آموزش ترکیب رنگ مو
کپی لینک با موفقیت انجام شد
تعداد بازدید : 4714
آخرین پست تاپیک : ۱۲:۴۷   ۱۳۹۶/۷/۲۴
صفحه مورد نظر

رمان ایرانی " یکی مثل تو "

به اشتراک گذاری در تگرام
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت چهاردهم

بخش پنجم




نسترن گفت : شام سرد می شه , اول بیاین شام بخوریم ...
آقای زاهدی گفت : به نظر من وقتت رو تلف این کار نکن ... بیا تو شرکت خودم , برات کار دارم ، حقوقشم خوبه ... جای پیشرفت هم داری ...
گفتم : دلم می خواد ولی الان باید درسم تموم بشه ... صبح ها گرفتار دانشگاه هستم ...
گفت : خیلی خوب حرص و جوش نخور , هر وقت خواستی خودم استخدامت می کنم ... نگران نباش بابا جان ...

و دستشو گذاشت روی شونه ی من که با هم بریم سر میز ...
دست پدرانه ی اون احساس عجیبی به من داد ... چقدر خوبه که آدم پدر داشته باشه ... در یک لحظه گرمای وجود پدر و پشتیبان رو احساس کردم ... شایدم یک بغض پنهان اومد به سراغم ...

هنوز غذا رو شروع نکرده بودیم که صدای چرخیدن کلید تو در به گوشم خورد ...
من به طور واضح دیدم که اون سه نفر با هراس از جا پریدن ...

در باز شد و متین اومد تو ...
فریده جون و نسترن از جاشون بلند شدن ....
اون درو بست و ایستاد چپ چپ به من نگاه کرد ...
من گفتم : سلام آقا متین ...
ولی اون همین طور ایستاده بود و طوری به من نگاه می کرد که انگار از بودن من اونجا عصبانیه ...
آقای زاهدی گفت : بیا متین جان با برزو آشنا بشو , دیگه وقتشه پسرم ...

متین مسیر نگاهش رو تغییر نداد ... با لحن آرومی گفت : دارم می ببینم بخور بخور اینجا راه انداخته ... ببینم برای چی تو هر شب میای اینجا ؟ ...
چون نسترن ذهن منو آماده کرده بود , نمی خواستم از کوره در برم و اوضاع رو خراب کنم ...
با یک حالت شوخی گفتم : تو که نیستی ... از کجا فهمیدی من هر شب میام ؟
گفت : دِ ؟ زبونتم که قد بیله ... بهت گفته باشم داماد سر خونه نمی خوایم ... من حوصله ندارم هر شب میام تو خونه ی خودم , تو رو اینجا ببینم ...
آقای زاهدی عصبانی شد و گفت : بس کن بی تربیت ... خجالت بکش ...
نسترن به طرفش حمله کرد که : آشغال عوضی ... سزای این بی احترامیتو بدجوری می دم ...
متین با دست زد تو سینه ی نسترن و گفت : گمشو نکبت از این ( ... ) ها زیاد خوردی ... اول اونا رو هضم کن ...

و رفت به طرف اتاقش ...
قاشق رو گذاشتم زمین ... از جام بلند شدم و گفتم : ببخشید , بهتره من برم ...



ناهید گلکار

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت چهاردهم

بخش ششم




فریده جون گفت :  پسرم تو ببخش ... چیکار کنم از دستش ؟ , ما رو هم عاصی کرده ...
متین یک مرتبه برگشت و گفت : من از دست شماها عاصی شدم ... اینجا دیوونه خونست ... های ببین پسر , سوئیچ ماشین رو بذار و برو ...
نسترن داد زد : به تو چه ؟ ابله الاغ ... مرتیکه ی عوضی ... بی شعور ...

من سریع سوئیچ ماشین رو پرت کردم تو سینه اش و با عصبانیت رفتم به طرفش و انگشتم رو گرفتم بالا و گفتم : به خاطر نسترن و پدر و مادرت جوابتو نمی دم ولی اینو بدون که از عهده ی تو یکی برمیام ... من تا حالا از کسی نخوردم , مراقب کارِت باش ... فقط یک کلمه دیگه از دهنت دربیاد , ملاحظه ی کسی رو نمی کنم ...

و در باز کردم که از در برم بیرون ... متین داد زد : هرری ... دیگه برنگردی ... اینجا تخته یله ی تو نیست ...
نسترن داد و بیداد می کرد ... آقای زاهدی و فریده خانم , همه با هم داشتن با اون دعوا می کردن ...

نگاهی از روی خشم بهش انداختم و منتظر آسانسور نشدم و از پله ها رفتم ... در حالی که جز داد و هوار صداهای دیگه ای هم می شنیدم رفتم پایین و با سرعت زدم تو کوچه ...

عصبانی بودم ... صورتم داغ بود ... احساس می کردم تخم چشمم داره درمیاد ...
نمی فهمیدم اصلا کجام و چیکار باید بکنم ... برام باورکردنی نبود ... متین بیش از اونی که فکر می کردم نفهم و بی شعور بود و اینکه نسترن همیشه از دست اون شکایت داشت , بی دلیل نبود ... و نمی دونستم اون چقدر می تونه تو زندگی من اثر داشته باشه ولی موضوعی نبود که بتونم هضمش کنم ...
انگار یک هوار روی سرم خراب شده بود ...



ناهید گلکار

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

🍁🍂   یکی مثل تو   🍂🍁

قسمت پانزدهم

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت پانزدهم

بخش اول




مقداری از راه رو پیاده رفتم ... نمی دونستم از دست کی باید ناراحت باشم ... خودم ؟ یا روزگار ؟ یا نسترن ؟ ...
غیظی تو وجودم بود که تا برنمی گشتم و متین رو نمی زدم , فروکش نمی کرد ...
خیلی دلم می خواست یک مشت می زدم تو چونه اش تا اون دهن کثیفشو ببنده ...
چند بارم خواستم برگردم ولی باز پشیمون شدم ... از پیاده رو می رفتم تو خیابون ... از لابلای ماشین ها خودمو می رسوندم به طرف دیگه ... ولی باز بی هدف یک میسری رو طی می کردم و دوباره از خیابون رد می شدم ...
نمی تونستم توهین های اونو بپذیرم چون خودمو مستحق نمی دونستم ...

