آموزش ترکیب رنگ مو
کپی لینک با موفقیت انجام شد
آخرین پست تاپیک : ۱۶:۳۶   ۱۳۹۴/۶/۱
تعداد بازدید : 37943
برای دیدن جدیدترین مطالب این تاپیک اینجا کلیک کنید و برای دیدن صفحه ابتدایی، این پنجره را ببندید.
برای دیدن صفحات دیگر، بر روی شماره صفحه در شمارنده بالا کلیک کنید.
مشاهده جدیدترین مطالب این تاپیک

سریال کارا پارا لطیفه عشق پول سیاه

به اشتراک گذاری در تگرام
کاربر فعال تعداد پست : 21
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 16
چرا اسم سریالو عوض کردن؟
کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2280
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 947
وای کریم چه خوشگل شده پسرمون
کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2280
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 947
غزل بانو اسمش چی بوده قبلا مگه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆ تعداد پست : 4921
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 3613
 خلاصه قسمت اول سریال ‫‏لطیفه کارا پارا





شهر وان ، ترکیه

لب مرز کشور در شهر وان نقش اصلی سریال یعنی کارگاه عُمر دمیر از پشت دیوارها چند نفر از مضنونین رو تحت نظر داره . با اشاره دست به همکارانش اعلام میکنه که تنها دو نفر هستند ، با جدا شدن نفر اصلی عُمر شروع به تعقیب میکنه تا اینکه میرسن به داخل شهر . این مسیر طولانی انقدر ادامه داره تا اینکه دم دمای شب مجرم اصلی میرسه به خونه خودش یعنی جایی که عُمر انتظارشو میکشید ..



مجرم که وارد خونه میشه عُمر با اشاره به همکاراش آماده میشنو با شکستن در خونه حمله میکننو میگه :

بخواب رو زمین . سریع سریع سریع ، بی حرکت ! اسمت چیه ؟ .. مجرم : فیرات .. عُمر : پاشو ببینم ، جز تو کی تو خونس .. فیرات : جز من هیشکی نیست داداش .. عمر : خب فیرات خان بچه ها کجان ؟ .. فیرات : چه بچه ای داداش ؟ من بچه مچه ندیدم !



این حرف دروغی بیش نیست چون همه بچه های دزدیده شده توسط فیرات با دستو دهنی بسته زیر انبار خونه یعنی دقیقاً زیر پاهای عمر مخفی شدن . عمر ادامه میده :

کارت چیه ؟ .. فیرات : من راننده کامیونم .. عمر : گفتم بچه ها کجان ؟ .. فیرات : گفتم من بچه ای ندیدم داداش .. عمر : پس چرا انقدر ترسیدی ؟ .. فیرات : نمیترسم داداش .. عمر ( میکوبه تخت سینه فیرات ) : خفه شو ببینم !



قدم هایی که عمر روی سطح خونه برمیداره متوجه سرو صدای زیر پاش میشه ، نگاهش که میخوره به فیرات میبینه با ترس داره به کف زمین نگاه میکنه . شکش به یقین تبدیل میشه و به همکارش چنگیز میگه " حواست بهش باشه "



بعد از یه مکس و برانداز کردن خونه مبلو پرت میکنه اونور ، فرشو میده کنارو به یه در که میخوره به کف زمین میرسه . درو باز میکنه و چیزی جز نگاه معصوم یه سری بچه بی پناه توجه عمرو جلب نمیکنه . با لبخند میارتشون بالا و تا از یه جنایت بزرگ نجاتشون بده ..



چند روز بعد طی مراسمی با شکوه از عُمر و همکارانش تشکر میشه ، و با دریافت نشان افتخار به ترفیع درجه نائل میشه و به عنوان پاداش یک ماه مرخصی بدون حقوق میگیره و نتیجه زندگی بخشیدن به یه سری بچه بی گناه رو میگیره !



از طرفی توی شهر رم در ایتالیا لطیفه دنیزر که دختر سرمایه داری در ترکیه هستش با جمع کردن وسایلش قصد بازگشت به کشور و بازدید از خونوادشو میکنه ..



| سینما |

فیلم که به پایان میرسه ، عمر به همراه سیبِل نامزدش بلند میشن تا برن به سمت خونه . موقع بیرون اومدن سیبل به نامزدش میگه :

چرا همیشه آخر فیلمای عاشقانه تلخه ؟ .. عمر ( با لبخند ) : نمیدونم شاید واسه اینه که عشقا واقعی نیستن ، ما فرق داریم .. سیبل : عمر نمیخوای انگشترو نشونم بدی ؟ .. عمر : ای بابا تو هنوز تو فکرشی ؟ بابا فراموشیم چیز خوبیه ها .. سیبل : باشه اما خب کنجکاو شدم دیگه . ببین تورو خدا ، فقط یه دفعه یه نگاه کوچولو .. عمر : اواوم ، نه نمیشه . بابا تا نامزدی دو روز مونده صبر کن دیگه .. سیبل : من که میدونم تو جیبته خب بده ببینمش دیگه خب دست خودم نیستم بعدم بده امتحانش کنم شاید اصلاً اندازه انگشتم نباشه .. عمر : هووم ، انگشترت اندازته .. سیبل : آخه تو از کجا میدونی ؟



و هر دو بدون اینکه چه سرنوشتی در انتظارشونه در آغوش هم با لبخند راه خونه رو پیش میگیرنو میرن !



| فرودگاه |

لطیفه با استقبال بهار دوست و همکار خونوادگشیون میرسه به استانبول . انتظار پدرشو میکشه اما با توجیهات بهار قانع میشنو اونا هم میرن به سمت خونه ..



از طرفی با رسیدن سیبل و عمر به خونه خونواده سیبل ، این دختر نمیتونه کلیدشو پیدا کنه برای همین از نامزدش میخواد تا کمکش کنه . دست عمر که میره داخل کیف سیبل فندکو پیدا میکنه و با عصبانیت میگه :

تو که ترک کرده بودی ؟ .. سیبل : حالا چرا فکر کردی شروع کردم عمر ؟ از قبل اینجا مونده .. عمر : سر انگشتات زرده ، همیشه تو دهنت آدامس نعناییه .. سیبل : به خدا گاهی میکشم زیاد نیست .. عمر : تو انگار یادت رفته ، به من قول دادی اگه شروع کردی بهم بگی .. سیبل : معذرت میخوام ، ببین به خدا .. عمر : قسم نخور ، خودت میدونی از اینکه ازم پنهون کردی کفری شدم .. سیبل ( با انداختن فندک روی زمین ) : باشه دیگه نه میکشم نه اینو پیش خودم نگه میدارم . قول دادم دیگه تکرار نمیشه !



بعد از یه بحث کوچیک عمر با دعوت مادر سیبل وارد خونه میشه ، به استقبال پدر معلول نامزد و خدیجه خواهر سیبل میره . تصمیم میگیره چایی رو نخوره زود بره ، جلوی در موقع خداحافظی برای آخرین بار عمر قراراشو با نامزدش هماهنگ میکنه و سیبل میگه :

راستی لباس نامزدیو ندیدی .. عمر ( با شیطنت ) : یه چیزی بگم ؟ .. سیبل : هوم ؟ ( میره به سمت عمر و عمر میبوستش ) .. عمر : اونم واسه من سورپرایز باشه !



حلقه نامزدی برای سیبل و لباس نامزدی برای عمر برای ابد سورپرایز میمونه و با آخرین دیدار ، نگاه و بوسه از هم جدا میشن ..



با رسیدن لطیفه و بهار به یه کلاب بزرگ ، ناگهان سالن تاریک میشه و از ال سی دی بزرگ سالن تصاویری از کودکی لطیفه به همراه خوانواده بخصوص پدرش پخش میشه . اشک شوق لطیفه سرازیر میشه چون متوجه میشه که امروز تولدش هستو این یه سورپرایز برای اونه . بالأخره با تبریک و تشویق مهمونا کیک تولد وارد سالن میشه و پدر و مادر لطیفه بهش تبریک میگن !



بعد از یه تایم مشخص وقتی عمر برمیگرده اداره پیش دوستانش ، به سیبل مسیج میده اگه میخوای میتونم عکس حلقتو برات بفرستم اما جوابی نمیگیره ، دقیقاً اونطرف شهر توی سالن پدر لطیفه با در آغوش گرفتنش برای بار آخر دخترشو بغل میکنه و به بهانه رفتن به شرکت میذاره و میره ..



ساعت میگذره ، آرتا دوست صمیمی عمر که به خواب رفته به منطقه جرمی که یه زن سی ساله و یه مرد پنجاه ساله احضار میشه . از عمر میخواد که " توأم پاشو بریم شاید بهت یه ترفیع هم دادن "



به محل جرم که میرسن ، عمر دور وایمیسه و آرتا میره تا داخل ماشینو چک کنه . در که باز میشه پدر لطیفه مشخص میشه دَردَم به ضرب گلوله توی گیجگاهش کشته شده ، آرتا خم میشه تا کسی که سمت شاگرد نشسته رو ببینه . صورت مضروبو که برمیگردونه ناگهان با سیبل ، نامزد عمر رو به رو میشه که اون هم دقیقاً با شلیک گلوله به پیشونیش در آن واحد از دنیا رفته و به قتل رسیده . نور فانوس دریایی که از دور در حال تابش هستش وقتی میرسه به صورت سیبل ، عمر سر جاش میخکوب میشه . بُهت زده به جلوش خیره میشه ، با چشمایی که پُر شده بیشتر سعی میکنه تا ببینه چیزی که جلوش اتفاق افتاده چقدر حقیقت داره و آخر سر تنها قطره اشکی که از چشمش سُر میخوره نشون از حال درونیش داره ..



