونا رو ببینم ...
گفت : تو داری از خستگی می میری , دور چشمت گود افتاده ... ناراحت اونا نباش , انیس به من زنگ زد و گفت که حالشون زیاد خوب نیست ولی تحت نظر دکترن ...خودت می دونی وقتی انیس دنبال یک کاری باشه , انجامش می ده ...
الان همه رو به صُلابه کشیده ... از وکیل و وزیر گرفته تا مرادی , همه دارن دوندگی می کنن ...
فقط مونده شاه رو به کار بگیره ... تو نمی دونی اون چقدر زن خیرخواهیه ...
نگران نباش , برو بخواب ... من اینجا می مونم و به بچه ها می رسم تا تو بیدار بشی .. .
خودمم لباس هاشونو تنشون می کنم ...
از شدت خواب دیگه صدای خاله رو نمی شنیدم ...
سودابه کمک کرد و رختخوابم رو پهن کردم و من نفهمیدم چی شد ... حتی یادم نیست چطوری خوابیدم ...
ولی مدتی بعد با حالت تهوع بیدار شدم و احساس کردم تب دارم ...
قدرت اینکه از جام بلند بشم رو نداشتم ...



ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2795

🌾🌾🌾 گندم زارهای طلایی🌾🌾🌾

قسمت شصت و یکم

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2795

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت شصت و یکم

بخش اول



فورا فهمیدم چه بلایی سرم اومده و منم تیفوس گرفتم ...

حالا با سری که از ته تراشیده بودم و هنوز نتونسته بودم باهاش کنار بیام , این بیماری هم اومده بود سراغم ...
دنیا یک بار دیگه در نظرم تیره و تار شد و تنها فکری که می کردم این بود که زندگی تو لیلا تا همون جا بود ... تموم شد ...
چراغ اتاق خاموش بود ...
نمی دونستم چه ساعتی از شبه ... به سختی از جا بلند شدم ... به خیال اینکه خاله اونجاست و به من می رسه , از اتاق اومدم بیرون ولی نتونستم بیشتر از این راه برم ...

دستم رو گرفتم به دیوار و در حالی که کمرم خم بود , همون جا موندم ...
ولی سودابه رو تو راهرو دیدم ... با ناراحتی از دور گفت : لیلا جون , یاسمن و چند تا از بچه ها تب دارن ...
چیکار کنم ؟
پرسیدم : خاله کجاست ؟
گفت : یک ساعت پیش رفتن ... می گفتن تو خونه مهمون دارن ...
پرسیدم : زبیده کو ؟
همون طور که به من نزدیک می شد , گفت : تو آشپزخونه داره جمع و جور می کنه ... ولی نسا بعد از ظهری اجازه گرفت و رفت ... من دست تنها موندم ...
گفتم : شام چی ؟
گفت :خاله به ما کمک کردن شام بچه ها رو دادیم و سر شب رفتن ...
بچه ها رو می خوابوندم که متوجه شدم چند تاشون تب دارن و حال یاسمن هم خوب نیست ...
من مریض ها رو جدا کردم ... حالا شما بگو چیکار کنم ؟
پرسیدم : به انیس خانم اطلاع ندادین ؟ ...
گفت : تلفن تو اتاق شما بود , نمی خواستم بیدارتون کنم ...
گفتم : بیا به این شماره که مال آقای مرادی هست زنگ بزن و بگو چه اتفاقی افتاده ...



ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2795

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت شصت و یکم

بخش دوم



تا به من نزدیک شد , با چشمانی وحشت زده گفت : وای نه , لیلا جون شما هم گرفتین ؟ حالتون خوب نیست ؟ ... یا امام زمان , خودت به فریادمون برس ...
و با صدایی بلند گفت : زبیده خانم ... زبیده خانم ... بدو ... لیلا خانم هم گرفته , حالشون خوب نیست ...
قبل از اینکه زبیده هراسون بیاد , صدای شیون و فریاد محبوبه رو شنیدم ... داد می زد : لیلا جون , تو مریض نشو ...
لیلا جون ...

و صدای گریه بچه ها حالم رو بدتر کرد ...
یکی یکی از اتاق میومدن بیرون که بیان سراغ من ... دلم داشت از غصه می ترکید ...
با اعتراض گفتم : آخه تو چرا داد می زنی ؟ چرا بچه ها رو خبر کردی ؟ ...
گفت : محبوبه حالش خیلی بده , همش شما رو می خواست ... فکر کنم فهمید شما هم مریض شدین , داره گریه می کنه ...
زبیده در حالی که با یک دست تو سرش می زد , خودشو رسوند ...