و با همون حال بد تاکسی گرفتم و رفتم خونه ...
جلوی در ماشین رستم رو دیدم و فهمیدم که بچه ها خونه ی ما هستن ... اونا اومده بودن که به مامان کمک کنن برای فردا که خانواده ی نسترن می خواستن بیان ...
دلم گرم شد ... برای اینکه نگران بودم با این حال و روزی که من دارم , حتما مامان رو ناراحت می کردم ...
اینطوری برای خودم هم بهتر بود ...
ولی تا از در رفتم تو , اولین کسی که متوجه ی ناراحتی بیش از اندازه ی من شد و با همون چشم های نگرانش به من نگاه کرد , مامان بود ...
ولی فقط نگاه کرد و سرشو انداخت پایین و حرفی نزد ... شایدم می دونست که من خودم همه چیز رو خواهم گفت ...
خیلی زود بقیه هم فهمیدن که اتفاق بدی برای من افتاده و من در حالی که از شدت عصبانیت مشت هامو به هم گره کرده بودم و دلم می خواست بکوبم تو صورت متین , بدون اینکه کسی ازم بخواد خودم همه چیز رو با همون حال تعریف کردم و گفتم : وقتی از در اومدم بیرون , توی خونه قیامت شده بود ... نسترن از همه بیشتر داد می کشید و داشت با متین دعوا می کرد ...
رستم گفت : برزو ؟ تو واقعا زنت رو ول کردی اومدی بیرون ؟ گذاشتی اون بیچاره تو همون وضع بمونه ؟ ...
خوب پسر خوب تو به عنوان شوهرش باید دستشو می گرفتی و از اون معرکه میاوردیش بیرون ... تو چطور عاشقی هستی ؟ ...
زدم تو پیشونیم و گفتم : وای چرا به ذهنم نرسید ؟ چرا این کارو نکردم ؟ کاش با خودم میاوردمش ...
گناه داشت ... اون پسره واقعا دیوونه اس ... دیوونه که شاخ و دم نداره ...
مژگان گفت : الانم دیر نشده , تو رو خدا زنگ بزن بهش ببین چه حالی داره ... طفلک الان خیلی باید خراب باشه که تو اینطوری از خونه ی اونا اومدی بیرون ...




ناهید گلکار

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت پانزدهم

بخش دوم




مامان گفت : من فریده رو می شناسم , الان خیلی شرمنده است ...
مادر , برزو جان , یک وقت به روشون نیاری ... تو همه ی خونه ها این چیزا هست ...

از جام بلند شدم و رفتم تو اتاقم و زنگ زدم ... انگار گوشی تو دستش بود , زود جواب داد و گفت : برزو ؟ عزیزم ...

و شروع کرد به گریه کردن ...

و ادامه داد : دیدی چی شد ؟ آبرومون جلوی تو رفت ...
گفتم : تو رو خدا گریه نکن , طاقت ندارم ... ناراحت نباش , خودم از اون خونه میارمت بیرون ...

با هق و هق گفت : تو از دست من ناراحت نیستی ؟ ... می دونم خیلی بد شد ولی من می دونستم که یک روز این اتفاق میفته ... اون با ازدواج من و تو مخالف بود ... بیشتر حرفش همینه ...
خواهش می کنم به خاطر من فراموش کن ...
گفتم : فراموش که قول نمی دم ولی تو نگران نباش , متین برای من اهمیتی نداره ...
برای من تو مهمی که خیلی دوستت دارم و بدون تو نمی تونم زندگی کنم ... تو الان همه چیز منی ...
گفت : منم خیلی دوستت دارم , خیلی زیاد ... تو خیلی آقایی , ممنونم ازت ... می شه یک خواهش بکنم ؟ به مامانت اینا نگو چه اتفاقی افتاده ...
گفتم : باشه ... تو پاشو بیا اینجا , نمون تو خونه که بیشتر اذیتت کنه ...
مژگان و شیرین هم هستن , دور هم یادت می ره چی شد ...
گفت : نه , حالم خیلی بده ... تو تنها اتفاق خوب زندگی من هستی ...
گفتم : تو هم همینطور ... حالا بگو متین آروم شد ؟ اذیتتون نکرد ؟
گفت : ولش کن , نپرس ... از یک طرف بابا قهر کرده رفته و متین هم از یک طرف دیگه ... مامانم قرص خورد و رفت خوابید ... از قول من از ماهرو جون عذرخواهی کن , بگو ما فردا هم نمیایم ...
گفتم : می دونم چه حالی داری ولی تو بیا ... بذار دل هر دومون آروم بشه ...
گفت : باشه ببینم چی می شه , شایدم خودم تنها اومدم ...
اون شب , من همش کابوس می دیدم ... متین به شکل های مختلف میومد به خوابم ... گاهی می خواست منو بزنه و گاهی نسترن رو ...
ما سه تا برادر عاشق هم بودیم ... همیشه هوای همدیگر رو داشتم ... به مادرمون بی احترامی نمی کردیم ... هرگز با هم دعوای اینطوری نکرده بودیم و من ندیده بودم که یک برادر بتونه با خواهر خودش این کارو بکنه ...
اما متین علنا به پدر و مادر خودش فحش می داد و این خیلی به نظرم بد بود و شاید برای آینده ی من و نسترن هم دورنمای خوبی نداشت ...
گاهی از خواب می پریدم و خیس عرق می شدم ...
نسترن دیگه عضوی از وجود من شده بود و نمی تونستم عذاب اونو تحمل کنم ... شاید اگر قبلا می دونستم , اصلا بهش نزدیک نمی شدم ...
ولی حالا دیگه برای این حرفا خیلی دیر بود ...