عمر که به خودش میاد با زدن مأمورین پلیس پسشون میزنه و خودشو میرسونه به در ماشین . با حالتی که اشک میریزه جلوی نامزده کشته شده اش زانو میزنه و فقط خیره میشه به صورتش !!



آرومتر که میشه ، مغموم و افسره یه گوشه میشینه ، به برادر خودش حسین که اون هم پلیسه میگه :

چرا کُشتنش ؟ اون مرد کیه ؟



صبح روز بعد جشن تولد با شکوه لطیفه با یه کابوس بزرگ شروع میشه و اون چیزی نیست جز خبر مرگ پدرش که اون هم مثل عمر نمیتونه این خبرو باور کنه . موقع اعزام به اداره پلیس ، رئیس پلیس به همسر احمد دنیزر میگه :

توی جاده آوا یه میون بُره ، ماشینو اونجا پیدا کردن همونجا هم کشتنشون .. زرین دنیزر : مگه کی پیشش بوده ؟ .. کارگاه : یه زن جوون پیشش بوده معلمی به اسم سیبل ، شما اون خانومو میشناسین ؟ .. زرین ( با بُهت زدگی ) : دیگه نمیخوام بقیه شو بشنوم !!



| سردخونه |

در سردخونه که باز میشه عمر با یأسو ناامیدی میره داخل . آروم قدم برمیداره و خودشو که در حال اشک ریختنه میرسونه بالای سر جسده نامزدش . ملافه رو که کنار میزنه با دیدن صورت سیبل بغضش میترکه و میزنه زیر گریه ، برای بار آخر صورتش نامزدشو نوازش میکنه . حلقه نامزدیشونو در میاره و میندازه توی دست بی جونو سرد سیبل و با بوسیدن دستش آخرین وداع بینشون صورت میگیره !



از طرفی لطیفه برای تشخیص جسد پدرش میره به سمت همون سردخونه ، توی راهرو با عمری رو به رو میشه که در حال پاک کردن اشکاشه و اولین دیدار اتفاقی این دو رخ میده . با رسیدن لطیفه به سردخونه و دیدن جسد سرد پدرش هویت احمد دنیزر تأیید میشه و فقط بی تابی های لطیفه اس که روی جسد پدرش باقی میمونه ..


سریال کارا پارا لطیفه  عشق پول سیاه
کاربر یک ستاره ⋆ تعداد پست : 1314
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 1108
ما ماهواره یاهست نداریم
کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆ تعداد پست : 4921
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 3613
‏سرکان_کورو‬

بازیگر نقش " تانر آکچالی " داماد خانواده دنیزر در سریال ‫‏لطیفه‬ . وی متولد ۱۸ ژوئن ۱۹۸۷ در شهر بورسا ترکیه است . سریال ها و فیلم هایی که این هنرمند به جز سریال #لطیفه در آنها به ایفای نقش پرداخته به شهر زیر است :



Bes Kardes در سال ۲۰۱۵

Sevkat Yerimdar در سال ۲۰۱۳

Muhalif baskan در سال ۲۰۱۳

Tas Mektep در سال ۲۰۱۳

Kalpsiz Adam در سال ۲۰۰۸

Gazi در سال ۲۰۰۸

Zeliha'nin Gözleri در سال ۲۰۰۷

Yes Sir در سال ۲۰۰۷

Hatçe sosyetede در سال ۲۰۰۷


سریال کارا پارا لطیفه  عشق پول سیاه
کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆ تعداد پست : 4921
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 3613
خلاصه قسمت ۲ سریال ‫‏لطیفه‬



با شناسایی احمد دنیزر توسط دخترش لطیفه ، رئیس پلیس از این خونواده میخواد تا به اداره پلیس مراجعه کنن برای جواب به برخی سوالات و لطیفه این مسئولیت رو بر عهده میگیره ..



توی اداره پلیس حال خونواده سیبل هم مساعد نیست . عمر ازشون میخواد تا به خوبی و درستی به سوالات آرتا جواب بدن . مادر سیبل میگه :

سیبل بیرون نرفت که . ساعت یازده دخترم گفت میره اتاقش بخوابه بعد از اونم ما رفتیم خوابیدیم . من اصلاً صدای درو نشنیدم .. عمر : مامان کنار سیبل توی ماشین یه نفر دیگه ام پیدا شده ، احمد دنیزر . سیبل این آدمو میشناخت ؟ تو میشناسیش ؟ .. مادر سیبل : اصلاً نمیشناسمش ، با اون آدم تو ماشین چیکار داشته ؟ .. عمر : نمیدونیم مامان ، حتی نمیدونیم همدیگه رو میشناختن یا نه !



با رسیدن لطیفه ، آرتا برای پرسیدن سوالات میره اتاق بغلی . عکس سیبل که به لطیفه نشون داده میشه به طرز عجیبی ابراز ناآشنایی میکنه و میگه نمیشناسمش . حرفای آرتا باعث میشه لطیفه از کوره در بره و حرفای نسنجیده ای رو به زبون بیاره و بگه :

من نمیدونم که اونا عاشقو معشوق بودن آقا . برامم مهم نیست ، بابام یه آدم خونواده دوست بود اگه با اون دختره ام رابطه ای داشته حتماً سیبل مزاحم شده بوده ( همین موقع عمر به همراه مادر و خواهر سیبل در حال رد شدن از پشت رد و شنیدن حرفای لطیفه هستند ) واسه پول بابام دندون تیز کرده ، جوابتونو گرفتین ؟ خیالتون راحت شد ؟



بدرقه خونواده سیبل که تموم میشه عُمر با اوج عصبانیت وارد اتاق میشه ، جلوی لطیفه وایمیسه و میگه :

خیلی زشته اینجوری حرف میزنین . حق ندارین راجع به نامزد من اینجوری حرف بزنین .. لطیفه : آقای محترم میشه داد نزنین ؟ من دارم .. عمر ( صداشو میبره بالاتر ) : نمیخوام آرومم نمیشم نمیتونین تهمت بزنین .. لطیفه ( با فریاد ) : چه تهمتی ؟ .. عُمر : ببین اینجا همینجوری نمیشه به هرکی خواستی تهمت بزنی ، من از حقم نمیگذرم اجازه ام نمیدم .. لطیفه : من نظرمو گفتم حالا چی میشه ؟ .. عمر : همینطوری نمیشه . ولم کـــــن ( خطاب به آرتا ) .. لطیفه : بی ادب .. عمر : با کی بودی تو ؟ .. لطیفه : بجنبین اینو بیرون کنین وگرنه شکایت میکنم .. عمر : باشه بعداً برو هرجا دلت خواست شکایت کن الآن باید اعتراف کنی .. لطیفه : قرار نیست که به تو جواب پس بدم .. عمر : فکر کردی میتونی با پول حلش کنی ؟ نمیتونی تهمت بزنی !



عمر به زور آرتا بیرون میره اما طاقت نمیاره و مجدداً با عصبانیت وارد میشه و خیلی جدی میگه :

یه چیزیو بگم ! به تو و خونوادتم ثابت میکنم . نامزد من معشوقه بابای تو نبود . فهمیدی ؟!



و با مشتی محکم که به در میکوبه اتاق رو ترک میکنه و میره ...



روز بعد عمر به همراه خونوادش برای مراسمی که خونه نامزدش گرفته شده میرن . جلوی در عمر با دیدن کفشای سیبل یه بار دیگه بهم میریزه اما با دلداری مادرش به راهش ادامه میده و میره داخل ..



این مراسم یادبود خونه دنیزرها هم در حال بزرگزاری هستش . طاهر ( طیار ) دوست خونوادگی و عموی معنوی لطیفه برای تسلیت گفتن از راه میرسه . .



عمر برای لحظاتی وارد اتاق نامزدش میشه . در اتاق که بسته میشه لباس نامزدی سیبل خودنمایی میکنه . عکس های یادگای گرفته شده ، و همه چیز بار دیگه چشمای عمر رو پُر میکنه و فقط به رو به روش خیره میشه دقیقاً همین شرایط برای لطیفه توی اتاق پدرش رخ میده و اون هم با آروم گرفتن روی صندلی پدر شروع به اشک ریختن میکنه !



بعد از لحظاتی عمر به خودش میاد ، شروع میکنه به زیرو رو کردن اتاق سیبل . همه جا رو وجب به وجب میگرده تا اینکه نظرش به زیر میز پایین آینه اتاق جلب میشه که یه تیکه الماس بهش چسبیده شده . برای همین با خودش برمیداره و با عجله به زنگ آرتا میره به سمت اداره پلیس !