اول یک داد سر بچه ها زد که : برین تو اتاق و درو ببندین ...
بعد گفت : وای ... وای خدا , مصیبت پشت مصیبت ... حالا چی میشه ؟ ... چطور ما ندیدیم تو امروز حالت بده ؟ ...
سودابه دست منو گرفت و دوباره بر گشتم به رختخواب ...
درد شدیدی تو تنم پیچیده بود که برام قابل تحمل نبود ...
زبیده رفت طرف تلفن و گوشی رو برداشت و همین طور که شماره می گرفت , ادامه داد : به خدا فکر کردم خسته ای ... وقتی  دیدم رنگ به صورت نداری , با خودم گفتم از اینکه موهاشو زده این شکلی شده ... ولی شک کرده بودم ...

الو انیس الدوله ... سلام , منم زبیده ... تو رو خدا یک کاری بکنین ...
لیلا خانم و یاسمن و یک تعدادی دیگه از بچه ها گرفتن ... لطفا بگین دکتر بیاد ... اینا رو هم ببره بیمارستان ...

دارم دق می کنم خانم , نمی دونم چه خاکی تو سرم بریزم ...
خودم دارم از خستگی از پا در میام , مگه من چقدر جون دارم ؟ این همه بچه ی مریض و این همه کار ...

و شروع کرد به گریه کردن ...
و با همون حال گفت : اگر ما هم بگیریم چی ؟ تکلیف بقیه ی بچه ها چی میشه ؟ ...
باشه خانم , من که دارم سعی خودمو می کنم ... چشم ... رو چشمم ...

و گوشی رو گذاشت ...



ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2795

#گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت شصت و یکم

بخش سوم



و گفت : والله سواره از پیاده خبر نداره ...
دارم میگم دیگه طاقت ندارم ، نمی تونم ، خسته شدم , اون داره با من دعوا می کنه ... سرم داد زد ...
و دوباره گوشی رو برداشت و زنگ زد خونه ی خاله و جریان رو گفت ...
منم دلم می خواست خاله ام بدونه ... می خواستم نجاتم بده ... احتیاج به کمک داشتم ...
تیفوس وقتی به جون کسی میفتاد , مثل برق و باد نیروی بدنی اونو تحلیل می برد و تب چنان بالا می رفت که مریض رو به حال اغماء مینداخت ...
وقتی خاله رسید , من دیگه داشتم به همون حال میفتادم ...
خاله ی صبور من نمی تونست جلوی خودشو بگیره و گریه و زاری نکنه ...
تا به من رسید , فورا بغلم کرد و روی سینه اش فشار داد و در حالی که صورتش خیس از اشکی بود که از خونه تا اونجا ریخته بود , مرتب می گفت : دورت بگردم ... خوب میشی عزیز دلم , نترسی ها ...
اگر شده برای معالجه ی تو , دنیا رو زیر رو می کنم ... 
هرمز گفت : لیلا , پاشو عزیزم ... نگران نباش , خوب میشی ... آمبولانس تو راهه , میاد یاسمن و بچه ها رو می بره ...
هنوز اونا حالشون به اندازه ی تو بد نیست ...

ما خودمون تو رو می بریم بیمارستان ...
خودم بالای سرت هستم , خاطرت جمع باشه ...
گفتم : می دونم خیلی باعث زحمت شما شدم ...
گفت : پاشو , این حرف رو نزن ...



ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2795

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت شصت و یکم

بخش چهارم



آهسته بلند شدم ولی توانی نداشتم ...
در یک چشم بر هم زدن , هرمز منو بغل زده و با سرعت به طرف ماشین برد ...
گفتم : یاسمن چی ؟ محبوبه ؟ ... بچه ها هم مریض شدن , اونا چی ؟
همینطور که نفس نفس می زد , گفت : پشت سر ما , اونا رو هم میارن ... تو آروم باش ...
خاله دنبال ما می دوید و هوشنگ که کنار ماشین منتظر بود , درو باز کرد و خاله نشست و هرمز منو گذاشت رو صندلی عقب ...
خاله سرمو تو بغلش گرفت ... چشمم رو بستم ... با وجود اونا دیگه احساس بدی نداشتم ...
ولی شکمم درد می کرد و حال تهوع داشتم با تبی بسیار بالا ...
خاله مرتب با من حرف می زد ... گفت : زنگ زدم به خان زاده , بره خانجانت رو خبر کنه ...
اونم میاد پیشت , قربونت برم ... ببین چقدر همه دوستت داریم ... بهم قول بده سعی کنی زود خوب بشی , نذار من بیشتر از این زجر بکشم ... به خاطر من قول بده ...
خیلی حالم بد بود ولی سعی می کردم خودمو کنترل کنم ...
به بیمارستان که رسیدیم , هرمز از ماشین پرید پایین و در سمت منو باز کرد و گفت : بیا لیلا , خودم می برمت ...
گفتم : نه لازم نیست , خودم می تونم ...
از ماشین پیاده شدم ولی نتونستم تعادلم رو حفظ کنم و اون فورا منو گرفت ...
همینطور که از تب می سوختم و داشتم از حال می رفتم , خاله رو می دیدم که با عجله رفت به طرف بیمارستان ...
دیگه به زحمت می تونستم چشمم رو باز نگه دارم ولی هاشم رو دیدم که با نگرانی اونجا بود ...
به خاله گفت : نمی خواد شما کاری بکنین , من ترتیب بستری شدنش رو دادم ... بچه ها رو هم همینطور ...



ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2795

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت شصت و یکم

بخش پنجم



به محض اینکه منو گذاشتن توی تخت , دیگه زیاد به هوش نبودم ...
گهگاهی چیزایی رو می فهمیدم ... ولی با صداهایی که تو گوشم می پیچید و هذیانی که می دیدم , همه چیز برای من در هم و بر هم شده بود ...
فرق واقعیت رو از اون هذیان تشخیص نمی دادم ...
نمی دونم چقدر طول کشید که چشمم رو باز کردم ولی پیدا بود که زمان طولانی من به همون حال بودم ...

روی دست راستم خوابیده بودم ... یکم سرمو از روی بالش بلند کردم ...

توی یک اتاق بزرگ با تخت های زیاد که روی همه ی اونا بیمارانی خوابیده بودن که سرها شون از ته زده شده بود , دنبال بچه های خودم می گشتم ولی چیزی ندیدم ...

دوباره سرمو گذاشتم رو بالش ولی صدای آشنای هاشم رو شنیدم ...

- لیلا نترس , من اینجام ... تا تو خوب نشی کنارت می مونم ...
برگشتم و با بی حالی گفتم : این کارو نکنین , من شرمنده می شم ... خاله ام کجاست ؟
گفت : شرمنده نباش ... اجازه نمی دن کسی بیاد اینجا , من به زور اومدم تو ... ولی بدون که پشت اون در هستم و دعا می کنم هر چی زودتر از روی این تخت بلند بشی ...
گفتم : بچه هام ؟ ... یاسمن ؟  آمنه ؟ میشه از اونا برام خبر بیارین ؟
گفت : همه مثل تو هستن , اتفاق جدیدی براشون نیفتاده ... اونا هم خوب می شن ...
پرستار صدا کرد : آقا , بیرون لطفا ... اینجا مریض هست ...
هاشم گفت : خاله و آقا هرمز رفتن تا جایی و برگردن ...
یادت نره من پشت اون درم ...

و رفت ...



ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2795

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت شصت و یکم

بخش ششم



اونقدر ناراحت بود که دلم می خواست حرفی بهش بزنم که دلگرم بشه و از اون حالت در بیاد ...

ولی حال خودم خیلی خراب بود و خیلی زود بعد از رفتن هاشم , تبم دوباره بالا رفت و ساعتی بعد رفتم به اغماء ...
می فهمیدم که دارن بدنم رو خنک می کنن ...