ناهید گلکار

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت پانزدهم

بخش سوم



صبح با صدای زنگ تلفن نسترن بیدار شدم ... خواب آلود و کسل بودم ...
من کلا به اصطلاح آدم خوش صبحی بودم و همیشه شنگول از خواب بیدار می شدم , در حالی که اون روز حال خوبی نداشتم ...
گفتم : بله ؟ ...
گفت : نبینم جواب منو اینطوری بدی ... خیلی دلم می شکنه ...
گفتم : راستش زیاد خوب نیستم ... تو چطور ؟ بهتری ؟
گفت : چه حالی می خوام داشته باشم ؟ ... دو تا سطل پر شیشه خورده جمع کردیم ... هر چی دستش اومد شکست و رفت گورشو گم کرد ... حالا تا چند وقت از دستش راحتیم ...
پرسیدم : کجا می ره می مونه ؟ ...
گفت : چه فرقی می کنه ؟ اون فقط بره , هر گورستونی می خواد بره ... نمی دونم می ره خونه ی دوستاش , یک مشت لش و لوش دور خودش جمع کرده ...
عوضی آشغال ...
من دارم میام ... چیزی لازم نداری ؟
 گفتم : نه عزیز دلم , زود بیا ...
گفت : آره میام ولی مامانم طفلک تنهاست , دلم پیشش می مونه ...
گفتم : خوب بگو فریده جونم بیاد ... مامان از قبل تدارک دیده , مشکلی نیست ... تنهاش نذار ...
گفت : می شه تو بهش زنگ بزنی ؟ شاید راضی بشه ...
گفتم : باشه , صبر کن صورتم رو بشورم سر حال بشم ؛ چشم ...
ولی وقتی زنگ زدم , فریده جون حالش خیلی بدتر از اونی بود که فکر می کردم ... عذرخواهی کرد و ابراز شرمندگی از کاری که متین کرده بود و نیومد ...
نسترن حدود ساعت یک از ظهر بود که اومد ... در حالی که پشت چشمش ورم کرده بود ... معلوم می شد خیلی گریه کرده ... اون برای مامان و شیرین و مژگان و کیان کادو آورده بود ... با یک جعبه شیرینی و یک دسته گل که می گفت فقط برای ماهرو جون آوردم ...
به زودی با شیرین و مژگان گرم گرفت و خیلی خودمونی سر سفره ی ما نشست ...
درست انگار سال هاست با ما زندگی کرده ... کیان رو بغل می کرد و باهاش بازی می کرد و قربون صدقه ی اون می رفت ...
در تمام این مدت , من بهش نگاه می کردم و حالا می فهمیدم غمی بزرگ تو دلش داره که می تونه به راحتی اونو پنهون کنه و با درک این موضوع , احساس مسئولیت بیشتری در مورد اون پیدا کردم و باری رو که روی شونه هام احساس می کردم , سنگین تر شد ... اینکه باید هر چه زودتر اونو از اون زندگی نجات بدم و بیارمش پیش خودم ...
طرفای غروب یک مرتبه از جاش بلند شد و آماده شد که بره ...
در حالی که مانتوش می پوشید مامان رو بغل کرد و بوسید و گفت : الهی من فداتون بشم , من دیگه باید برم ... تو رو خدا منو ببخشید ... مامانم مریضه , نگرانشم ... دیگه از این به بعد نمی تونین منو از این خونه بیرون کنین ... دیگه شدم هسته , بیخ ریشوتون بسته ...
مامان گفت : تو عزیز مایی و دیگه مثل مژگان و شیرین دختر من محسوب می شی ... ازت می خوام اینجا رو خونه ی خودت بدونی ...
اگر دو تایی با برزو دست به دست هم بدین و یار و همدم هم باشین , می تونین زندگیتون رو درست کنن ...
گفت : این نهایت آرزوی منه ... قربونتون برم , میام چشم ... ماهرو جون خوشگلم ...



ناهید گلکار

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت پانزدهم

بخش چهارم




وقتی رفت , من مدتی مثل آدم های بهت زده نشسته بودم ...
رستم کنارم نشست و با مهربونی پرسید : چی شده ؟ چرا تو فکری ؟
گفتم : نمی دونم , دلم برای نسترن سوخت ... باید یک کاری بکنم زودتر از اون خونه بیارمش بیرون ...
گفت : اینا نشونه ی مرد شدنه ... پسر تو بزرگ شدی ... همین که بی خیال نیستی , همین که به فکر آینده و زندگیت هستی نشون می ده تو موفق می شی ...
خیلی خوشحالم داداش جونم ...
گفتم : می دونی چیه داداش ؟ من حالا می فهمم که تو چطور داداشی بودی ...
پرسید : چطوری بودم ؟
گفتم : آروم و آقا و با محبت ... و همینو و به من و سهراب هم یاد دادی ... فکر کنم یک جورایی برای ما پدری کردی ...

گفت : یعنی تو الان آقا و با محبتی ؟
خندیدم و گفتم : نه , منظورم این نبود ولی دیشب من برای داشتن پدر آه کشیدم ...
ولی بعد که رفتار متین رو با پدرش دیدم , فهمیدم تو الگوی بهتری برای ما بودی ... حتما اون پسر طوری باهاش رفتار شده که به خودش اجازه می ده همچین کارایی بکنه ... وگرنه من چرا جرات نمی کنم جلوی تو پامو دراز کنم ؟ با اینکه فقط پنج سال از من بزرگتری ...
گفت : ان شالله که همینطوره ... ولی خداییش پدر آدم هم هر کاری کرده باشه , رو می خواد که یک پسر این کارو بکنه ...
نمی دونم ما نمی تونیم قضاوت کنیم ولی تو درست متوجه شدی ... یک جریانی پشت این هست که ما نمی دونیم ...