توی اتاق احمد دنیز با حالی که لطیفه داره در اتاق باز میشه و دو نفر وارد میشن . لطیفه خیلی مودبانه به استقبالشون میره که یکیشون میگه :

الماسا کجاس ؟

بحث بین این دو نفر اصلاً دوستانه پیش میره و این آدم با تهدید لطیفه و نشون دادن اسحله بهش میترسونتشو میگه باباتون از ما الماس دزدیده ، الماسای صدو ده میلیونی . پولشو راحت دادیم ولی باباتون اونا رو ازمون پیچوند ولی شما که هستین شما باید اونا رو بهمون بدید . یا این الماسا رو پیدا میکنی یا روزگار خونوادتو سیاه میکنم . نه به کسی حرفی میزنی نه چیزی میپرسی از اومدن منم به اینجا حرفی نمیزنی حتی به مادرت . تو پیداشون کن ما خودمون میایم پیشت !



با رسیدن عمر به اداره پلیس متوجه میشه که فیلمای جاده آوا رسیده . از طرفی بهشون خبر میرسه که پرینت تلفنای سیبل و احمد دنیزر اومده و هیچ تماسی بینشون ردو بدل نشده . عمر برای بازبینی فیلما میره اما فیلما نصفه اس . چون ده دیقه داره و ده دیقه نداره . بعد از چند لحظه عمر به آرتا میگه :

نگهش دار . این فیلمو دست کاری کردن . ببین ماشین احمد دنیزر رد میشه بعد از اون فیلم پرش داره انگار که ازش پاک کردن . اما انگار اعصابش ازشون ( از عوامل اصلی قتل ) خورد بوده بقیه فیلمو باهاشون معامله نکرده . گرفتی ؟ ببین ساعت ۲:۱۷ دقیقه ماشین احمد دنیزر از اینجا رد شده تا محل حادثه تقریبا ۳۳ کیلومتر فاصله اس خب بگو چند دیقه طول میکشه ؟ .. آرتا : خب با ماشین خیلی طول بکشه پونزده دیقه میشه .. عمر : خب یعنی حدود ۲:۳۰ قتل بین ساعت ۳ تا ۳:۱۵ اتفاق افتاده .. آرتا : شاید ۳:۳۰ بوده باشه .. عمر : خیلی خب ۳:۳۰ اما یک ساعت فیلم نیست . یک ساعتو پاک کردن . باید ببینیم چی شده . پیداشون میکنم !



چند ساعت بعد عمر با اینکه حق دخالت نداره میره سر وقت فایلا و پرونده تا از جزئیات با خبر بشه . پرونده رو که میخونه متوجه میشه تأیید شده که هر دو نفر با یک اسلحه کشته شده برای همین عُمر میگه :

اینم زخم کمر سیبل .. آرتا : داداش تو خودت گفته بودی که انگار یه موتوری بهش زده بوده .. عمر : ولی ببین این تازه اس ، از رنگش معلومه . انگار که جایی کشیده شده بعد بردنش تو ماشین . این صندلیون بکش . بشین داداش !



عمر با نشوندن دادن و تصویر سازی از کشته شدن احمد و سیبل سعی داره تا به سوالاتش برسه برای همین میگه :

احمد دنیزر صورتش سمت قاتل نبوده . هم تو سر احمد هم تو سر سیبل تیر خورده ، خون احمد تو صورت سیبل پاشیده شده اما خون سیبل کجاس ؟ اونو از این زانویه ( مخالف ) میکشه اما توی عکس روی صورت احمد خون سیبل نیست ، رو فرمونو داشبوردم نیست . قاتل اول احمدو میکشه بعدش سیبلو کشته ! تا وقتی نفهمیدیم سیبل از کدوم سمت بهش شلیک شده نباید عکسارو بهشون تحویل بدیم این وسط یه چیزی نیست . بریم ببینم این ماشین کجاس .. آرتا : تحویلش دادن .. عمر ( با فریاد ) : واسه چی تحویلش دادین ؟؟؟ .. آرتا : نمیدونم تحولیش دادن .. عمر : بابا باید اون ماشین بررسی بشه یه چیزیش کمه آخه واسه چی تحویلش دادن ؟ .. آرتا : خب ما یه طرفه داریم قضاوت میکنیم ، طرف آدم اسمو رسم داری بوده میخوان زودتر این قضیه رو تمومش کنن .. عمر : پول اونا واسم مهم نیست من فقط میخوام حقیقتو پیدا کنم . ارتا ببین من باید بفهمم ماشین دنیزر کجاس ، بهم کمک کن ماشینو پیدا کنم !!


سریال کارا پارا لطیفه  عشق پول سیاه
کاربر دو ستاره ⋆⋆ تعداد پست : 2280
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 947
خیلی عالی بود ساناز جون مرسی
کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆ تعداد پست : 4921
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 3613
خلاصه قسمت ۳ سریال ‫لطیفه‬



با تهدیدی که لطیفه شد با عجله میره به سمت شرکت . پیش مدیر حسابداری که میرسه برای جبران پول اون الماس ها مقدار زیادی پول طلب میکنه اما همچین امکانی وجود نداره چون اواخر کارا به درستی پیش نرفته و سرمایه زیادی از شرکت نمونده و اینکه خونه و تمام املاک دنیزر ها تماماً وامی هستند و این شرکت ورشکسته شده !



داغ پدر که تازه اس ، شوک الماس ها هم وارد شده و این آخرین ضربه ای هست که به این دختر میخوره و ناچار مجبور به ترک شرکت میشه ..



همزمان عُمر برای بازبینی مجدد ماشین احمد دنیزر از راه میرسه ، بعد از نشون دادن نشان پلیسیش و تأیید منشی شرکت برای دیدن ماشین میره . از طرفی لطیفه هم که از این موضوع با خبر شده بعد از یه تردید کوچیک اونم تصمیم میگیره که سری به ماشین پدرش بزنه برای همین جلوی در شرکت برمیگرده سمت پارکینگ !



عمر مجدداً ماشینو به دقت بررسی میکنه . صحنه سازی میکنه برای خودش و متوجه میشه که نامزدشو توی این ماشین گذاشتن و خودش با اراده وارد این ماشین نشده . در حال چک کردن صندلی هستش که از زیر درز صندلی سمت سیبل یه الماس دیگه پیدا میکنه که یهو لطیفه از پشت سرش میگه :

خسته نباشید ( بعد از دیدن صورت عمر ) تو اینجا چیکار داری ؟ .. عمر : کارم تموم شده دیگه میرم .. لطیفه : نمیشه همینطوری سرتو بندازیو بری جواب منو بده . منتظرم ! خب پس زنگ میزنم پلیس .. عمر : نیازی نیست .. لطیفه : این کار غیرقانونی تورو خودشون بهت میگن .. عمر : من خودم پلیسم .. لطیفه : منم سرهنگم .. عمر ( با نشون داد نشان پلیسیش ) : اینم مدرکم ، نگاه کن ! خوب نگاه کن که اشتباه نشه . تموم شد ؟ .. لطیفه : خب فهمیدم ، از داخل ماشین چیزی تونستی پیدا کنی ؟ .. عمر : اومدن کنترل کنم که بچه ها یه وقت موردی رو فراموش نکرده باشن باشه ؟ .. لطیفه : اگرم پیدا کرده باشین نمیگی .. عمر : دقیقاً همینطوره .. لطیفه : خب میگم که به کمک احتیاجی داری ؟ میدونم ما همدیگه رو نمیشناسیم اما اتفاقی که برای شما و خانواده من افتاده اصلاً عادی نیست . همزمان دو طرف داغدار شدیم ، مطمئنم هر دومون شبا یه سوالو از خودمون میپرسیم . اینکه نامزد شما و پدر من همدیگه رو چطوری میشناختن و چرا کشته شدن ، شاید اگه با هم تلاش کنیم به جواب برسیم ، حق داری اون روز تو اداره پلیس برخوردمون خوب نبود . فراموش کن از اول شروع کنیم ( دستشو به سمت عمر دراز میکنه ) تسلیت میگم ( اما عمر با لبخندی تمسخر آمیز دستشو جلو نمیاره ) اگه متوجه باشی دارم تلاش میکنم با هم خوب باشیم .. عمر : متوجهم خسته نباشی من خیلی کار دارم .. لطیفه : منم باید بدونم شما چی پیدا کردی .. عمر : مثه اینکه متوجه نشدی من پلیسم هرچیم که پیدا کرده باشم مجبور نیستم به شما بگم .. لطیفه : اما خودتون گفتین که اینجا اداره پلیس نیست الآن زنگ میزنم به پلیس بهشون شکایت میکنم .. عمر : باشه سلام منم برسون !