دکتر بالای سرم بود ...
گاهی صدای خاله رو می شنیدم ولی باز از هوش می رفتم ...
دیگه نفهمیدم خواب بودم یا بیهوش و یا چه مدتی به اون حال مونده بودم ...
مثل اینکه آروم شده بودم , چون خواب می دیدم دارم ویولن می زنم و تنها بیننده ی من هاشم بود ...
در اون حال بوی گندم به مشامم رسید ...
مثل اینکه جون تازه ای پیدا کرده بودم ... چشمم رو باز کردم , اولین چیزی که دیدم صورت گریون خانجانم بود ...
دستم رو گرفت و با همون حال گفت : الهی مادرت بمیره ... مادری که از بچه اش خبر نداشته باشه , همون بمیره بهتره ...
قربونت برم دخترم ... لیلای من , الهی کور می شدم و نمی دیدم تو به این حال روز بیفتی ...
موهای قشنگت رو کی دلش اومده بزنه ؟ اومدم مادر که موهاتو شونه کنم ...
خاله گفت : آبجی دلشو خون نکن , این حرفا چیه بهش می زنی ؟ ... خوب میشه , موهاشم در میاد ...
حسین و حسن هم بودن ولی من نمی تونستم چشمم رو باز نگه دارم ... قدرت سلام و احوالپرسی هم نداشتم ...

دوباره لرز کرده بودم و بدنم درد می کرد ...
صدای پرستار دوباره بلند شد که : از دست این مریض خسته شدیم , برین بیرون دیگه ... ای بابا , این میاد اون میره ...
دیگه کسی حق نداره بیاد تو این اتاق ...
اینجا ملاقاتی نداره , بفرمایید بیرون ...



ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2795

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت شصت و یکم

بخش هفتم



بعد از یک هفته سخت و طاقت فرسا و روزهایی که مثل شب سیاه بودن , بالاخره کمی حالم بهتر شد و تونستم چشمم رو باز کنم ...
این بار کسی پیشم نبود ...
همه خواب بودن , مثل اینکه دیروقت بود ...
می خواستم بلند بشم و از تخت بیام پایین و بین اون مریض ها بچه های خودم رو پیدا کنم ...

دلم برای آمنه شور می زد و دلتنگش شده بودم ...
ولی نتونستم ...
خوشبحتانه یک پرستار اومد تو اتاق ...
فورا صداش کردم ... اومد جلو و گفت : مثل اینکه بهتری ؟ خدا رو شکر ... چی می خوای ؟
 گفتم : می شه این سُرم رو از دستم در بیاری می خوام ببینم بچه هام اینجان یا نه ؟
 گفت : بچه هات ؟ تو مگه چند تا بچه داری ؟
 گفتم : من تو پرورشگاه کار می کنم ... شما خبر داری چند تاشون تو این اتاق هستن ؟
گفت : من دقیقا نمی دونم ...
گفتم کسی از اقوام من اینجا نیست ؟
گفت : چرا یک آقایی تو راهرو خوابیده , فکر کنم همراه تو باشه ...
دو تا خانم هم تا آخر شب اینجا بودن و رفتن , بعد این آقا اومد ...
در ضمن سُرمت رو هم نمی شه در بیارم , صبر کن برات می پرسم ...



ناهید گلکار

یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2795

🌾🌾🌾 گندم زارهای طلایی🌾🌾🌾

قسمت شصت و دوم

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2795

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت شصت و دوم

بخش اول



یعنی ممکن بود هاشم پشت در باشه ؟

نه , فکر نمی کنم ... اون از ترس انیس خانم محال بود بتونه تا صبح تو بیمارستان بمونه ...
پس باید هرمز باشه که در این صورت هم حتما لیتا صداش در میاد و اونم دلش نمی خواد زنش رو تنها بذاره ...
به پرستار گفتم : پس میشه چند دقیقه صداشون کنین ؟

گفت : اون بیچاره تازه خوابش برده , بذار یکم بخوابه ... شوهرته ؟
گفتم : نه , من شوهر ندارم ... شاید پسرخاله ام باشه ... ببینم , کلاه داره ؟
گفت : آره , پس پسر خاله ات اونجاست ... بیشتر شب ها که تو حالت بد بود اینجا می موند ...
در حالی که از در می رفت بیرون , گفت : تو از جات بلند نشی ها , من برات از بچه های پرورشگاه سوال می کنم و بهت خبر م یدم ...
 رفتم تو فکر ... من باید با هاشم چیکار کنم ؟
خدایا خودت کمکم کن ... چون می دونستم که انیس خانم محال ممکن بود اجازه بده پسرش بیاد سراغ من , چه برسه به اینکه بخواد زن بیوه برای پسرش بگیره ...
همین طور که فکر می کردم , خیلی زود خوابم برد ...
وقتی بیدار شدم احساس کردم دستم رو یکی گرفته و بدون اینکه چشم باز کنم دست خانجانم رو شناختم ...
با هیجان در حالی که هم زمان چشمم رو باز می کردم , گفتم : خانجان ...
گفت : درد و بلات به جونم بخوره , قربون اون خانجان گفتنت برم ...