ناهید گلکار

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت پانزدهم

بخش پنجم




دو روز گذشت ... بازم من نتونستم خانم پور افروز رو ببینم که در مورد چکم باهاش حرف بزنم ... مجبور شدم برم بانک و چک رو نقد کنم و یک حساب برای خودم باز کردم و کارت گرفتم ...
بعدم رفتم دانشگاه ...
تو حیاط زنگ زدم به نسترن ، باهاش حرف بزنم و بهش بگم ... چون اون همش اعتراض می کرد که چرا کارت عابر بانک ندارم ...
ولی اون جواب نداد ...
دوباره زدم ... بازم جواب نداد ...
نگران شدم به خونه شون زنگ زدم ... کسی گوشی رو برنداشت ...
به تلفن فریده جون ... اونم جواب نداد ...
داشتم دیوونه می شدم ...
برای نسترن پیام دادم و منتظر موندم که دیدم زنگ زد و با یک حالت عصبی و پریشون گفت : برزو الان نمی تونم حرف بزنم , باشه بعدا ...
پرسیدم : بهم بگو چی شده ؟ ...
ولی گوشی رو قطع کرده بود ...
کلاس داشتم ولی از همون جا برگشتم و یک تاکسی دربست گرفتم و با سرعت رفتم به طرف خونه ی نسترن ...
راه دور افسریه تا ایران زمین , خیلی زیاد بود و من هر چند دقیقه یک بار زنگ می زدم ولی اون جواب نمی داد ...
دلم واقعا شور می زد ...
فکر می کنم یک ساعتی طول کشید تا رسیدم در خونه ی اونا و زنگ زدم ...
فریده جون با صدایی گرفته گفت : بله ؟ ... برزو جان شمایی ؟ ...
گفتم : بله , اومدم ببینم چی شده ؟ می شه درو باز کنین ...

یکم صبر کرد ...
صدایی نیومد ... دوباره زنگ زدم ...

این بار آقای زاهدی گفت : برزو جان , من الان میام پایین ...
گفتم : می خوام نسترن رو ببینم ... بگین بیاد , می خوام با هم بریم جایی ...
گفت : چشم , الان من میام ...

و درو باز نکرد ...



ناهید گلکار

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

🍁🍂   یکی مثل تو   🍂🍁

قسمت شانزدهم

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت شانزدهم

بخش اول



کمی بعد آقای زاهدی اومد ولی معلوم بود عصبی و آشفته است ...
سلام کردم و دست دادیم ... سری به علامت تاسف تکون داد و گفت : بروز جان معذرت می خوام پسرم , میشه ما رو ببخشی ؟ ...

تو خونه باز با متین مرافعه داشتیم ... اعصاب هممون خورده , نسترن هم حالش خوب نیست ...
من خودم بهت زنگ می زنم ...
گفتم : ببینین آقای زاهدی , وقتی به من امید دادین که مثل پدر پشتم هستین و با مهربونی منو تو خونه تون راه دادین و بهم اعتماد کردین که دخترتون رو دست من بسپرین , من فکر کردم عضو خانواده ی شما هستم ... می دونم زوده منو تو جریان قرار بدین ولی حالا که متوجه شدم بذارین مثل یک پسر و عضو خانواده شما باشم ... بذارین کنارتون باشم ...
الان اگر مشکلی هست مال منم هست چون زن من تو خونه ی شماست ...
گفت: می دونم , درکت می کنم ولی متین کسی نیست که در شان تو باشه ... دلم راضی نمی شه تو رو هم تو دردسرهای اون قاطی کنم که من راضی بشم ...
برای نجات اون بچه باید تو فقط با من همکاری کنی تا زودتر براتون عروسی بگیریم ... نمی خوام بیشتر از این از دست متین بکشه ...

من دیگه نمی دونم برای متین چیکار کنم که راضی بشه ... به هیچ صراطی مستقیم نیست , دار و ندار منو داره به باد می ده ... حرفم که نمی شه بهش زد ...
حالا شما برو یک وقت دیگه می شینیم با هم حرف می زنیم ... خیلی هم ازت ممنونم که با من همکاری می کنی ...
حالا برو پسرم ... لطفا ...
گفتم : الان چرا نمی ذارین نسترن بیاد با من بریم ؟ تو خونه باشه بدتر درگیری پیش میاد ...
دستشو گذاشت تو پشت من و گفت : برو پسرم ... من باید برم بالا , می گم بهت زنگ بزنه ...
و دیگه منتظر نشد و با عجله رفت ...
مونده بودم چیکار کنم ... می دونستم که یک چیزی شده که نسترن جواب تلفن رو نمی ده ...
همون جا موندم ... دلم راضی نمی شد همینطوری ولش کنم و برم ...
زنگ زدم به مامان و جریان رو گفتم و پرسیدم : چیکار کنم مامان ؟ موندم این وسط ... برم بالا نسترن رو بیارم ؟
گفت : نه مادر , درست نیست ... اونا یک عمر با هم زندگی کردن , از پس هم بر میان ... تو دخالت نکن ...
بیا خونه تا ببینیم چی می شه ...
گفتم : نمی تونم ولش کنم ... حالا اون زن منه , متین حق نداره اذیتش کنه ...
گفت : به حرفم گوش کن پسرم ... دخالت تو , کار اونا رو هم خراب تر می کنه ...




ناهید گلکار

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت شانزدهم

بخش دوم



گفتم : پس می مونم تا نسترن جواب تلفنم رو بده , ببینم بلایی سرش نیومده باشه ...
مامان گفت : اگر می خواستی کار خودت رو بکنی چرا به من زنگ زدی ؟ بهت می گم بیا ... ناراحتی ؟ می دونم , حق داری ولی چاره ای نیست ... برگرد اونجا نمون , دردسر درست می شه ...
خوب اگر آقای زاهدی نمی خواسته تو اونجا بمونی لابد یه چیزی می دونسته ...
بیا پسر , لج نکن ...
سر مامان داد زدم : چرا نمی فهمی می ترسم یک بلایی سر نسترن اومده باشه ؟ نمی تونم تنهاش بذارم ....
گفت : پس هر کاری می خواهی بکن , از منم نپرس ... فقط آروم باش , مراقب خودتم باش ... به من خبر بده ...