عمر تصمیم میگیره بره که همین موقع لطیفه دستشو میکشه و برای اولین بار رُخ به رُخ به فاصله یک سانتی متر هم قرار میگیرنو خیره میشن به همدیگه که لطیفه میگه :

تا نگی چی پیدا کردی نمیتونی بری .. عمر : چیه ؟ واسه چی انقد گیر داری ؟ .. لطیفه : باید به من بگی چی پیدا کردی .. عمر : من اصلاً اینطوری فکر نمیکنم ، روز بخیر .. لطیفه : ببین من تورو .. ، دیگه نمیخوام ریختتو ببینم شنیدی چی گفتم ؟ .. عمر : شنیدم !



رابطه بین این دو نفر با کل کل شدیدی شروع میشه و البته ادامه هم پیدا میکنه . بیرون شرکت عمر به آرتا زنگ میزنه و از حدسیات درستش میگه که " سیبل جای دیگه ای کشته شده و بعد توی اون ماشین گذاشته شده "



بعد از مدتی عمر یه بار دیگه به محل جرم برمیگرده . وجب به وجبشو چک میکنه و با ردی که روی زمین کشیده شده بازم تصویر سازی میکنه و متوجه میشه که وقتی سیبل کشته شده از همین راه روی زمین کشیده و به داخل ماشین اومده . با یه جستجوی دقیق تر یه دونه از گوشواره های نامزدش که شب حادثه توی گوشش دیده بوده رو پیدا میکنه و آخر سر میرسه به یه کلبه متروکه . با احتیاط وارد میشه اما تا سرشو میچرخونه روی زمین و دیوار اثر خونو میبینه و متوجه میشه که همینجا محل قتل سیبل بوده . بلافاصله با آرتا تماس میگیره و میگه که زود خودتو برسون به محل حادثه چون سر نخای جدید پیدا کردم ، تلفن قطع نشده یه نفر از پشت سر با چوب میکوبه تو سر عُمرو نقش بر زمینش میکنه !!



بعد از گذشت مدتی عمر با صدای بلندی به هوش میاد . چشم که باز میکنه میبینه کلبه به آتیش کشیده و شده و همه سر نخ ها از بین رفته ..



با یه مجادله شدید بین عمر و رئیس مبنی بر اینکه توی این کار نباید دخالت کنه پرونده بررسی پزشکی قانونی میرسه دست عمر . با خوندش متوجه میشه که با معایناتی که از هر دو جسد و بخصوص سیبل صورت گرفته نامزد عمر باکره از دنیا رفته و تجاوزی صورت نگرفته !



آخر شب که میشه ، آرتا میاد دنبال عمر . توی یه کافه میشینیو تمام اطلاعات خونوادگی دنیزرها رو بررسی میکنن و عمر میفهمه که جدیداً وارد کار جواهر شدنو تمام این کارا زیر نظر لطیفه صورت میگیره ..



صبح روز بعد لطیفه به خاطر شرایط بدی که براشون به وجود اومده و اینکه خواهر کوچیکش یعنی نیلوفر باید برای ادامه تحصیل به آمریکا بره میره پیش عمو طاهر ( طیار ) دوست صمیمی پدرش تا کمکی ازش بگیره . وعده وعیدهای طاهر مبنی بر دادن هتلش به نیلوفر تو نیویورک و البته خرج تحصیلش یه بار دیگه امیدو تو دل این دختر زنده میکنه ..



موقع رفتن نیلوفر لطیفه هم با مژده این خبر به خواهرش تا سمت فرودگاه همراهیش میکنه . توی ماشین مشغول حرف زدن هستند که پشت چراغ قرمز سه نفر غریبه با تهدید اسحله سوار ماشین میشنو هر دو نفرو میدزدن !



توی یه کلبه دیگه هر دو نفرو میبرن و کسی که چند روز پیش لطیفه رو توی خونشون تهدید کرد یه بار دیگه سرو کله اش پیدا میشه و با یه کشیده توی صورت لطیفه ساکتش میکنه . زمان زیادی نگذشته که یه نفر دیگه وارد اتاق میشه و کسی نیست جز متین ( فاتح ) . نفر اصلی این گروه ، با دیدن گریه های نیلوفر بی مقدمه میخوابونه توی گوشش و با گرفتن صورت لطیفه در گوشش میگه :

الماسا کجان ؟ وقتت تموم شده . واسه من فیلم بازی نکن . شایدم پیداشون کردیو از ما قایمشون میکنی هرچی باشه ورشکسته شدینو براتون حیاطیه . پس باید بفهمی ، وقتی من سوال میکنم باید جواب بدی ! به سر کار خانوم کمک کنین . خواهرت اینجا میمونه !


سریال کارا پارا لطیفه  عشق پول سیاه
کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆ تعداد پست : 4921
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 3613
خلاصه قسمت ۴ سریال ‫‏لطیفه‬



با جدا کردن لطیفه از خواهرش بعد از ساعاتی وقتی چشماشو باز میکنه توی جنگل خودشو میبینه . رو به روش متین نشسته و بازم با تهدید بهش امر میکنه که " به کسی حرفی نمیزنی . اگه بری پیش پلیس من میفهمم اون وقت خواهرتو جوری میکشم که نتونی تیکه هاشو پیدا کنی . اگه نمیخوای بفرستمت پیش بابات هر کاری که لازمه انجام میدی ، اون الماسا رو تو میاری "



بالأخره لطیفه با شوک زدگی خاصی وسط یکی از خیابونای استانبول رها میشه و میره به سمت شرکت دنیزر !



از طرفی طاهر توی محل کارش وارد یه اتاق میشه . کسی رو که آدماش براش پیدا کردن به اسم اردوان هم میارن به اون اتاق . این شخص کسی بوده که باید توی شب حادثه مراقب احمد دنیزر میبوده اما با گم کردنش زمینه کشته شدنش رو فراهم کرده . طاهر با لحنی خاص شروع به بازخواست اردوان میکنه و بهش میگه :

کاری که گفتمو انجام دادی یا نه ؟!



حرف از دهن اردوان در نیومده که طاهر با بی رحمی تمام اسلحه رو میگیره سمتشو خلاصش میکنه و مشخص میشه که این مرد هم آدم درست و سالمی نیست . هنوز این اتفاق سرد نشده که متین وارد همون اتاق میشه که این نشون از همکاری این پست فطرتا با هم دیگه میده . متین ( فاتح ) برادرزاده طاهر ( طیار ) هستش و با رسیدنش به محل با اشاره به جسد اردوان میگه :

فراری پیدا شده . تسلیت میگم عمو جان ! گزارششو بعد از عملیات درست میکنیم ..طاهر : خب ! تو چیکار کردی ؟ دختره رو گرفتی ؟ .. متین : گرفتم ، لطیفه ترسونو لرزون رفت . اما میدونم نمیتونه جلوی دهنشو بگیره .. طاهر : خب دیگه نیلوفر میشه برگ برنده ما !



نیلوفر به دستور طاهر دزدیده شده تا به بهانه الماسا لطیفه تحت فشار قرار بگیره و تن به کثافتکاریایی که طاهر براش در نظر گرفته البته با لباسی از میش که تن یه گرگ رفته ..



| شرکت دنیزر |

ماشین عمر جلوی شرکت پارک میشه . موقع پیاده شدن توجهش به اون طرف خیابون جلب میشه و میبینه که لطیفه با حال بدی که داره آروم آروم میره سمت شرکت ، تا بهش نزدیک میشه به خاطر شوکی که به این دختر وارد شده از ترس جیغ میکشه و عمرو پس میزنه برای همین بهش میگه :

ببخشید نمیخواستم بترسونمت ( لطیفه یادش میوفته که عمر پلیسه و ارتباط برقرار کردن باهاش شاید باعث کشته شدن خواهرش بشه ) چیزی شده ؟ .. لطیفه ( با نگاه به دورو بر ) : دست از سرم بردار .. عمر : چیه ؟ داری از کسی فرار میکنی ؟ ها ؟ .. لطیفه : اه برو ببینم ، به تو چه ؟ .. عمر : میخوام بهت یه چیزی نشون بدم ( با نشون دادن الماس ) تو ماشین دنبال این بودی آره ؟ مثل همینو پیش سیبلم پیدا کردم ( گوشی لطیفه زنگ میخوره ) .. لطیفه : بله ؟ .. متین : اون کیه پیشت ؟ منو خر فرض کردی ؟ مگه من نگفتم که مراقبتم ؟ .. لطیفه : کسی نیست ، اشتباه میکنی .. متین : مگه نگفتم به کسی چیزی نگو ؟ اون پلیس پیشت . ببین دروغ نگو وگرنه خواهرتو تیکه تیکه میکنم ، اون کیه پیشت ؟ .. لطیفه ( با نگاهی معنی دار به عمر ) : اون دوس پسرمه .. متین : دروغ گو .. لطیفه : نه باور کن اون دوس پسرمه .. متین : متین بهت قول میدم اگه بفهمم بهم دروغ گفتی هم تو هم خواهرتو میکشم ( و تلفن رو قطع میکنه ) !



عمر به آرومی به لطیفه نزدیک میشه و میگه :

حالت خوبه ؟ چی شده ؟



همین لحظه لطیفه بدون تردید لباس عمرو میگیره ، میکشونتش سمت خودشو لباشو میذاره روی لباش و شروع به بوسیدنش میکنه . عمر که شوکه زده شده میگه " چیکار میکنی " و لطیفه با درموندگی خاصی ازش میخواد که " لطفاً نرو ، لطفاً " و این بوسه ادامه پیدا میکنه !