و منو بغل کرد ...
مدت ها بود این آغوش رو فراموش کرده بودم ... شایدم می خواستم به یاد نیارم تا بیشتر عذاب نکشم ...
بی اختیار اشکم سرازیر شده بود ... خانجان هم که طبق معمول گریه می کرد ...

در میون حلقه ی اشکی که تو چشمم بود , هاشم رو دیدم ...
با یک لبخند به من نگاه می کرد ...
گفتم : وای ببخشید , شما هم اینجا بودین ؟



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2795

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت شصت و دوم

بخش دوم



خانجان گفت : آره مادر , بنده ی خدا خیر ببینه ان شالله ... خیلی به ما رسید و حواسش به تو بود ... چقدر جوون مردم غصه خورد ... میگن با تو یک جا کار می کنن ...
پرسیدم : آقا هاشم از بچه ها خبر دارین ؟ حالشون خوبه ؟

گفت : بله , اونا هم مثل شما رو بهبودی هستن ...
خانجان گفت : خدا رو شکر .... هرمز میگه خطری تو رو تهدید نمی کنه ... چند روز دیگه می برمت چیذر و همون جا ازت مراقبت می کنم ...
دیگه هم نمی ذارم تو پرورشگاه کار کنی , آخه چیزی ازت باقی نمونده ...
خاله ات گفته با یک مدرسه حرف می زنه و تو رو معلم می کنه ...
گفتم : اینا رو ول کنین , به من بگین آمنه کجاست ؟ یاسمن , محبوبه اونا کجا خوابیدن ؟ می خوام برم ببینمشون ...
هاشم گفت : شما می دونی چند روزه اینجایی ؟ ...
گفتم : باید یک هفته ای باشه ...
گفت : بله , هشت روزه ... زیر سرم بودین , باید از امروز تقویت بشین ... خاله قراره براتون سوپ بیاره ...
الان که ضعیف هستین , بهتر که شدین همین اتاق بغلی خوابیدن ، خودم می برمتون ... شاید با هم مرخص شدین ...

شما هم سعی کنین زودتر خوب بشین و دوباره ویولن بزنین ...
خانجان رنگ از روش پرید و گفت : خاک عالم تو سرم , تو ساز می زنی ؟ ... برای مرد نامحرم ؟
میگن هر کس این کارو بکنه تو اون دنیا دسته اشو روی آتیش جهنم می گیرن و تا قیام قیامت می سوزونن ... مادر توبه کن , دیگه دست نزن ...
گفتم : باشه خانجان , بعدا حرف می زنیم ...
آقا هاشم من دیگه حالم بهتره , پس تو رو خدا دیگه برین خونه تون ... من اینطوری معذب می شم ...
با یک لبخند گفت : چشم , الان خیالم راحت شده ...
بعد خاله و هرمز اومدن و من نفهمیدم هاشم بدون خداحافظی کجا رفت ...
یک هفته بعد از بیمارستان مرخص شدم ... اونقدر لاغر بودم که پوستی روی استخوان داشتم , شکل اسکلت ...

لباس به تنم زار می زد ... نه مویی داشتم نه شکلی ...

و هیچ شباهتی به لیلای سابق نداشتم ...
تیفوس از من شکل دیگه ای ساخته بود ...

تو این مدت هر بار سراغ بچه ها و یاسمن رو می گرفتم , می گفتن یکی یکی مرخص شدن ... و به من خبر درستی نمی دادن ...



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2795

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت شصت و دوم

بخش سوم



خانجان اصرار داشت منو با خودش ببره چیذر , و خاله تا شنید با اعتراض گفت : ول کن خواهر ... تو خونه ی خودش راحت تره , بی جا و مکان که نیست ...
این حرف رو چنان زد که اون دیگه نتونست حرفی بزنه و خوب منم ترجیح می دادم خونه ی خودم باشم ...


دیگه دلم برای دیدن آمنه و بچه ها پر می زد ... مجسم می کردم روزی رو که دوباره برگردم پرورشگاه ...