و گوشی رو قطع کرد ...
اعصابم به هم ریخته بود و نمی دونستم باید چیکار کنم ...
همین طور بیقرار بالا و پایین می رفتم که نسترن زنگ زد ...

با حال نزاری پرسید : برزو رفتی عزیزم ؟
گفتم : تو چی شدی ؟ حالت بده ؟ فریده جون چطوره ؟
گفت : خوبم ... تو برو , من خودم میام پیشت ...
بعد صدای متین اومد که می گفت : داره بهش زنگ می زنه ... من می گم ازش جدا شو , اون داره باز قربون صدقه ی اون مرتیکه می ره ...
صدای فریادهای دلخراش متین میومد ... معلوم می شد هنوز دعوا تموم نشده که اونطور متین هوار می زد ...
گفتم : پاشو بیا بیرون , نمی خوام اونجا بمونی ... زود باش بیا پایین ...
با گریه گفت : باشه , الان میام ... دیگه طاقت ندارم ...

و گوشی رو قطع کرد ...
اون وضع برای من غیرقابل باور و دور از ذهن بود ...
با چه اضطرابی منتظر نسترن شدم ؛ فقط خدا می دونه و بس ...
دست هامو مشت کرده بود و دلم می خواست اونقدر متین رو بزنم که نتونه از جاش بلند بشه ...
ولی برخلاف انتظارم چند دقیقه بعد در پارگینک باز شد و ماشین نسترن رو دیدم داره از سر بالایی میاد بالا ...




ناهید گلکار

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت شانزدهم

بخش سوم



پریدم جلوش و درو باز کردم و سوار شدم ...
فریادم به هوا رفت و داد زدم : اون بی شرف تو رو زد ؟ چرا ؟ مگه پدر مادرت اونجا نبودن ؟ چرا جلوشو نگرفتن ؟ ...
نگه دار ... گفتم بهت نگه دار ... می کشمش ...

نسترن اون روی منو بالا نیار ... نگه دار ...

با التماس ؛ در حالی که صورتش زخمی و از سیلی که خورده بود , قرمز شده بود و سر و وضعش آشفته و پریشون بود , گفت : تو رو خدا ... تو رو جون من , خواهش می کنم این کارو نکن ... الان نه ... منم موافقم یک بار حساب اونو کف دستش بذاری ولی الان نه ... خیلی مامان و بابام داغون شدن ...
متین هم دنبال من اومد که تو رو بزنه ... الان درگیر بشین , دیگه یک فاجعه اتفاق میفته ...
الان برو ... خواهش می کنم برزو جونم , الهی فدات بشم ... منو از اینجا نجات بده کافیه ...
با حرص گفتم : بذارم همین طوری زن منو بزنه , من ولش کنم ؟ والله خیلی بی غیرتی می خواد ... اون وقت من به متین حق می دم که فکر کنه من لایق تو نیستم و یک آدم بی غیرت و بی رگم ...

شروع کرد با صدای بلند گریه کردن و التماس کردن ...
زنگ زدم به فریده جون ... نسترن مرتب می پرسید : می خوای باکی حرف بزنی ؟ تو رو خدا صبر کن , من برات تعریف کنم چی شد ...
داد زدم : ولم کن , ساکت باش ...
فریده جون گوشی رو برداشت ... گفتم : چرا ؟؟ به من بگین چرا باید اجازه بدین نسترن این طور کتک بخوره ؟
گفت : برزو جان پسرم تو دیگه نمک به زخم من نپاش ... فقط ازت خواهش می کنم تا می تونی از اینجا دور شو ... متین دنبالتون اومده ... تو رو خدا اگر خونه ی شما رو پیدا کرد , درو روش باز نکنین ...
آقای زاهدی گوشی رو گرفت و گفت : بابا جان اگر می خوای پسر واقعی من باشی تو رو خدا کاری نکن که باعث پشیمونی بشه و ناراحتی من و فریده ...
اصلا خونه ی خودتون نرو اگر می تونی یا درو باز نکن ... می گفت اونجا رو بلده ...
گفتم : آخه آقای زاهدی دارم از عصبانیت دیوونه می شم ...
گفت : به خاطر من خودتو کنترل کن ... مراقب نسترن باش , دست تو سپرده ... خاطرم جمع باشه ؟ نگران نباشم بابا ؟
گفتم : چشم , این بار به خاطر شما ولی یک بار دیگه بخواد به زندگی من و به زن من دست درازی کنه دستشو قطع می کنم ... باور کنین این کارو می کنم چون یکی باید جلوی اونو بگیره وگرنه همین طور می تازونه ...
اون فکر می کنه شماها ازش می ترسین ... اگر اجازه بدین من می دونم چیکار کنم ...
گفت : نه بابا جان , موضوع به این سادگی ها نیست ... باید بشینیم در موردش حرف بزنیم ...

تو دلم گفتم کاش قبل از اینکه نسترن زن من بشه , این حرف رو به من می زدین ...




ناهید گلکار

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت شانزدهم

بخش چهارم




نسترن همین طور که گریه می کرد , پرسید : کجا بریم ؟
گفتم : کجا می خواستی بریم ؟ خونه ی ما دیگه ...
گفت : نه , مامانت متوجه می شه ... نمی خوام ... آبروم می ره ...
گفتم : مامان می دونه , اگر نریم دلواپس می شه ... تازه کجا بریم ؟ هتل ؟ نمی شه , راحت نیستیم ... بعدم تا کی اونجا بمونیم ؟ خونه ی ما دیگه خونه ی تو هم هست , پس بیخودی معذب نباش ...

