آموزش ترکیب رنگ مو
کپی لینک با موفقیت انجام شد
تعداد بازدید : 20947
آخرین پست تاپیک : ۱۷:۲۴   ۱۳۹۶/۸/۱۵
صفحه مورد نظر

رمان ایرانی " یکی مثل تو "

به اشتراک گذاری در تگرام
کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4673
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2779

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت بیست و چهارم

بخش دوم




مامان سری با تاسف تکون داد و گفت : عزیزم تو روش زندگی رو بهش یاد بده , نذار زندگیت به جنجال و بی ادبی کشیده بشه ... اگر روتون به هم باز بشه , دیگه اون زندگی به درد نمی خوره ...
تو ببر با احترام بهش بده , بگو دیدم ناراحتی نخواستم اذیت بشی ...
نگیمن بهت گفتم ...
از اونجا با عجله رفتم سراغ سهراب و دایی ... همه ی کارای ماشین رو کرده بودن و منتظر من بودن ...
هفت میلیون مامان داده بود ، یک تومن خودم داشتم ... چهار تومن هم دایی چک داد و ماشین رو که گرفتم و خوشحال و خندون از اونا تشکر کردم و نشستم پشت ماشین و راه افتادم ...
یکم که گذشت , با خودم فکر کردم اینقدر تقلا کردم که به یک ماشین برسم ... خوب حالا رسیدم , چی شد ؟ ... الان من چه فرقی کردم ؟ ...
نمی دونم چرا من اینطوری بودم ... وقتی چیزی به فکرم می رسید تا بهش نمی رسیدم ول کن نمی شدم , می خواستم به هر قیمتی اونو به دست بیارم ولی هیچ وقت نشده بود اون لذت کافی رو از به دست آوردنش ببرم ...
شاید برای اینکه سخت و با مشقت به اون می رسیدم یا اصلا فکرم اشتباه بود ...
رفتم کلاس ... اون شب فقط یک کلاس قبول کرده بودم و بعد از اون با ذوق و شوق برگشتم خونه ...
نسترن با حال نزار و گریون روی مبل افتاده بود و حالش اصلا خوب نبود ... از اینکه از صبح هم با من تماس نگرفته بود , معلوم بود که سخت دلخوره ...
با سفارش هایی که مامان کرده بود و اینکه دیگه یک ماشین برای خودم داشتم که اختیارش دست خودم بود ,
قصد نداشتم با نسترن دعوایی داشته باشم ...



ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4673
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2779

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت بیست و چهارم

بخش سوم



با این که می دونستم برای سکه ها این طور عزا گرفته , وانمود کردم نمی دونم برای چی ناراحته ... گفتم : وای زن جان چی شدی ؟ چرا حالت بده ؟ فهمیدم ناقلا , برای اینکه شام درست نکنی خودتو زدی به مریضی ...
گفت : نکن برزو , حوصله ندارم ... ازت متنفرم ...
خندیدم و گفتم : تو صبح به من گفتی عاشقمی ... الان متنفری ... کدومشو قبول کنم ؟
پاشو صورتتو بشور می خوام ماشینم رو نشونت بدم ...
گفت : بالاخره کار خودت رو کردی ؟ می دونم برای چی ماشین می خواهی ؟ می خواهی دختر سوار کنی , نمی خواهی من بفهمم ...
سکه های نازنین رو هم از بین بردی ... فروختیشون ؟
گفتم : راستی این سکه ها رو بگیر , دست بهش نزدم ... هر بیست و هفت تاش هست , بگیر ... دیدم تو ناراحت میشی از جای دیگه تهیه کردم ...
با اشتیاق سکه ها رو گرفت ...
اولش که خوشحال شد ولی بلافاصله گفت : پس شماها دارین , خرج نمی کنین ... فقط برای من نداشتین ... یک گردنبد صد تومنی که آدم به کارگرش نمی ده دادین به من , بعد می ری ماشین می خری ...
داد زدم : مشکل تو با من چیه نسترن ؟ تو چرا اینقدر عوض شدی ؟ مثل احمق ها حرف می زنی ... مثلا تو تحصیل کرده ای ... آخه اون درسی که تو خوندی به چه کارت میاد ؟
تو مگه نبودی که گفتی فقط خودت رو می خوام ، پول برات مهم نیست ؟ پس چرا این طوری می کنی ؟ ...
خدا شاهده داری یک کاری می کنی که رومون به هم باز بشه ... خودت می دونی منم چاک دهن ندارم , یک دفعه دیدی زیر و روتو گفتم ...



ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4673
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2779

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت بیست و چهارم

بخش چهارم




وقتی دید هوا پسه , پرسید : حالا چی خریدی ؟
گفتم : برو بابا تو یک طویله خری ... ولم کن احمق ... شام چی درست کردی ؟
با ترس گفت : چی ؟
گفتم : هیچ به گوشِت خورده شام ؟ ... شام ... یعنی چی ؟ من گرسنه ام الاغ ...
گفت : الان سفارش می دم ...
گفتم : لازم نکرده , من می رم خونه ی مامانم شام می خورم و میام ... از فردا شبم همین کارو می کنم ...
بابا من غذا می خوام تو خونه ام بخورم , نمی فهمی ؟ همش به فکر سکه هاتی ... از صبح عزای اونا رو گرفتی ...
آره می رم خونه ی مامانم , آخه من بچه ننه ام ...
دنبالم افتاد که : تو رو خدا صبر کن برزو , الان درست می کنم ... بیا , خواهش می کنم نرو ...
بیا دیگه تو که خودت می دونی تو شوهر جان خودمی ...
گفتم : ده شبه با هم زندگی می کنیم ... خجالت نمی کشی الان می خوای شام درست کنی ؟ ...
گفت : سوسیس و تخم مرغ می خوریم ... بیا نرو , تو رو خدا نرو ...
گفتم : ای خدا به دادم برس ... بهم صبر بده ... من کار می کنم خسته می شم , نباید شب میام خونه یک چیزی بخورم ؟
گفت : الان دیگه درست می کنم , بداخلاقی نکن ...
رفتم لباسم رو عوض کردم و صورتم رو شستم و نماز خوندم و برگشتم دیدم میز رو چیده ...
خودشم درست کرده و لباس خوب پوشیده ... با اوقاتی تلخ رفتم سر میز ولی اشتهایی به خوردن نداشتم ...
اون خونه با تمام وسایل شیک و آخرین مدلش داشت برای من کابوس می شد ...
هنوز لقمه ی اول رو دهنم نذاشته بودم که نسترن سعی کرد از دل من در بیاره ولی کارو خراب تر کرد و گفت : به خدا به خاطر سکه نبود , اگر من چیزی می گم به خاطر آینده ی خودته ...




ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4673
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2779

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت بیست و چهارم

بخش پنجم




گفتم : فهمیدم , بسه دیگه ... سکه ها را که گرفتی , خودتم نشون دادی ... فکر کن الان اگر اونا رو فروخته بودم هر دو چه حالی داشتیم ...
گفت : به جون برزو خودمم دست بهش نمی زنم ... اگر زدم هر چی خواستی بهم بگو ...

گفتم : نسترن , عزیزم , یکم خجالت بکش ...
من حاضر بودم جونم رو هم برای تو بدم ولی تو اگر یک ذره به فکر من بودی و اون کله ات رو به کار می گرفتی , با خودت می گفتی این مرد از اینجا می ره تا شرکت ، از اونجا می ره کلاس و این همه راه رو برمی گرده با این سختی ... چرا سکه داشته باشیم و اون اینقدر اذیت بشه ؟ ولی نه سکه داشتن مهم تره ... پس این طور نیست ... تو به فکر من نیستی ...
تو حاضری من با این مشقت برم سر کار ولی ماشین نداشته باشم نکنه یک وقت کسی رو سوار کنم ...
نسترن تو داری راه رو اشتباه می ری ... اگر روزی منو از دست دادی دیگه طرفت برنمی گردم ... اینو بدون و درست رفتار کن ...
باز شروع کرد به گریه کردن که : مگه من چیکار کردم ؟ تو داری به من ظلم می کنی ... داری زور می گی ... سکه ها مال من بود , تو که چیزی نداشتی ...
گفتم : حالا می خواهی همین سوسیس و تخم مرغ رو هم به کامم زهر مار کنی ؟ ...
گفت : تو شروع می کنی , من که حرفی نزدم ... مثلا تو این زمان ما باید ماه عسل باشیم ... حتی مامانت به فکر نبود که دو تا بلیط کیش برای ما بگیره ...
یک تکه نون دستم بود ... با چنگال کوبیدم روی میز و بلند شدم و رفتم تو اتاق خواب ...

از شدت عصبانیت نمی دونستم چیکار کنم ...

یک مرتبه با یک فریاد دلخراش مشتم رو کوبیدم تو دیوار ... از بس حالم بد بود متوجه نشدم که چه بلایی سر دستم آوردم ...
چند دقیقه بعد درد شدیدی احساس کردم و نگاه کردم دیدم جای مشتی که زده بودم به دیوار , فرو رفته بود  و دست منم زخم شده و نمی تونم تکونش بدم ...
داشتم با دستمال می بستم که نسترن اومد جلو و گفت : الهی بمیرم ... مگه تو دیوونه ای ؟ چرا این کارو کردی ؟ ...
گفتم : از جلوی چشمم برو کنار , نمی خوام ببینمت ...
پدرسگ من هر چی در توانم بود برات کردم , مادر بیچاره ام هم همینطور ... چی می خواهی از جون من ؟
ندارم ... تو روا داری مادر من با اون همه زحمتی که می کشه , بکنه تو شکم توی الاغ که هیچی برات فرق نمی کنه ؟ ...



ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4673
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2779

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت بیست و چهارم

بخش ششم




گفت : برو گمشو ... چیکار برای من کردین ؟ ...
مامان بیچاره ام , مامان بیچاره ام ... هیچم بیچاره نیست ... اگر می خواست , می تونست بکنه ... عوضی تو برو لای دست مادرت که اینقدر دوستش داری ... بچه ننه ی بی عرضه ...
بلند شدم به طرفش حمله کنم ولی جلوی خودمو گرفتم و داد زدم : از جلوی چشمم برو گمشو , نمی خوام ببینمت ... دهنتو باز کنی از متین بدترت می کنم ... به درد تو همون برادر دیوونه ی معتادت می خوره ...

و لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون چون داشت کار بالا می گرفت ...
هر چی فکر کردم برم خونه ی مامان , دیدم ناراحتش می کنم ... پیش سهراب و رستم هم نمی خواستم برم ...
دلم نمی خواست مامان بزرگم هم بفهمه به این زودی اینقدر اختلاف ما بالا گرفته که من با قهر از خونه زدم بیرون ...
همون جا توی ماشین خوابیدم ...
داشتم فکر می کردم چرا اینطوری می شه ؟ ... چرا من که اینقدر نسترن رو دوست داشتم و اونم منو دوست داره با هم این طور رفتار می کنیم ؟ آیا واقعا اشکال از من بود یا نسترن درست رفتار نمی کرد ؟
آشفته و بیقرار بودم و در این فکر که کجای کارو اشتباه کردم ؟ باید با یکی حرف می زدم ... واقعا بهش احتیاج داشتم ...
کم کم خوابم برد ... هوا به شدت گرم بود و من اصلا فکر نمی کردم همون شب اول توی اون ماشین بخوابم ...
با خودم گفتم :خوب آقا برزو اینم ماشین , حالا توش بخواب ...
وقتی هوا روشن شد , بیدار شدم و دیدم دستم خیلی درد می کنه ... مشتم از هم باز نمی شد ...
برگشتم تو خونه ... دیدم روی مبل نشسته و تمام شب رو گریه کرده ... صورتش ورم کرده بود و تا چشمش به من افتاد , خوشحال شد و اومد جلو و خودشو انداخت تو بغل من و گفت : ببخشید ... تو رو خدا دیگه قهر نکن ... از خونه نرو ... به خدا خیلی دوستت دارم , نمی تونم دوریت رو تحمل کنم ... کجا رفته بودی ؟ ...




ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4673
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2779

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت بیست و چهارم

بخش هفتم




گفتم : تو ماشین خوابیدم ...
گفت : الهی فدات بشم ... مُردم و زنده شدم ... دیگه این کارو نکن ... کاش می دونستم تو ماشینی , میومدم دنبالت ...
حرفی نزدم و یک دوش گرفتم ... لباس عوض کردم ...
دیدم صبحانه ی مفصلی چیده و چایی درست کرده ... فورا برام چای ریخت گذاشت جلوم ... دلم براش سوخت ...
برای چشم های قشنگش که از گریه قرمز شده بود و ورم داشت ... گفتم : نسترن ما داریم با دست خودمون بدبختی رو میاریم تو این خونه ... نکن ... حرفی نزن که منو تحریک کنی ... بیا همدیگه رو درک کنیم , خودخواهی ها رو کنار بذاریم و با هم زندگی خوبی داشته باشیم ...
چرا تو هر روز باید مادرتو ببینی ولی من حق ندارم ؟ ... اینو بگو ... مگه قلب مادر دختر با مادر پسر فرق داره ؟
نسترن , مادر من برای ما هم پدر بوده هم مادر ... زحمت ما رو کشیده ... نمی تونم ولش کنم , تک و تنهاست ... اصلا دوستش دارم ... تو اینو می دونستی من چقدر به مادرم علاقه دارم ...
چرا نمیای بریم بهش سر بزنیم ؟ خودت اینا رو فکر کن , یک دلیلی منطقی برای من بیار ... من پول این ماشین رو قرض کردم که تو ناراحت نشی ...
راستش مامان اجازه نداد سکه ها رو بفروشم , گفت تو اذیت نشی ... به فکر تو بود ...
اون وقت تو در مقابل ببین چیکار کردی ؟ برخورد خودتم دیدی ...
خواهش می کنم بیا بهم احترام بذاریم ... نذار رومون تو روی هم باز بشه ...
امروز یکم فکر کن ....

اون شب وقتی می خواستم برگردم , اول زنگ زدم و پرسیدم : شام چی داریم ؟ اگر نداریم می رم خونه ی مامان می خورم و میام ...

گفت : نه , نه درست کردم ... بیا منتظرت هستم ...
وقتی رسیدم , دیدم میز برام چیده ... شمع روشن کرده و بوی سوپ تو فضای خونه پیچیده ...
اومد جلو و خودشو انداخت تو آغوش من ... منم کوتاه اومدم ... فکر کردم که گذشت کنم و یواش یواش همه چیز درست می شه ...
بغلش کردم و گفتم : درستت درد نکنه ... چه بوی خوبی ... بکش تا من بیام ..
گفت : نزدیک آشپزخونه که شدی , داد بزن زن ، من اومدم بکش ...
می خواست باز سر شوخی رو باز کنه ولی من اصلا حالشو نداشتم ...
وقتی شام می خودریم هم کلامی نتونستم به زبون بیارم ... راستش می ترسیدم اون در جواب من چیزی بگه که دوباره هر دومون رو ناراحت کنه ولی موقع خواب کاملا با هم مهربون شدیم و همه چیز یادمون رفت ...




ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4673
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2779

🍁🍂   یکی مثل تو   🍂🍁

قسمت بیست و پنجم

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4673
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2779

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت بیست و پنجم

بخش اول




روز بعد وقتی اومدم خونه , شام حاضر بود و خودشو تو بغل من جا کرد و با خوشحالی گفت : مژگان جون زنگ زد و ما رو پاگشا کرد ... فردا شب می شه , کلاس نگیری ... در ضمن پول داری به من بدی می خوام برم آرایشگاه ؟ ...
پرسیدم : برای چی ؟ تو که خوبی ...
گفت : مرسی , تو هم خوبی ... حتما کار دارم دیگه , باید خودمو خوشگل کنم ...
گفتم : باشه , چقدر می خواهی ؟

گفت سیصد تومن بسه ...

پرسیدم : سیصد تومن برای آرایشگاه ؟ زیاد نیست ...
گفت : نه , شوهر جون خسیس ...
راستش دلم نمیومد زحمت یک ماه تدریسم رو بدم اون بره آرایشگاه یک ساعته به باد بده ولی چون اولین بار بود از من پول می خواست , با دل و جون بهش دادم ...
از اینکه زندگیم داشت به روال منظم میفتاد , راضی بودم ...
عاشقانه شام خوردیم و عاشقانه تر خوابیدیم و من با نیروی بهتری فردا رفتم سر کار ولی وقتی رفتم شرکت و درِ اتاقم رو باز کردم , دیدم آیدا پشت میز من نشسته ...
تا منو دید از جاش بلند شد و گفت : جناب مهندس ببخشید جای شما نشستم ...
گفتم : تو اینجا چیکار می کنی ؟
گفت : دیگه منم از کارمندای توام ...
با توجه به اینکه نسترن خیلی روی آیدا حساسیت داشت , گفتم : بیخود , من کارمند حرف گوش کن می خوام ... می دونی که تو کارم جدیم ... نمی تونم با تو کار کنم ...
گفت : وای عزیز دلم , نمی دونی چقدر از کارت راضین ... همه دارن تو شرکت ازت تعریف می کنن ... من می دونستم تو بهترینی ...
حتی آوازه ات به گوش بابا هم رسیده اومده از من تشکر کرده ... ( خودشو کشید بالا و نشست رو میز من ) می دونی بهش چی گفتم ؟
گفتم با خواهش تمنا آوردمش , اگر می خواهی بمونه حقوقشو ببر بالا ...
می دونی چی گفت ؟ ... هورا ... هورا قبول کرد ... نمی دونم چقدر ولی دستورشو ازش گرفتم ...
میگن همه چیز عالی شده ... همه راضین ...
گفتم : مرسی , تو به من خیلی لطف داری ... از روی میز بیا پایین ... برو سر کارت , من خیلی کار دارم ...


ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4673
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2779

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت بیست و پنجم

بخش دوم




گفت : ای جانم , خشن ... کار من اینجاست ؛ بگو چیکار کنم قربان ؟ ...
گفتم : الان آقای صدر میاد , تو رو خدا برو بذار به کارم برسم ...
گفت : به جون مامانم از امروز من و تو و آقای صدر با هم تو این اتاق هستیم ...
گفتم : آیدا من اجازه نمی دم ... کارم با بچه بازی جلو نمی ره ... می رم پیش جهانی ببینم جریان چیه ؟
همچین قراری نداشتیم , من کارمند نمی خوام ...
گفت : نرو دیوونه , آبرو ریزی راه ننداز ... این شرکت مال بابای منه , من خواستم پیش تو کار کنم ...