بعد از چند لحظه لطیفه صورتشو از عمر جدا میکنه و میگه :

با من بیا .. عمر : نمیخوای بگی جریان چیه ؟ .. لطیفه : خواهش میکنم هیچی نپرس با من بیا . خب تموم شد . حتماً جبران میکنم .. عمر : چی شده ؟ واسه کی داریم فیلم بازی میکنیم ؟ کی زنگ زد ؟ باید به من بگی جریان چیه ؟ از کی میترسی . معلومه که یه مشکلی داری . لج نکن میتونم کمکت کنم .. لطیفه : خواهش میکنم دنبالم نیا .. عمر : باید به من بگی جریان چیه ؟ .. لطیفه : هیچ توضیحی بهت نمیدم خواهش میکنم برو .. عمر : خب وایسا صحبت کنیم . معلومه که خیلی میترسی . وایسا ، کی چیکارت کرده ؟ تو پای منو کشوندی تو این ماجرا الآنم باید بگی جراین چیه .. لطیفه : تو خونه نامزدت الماس دیگه ایم بود ؟ .. عمر : نه ، پس موضوع به اون الماسا مربوط میشه . نمیفهمی که میخوام کمکت کنم ؟ .. لطیفه : باشه ولی خب اینجا حرف نزنیم تو برو توی اتاق یه چایی بخور منم دستو صورتمو میشورمو میام !!



تمام این لحظات آرزوی لطیفه دهن باز کردنو شرح موضوع و البته کمک خواستن از عمر بود اما بنا به تحت نظر بودنش و اینکه مبادا خواهرش کشته بشه سکوت میکنه و هیچی نمیگه . از طرفی عکس بوسه لطیفه و عمر توی دستای متینه و داره بهش نگاه میکنه که یهو به لطیفه زنگ میزنه و میگه :

دوس پسرت پیشته ؟ اگه میخوای بلایی سرتون نیاد هرچه زودتر بیخیالش شو . ترکش کن دیگه ام نباید با هم ببینمتون . الماسا رو پیدا کن وگرنه خواهرت میمیره !



همین تهدیدات باعث میشه که لطیفه بدون توجه به عمر آدرس خونه نامزدشو از بهار طلب کنه تا زود خودشو به اون خونه برسونه . اما قبل از رفتن به این آدرس یه سر به شعبه مغازه خودش تیو استانبول میزنه . عمر هم که تونسته آدرسو از طریق کارت ویزیتی که تیو اتاق شرکت پیدا کنه به همراه همکارای پلیسش به این مکان میره . وارد که میشه لطیفه میگه :

اینجا چیکار داری ؟ .. عمر : اینو تو باید بگی ، گفتی حرف میزنیم اما گذاشتی رفتی .. لطیفه : چیزی ندارم بگم ، خواهش میکنم برین .. عمر : ببین اینایی که میبینی دوستای منن و پلیسن ، مشکلی داری بگو میتونیم حلش کنیم میتونی اعتماد کنی .. لطیفه ( که باز هم کمک میخواد اما سکوت میکنه ) : کی بهتون گفته که من همچین کمکی نیاز دارم ؟ آقای پلیس .. عمر : نمیدونم واسه کیو چرا داره فیلم بازی میکنی ولی معلومه توی مخمصه گیر کردی . لج نکنو جریانو بگو اومدیم که کمکت کنیم .. لطیفه : نکنه واسه این که بوسیدمت همچین فکری میکنی ؟ ( شوک زدگی جمع ) البته حق داری اگه یه غریبه میپریدو بوسم میکرد منم یه همچین فکرایی به ذهنم میرسید ولی فقط اینو بهت بگم که اون اتفاق تقصیر خودم نبود دوس پسر قدیمیم آدم مریضیه اون زنگ زد . وقتیم که دیدم پیش تو هستم تورو بوسیدمت . بعدم خجالت کشیدم .. عمر : آها ، یعنی از دست دوس پسرت فرار میکنی ؟ یعنی همش همینه دیگه ؟ .. لطیفه : آره همش همینه . تازه جدا شدیم بیخیال من نمیشه . اون اتفاقم افتاد دیگه من .. عمر : پس اینطوری .. لطیفه : دقیقاً ، یه بوسه کوچولو بود فکر نمیکردم اینقد جدی بگیری بیخودی پاشدین اومدین !



عمر با نگاهی سنگین ، در سکوت محض دفتر کار لطیفه رو ترک میکنه و منتظر میمونه تا به وقتش اساسی حالشو بگیره ..



عمر محل رو ترک نمیکنه و منتظر میمونه تا لطیفه بیرون بیاد و با اومدنش میوفته دنبالش و در کمال تعجب میبینه که لطیفه جلوی خونه نامزدش زد رو ترمز و وارد خونه شد برای همین بیرون خونه با اراده ای خاص به انتظارش میشینه !!
کاربر جديد تعداد پست : 3
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 3
خیلی عالی بود ممنون ساناز جون میشه خلاصه کل فیلم و بذاری چون من از شبکه Atv ترکیه دنبال میکردم ولی زیاد متوجه نمیشم آخه هفته در میون میبینم .
حداقل بدونیم آخرش قراره چی بشه ..........
ویرایش شده توسط سوناز در تاریخ ۱۱/۳/۱۳۹۴   ۱۵:۲۸
کاربر جديد تعداد پست : 76
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 53
سریال لطیفه نسبت به سریال های دیگه ترکیه ای بهتره موضوع پلیسی شو دوست دارم
کاربر جديد تعداد پست : 11
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 6
عاااااااااااااااااااااااقا پس بقیش کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆ تعداد پست : 4921
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 3613

خلاصه قسمت های 15 ، 16 ، 17 و 18 سریال لطیفه



الیف ، همان لطیفه است.



خلاصه:

متین صبح به محافظی که برای الیف گذاشته بودزنگ میزنه ومیپرسه چه خبر?اونم میگه الیف اصلادیشب خونه نیومد که متین عصبانی میشه ومیگه پس توچه غلطی میکنی?زودتربفهم دختره کجاس وباکی هستش وتلفن قطع میکنه. الیف به همراعمربه محل حادثه میرن وعمرمیگه اینجابرات آشنانیست?اونم میگه نمیدونم که چشمام همش بسته بودولی نگاه کن اون پشت یه کلبه است وشروع به دویدن میکنه که عمرسریع دستشومیگیره ومیگه اینطوری نمیشه توازپشن سرم بیا وهیچ کاری هم نمیکنی وخودش جلوترمیره. وقتی واردکلبه میشن الیف تمام صحنه های اون روزیادش میادوچهرش خیلی غمگین میشه که عمرمیپرسه حالت خوبه?اون روز چی شد?الیف هم ماجرای کتک خوردن خواهرش واینکه وقتی نمیخواسته خواهرشوتنهابزاره وبره واونهابایه چیزی توسرش زدن وبیهوشش کردن تعریف میکنه که یه دفعه عمراززیر یکی ازپارکتهای شکسته گوشی نیلوفرکه اونم شکسته بودپیدامیکنه وبرمیداره. عمرازالیف میپرسه چندکیلویی اونم میگه برای چی?عمرمیگه توبگوالیف میگه ۵۰کیلووعمرمیگه چندنفربودن?اونم میگه ۴ نفرمیگه پس بریم نمیتونن خیلی دوربرده باشن توروحداکثر۱۰ دقیقه. ومیرن تامحلی که الیف به هوش اومده بودوپیداکنن.یکم که جلوترمیرن الیف محل میشناسه ومیگه من اینجابه هوش اومدم ومتینم همینجاروبروم بود. عمرمیگه خوبه پس تواین طرف بگردمنم همین نزدیکاهستم شایدچیزی پیداکنیم وهردوسرگرم گشتن میشن که یه دفعه الیف به خودش میادومیبینه عمرنیست که شروع میکنه به دویدن وصداکردن عمر. وقتی عمرپیدامیکنه سرش دادمیزنه ومیگه توخودت گفتی ازهم جدانشیم حالامنواینجاول کردی?عمرتوجه نمیکنه ومیگه میدونستم جامیزنی واسه همین گفتم نیاویه چیززیرخاک نشون میده ومیگه ببین شایدمال اونهاباشه. وقتی ازخاک درمیارن یه جاکلیدی هستش که مال یه شرک غواصیه که الیف میگه شماره تلفن وآدرس هم داره. نیلوفربعدازاینکه بامادرش صحبت کردمتین به عنوان جایزه بهش چمدونشودادتاهروقت میخوادلباساشوعوض کنه اونم درب چمدون بازمیکنه تالباس برداره یادسیم کارتی می افته که توکیف لوازم آرایشش هست وبرای اینکه اونهاپیدانکنن زودتوی سوتینش میزاره وبلوزشودرمیاره تاعوض کنه که یه دفعه یکی ازافرادمتین واردمیشه ووقتی نیلوفراونطوری میبینه بهش حمله میکنه وهرچی نیلوفرجیغ میزنه توجه نمیکنه وبه کارش ادامه میده که یه دفعه متین واردمیشه وازنیلوفرجداش میکنه وتامیتونه اونوکتک میزنه.متین میگه این دست توامانت بودوتوحق نداشتی بهش دست بزنی اونم هرچی عذرخواهی میکنه متین توجه نمیکنه وبه کتک زدنش ادامه میده ووقتی کیف پولش ازجیبش موقع کتک خوردن می افته یه کارت ازهمون شرکتی که جاکلیدیش روعمرپیداکردازتوکیفش معلوم میشه. متین پیش نیلوفرمیادوعذرخواهی میکنه ومیگه دیگه اجازه نمیدم کسی اذیتت کنه وخواهش میکنم نترس وبه افرادش میگه تخاگه یه باردیگه این اتفاق بی افته سرهمتونومیبرم. عمروالیف به همون آموزشگاه غواصی میرن وعمرازالیف میخوادکه اصلاحرف نزنه که الیف بهش برمیخوره ومیگه چشششم. وقتی میرن داخل عمرخودشومعرفی میکنه ومیگه میخوادلیست افرادی که اونجاکارمیکنن ببینه ولی منشی قبول نمیکنه ومیگه اگه نامه داریدنشون بدم که عمروقتی میبینه اینطوریه به الیف میگه هنوزهم آب قندمیخوای?اونم تعجب میکنه ولی عمرروبه منشی میکنه ومیگه حامله است الان توماشین حالش بدشده بود. منشی میخنده ومیگه چه جالب منم حامله هستم چندهفته هستی الیف باشک میگه۱۰ ومنشی میره آب قندبیاره که عمراشاره میکنه ومیگه توهم برو. وقتی میرن عمرلیست اعضابرمیداره والیف صدامیکنه تابرن.وقتی ازشرکت غواصی بیرون میان الیف میخنده ومیگه برداشتی?عمرهم میگه آره ولی امیدوارم خراب نکرده باشی تاشک کنن چون کارتمونشون دادم واگه پیگیری کنن پیدام میکنن. الیف هم میگه چی فکرکردی بالاخره منم یه چیزی سرم میشه خواهروبرادرزادم رودیدم دیگه. عمرهم میگه آره اون چی بود بعدزایمان سیبل راجع بهش میگفت?فکرکنم حموم زایمان واینجورچیزابودکه الیف ناراحت میشه ومیگه توچقدرپیشداوری میکنی وسوارماشین میشه که عمرعذرخواهی میکنه ومیگه شوخی کردم. لونت برای معارفه بابهاربه شرکت میادولی الیف که باعمردنبال کارهای خواهرشه توشرکت نیست بهارهم لونت به آسلی وشوهرش تانرمعرفی میکنه که آسلی لونت رو به اتاقش دعوت میکنه ولی ازبهارمیخواد به کارهاش برسه. آسلی لونت روکلی سوال جواب میکنه ومیخوادکه توضیح بده چکارقراره بکنه وچطورمیخوادشرکتونجات بده اونم میگه بعدازاینکه کاملاتحقیق کردم بعدازیک هفته بهتون میگم ولی آسلی قانع نمیشه وبامطالعه رزومه لونت بعدازکمی میادومیگه که نمیخوادشرکت بااون همکاری داشته باشه واخراجش میکنه. لونت هم باناراحتی به خونه میره وبه بهارمیگه ,اونم میگه نگران نباش الیف رییسه وکسی آسلی آدم حساب نمیکنه.لونت که ازبرخوردآسلی ناراحته میگه مگه نمیشه ماهمدیگروبیرون ببینیم واونجوری به هم نزدیک بشیم این همه آدم اینطوری باهم آشنامیشن. بهارمیگه میشه ولی الیف عاشق هرآدمی نمیشه اون حتمابایدقهرمان باشه وتوقهرمان اون به خاطرنجات شرکتش میشی که لونت میگه من بعضی وقتهاازتومیترسم وبهارهم میخنده. عمروالیف توکافی شاپ باپلین وآرداقرارمیزارن تابابتونن ازاونهاکمک بگیرن. عمرلیست شرکت غواصی به پلین میده ومیگه تحقیق کن ببین کدومشون سابقه دارن که الیف وسط صحبت اونهامیگه من لیست سابقه دارهاتون دیدم هیچ کدوم نبودعمرهم باحرص میگه اوناسابقه دارپولشویی بودن ازاونهاخیلی بیشترهستن که الیف هم عصبانی میشه ومیگه من برم یه آب به صورتم بزنم تابیشترازاین عصبانی نشدم. وقتی الیف میره عمرمیگه ای خدااینم واسه ماکارآگاه شده پلین هم میگه عیب نداره ولی خیلی دخترشیرینیه ونرمال ازمادرش که عجیب غریبه بهتره ولی عمرمیگه کجاش نرماله والاسلیطه است. پلین میگه شماموبایلوبه یه شرکت مخابرات ببریدشایدچیزی ازتوش دربیاد منم راجع به لیست تحقیق میکنم. طیاربه الیف زنگ میزنه ومیگه شب باعمربرای شام به همراه خانوادت به خونه من بیاییدتاباهم آشنابشیم.الیف تلفنی قبول میکنه ووقتی عمرمیپرسه میگه من میرم ولی تونمیای. چون اگه بیای مادرم زود میفهمه ماعاشق هم نیستیم چون اصلابه تونمیادتاجرباشی وتوی رم زندگی کرده باشی. عمربهش برمیخوره ومیگه من کارموبلدم این تویی که نمیتونی نقشت روخوب بازی کنی واگه باعث شک من نشده بودی ومیذاشتی بهت اعتمادکنم منم پشتموبهت میکردم واصلاتوخونتون نمی اومدم. الیف هم دادمیزنه ومیگه من مخفی کاری میکنم?توکه ازهمه چیزمن خبرداری این که کی صبحانه میخورم چکارمیکنم آدم منحرف. عمرناراحت میشه ومیگه من منحرفم?توچجوردختری هستی زبونت اصلاعیارنداره که یک دفعه مسول اونجامیپرسه میشه کارتونوبگید?عمرهم موبایل میده ومیگه میخوام ببینم چی توحافظه این هست. وقتی حافظه موبایل میبینن الیف تعجب میکنه چون نیلوفربامرت پسرطیارشب تولدالیف دارن میرقصن ومرت هم مرتب داره نیلوفرمیبوسه که این کاراونو عصبی میکنه وبعدیه ویدیوی دیگه بعدازمرگ پدرش میادکه نیلوفربه مرت فرستاده وگفته دیگه نمیخوادببیندش وبعدازاین ویدیوبه نیویورک میخواسته بره.عمربادیدن این فیلم به الیف میگه من شب حتما میام توهم بروخون وآماده شوچون بایدبیام این پسره روازنزدیک ببینم. الیف میگه اون که نمیتونه قاتل باشه هان?عمرهم میگه نمیخوام بترسونمت ولی کسی که این کارهاروکرده یاازنزدیکانته ویاتوشماجاسوس داره چون میدونسته نیلوفرکی به نیویورک میره واینقدرمطمنه که تونمیری پیش پلیس.