مامان من که دیگه غریبه نیست ... بعدم تا کی می خوایم ازش پنهون کنیم ؟ ... چون من دیگه نمی ذارم به اون خونه بر ردی ...
گفت : نه تو رو خدا برزو , این کارو نکن ... متین که همیشه اونجا نیست ... نمی شه , این کارِ درستی نیست ...
گفتم : مامانت اجازه می ده این طور متین تو رو لت و پار کنه , اجازه نمی ده پیش شوهرت بمونی ؟ ...
گفت : پیش شوهرم , نه خونه ی مامان شوهرم ... من این کارو نمی کنم , درست نیست ...
من با متین سر تو دعوا کردم ... به خدا هیچ وقت منو نمی زد ...
باور کن به تو فحش داد , منم عصبانی شدم جلوش در اومدم و بهش فحش دادم ... خواهر برادر بودیم دعوا کردیم ...
گفتم : نگاه کن ... همچین میگه خواهر و برادر بودیم دعوا کردیم که انگار یک کاریه که همه می کنن ... چقدر ساده ...
تو برگرد تو اون خونه ولی دیگه از من هیچ انتظاری نداشته باش ... ولت می کنم چون تحمل این طور چیزا رو ندارم ... یا به حرف من گوش می کنی یا دیگه خودت می دونی ...
نسترن ساکت شد ...
در حالی که خیلی هر دو خراب و پریشون بودیم , رفتیم خونه ...
مامان که چند بار زنگ زده بود و من جواب نداده بودم , باز تو حیاط بود ...
از دیدن نسترن به اون حال و روز بیشتر ناراحت شد ولی طبق اخلاقی که داشت وانمود کرد که متوجه نشده ...
گفت : سلام مادر , خوش اومدی ... چه عجب ؟ بفرمایید تو عزیزم ... خوشحالم کردی ...




ناهید گلکار

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت شانزدهم

بخش پنجم




نسترن کمی بلاتکلیف روی مبل نشست ... منم روبروش نشسته بودم ... هر دو غمبرک زده بودیم ...
مامان چایی آورد و شکلات گذاشت و خودش رفت ...
نسترن به من اشاره کرد : برم تو اتاق تو ؟
گفتم : مامان جون ببخشید ما تو اتاقمون چایی می خوریم ...

و سینی رو برداشتم وبا هم رفتیم تو اتاق و درو بستیم ... یکم پشت در ایستاد ...

رفتم جلو و گفتم : دیگه ناراحت نباش , من خودم حسابشو می رسم ... اگر حوصله داری برام تعریف کن ...
چشماش پر از اشک شد و خودشو انداخت تو آغوش من و دست هاشو دور کمرم حلقه کرد و سرشو گذاشت روی سینه ام و زار زار گریه کرد ...
گذاشتم هر چی می خواد اشک بریزه تا دلش خالی بشه ...
و بعد پرسید : می تونم تو تخت تو بخوابم ؟

گفتم : البته , حتما ... بیا الان برات ملافه ی تمیز میارم ...
گفت : نه , می خوام با بوی تو بخوابم ... وقتی بیدار بشم , حالم خوب می شه ...
و دراز کشید روی تخت و من پتو رو کشیدم روش ...
سرشو تو بالش فرو برد و چشم هاشو هم گذاشت ... در حالی که هنوز بغض داشت و دلش می خواست گریه کنه ...
کمی کنارش موندم ... هیچ حرفی نزد ... غمگین و نا امید شده بود ...
من اینو می فهمیدم که من شاهزاده ی رویایی اون نیستم که با اسب سفید بیاد و اونو از تمام غصه هاش نجات بده ...
نسترن امیدی به منم نداشت ... شوهری کرده بود که باید به پاش می موند ...
من خودم سنم کم بود و هنوز احتیاج به پشتیبان داشتم ... در حالی که خیلی زود تکیه گاه یک نفر دیگه شده بودم و این تکیه گاه پوشالی , امن نبود ... شاید متین هم علت مخالفتش با من همین بود ...
داشتم فکر می کردم ... توی اون افکار جور واجور , خودم رو گم کردم ...
تحقیر شدم و کوچیک شدم ... من باید روی پای خودم می ایستادم ... باید پول درمیاوردم ...

و این بار سنگینی شد به روی شونه های من ...
وقتم کم بود ... باید هر چی زودتر شغلِ خوبی پیدا می کردم ...
دو ترم دیگه از درسم مونده بود ...

خدایا چیکار کنم ؟




ناهید گلکار

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

🍁🍂   یکی مثل تو   🍂🍁

قسمت هفدهم

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت هفدهم

بخش اول



نسترن تا بعد از ظهر همون طور که به پهلو خودشو جمع کرده بود , خوابید ...
نمی تونستم بفهمم که خوابه یا خودشو به خواب زده ... مرتب بهش سر می زدم ولی اصلا تکون نمی خورد ....
ناهارم نخورده بود و مامان همش می گفت صداش کن اما من فکر کردم که استراحت کنه براش بهتره ...
تا نزدیک ساعتِ پنج که من باید می رفتم کلاس , مجبور شدم بیدارش کنم تا ازش خداحافظی کنم ...
کنار تخت نشستم و نوازشش کردم ...
گفتم : عزیزم ؟ نسترن جان بیدار نمی شی ؟

موهای قشنگش رو که ریخته بود تو صورتش پس زدم ...
احساس کردم صورتش یک طوری شده ... دستشو گرفتم ... ناخن هاش کبود بود ... یک مرتبه متوجه شدم که حالت طبیعی نداره ...

دست انداختم پشتش و بلندش کردم ولی بی حال روی دستم افتاد ...
داد زدم : مامان بدو ... نسترن ...