و این برای من شده بود یک آرزو ...
وقتی وارد خونه شدم , خاله یک گوسفند قربونی کرد ...
با دود اسپند به اتاقم رفتم ...

هرمز و خاله برام یک ویولن خریده بودن که خانجانم داشت پس میفتاد ...
مرتب منو نصیحت می کرد که : دست بهش نمی زنی وگرنه ازت نمی گذرم ...
بازم خاله به دادم رسید و گفت : تو رو خدا خواهر ولش کن , بچه مریضه ... حالا کی از اون دنیا برای تو خبر آورده که این حرفا رو می زنی ؟
دست بردار ... اون دنیا اگر دست کسی رو بسوزونن , باید دست کسانی رو که مال مردم رو می خورن ...

دست کسانی رو که به نام دین خدا هر کاری دلشون می خواد می کنن و به فقرا اهمیتی نمی دن و غم و درد آدم ها براشون فرقی نمی کنه و فقط به فقط به فکر خودشون هستن ...

و حتی اگر کار بدی هم نمی کنن , برای اینکه بازم به فکر خودشون هستن رو سوزند ...

خواهر تو رو خدا یکم فکر کن ... این بچه با ویولن زدن چه کسی رو آزار می ده ؟ واقعا چه کسی به جهنمی که تو میگی می ره ؟

لیلا رو به حال خودش بذار ... این قدر این حرفا رو تو گوشش نخون ...  
خانجان اوقاتش تلخ شد ولی با اینکه به شدت ناراضی بود , دیگه حرفی نزد و همین طور چپ چپ به اون ویولن نگاه می کرد ...



ناهید گلکار

کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :5313
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2795

گندم زارهای طلایی 🌾🌾


قسمت شصت و دوم

بخش چهارم



حالا همه تو اتاق من جمع شده بودن ... لیتا هم اومده بود ...

خجالت می کشیدم چون خیلی زشت شده بودم ....
طرفای غروب , اتفاق عجیبی افتاد ... یک مرتبه منظر اومد و گفت : لیلا خانم می تونی تا پذیرایی بیای ؟
مهمون اومده عیادت شما ...
پرسیدم : کیه ؟

گفت : انیس الدله و پسرشون ...

از جام پریدم ... باورم نمی شد ...
خانجان فورا منو آماده کرد ... هنوز قدرت زیادی تو بدنم نبود و احتیاج به کمک داشتم ...
وقتی وارد اتاق شدم , هاشم تمام قد ایستاد ولی انیس خانم همینطور که نشسته بود سری با افسوس تکون داد و گفت : ای وای عزیزم , چقدر خراب شدی ...
خاله گفت : دوباره میاد سر جاش ... خدا رو شکر که حالش خوبه ...
گفتم : مرسی که اومدین , زحمت کشیدین ... راضی نبودم ...

در کمال تعجب همون ویولنی رو که هاشم خریده بود رو از پشت صندلیش در آورد و گذاشت روی میز و گفت : ببخش لیلا جون , می خواستم یک چیزی برات بخرم ... دیدم تو ویولن می زنی , گفتم این از همه بهتره ...
دیروز وقتی فهمیدم مرخص شدی رفتم برات خریدم ... شاید باور نکنی یک مرتبه به فکرم رسید ...
آخه عفت خانم می گفت خیلی قشنگ می زنی ...

حالا بگو ببینم حالشو داری ثابت کنی و یکم برامون بزنی ببینم چند مرده حلاجی ؟
 گفتم : دستتون درد نکنه , منو شرمنده کردین ... اگر اجازه بدین بعدا این کارو می کنم ولی الان توانشو ندارم ...


در مورد اینکه خاله برام خریده هیچکدوم حرفی نزدیم ...
خیلی زود اونا رفتن , در حالی که من برق خوشحالی رو تو چشم هاشم دیدم ...
ولی نفهمیدم دقیقا این برق برای چی بود ... لبخند از روی لبش دور نمی شد ... برخلاف همیشه هم زیاد حرف نزد ...
حالا دو تا ویولون داشتم و از ترس خانجان جرات نمی کردم بهش دست بزنم ... ولی بی اندازه دلم می خواست ...



ناهید گلکار

صفحه مورد نظر
برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع بعد »
زیربخش
«  موضوع قبل
دریافت آخرین مطالب زیباکده از طریق ایمیل
زیباکده