عمرالیف میرسونه خونه ومیگه ساعت ۸ اینجاهستم ومیره. الیف به محض اینکه ازتاکسی پیاده میشه موبایلش زنگ میخوره ومتین میگه برگردپشت سرت وهمینطور بیاجلو. الیف وقتی جلوترمیره متین توماشین میبینه ومیره توماشین. متین میگه فیلمی که فرستادم دیدی ? اونم میگه کی دیگه این فیلم دیده? متین میگه چطورمگه ازینکه چهرت خراب شده ناراحتی?الیف میگه من دیگه این کارونمیکنم توهم هرکاری دوست داری انجام بده. متین میگه امروزمیدونی چی شد?یکی ازافرادمن به خواهرت دست درازی کردخودت که میدونی تجاوزضربه سنگینی برای یه دختره که الیف عصبانی میشه وبه متین حمله میکنه که متین هم جلوشومیگیره ومیگه نگران نباش من نزاشتم اتفاقی بی افته ولی بعدازاین شایددیگه این کارنکنم خودت که میدونی اون دخترخوشگلیه. الیف میگه باشه حالاچکاربایدبکنم?متین میگه یه سری ازجواهرات مارک خودتون روقلابیشو میسازی و۱۰برابرقیمتشوروش میزنی وبعدازاین کارخواهرتومیبینی. الیف وقتی پیاده میشه به عمرزنگ میزنه وگریه میکنه ومیگه عمرمتین اومده بودجلوی خونه خواهش میکنم زودترخواهرموپیداکن دیگه نمیخوام پیش اوناباشه. عمرمیگه چکارداشت?اونم میگه الماسهاشومیخواست. عمربه آردازنگ میزنهومیگه دوربینهای جلوی درب منزل الیف چک کن تاشایدروی گل این آدموببینیم ومیره خونه تاآماده برای رفتن بشه. مادرش کت شلوارشواتومیکنه که زن داداشش کنجکاوشده تابدونه چکارمیخوادبکنه. مادرعمربهش میگه میخوام یه چیزی بپرسم وعمرهم میگه بپرس مامان جان. مامانش میگه چکارداری میکنی اونم میگه اصلانگران نباش کاری نمیکنم تاشماناراحت بشیدومادرش خیالش راحت میشه ومیره بیرون اماملکه زن داداشش مرتب سوال جواب میکنه که اونم محل نمیزاره ومیره. وقتی زنگ خونرومیزنن الیف خودش درب بازمیکنه وبهارمیادداخل وبه الیف میگه که امروزآسلی لونت اخراج کرده. الیف میگه اشکال نداره بگوفردابیادولی اون میگه نمیشه چون خیلی ناراحته اگه ممکنه فرداشام دونفره دعوتش کن واینطوری هم عذرخواهی کن که الیف قبول میکنه ومیگه فقط بهم یادآوری کن میدونی که فراموش میکنم. زرین خان یه دفعه میادداخل ومیگه الیف جان توبامامیای ویابادوستت که بهارفکرمیکنه منظورش اونه ومیگه والا من دعوت نیستم مگه اینکه الیف دوست دیگه ای داشته باشه که زرین میگه منظورم عشقشه مگه توخبرنداری?بهارخیلی ناراحت میشه وتعجب میکنه ومیگه مگه توعشقی هم داری ?که الیف باسرتاییدمیکنه وبه مادرش میگه من باعمرمیام.بهاربه حالت قهرمیره ومیگه خوش بگذره ووقتی الیف میگه قهرنکن توجه نمیکنه. الیف جلوی درب منتظرعمره که یه ماشین مدل بالاجلوی پاش ترمزمیکنه که الیف توجهی نمیکنه ومیره اونطرفتروماشین دوباره دنده عقب میادوشیشه روپایین میده ومیگه الیف والیف وقتی دولا میشه میبینه راننده عمره ومیگه ماشین ازکجاآوردی اونم میگه کرایه کردم تاچندروزی پولدارباشم خوبه?الیف سوارمیشه ویه نگاه به عمرمیندازه ومیگه خوب به نظرمیای. عمرهم میخنده ومیگه توهم خوب به نظرمیای. وقتی جلوی خونه طیارمیرسن عمربه الیف میگه صبرکن الیف میگه زودباش دیرکردیم اونم میگه نبایداینطوری بریم بایدکاری کنیم تاهمه باورکنن. الیف میگه چکارکنیم?عمردستشوتوجیبش میزاره ومیگه بازوی منوبگیرولی چندقدم که میرن مسخرشون میادوعمرمیگه نمیشه الیف هم میگه مثل ۴۰ساله هاشدیم. بعدعمردستشومیاره تاالیف تودستش بزاره ومیخندنودست همدیگرومیگیرن وحرکت میکنن که الیف میگه اینطوری کامیون هم ازوسط ماردمیشه وعمرخودشوبه الیف میچسبونه. زرین خیلی استرس داره وآسلی هم مسخرش میکنه ومیگه نگران چی هستی مامان اینم مثل اون یکی ها مامانش میگه شایداین دفعه جدی باشه آسلی میگه بله الیف جدیه ولی اون چی?جدیه?وقتی در میزنن طیارخودش برای بازکردن میره ومیبینه عمروالیف تقریباصورتهاشون نزدیک هم ودارن به همدیگه نگاه میکنن ومیخندن. طیارخودشومعرفی میکنه ومیگه نصف بابای الیف میشم عمرهم میگه میدونم قبلازیادراجع به شماگفته. عمروقتی واردمیشه طوری رفتارمیکنه انگارازقبل همه آدمهای خونرومیشناسه وسریع بازرین حال احوال میکنه که زرین میگه دیرکردین ترافیک بود?عمرعذرخواهی میکنه ومیگه چون خیلی وقته اینجانبودم خیابانهاروگم کردم که آسلی میگه مگه آدرس یاب نداری?عمربه سمتش میره ومیگه شماآسلی هستین ودست میده وباتانرهم دست میده ومیگه شماهم تانر ولی جان پسرتون نمیبیم?که همه تعجب میکنن وآسلی میگه اون پیش پدرشه وبهتره که نیست چون تحمل اینکه خالش روکناریکی دیگه ببینه نداره. الیف هم ازاین حرکت عمرتعجب کرده ومرتب بانگاهش ازعمرمیپرسه که ازکجااینارومیدونه?زرین میگه همه سرپاموندیم بهتره بریم سرمیزشام وبقیه حرفهارواونجابزنیم که موقع رفتن برای شام ازنگاه تانربه معشوقه طیارمیفهمه که یه چیزی بین اونهاهستش. سرمیزطیارازعمروالیف میپرسه چطوری آشناشدین ماجرای شماهم عشقیه?که الیف میگه بهتره عمرتعریف کنه چون اون بهتربلده تعریف کنه.عمرمیگه که سنگهای قیمتی الیفوشرکت اون تهیه میکرده امایکبارکه دیرشده بوده الیف عصبانی میشه وحاضرنمیشه حتی جواب تلفنهای اونم بده ومیگه خودتون که میدونیدخیلی لجبازه ونمیشه به کاری مجبورش کردبرای همین مجبورمیشه بدون هماهنگی قبلی به دیدن الیف بره که اینجاالیف باخنده ومسخره میگه آخه عادت داره یه دفعه جاهایی که نبایدباشه پیداش میشه وعمرهم میگه اینوبخاطراین میگه چون یه بارتوهواپیمابدونه اینکه بدونه کنارش رفتم ونشستم وادامه میده که الیف هم اول فکرمیکرده عمربایدیه ۷۰سالی به خاطراعتبارشرکتش داشته باشه وبادیدن عمراین موضوع باعث آشنایی اونهامیشه که عمرتوهمین لحظه دست الیفومیگیره ومیبوسه که همه چشمشون به اون دونفره. بعدش آسلی میگه من یه چیزرونفهمیدم ماسنگهامون روبه شرکت آفریقایی سفارش میدادیم ولی شماازکجادراومدی?که عمربه الیف نگاه میکنه والیف هم میگه ماسنگهای خیلی باارزش روبه شرکت عمربرای کلکسیونهای بسیارخاص سفارش میدادیم. متین به خاطراینکه ترس نیلوفروکم کنه وبه نظرمیرسه خودشم ازاون خوشش اومده مرتب به دیدن نیلوفرمیادوبعضی وقتهابراش سوشی که خیلی دوست داره میخره وباهم میخورن.تومهمونی هرکس مشغول صحبت بااون یکی هستش که عمروقتی میبینه مرت توحیاته میره پیشش تاکمی باهاش صحبت کنه. موقع صحبت عمرمیگه همه جمعندوفقط یکی ازاعضاخانواده نیست که مرت تاییدمیکنه ومیگه آره فقط نیلوفرنیست عمرمیگه من شنیدم نیویورکه درست میگم?اونم میگه آره بایداونجاباشه که بعدمیگه من میخوام یه لیوان دیگه مشروب بخورم توهم میخوای که عمرمیگه نه. بعدازرفتن مرت پینارمعشوقه طیارمیادپیش عمرومیگه من شناختمت توچراداری دروغ میگی?یادت نیست تویه مدرسه درس خوندیم میخوای بریم داخل وبرای همه تعریف کنیم?عمرهم میگه آره یه ظرف شیرینی هم بیارتابرای بقیه بگیم تووتانرهم رابطه داریدچون من نگاهای شمارودیدم ودیدم یه دفعه غیبتون زدوتورژلبت تازه شد. پینارمیترسه ومیگه ازمن فاصله بگیرومیزاره میره. مادرالیف ازش میخوادکه بگه عمرتاکی استانبوله ورابطه اونهاتاچه حدجدیه الیف هم میگه نمیدونم ولی هروقت بشینیم صحبت کنیم به شمامیگم که مرت میادوازش میخوادصحبت کنن. مرت به الیف میگه نیلوفرآمریکانیست ولی الیف قبول نمیکنه ومیگه شایدتورونمیخواسته ببینه اونم میگه خوب دوستاش چی اوناکه دروغ نمیگن اونم میگه چرادروغ نمیگن. شایدبین شماچیزی شده میخوای به من بگی?مرت وقتی میبینه عمراومده میگه من میرم دستشویی والیف میگه داشت به من میگفت که تواومدی. عمرمیگه اونم چیزی نمیدونه بایدبریم وازهمه خداحافظی میکنن ومیرن. وقتی میان بیرون عمرمیگه نمیخوای دستموول کنی الیف هم میگه آره دستم عرق کرده واین حرف به عمربرمیخوره ومیگه ای خداای خدا. که الیف میفهمه حرف بدی زده ومیگه توخیلی خوب ازپسش براومدی ازکجامیدونی گاهی وقتهاسفارشهادیرمیشه?اونم میگه توفکرمیکنی فقط پولدارهامیدونن?الیف میگه نه ولی خیلی خوب ازپسش براومدی عمرمیخنده ومیگه توهم همینطورکه موبایل زنگ میخوره وآردامیگه بیاییدبه اسکله کوچیک. وقتی میرن پلین میگه ۶نفرازاسامی سابقه قبلی داشتن که خیلی خوشحال میشن والیف عکسهارونگاه میکنه ووقتی داره ناامیدمیشه یه دفعه عکس پنجم عکس همون آدم هستش که میخواست به نیلوفرتجاوزکنه. عمرمیگه خیلی به خواهرت نزدیک شدیم ودیگه چیزی نمونده والیف ازخوشحالیش عمربغل میکنه ومیگه آره نزدیک شدیم.