دست و پامو گم کرده بودم ... دوباره گذاشتمش روی تخت ... مرتب می زدم تو صورتش و فریاد می زدم : نسترن ... چشمتو باز کن ... چرا حرف نمی زنی ؟ ...
مامان گفت : معطل نکن برزو , بدو ببریمش بیمارستان ...
سوییچ رو برداشتم و نسترن رو بغل زدم و دویدم طرف ماشین ...
مامان سریع لباس پوشید و مانتو و روسری نسترن رو برداشت و دنبالم اومد ...
نشست عقب و من نسترن رو گذاشتم تو بغلش و با سرعت رفتم به طرف بیمارستان ...
گفتم : مامان فکر می کنی چی شده ؟ نکنه سکته کرده باشه ؟
مامان گفت : نفس می کشه ...زود باش ... زود باش برزو ... عجله کن , داره از دست می ره ... ای خدا کاش خودم بیدارش می کردم ... دیر شده , فکر کنم قرصی چیزی خورده باشه ...
زود باش برزو ... داره از دهنش کف میاد ... یا امام حسین , به فریادم برس ... یا فاطمه زهرا کمکش کن ... ای خدا چیکار کنم ؟ ...
از حال مامان که فوق العاده از من آشفته تر شده بود , می فهمیدم که نسترن خوب نیست ...

اشک هام می ریخت ...
داد زدم : اگر بلایی سرش بیاد , من متین رو می کشم ... قسم می خورم می کشمش ...
تا رسوندمش بیمارستان , دکتر اومد بالای سرش ... کف زیادی از دهنش اومده بود بیرون ...
دکتر از من پرسید : دعوا کردین ؟ ...

گفتم : نه , با کس دیگه ای دعوا کرده ...
گفت : می دونی چی خورده ؟

گفتم : اصلا نمی دونم خورده یا نه ...
گفت : اگر بفهمین بهتره ...

اینو گفت و نسترن بردن تو اتاق برای شستشوی معده ...
فورا زنگ زدم به فریده جون ...

قبل از اینکه اون حرفی بزنه , گفتم : برین تو اتاق نسترن ببینین چه قرصی خورده ...
مامان گوشی رو از من به زور گرفت و گفت : بده به من ... اینطوری اونم سکته می دی ...
سلام فریده جون ... نترس عزیزم , حالش خوب می شه ...
فقط دور و بر خونه رو نگاه کن ... تو اتاقشو ببین چه دارویی خورده ... باید دکتر بدونه  ... داد نزن ... ببین بهت چی می گم ... الان دارن معده اش رو شستشو می دن ... می خوان بدونن چی خورده ...

خودتو ناراحت نکن ... بگرد , به ما خبر بده ... خودتم بیا ...




ناهید گلکار

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت هفدهم

بخش دوم



گوشی دست مامان بود و قطع نکرد ...
فریده جون همین طور که بلند بلند گریه می کرد اتاق نسترن رو نگاه کرد و از تو سطل آشغال جای خالی قرص اعصاب خودشو پیدا کرد و به مامان گفت و با گریه و صدای بلند می پرسید : تو رو خدا بهم بگین بچه ام الان چطوره ؟ ... دارم میام ... فقط ماهرو بهم بگو که زنده می مونه ...
مامان گفت : خوبه عزیزم ... الان خوبه , نگران نباش ... زود بیا ... خودت ببین اگر طوری بود که من نمی تونستم باهات حرف بزنم ...

و گوشی رو قطع کرد و اشک هاش صورتشو خیس کرد ...
از شدت غیظ نمی دونستم چیکار کنم ... دلم می خواست سرمو به دیوار بکوبم ...
مامانم حالش خیلی بد بود و نمی تونست جلوی گریه اش رو بگیره ...
کسی از حال نسترن به ما خبر نمی داد ... چه بی تاب بودم ... چه خراب بودم ...

از اینکه نسترن رو از دست بدم , وحشتی وصف ناپذیر به جونم افتاده بود ...
اگر خجالت نمی کشیدم , داد می زدم و صداش می کردم ... منو تنها نذار ... قول می دم ... قول می دم هر کاری از دستم برمیاد برات بکنم که خوشبختت کنم ...
چند دقیقه بعد پرستار اومد بیرون ... از حال نسترن پرسیدم ... خیلی با اکراه گفت : نمی دونیم هنوز , دیر آوردینش ...
استرس منم با این خبر صد برابر شده بود ...
فریده جون و آقای زاهدی با حال پریشون از راه رسیدن ...
و همون موقع دکتر خبر داد که فعلا روده هاشو شستن و کارهای لازم رو انجام دادن ولی هنوز به هوش نیومده و خطری فعلا تهدیدش نمی کنه ... اما دیر آوردنش , ممکن بود هر لحظه جونشو از دست بده ...
آقای زاهدی و فریده جون که داشتن سکته می کردن , یکم آروم شدن ...
هر چهار نفر ما خراب بودیم و هیچ کدوم نمی تونستیم اون یکی دیگه رو دلداری بدیم ...
کمی از اونجا دور شدم ... سرمو گذاشتم روی دیوار و گریه کردم ...

آقای زاهدی که حال پریشون منو دید , اومد به طرف من و بغلم کرد و گفت : نمی دونم با چه زبونی ازت معذرت خواهی کنم ... باید باهات حرف بزنم ... بذار نسترن بهتر بشه , بهت می گم چیکار کنی ...
گفتم: می دونم باید هر چی زودتر بریم سر زندگی خودمون ... نمی تونم دیگه بذارم نسترن تو این ماجرا از دستم بره ...

زد روی شونه من ... سرشو بلند کرد رو به آسمون و گفت : خدا رو شکر که نسترن با تو آشنا شد ... هر کس جای تو بود , الان اونم مشکلی به مشکلات من اضافه کرده بود ...