و قاه قاه خندید و گفت : بذار پیشت بمونم فقط تا اول مهر ...  خودت می دونی که منم مثل تو درسخونم ....
نمی خوام بخورمت که ...
صدر اومد تو اتاق ... گفتم : خانم , من و آقای صدر از عهده ی کارامون برمیایم ، کارمند جدید نمی خواهیم ... شما لطفا جای دیگه مشغول بشین ...
صدر گفت : سلام آیدا خانم ... خوبین ؟ ... چی میگی مهندس ؟ این شرکت مال خود آیدا خانمه , ایشون رئیس شرکت هستن ... کارمند جدید چیه ؟
آیدا بلند بلند خندید و گفت : شوخی کردم مهندس ... یک هفته ای ایران نبودم رفته بودم دبی ...

و همین طور که می خندید , گفت : به کارتون برسین آقایون ...

و با عشوه از در رفت بیرون ...
گفتم : نمی فهمم این شرکت رو چطوری اداره می کنه وقتی هیچ وقت نیست ؟
صدر گفت : در واقع آقای جهانی اینجا رو اداره می کنه و هیئت مدیره داره ولی رئیس آیدا خانمه ...
خوب این پولدارها شرکت های مختلف می زنن و زیر پوشش اون هزار تا کار می کنن ... چیز عجیبی نیست ...


با خودم فکر کردم اصلا اینطوری دوست ندارم .. دلم نمی خواد آیدا رئیسِ من باشه ... باید یک کار دیگه پیدا کنم و قبل از هر چیزی باید به نسترن بگم ... اگر ازش پنهون کنم بالاخره می فهمه و فکر می کنه عمدی تو کارم بوده ...
از خودم که مطمئن بودم و می دونستم هرگز به کسی مثل آیدا توجهی ندارم ولی از حساسیت نسترن می ترسیدم ...




ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4673
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2779

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت بیست و پنجم

بخش سوم




فکر می کنم اون روز آیدا برای اینکه جلوی من یک مانوری داده باشه , همه ی کارمندان رو جمع کرد و جلسه ای تشکیل داد و خودش به عنوان رئیس سخنرانی کرد و از وظایف کارمندان گفت ... از اینکه زود رفتن و دیر اومدن باعث اخراج می شه و اینکه موبایل ها باید در ضمن کار خاموش باشه , حرف زد و با یک تظاهر به قدرت از اتاق رفت بیرون ...
من وقتی سیستم رو درست می کردم , دیده بودم که این شرکت هر ماه مقدار زیادی کالا از چند کشور خاص وارد ایران می کنن اما بیشتر کالاها با کد مخصوص و رمزدار بود که من سر در نمیاوردم ولی تعداد زیادی هم با اسم وارد می شد و اون روز فهمیدم آیدا مسئول مستقیم این کار نیست و فقط به شکل صوری رئیس اون شرکته ...
به هر حال من فقط یک کارمند بودم و کاری به این کارا نداشتم ولی نگران بودم اگر نسترن بفهمه چه عکس العملی نشون می ده ... نمی خواستم ناراحتش کنم ...
گیج شدم ... نمی تونستم تصمیم بگیرم بهش بگم یا نه ... اگر می گفتم آرامش رو ازش می گرفتم و اگر نمی گفتم به زودی می فهمید و فکر می کرد من منظوری داشتم که این کارو کردم ...
در حالی که فقط به خاطر اون بود که این کارو قبول کردم ...

از شرکت رفتم پیش مامان ... اونقدر خوشحال شده بود که سر از پا نمی شناخت ...
مدتی همدیگر رو بغل کردیم ... زود برام غذا گرم کرد و میز رو چید ... با اشتها شروع به خوردن کردیم و موضوع رو باهاش در میون گذاشتم و گفتم : می خواستم با شما یک مشورت بکنم ...
واقعا توی یک دو راهی گیر کردم ... من به خاطر اینکه زودتر برم سر کار و نسترن رو از اون وضعیت که متین براش درست کرده بود نجات بدم , رفتم تو شرکت پدر آیدا استخدام شدم ...
با هراس به من نگاه کرد ... پرسید : همون دختری که سر کوچه دیدم همکلاسی تو بود ؟
گفتم : آره , همون ... مشکلی نبود من اصلا اونو نمی دیدم ... به خدا از وقتی دانشگاه تعطیل شده حتی تلفشم رو جواب نمی دم ولی امروز اومده بود تو شرکت و تازه فهمیدم رئیس اونجاست به جای پدرش ...




ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4673
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2779

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت بیست و پنجم

بخش چهارم




پرسید : خوب حالا مشکلت چیه ؟ البته حدس می زنم ...
گفتم : حدست چیه مامان ؟
گفت : الان دنبالت افتاده ... آره ؟ زیر پات نشسته ؟

گفتم : نه بابا , اون از اولم داشت همین کارو می کرد من بهش رو ندادم ... قسم می خورم تا حالا حتی به چشم بد هم بهش نگاه نکردم ...
به جون مامان , و نخواهم کرد ... من نسترن رو دوست دارم , خودتم می دونی ... لزومی نداره این کارو بکنم ... اصلا ازش خوشم نمیاد یک جورایی چندشم می شه از بس آرایش می کنه و صورتش رو با جراحی های مختلف عوض کرده ...
الان دو تا لب داره قد نعلبکی ... چیه اون ؟

از چیزای دورغی خوشم نمیاد ...

راستش چطوری بگم ؟ نسترن ... یعنی از از اون مهمونی که با آیدا رفتم ما رو با هم دیده بود , نسبت بهش حساسه ... خیلی هم زیاد ...
اون حتی دوست نداره من شما رو دوست داشته باشم ... حالا ببین با آیدا چطوریه ... اگر بهش بگم یک دردسر و اگر نگم یک طور دیگه ... شما بگو چیکار کنم ؟
گفت : دروغ همیشه پشت سرش دروغ دیگه ای رو می سازه ... یا کارت اشتباه بوده که نباید می کردی یا درست ... هر چی بوده , پای کارت بمون ولی دورغ نگو ... ببین یک مثال برات می زنم ... کسی که اولین دروغ رو می گه برای اینکه از چیزی می ترسه ... چون مجبور می شه برای افشا نشدن رازش بازم دروغ بگه , اون چیزی که ازش می ترسه چند برابر می شه و تا جایی که یک فاجعه درست می کنه ...
راستِ اول با همه ی بدی هاش تو رو آدمی صادق و درستکار نشون می ده و بهت اعتماد می کنن ...
ضرر رو از هر کجا جلوشو بگیری به نفع توست ...
برو راستشو بگو و بیخودی برای خودت عذاب وجدانِ کاری رو که نکردی , نده ...
هر چی می خواد بشه , بشه ولی زنت بهت اعتماد می کنه و می فهمه که با مردی زندگی می کنه که چیزی رو ازش پنهون نمی کنه ...
به هر حال اون آیدایی که من دیدم اینو به گوش زنت می رسونه ...




ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4673
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2779

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت بیست و پنجم

بخش پنجم




گفتم : مامان چرا ما اینقدر مظلومیم ؟ خود اونا هزار تا دروغ و دورنگی با ما داشتن ولی صدامون درنیومد ...
گفت : بیچاره ها چیکار کردن ؟ تو چقدر پرتوقعی مادر , اونا که کار بدی نکردن ...
گفتم : همین ماشین , سندش رو به اسم خودشون گرفتن ...
مامان گفت : پس می خواستی بدن تو ؟ برای چی ؟ دختر دسته ی گلشون رو همین طوری بهت دادن ازشون ممنونم باش .... چرا باید ماشین هم می دادن ؟ کت و کلاه , دو غاز و نیم بالاش ؟ تو چرا اینطوری شدی برزو ؟
گفتم : طوری نشدم بابا ... من توقع ماشین نداشتم و ندارم ,  چرا متوجه نمی شین ؟ ... اونا یک سوییچ ماشین رو تو عروسی دستشون گرفتن و جلوی همه با رقص و آواز دادن به من ... به همه اعلام کردن که به دامادمون ماشین دادیم ...
چرا کردن ؟ مگه من شخصیت ندارم ؟ با من مثل یک نوکرم برخورد نکردن ؟  اگر می دونستم که نسترن سکه ها رو می گیره و مثل ماشین صاحب می شه , اصلا همون جا پرت می کردم تو صورتشون ...
من توقعی از اونا داشتم ؟ اصلا شما بگو چرا سر این کار رفتم ؟ چون نمی خواستم زیر بار منت اونا برم ...
ولی وقتی یکی به آدم کادو می ده و ازش بدون اجازه پس می گیره , مامان به خدا کار درستی نیست ...
هر کس جای من بود صداش در میومد و این سکه ها رو و اون ماشین رو از حُلقومشون می کشید بیرون ...
ولی من نکردم ... خودتم می دونم از صبح تا ساعت نُه و ده شب کار می کنم تا منت کسی رو نکشم ...
به خدا مامان منم عزت خودت رو دارم ..مثل بابام کُردم ....
گفت : نمی دونم والله چی بگم ؟ به هر حال خودت این موضوع رو به نسترن بگو ...


اون شب یک کلاس بیشتر نداشتم و ساعت شش رسیدم خونه ...
نسترن منتظرم بود و قبلا بهش زنگ زده بودم ...
وقتی با اون روی خوش ازم استقبال کرد و در آغوشم گرفت , تمام خستگی هام از بدنم در اومد و دلم می خواست دنیا رو به پاش بریزم ...
از آرایشگاه اومده بود ... موهاشو رنگ کرده بود و به خودش حسابی رسیده بود ...
گفتم : وای چقدر خوشگل شدی ...
گفت : به خاطر تو دیگه , شوهر جونمی ... می خوام اینطوری خستگیت در بره ... کی بریم خونه ی رستم ؟
گفتم : یک دوش بگیرم و لباس عوض کنم ... چایی داریم ؟ ...
گفت : الان آماده می کنم شوهر جون ... ( من از توی اتاق خواب و اون تو آشپزخونه بلند با هم حرف می زدیم )

گفت : زودتر برم که سر راه یک چیزی بخریم ...
گفتم : چی ؟ مگه باید چیزی بخریم ؟ چرا ؟

گفت : شوهر جون تو تربیت نشدی ؟ ... من برای بار اولمه می رم خونه ی رستم , نباید دست خالی برم ...
گفتم : بی تربیت خودتی زن جان ... این چیزا مال زن هاست ... مردی گفتن , زنی گفتن ...  راستی امروز رفتم پیش مامان ... وقت داشتم تا کلاس , از شرکت رفتم ... بهت سلام رسوند ...
گفت : مرسی ... دیر گفتی چون ماهرو جون خودش بهم زنگ زد ...
همین طور که دست و صورتم رو خشک می کردم رفتم جلو و پرسیدم : ماهرو جون ؟

سر تکون داد و گفت : ما اینیم ... با مادر شوهرمون جون در جونی شدیم ...
گفتم : مامان کی زنگ زد ؟
گفت : بعد از اینکه تو از خونه شون رفتی ... یک عالم با هم حرف زدیم ... می گفت خیلی منو دوست داره و ازم انتظار داره که همیشه علاقلانه تو زندگی رفتار کنم ... منم گفتم منم شما رو دوست دارم , چشم مادر شوهر جان ...
گفتم : خدایش خیلی خوشگل شدی ... امشب تو ستاره ی مجلسی ... فریده جون و بابا میان ؟

گفت : آره , بابا دلش برای بابابزرگت تنگ شده ، می گفت حتما میام ...




ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4673
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2779

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت بیست و پنجم

بخش ششم




نشستیم و یک چایی با هم خوردیم ... من رفتم آماده شدم ...
نگاه کرد به سر تا پای من و گفت : خداییش تو هم خیلی خوشگل و خوشتیپی ... من خودمو درست نکنم , ازت کم میارم ... عاشقتم شوهر جون ...
با هم راه افتادیم ... اون اصرار کرد با پرادو بریم ولی قبول نکردم و گفتم : از این به بعد با ماشین شوهر جان ...
گفت : پیش تو باشم برام فرقی نمی کنه ...

اون زودتر نشست تو ماشین ...
وقتی من سوار می شدم , دیدم داره تو داشبورد رو می گرده ... زیر صندلی ها و به اطراف نگاه می کنه ...
گفتم : دنبال چی می گردی ؟ چی می خواهی ؟ ...
گفت : مدرک جرم ...
گفتم : مدرک جرم چی ؟
گفت : نیست ولی احتیاط شرط عقله ...
روشن کردم و راه افتادیم ... گفتم : عزیز دلم تو دختر صادقی هستی , خیلی هم ساده و بی ریایی ... من همینِ تو رو دوست دارم ولی برای اینکه هر دومون راحت زندگی کنیم , به من اعتماد کن ...
کاری که خیانت به تو باشه , نمی کنم ... خاطرت جمع ...
گفت : به خدا می دونم , به والله می دونم ولی عشقه دیگه , چیکار کنم ؟ می ترسم تو رو از دستم در بیارن ...
من سر حرف رو باز کردم که بهش بگم ولی تلفنش زنگ خورد ... با فریده جون حرف زد ... بعد هم رفتیم گل خریدیم و برای کیان یک خرس گرفتیم ... سر به سر هم گذاشتیم و من فکر کردم جای اون حرفا نیست ... گذاشتم بعدا بهش بگم ...
و رسیدیم در خونه ی مامان که قرار بود با ما بیاد ... اونو سوار کردیم و خوش و سر حال رفتیم به خونه ی رستم ...




ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4673
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2779

🍁🍂   یکی مثل تو   🍂🍁

قسمت بیست و ششم

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4673
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2779

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت بیست و ششم

بخش اول




با فریده جون و آقای زاهدی با هم رسیدم در خونه ی رستم و همه با هم رفتیم بالا ... بقیه اونجا بودن و شب خیلی خوب و فراموش نشدنی برای من شد ...
نسترن خیلی زیبا شده بود و مورد توجه همه قرار گرفت و از این بابت خودشم احساس خوبی داشت ...
شوخی می کرد و به من می رسید ... برام غذا می کشید ...
در واقع نمی دونستم اون خود نسترنه یا داره تظاهر می کنه ...
اونقدر ما خوشبخت به نظر می رسیدیم که فریده جون گفت : تو رو خدا مژگان جون یک اسپند دود کن ...


با همون خوشحالی برگشتیم خونه ...
تو راه می گفتیم و می خندیدم و شوخی می کردیم ...
من زودتر رفتم تو رختخواب و نسترن بعدا اومد ... خسته بودم و به شدت خوابم میومد ؛ برای همین وقتی اون رسید خواب بودم ...
شروع کرد به قلقلک دادن من و گفت : نمی شه زود بخوابی ,  فردا تعطیلی تا ظهر می خوابیم ولی حالا نه ...
چشم هامو باز کردم و گفتم : دارم می میرم ... نمی دونی چقدر خسته ام ...
خودشو تو بغل من جا کرد و گفت : امشب خیلی خوش گذشت ... شب جمعه ی دیگه هم شیرین دعوت کرده ... بعدش ما اونا رو دعوت می کنیم ... اوه نه , مامان بزرگت هم جمعه گفته بریم آبگوشت خوری ...
بالاخره به آرزوم رسیدم ...
گفتم : تو بلد نیستی آبگوشت درست کنی ؟

دماغ منو گرفت و گفت : تو چقدر شکمویی ... همش در مورد غذا حرف می زنی ... چرا بلد نباشم ؟ آبگوشت که کاری نداره ... می خوای فردا درست کنم ؟ می گیم ماهرو جونم بیاد دور هم باشیم ...
گفتم : آره , خیلی خوب می شه ... مامان تا حالا خونه ی ما نیومده ...
گفت : خوب مامان منم نیومده , می خوای بگم اونام بیان ؟
گفتم : خیلی هم عالی می شه ... پس فردا هم آبگوشت خوری داریم ...
سرشو گذاشت روی سینه ی من ... موهاشو نوازش کردم و گفتم : نسترن یادته من کار پیدا کردم اومدم بهت گفتم تو خوشحال شدی ؟

گفت : آره ... نکنه بیکار شدی ؟
گفتم : نه ... باید یک چیزی رو به تو بگم ... همین امروز فهمیدم .... دلم نمی خواد چیزی رو از تو پنهون کنم ... البته چیز مهمی نیست ولی تو بدونی بهتره ...



ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4673
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2779

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت بیست و ششم

بخش دوم




گوش هاش تیز شده بود و سرشو بلند کرد ...
گفتم : اون کارو آیدا برای من پیدا کرده بود ولی من نمی دونستم که اون شرکت مال خودشه ...
امروز سر و کله اش پیدا شد و کارمندا رو جمع کرد و من دیدم رئیس آیداست ... همین ... چیز مهمی نبود ولی می خواستم تو بدونی عزیزم ...

گفت : پس تو تمام این مدت با آیدا تو اون شرکت بودی ؟ از صبح تا شب با هم بودین و سر منو شیره می مالیدی ؟
گفتم : نسترن شروع نکن ... خدا رو شاهد می گیرم امروز فهمیدم ... همین امروزم بهت گفتم ... بعدم اون اتاقش طبقه ی سومه و من اول ... به هم کاری نداریم ...
گفت : بسه دیگه برزو , منو خر فرض نکن ...
درسته که آدم ساده ای هستم ولی اینو می فهمم که آیدا از تو خوشش میاد ... نمی خوام تو شرکت اون کار کنی ... بابای من شرکت داره و به تو هم نیاز داره ...
گفتم : تا همین جا از شما به ما رسید ... لازم نیست ...
اولا که آیدا رو من امروز تو شرکت دیدم و تا حالا نیومده بود ... دوما چشم , یک کار دیگه پیدا کنم از اونجا میام بیرون که تو ناراحت نباشی ولی اینو بدون که بی دلیل نسبت به آیدا حساس شدی چون اون برای من با بقیه ی زن ها فرقی نداره ...
اوقاتش تلخ شد و پشتشو کرد به من ...
گفتم : نسترن قرار بود به هم اعتماد کنیم ... من تو رو دوست دارم ...
با صدای بلند گفت : پس معلوم شد نزدیک عروسیمون چرا پیش من نمی اومدی و به من محل نمی گذاشتی ...
از اون روزی هم که عروسی کردیم هر روز به یک بهانه با من دعوا کردی ... من ... من ... ده روزه عروسی کردم , چهار شب با گریه خوابیدم و یک شب تا صبح گریه کردم ... این شد زندگی ؟
برای اینکه آقا خوشی هاشو تو شرکت کرده بود میومد خونه با من دعوا می کرد چون من مثل آیدا خانم لباس نمی پوشم و خودمو هفت قلم درست نمی کنم ...
تو اصلا غلط کردی رفتی تو شرکت آیدا ...
گفتم : ترمز کن نسترن ... چرا همین طوری داری میگی و می ری ؟ من نمی دونستم آیدا رئیس اون شرکته ... به جون خودت قسم ...
گفت : جون مامانت رو قسم بخور ... از من مایه نذار که باور نمی کنم ...