ناهید گلکار

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت هفدهم

بخش سوم



نسترن رو بستری کردن و ما رفتیم کنارش ولی اون با رنگ پریده و جای دو کبودی روی گونه اش و کنار لبش بی هوش افتاده بود روی تخت ...
اونقدر دلم براش می سوخت که حاضر بودم جونمو فدای اون بکنم ...
ساعت هشت شب شده بود و نسترن هنوز خواب بود ...
تلفنم زنگ خورد ... نگاه کردم از آموزشگاه بود ... تازه یادم اومده بود که من اون شب کلاس داشتم و نرفتم و اطلاع هم ندادم ...
گوشی رو جواب دادم ... گفتم : یک حادثه بد برام پیش اومده بود , الانم تو بیمارستانم ... عذر می خوام نتونستم خبر بدم ...
همدردی کرد و گفت : فردا چی می تونین بیاین ؟

گفتم : نمی دونم , صبح بهتون خبر می دم ... خانمم حالش بهتر بشه , بله میام ... الان نمی دونم چی می شه ...
آقای زاهدی گفت : الان ما اینجا دور هم هستیم و بهترین وقته که با هم صحبت کنیم ... دیگه حتما خانم رادمهر هم اوضاع ما رو می دونه ... پس بیاین یک فکری با هم بکنیم تا از این وضع خلاص بشیم ...
من کمک می کنم براتون خونه می گیرم , جهاز هم که نسترن همه چیز داره ... خوب می مونه یک شغل ثابت برای تو پسرم ... می خوای سرمایه بهت بدم خودت یک شرکت کامپیوتری باز کنی یا می خواهی بیا تو شرکت خودم ؟ ... اگر در آمد ماهانه ی تو خوب باشه , دیگه مشکلی ندارین ...
گفتم : ببخشید آقای زاهدی من نمی تونم قبول کنم , به دو دلیل ... یکی اینکه خودم می خوام رو پای خودم بایستم و دوم اینکه هنوز شما این کارارو برای من نکردین , متین مدعی من شده و اینطور غوغا راه انداخته ...
فردا روزگار همه رو سیاه می کنه ...
گفت : مشکل اون نه نسترنه نه تو , مشکلش پوله ... یک فکرایی هم برای اون کردم تا دهنشو ببندم ...
و رو کرد به مامان و گفت : خانم نمی دونین پسر خوب داشتن چه نعمتیه ... شما با داشتن سه تا پسر خوب , حال ما رو درک نمی کنین ...
از وقتی دبیرستان می رفت , می گفت : ماشین می خوام ... بدون گواهینامه ماشین مادرشو برمی داشت می برد ... دوست های نابابی پیدا کرده بود که من بعدا متوجه شدم که دیگه کار از کار گذشته بود ...




ناهید گلکار

کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3298
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2517

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت هفدهم

بخش چهارم



درس نخوند ... حتی دیپلمش را هم نگرفت ... معتاد شده , مشروب می خوره ... نمی دونم چی می کشه ... تعقیبش کردم , دعوا کردم , حبسش کردم , تهدیدش کردم , با خوبی گفتم ... ولی نشد که نشد ... اونقدر بی حیا و بی چشم رو شده که وقتی پول می خواد , هیچ کس رو نمی شناسه ...
الانم پول زیادی درخواست کرده که واقعا نه دارم نه صلاح هست که بهش بدم ... پولو می گیره و می ره مدتی ازش خبر نداریم تا پولش تمام بشه ... بعد سر و کله اش پیدا می شه ...
فقط می گه بده , کار نداره از کجا میاد و چطوری ...
فقط اون خرج عیش و نوش خودش و یک مشت لات و لوت و معتاد و بنگی بکنه , آروم می شه ...
اینکه با برزو مخالف باشه یا به نسترن حسادت کنه فقط حرفه , اون اصلا برزو رو نمی شناسه ... کِی خونه  بوده که بشناسه ؟ ... اصلا ما در مورد برزو با اون حرفی نزدیم ...
مرافعه راه می ندازه که منو مجبور کنه بهش پول بدم ...
باور کنین خانم رادمهر یک تیکه ظرف سالم تو خونه ی ما نیست ... خون از گلوی منو و مادرش پایین می ره ولی کاری از دستمون برنمیاد ... چیکار کنیم ؟ نمی دونم به خدا ...
مامان گفت : راست می گین , حق با شماست ... نمی دونم چرا یک بچه اینطور پدر و مادرشو رو آزار می ده ؟! ...

ببخشید آقای زاهدی من فکر می کنم اگر ببرینش پیش یک روانشناس , حتما بهتر می شه ...

فریده جون گفت : چی می گی ماهرو جون ؟ مگه تن به این کارا می ده ؟ اون به ما می گه دیوونه , حالا بیاد بره پیش روانشناس ؟ تا حالا دست رو ما دراز نکرده بود که این بار کرد ... امروز صبح من و نسترن رو زد ...
فردا پدرشو هم می زنه ...

چیکار کنم ؟ اونم بچه منه ... می تونم بدمش دست پلیس ؟ می تونم بدشو بخوام ؟ راهش اینه که نسترن و برزو زندگیشونو از ما فعلا جدا کنن ...
خواهش می کنم قبول کن برزو ... به خاطر ما این کارو بکن ...
گفتم : صبر کنین یک فکرایی دارم ... اگر شد , خودم درستش می کنم ... فقط اجازه بدین تا اون موقع نسترن خونه ی ما باشه ...
آقای زاهدی دستشو محکم کوبید روی زانوش و از جاش بلند شد ...
گفت : من دیگه می رم خونه ... بیدار شد , به من خبر بدین ...
خانم رادمهر می خواین شما رو هم برسونم ؟

فریده جون گفت : آره ماهرو جون , همه بمونیم چیکار ؟ تو برو , من و برزو هستیم بهت خبر می دیم ...

و این طوری منو و فریده جون تنها شدیم ...
وقتی از بدرقه ی مامان برگشتم , با سری پایین نشسته بود روی صندلی ... اونقدر ناراحت بود که سرشو بلند نکرد و حرفی نزد ...
اون فریده خانم که میومد پیش مامان من و لباس می دوخت , لب های خندونی داشت ... دختر زیبایی همراش بود ...
مزد لباس رو بیشتر از حدی که مامان می گرفت , می داد و تو نظر من آدمی با شخصیت تر و مهربون تر از اون تو دنیا وجود نداشت , شکل واقعی خودشو گرفته بود ... غمگین و درمونده , آرنج روی زانو گذاشته بود و خیره به کف اتاق نگاه می کرد ...



ناهید گلکار

صفحه مورد نظر
برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع بعد »
زیربخش
«  موضوع قبل
دریافت آخرین مطالب زیباکده از طریق ایمیل
زیباکده