داشت هر لحظه عصبانی تر می شد ...
گفتم : بیا بغلم , بیخودی بزرگش نکن ... تو رو خدا اگر حرفی داری آروم بزن ، منم گوش می کنم ...




ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4673
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2779

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت بیست و ششم

بخش سوم




- بیا عزیزم ...

از تخت رفت پایین و داد زد : من عزیز تو نیستم ...
تو منو مضحکه ی دست خودت کردی ... اگر قبل از عروسی به من گفته بودی تو شرکت آیدا استخدام شدم , خدا رو شاهد می گیرم زنت نمی شدم و بابای بدبختم رو اینقدر تو خرج نمی نداختم ... به خاطر تو دویست میلیون رهن این خونه رو داده , عروسی ای که تو باید می گرفتی پانصد میلیون برای بابای من خرج برداشته ...
اون وقت آقا چیکار کرده ؟ رفته تو شرکت دوست دخترش کار می کنه ...
چشمم روشن ... خاک بر سر من که اینقدر احمقم ...
گفتم : اولا من به گور هفت جد و آبادم می خندیدم که پونصد میلیون بدم برای تو عروسی بگیرم ... عجب زبون نفهمی هستی ... مگه تو منو نمی شناختی ؟خونه و مادر منو ندیده بودی ؟
مثل اینکه من پولامو تو بانک پس انداز کردم عروسی رو انداختم گردن بابای تو ... خودتون خواستین , به من چه مربوط ... نسترن , اون روی سگ من بالا نیار ... من کار بدی نکردم که بابتش از خودم دفاع کنم ...
به خدا فکر می کردم شرکت مال باباشه ... نمی دونستم , به تمام مقدسات عالم امروز فهمیدم ...
گفت : اگر راست میگی دیگه نرو ... نمی خوام , پول اون دختره ی عوضی رو نمی خوام ...
اگر بری نه من نه تو ...
گفتم : تهدید نکن ... ولی به خدا صبح خودم همین فکر رو کردم ... کار پیدا می کنم میام بیرون , چشم ...

گفت : نگاه کن خودتم می دونی که یک رابطه ای با آیدا داشتی که فکر کردی بیای بیرون ... دیدی ؟ دیدی ؟ ...
گفتم : تو عجب خری هستی ... چه جور آدمی بودی من نمی دونستم ؟ حرف حالیت می شه ؟  گفتم کار دیگه پیدا کنم , چشم نمی رم ... برای من مهم پول بوده , همین ... من اونجا کار می کنم پول می گیرم , به آیدا کاری ندارم ...
داد زد : آره جون خودت ... از همون اولم می دونستی که شرکت مال بابای اون بوزینه ست , خودشم اونجاست ... مگه می شه ندونی ؟

خودت از صبح تا شب می ری به عشق حالت می رسی , شب میای میفتی به جون منِ بیچاره ...
یادم نمی ره باهام چیکار کردی تو این مدت ... این من بودم که گذشت کردم ...
گفتم : ای داد بیداد , یک چیزی هم بدهکار شدم ... احمق , چه عشق و حالی ؟ تو فکر می کنی من کی ام ؟ یک پست فطرت ؟
گفت : پس برای چی هر روز که از راه می رسی می ری حموم ؟ ...
گفتم : وای ... وای ... خدا منو گیر چه کسی انداختی ... وای به تو ... چی داری میگی ؟
برو از جلوی چشمم دور شو ... چقدر آخه تو احمقی ... این چه حرفی بود به من زدی ؟
 سترن حالا که اینطوری شد , من هر کاری خودم صلاح بدونم می کنم ... تو هم حق دخالت نداری ... اصلا به تو چه مربوط من چیکار می کنم ؟ منِ احمق رو بگو آدم حسابت کردم ...
با داد و هوار گفت : کور خوندی , من اینجا نمی شینم تو هر کاری دلت می خواد بکنی ...
من خر نیستم ... خر نیستم ... من که خر نیستم , می دونم داری چیکار می کنی ... بهم الهام شده بود ... شماره اش رو روی گوشیت دیدم ... خودم دیدم ... چند بارم دیدم ...

منِ احمق به روی خودم نیاوردم ... کثافت ... آشغال عوضی ... پدرتو در میارم ... گدا گشنه ...




ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4673
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2779

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت بیست و ششم

بخش چهارم



باورم نمی شد این حرفا رو از دهن نسترن می شنیدم ... کُپ کرده بودم ... فقط بهش نگاه می کردم ... اونقدر عصبانی بود که هر حرف من باعث می شد یک فاجعه درست بشه ...
روی تخت دراز کشیدم و بالش رو گذاشتم روی گوشم ...
فکر کردم اونقدر میگه تا خسته بشه ... ولی نشد ... به من حمله کرد ...

بالش رو از روی سرم کشید و داد زد : جواب بده ... چرا این کارو با من کردی ؟ چرا منو گول زدی ؟ ...
ای خدا نمی تونم تحمل کنم ... یکی به دادم برسه ...
نشستم و گفتم : آخه من چیکار کردم که تو نمی تونی تحمل کنی ؟ به خدا تو روانی شدی ... چی داری میگی ؟ من اومدم راستشو به تو گفتم که بعدا فهمیدی فکر نکنی من عمدا این کارو کردم ...
راست گفتم , بد کاری کردم ؟ اگر می خواستم کارِ بدی بکنم که نمیومدم به تو بگم ...
آخه عقلم واسه ی آدم خوب چیزیه ...
نسترن بشین , آروم باش ... با خودت فکر کن من به خاطر تو رفتم این کارو قبول کردم ... اگر نه داشتم درسم رو می خوندم و می رفتم دانشگاه , چه نیازی بود این طور خودمو به آب و آتیش بزنم ...
گفت : برو بی شرف ... اگر به خاطر من بود می رفتی تو شرکت بابای من , چرا رفتی تو بغل آیدا ؟ ... اصلا مگه کار قحط بود ؟ پس خودت یک چیزیت می شد ...
بعد محکم زد تو سینه اش و گفت : من ... من خودم دیدم بهت زنگ می زنه ...
گفتم : اگر تو دیدی که اینم دیدی که تماس بی پاسخ بود ... اون گوشی من , برو نگاه کن ... دست نزدم ...
گفت : من خرم دیگه ... احمق گیر آوردی ؟ وقتی اومدی به من بگی می دونستی که ممکنه نگاه کنم پاکش کردی ... از اون روز که تماس آیدا رو دیدم دیگه هیچ وقت نبوده چون فهمیدی و پاک می کردی میومدی خونه ...
گفتم : تو رو خدا بیا بشین آروم باش ... چرا اینطوری می کنی ؟ آخه تو در شان آیدا نیستی که خودت رو با اون مقایسه می کنی ...

من می دونم که اون چه کارایی می کنه ... به خدا بدم میاد ازش ... قسم می خورم من دختری که اینطور سر و گوشش می جنبه رو تو صورتش تف هم نمی ندازم ... تو به هر کس که می خوای منو قسم بده ...
خدا رو شاهد می گیرم قبل از تو هم چیزی بین ما نبوده ...




ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4673
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2779

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت بیست و ششم

بخش پنجم




ولی نسترن حالش خوب نبود و به حرفای من توجهی نمی کرد ...
داد زد : اگر راست میگی بگو چرا رفتی تو شرکت دوست دختر سابقت ؟ اینو به من بگو ...
گفتم : یابو ... الاغ ... حرفم رو گوش کن ... مجبورم کردی تو ... مجبورم کردی ... مگه قرار نبود دو سال صبر کنیم ؟ چرا به من فشار آوردین که باید ازدواج کنیم ؟ ...من باید شاکی باشم یا تو ؟ ... اصلا می دونی چیه ؟ آره ... جواب می خوای ؟ من رفتم تو شرکت دوست دختر سابقم دارم کار می کنم ... دلم می خواد ... برو هر غلطی دلت می خواد بکن ...
فقط خفه شو , دیگه صداتو نشنوم ...
شروع کرد بالا و پایین رفتن ... فریاد زدن و جیغ و هوار کشیدن که : می دونستم ... بالاخره اعتراف کردی ...
من می دونستم که تو خیانت کردی ... ای خدا حالا چیکار کنم ؟ یکی به دادم برسه , دارم می میرم ...
ای خدا ...

و یک مرتبه صدای مهیبی اومد ... پریدم رفتم دیدم گلدون رو پرت کرده و کنار پنجره خورد شده و گوشی دستشه داره زنگ می زنه ...
گفتم : نکن ... پدر و مادرت به اندازه کافی از دست متین کشیدن , تو نکن احمق ... بشین حرف بزنیم ...


دستشو گرفتم ... شروع کرد منو زدن ...
گفتم : به خدا نکردم ... به پیر و پیغمبر نکردم ... خجالت بکش ...
با گریه و ناله گفت : مامان ... مامان جونم به دادم برس , دارم می میرم ...
مامان جونم بیا منو ببر ...

گوشی رو ازش به زور گرفتم ... دوباره شروع کرد به زدن من ... تو سینه ام می کوبید ... تو پهلوم می زد و فریاد می زد : ازت متنفرم ... ازت بدم میاد کثافت ...
فریده جون از اون طرف داد می زد : چی شده ؟ ... نسترن , بگو چی شده ؟ چرا اینطوری می کنی ؟ ...
در حالی که نسترن نمی گذاشت تعادلم رو حفظ کنم و مرتب من هول می داد , گفتم : فریده جون بیا تو رو خدا ببین داره چیکار می کنه ؟ ...
گفت : باشه , الان میام ...




ناهید گلکار

کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4673
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2779

داستان یکی مثل تو 🌺


قسمت بیست و ششم

بخش ششم




دیگه خودمم اونقدر عصبانی و آشفته بودم که نمی تونستم جلوشو بگیرم ...
رفتم تو اتاق و درو بستم ؛ شاید خودش آروم بشه ...
ولی صدای داد و هوار و شکستن میومد ...
خوشبختانه خونه ی فریده جون نزدیک بود و زود رسیدن ...
خودش درو باز کرد و صدای زوزه و ناله هاش بلندتر شد و تا چشمش افتاد به فریده , خودشو انداخت تو بغلش و زار و زار گریه کرد که : مامان جونم دیدی چه بلایی سرم آورد ؟  هنوز ده روز نشده , بیچاره م کرده ...همش گریه می کنم , به شما نگفتم ، تحمل کردم ...


آقای زاهدی هم اومد ...
من هاج و واج مونده بودم ...
آقای زاهدی از من پرسید : چی شده بابا ؟ شماها که خوب بودین ... این چی میگه ؟ ...
ولی صدای نسترن همین طور بلند بود تا آقای زاهدی داد زد : بسه دیگه ... بشین بگو ببینم چی شد ؟ ...


من ساکت اونا رو نگاه می کردم ... واقعا حرفی برای گفتن نداشتم ...
اصلا داشتم فکر می کردم خدا کنه برش دارن ببرنش , منم با خیال راحت برم دنبال زندگیم ... این که نشد من هر شب به خاطر مسائل کوچیک و واهی جنجال داشته باشم ...
نسترن همین طور که دستش تو دست فریده جون بود با گریه گفت : از کجاش بگم ؟
آقای زاهدی گفت : از اول ... هر چی تو دلته بگو ببینم از چی ناراحتی بابا جان ؟ ... حالا چرا این طور وحشی بازی از خودت در آوردی ؟
اگرم کار بدی کرده بشین حرف بزن ... اگر نمی تونی , هنوز دیر نشده ، زندگی نکن باهاش ...
لطفا گریه نکن , بگو ببینم چی شده ؟
گفت : این آقا ... همین آقا قبل از من یک دوست دختر داشت ... می دونین رفته تو شرکت اون با هم دارن کار می کنن ؟ ...
من می دیدم که هر شب میاد خونه و بهانه می گیره ، سر یک چیز بیخودی منو اذیت می کنه ، می ذاره از خونه میره بیرون , صبح میاد ... منِ بیچاره می شینم تا خود صبح گریه می کنم ...
آقا دنبال خوشگذرونی و عیش و نوش خودش می ره ...
می دونین سکه هایی رو که ما بهش پاتختی دادیم گرفت بره ماشین بخره که تو ماشین من نشینه که نکنه یک وقت مچشو بگیرم ؟ ...
آقای زاهدی نگاهی به من کرد و پرسید : چی شده بابا ؟ تو بگو چیکار کردی این دختر رو به این حال و روز انداختی ؟



ناهید گلکار

صفحه مورد نظر
برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع بعد »
زیربخش
«  موضوع قبل
دریافت آخرین مطالب زیباکده از طریق ایمیل
زیباکده