عمربه الیف میگه مطمنی میشناسیش?الیف که عمربغل کرده ازبغلش میادبیرون ومیگه ازچشمم هم مطمنترم چون این همون آدمی هستش که اولین باراومدخونمون ومنوتهدیدکردکه الماسهاروبدم ووقتی من ونیلوفردزدیدن توهمون کلبه بودیم بامتین باهم اومدن اونجا. آرداعکس میگیره وسابقشومیخونه که توسوابقش تجاوزهم هست. الیف خیلی میترسه ومیگه تجاوز?عمرکه میبینه الیف ترسیده میگه الیف نترس اوناباخواهرت کاری ندارن چون بهش نیازدارن. پلین چپ چپ به آردانگاه میکنه یعنی این چه حرفی بودزدی ومیگه بریم خونه من تازودترآدرس این آدم پیداکنیم. وقتی سوارماشین میشن الیف که خیلی خوشحاله دستشوروی دست عمرمیزاره ومیگه عمرازت ممنونم. عمرمیگه واسه چی?الیف میگه به قولت عمل کردی وخواهرموپیداکردی. عمرمیگه معلومه خیلی به من اعتمادنداشتی که اینقدرهیجان زده هستی حالا میشه دستتوبرداری میخوام حرکت کنم. الیف عذرخواهی میکنه ودستشوبرمیداره. توخونه پلین خیلی بامزه است همه ازکارهای الیف تعجب کردن. اول ازهمه الیف واردمیشه وچراغم روشن میکنه وهمونجاجلوی درب می ایسته تابقیه بیان داخل. آردا میگه چی شده?الیف میگه هیچی میخوام زودترشروع کنیم.وقتی میشینن پلین میخوادازتوکامپیوتراطلاعات مربوط به مجرم دربیاره که چون الیف کنارشه وچشم به کامپیوتردوخته نمیتونه رمز بزنه وبه الیف میگه میخوام واردبشم که الیف هم میگه آره آره منتظریم که عمرباحرص میگه الیف میخوادرمز بزنه که الیف تازه میفهمه وپشتشومیکنه تاپلین بتونه واردسیستم بشه. خیلی زمان میبره تاآدرسوپیداکنن و وقتی پیدامیشه هرچهارتاباهم به محل زندگی اون آدم میرن ولی وقتی به اونجامیرسن ساختمان دردست ساخته وحتی کسی هم نیست تاازش راجع به اون آدم تحقیق کنن. الیف خیلی ناراحت میشه وشروع به مشت کوبیدن به در میشه که عمرمیگه ماتازه اول راه هستیم ناامیدنشووپلین میگه ماداریم دوربینهای اون محل که متین اومده بودبه دیدنت بررسی میکنیم نگران نباش شایداصلا بتونیم هویت متین شناسایی کنیم. الیف خیلی میترسه ویادبرگه هایی می افته که متین داده بودتاازشون جواهرات قلابی بسازه ومیگه شمامیتونیدتوماشین هم ببینیدواینکه چی به من گفته?عمرشک میکنه وهمینطورچشم به الیف دوخته که الیف متوجه میشه ومیگه اینوواسه این میگم که بدونم چه جوری میشه شناسایی کرد وسوارماشین میشن. دربین راه الیف یه قنادی میبینه وازعمرمیخوادکه نگهداره. عمرمیگه واسه چی?الیف میگه گفتم نگهدارولی هنوزداری میری?وپیاده میشه ودوتاکیک شکلاتی سفارش میده که عمرتعجب میکنه ومیگه میخوای دوتاشم بخوری?وبرای خودش چای سفارش میده. وقتی میشینن الیف تندتندشروع به خوردن میکنه عمرمیگه خوب?الیفم میگه خوب?عمرمیگه منتظرم تابگی تویه چیزی داری مخفی میکنی توماشین چی گفتین. الیف میگه خواهرموگرفتن تودرموردمن قضاوت میکنی?عمرپول چای زیرلیوان میزاره وبلندمیشه ومیگه به سلامت دوشیزه ومیزاره بره. الیف که میترسه دنبال عمرمیره وصداش میکنه که عمرمیگه به من دروغ نگو ومیخوادبره که الیف گریه میکنه ومیگه اون به من گفت میخواستن به خواهرم تجاوزکنن خواهش میکنم نزاربیشترازاین اونجابمونه. عمرکه گریه الیف میبینه بغلش میکنه ومیگه نگرام نباش خیلی نزدیک شدیم. بعدالیف به خونه میرسونه ومیره. طیاربعدرفتن مهموناازپینارومرت نظرشونودرموردعمرمیپرسه که مرت میگه شیک بودوپینارمیگه نمیدونم. طیارمیگه چطورنمیدونی خانمهابه خاطرحس مادرانشون خیلی بهترمیتونن نظربدن میدونی که الیف خیلی برای من مهمه. پینارمیخنده ومیگه خوب بودمنوببخشیدمیرم بخوابم. وقتی پینارمیره مرت به پدرش میگه که عاشق نیلوفره ومیدونه که به نیویورک نرفته.طیارازمرت میخوادکه به زرین چیزی نگه چون داغون میشه ومیگه من خودم درستش میکنم تونگران نباش. بهتربودازاول به خودم میگفتی. متین که نیلوفربرای هواخوری به بیرون کلبه برده وقتی به درخواست نیلوفرازروی میزمیخوادآب بیاره نیلوفرشروع به دویدن میکنه تافرارکنه ولی متین بعدکلی دویدن پیداش میکنه وبه همون اتاق برش میگردونه تادوباره زندانی بشه وبه التماسهاوعذرخواهی نیلوفرتوجه نمیکنه. طیارازمتین میخوادبه دیدنش بیادوبه متین میگه که پسرش عاشق نیلوفرشده ومیگه بایدیه جوری حواسشونسبت به این دخترپرت کنیم. وبعدبه خونه میره ووقتی پینارخوابه دست روی گلوی پینارمیزاره ومیگه به من بگو۷ دقیقه توحیاط چی باعمرمیگفتی?پینارکه خیلی ترسیده همش میگه هیچی یادم نیست ولی طیارانقدرگلوشوفشارمیده که بیهوش میشه. الیف وقتی به خونه میادمادرش میگه باعمرجدی به نظرمیاین. معلومه دوستت داره وازخانواده محترمیه من ازش خوشم اومدولی ازتوناراحتم که به من نگفتی واگه نمیدیدمش تونشونم نمیدادی.الیف عذرخواهی میکنه ومیگه یه روزازصبح تاشب میشینیم صحبت میکنیم ومیره به اتاقش وشروع به کشیدن اون جواهرات میکنه ویادمتین می افته که گفته بودتجاوزضربه بدی هستش وگریه میکنه. عمربه خونه پلین برمیگرده واونجادرمورداون آدم مطالعه میکنه ومیگه الیف خیلی داغون شده. پلین میگه حق داره تواینجابشین واگه خبری شدمنوبیدارکن. متین به آدمهاش میگه یه لحظه هم چشم ازالیف برندارن وخودش درموردمرت تحقیق میکنه وبه نظرمیرسه به برادرش حسودی میکنه که قبلابانیلوفرعاشق بودن.

الیف صبح زودبرای صبحانه با لونت قرار میزاره تا بتونه درمورد رفتار خواهرش عذر خواهی کنه. وقتی لونت میاد میگه خواهرم شمارو نمیشناسه ومنم نمیخوام وارد صحبتهای کاری بشم ولی شرکت ما به شما نیاز داره وزودتر کارتونو شروع کنید. لونت درادامه حرفاشون پیشنهاد یه پارتی ازطرف خانواده الیف به کارمندهارو میده تا اینطوری بتونن به کارمنداشون روحیه بدن که الیف استقبال میکنه ومیگه بایدبه بهار بگیم که توهمین لحظه بهارمیاد ولونت به اونم میگه وبهارمیگه این کارفقط خوراک منه. من ترتیب این کارو برای امشب میدم که تو همین موقع عمر sms میزنه ومیگه من دارم میرسم وبعد کمی میرسه وشیشه ماشین میده پایین وبوق میزنه والیف هم براش دست تکون میده وازبهارولونت خداحافظی میکنه ومیره سوارماشین میشه. لونت تمام مدت اونهاروتماشامیکردوتامیرن به بهارمیگه این کی بود?نکنه عشقشه? بهارمیگه نه و یادش میاد که عمر یه بار به شرکت اومده بود والیف دست به سرش کرده بود. دقیقاهمون روزی که الیف عمرو جلوی شرکت بوسیده بود وبرای توضیح درمورد بوسه اش عمر فرستاده بود به اتاقش وخودش گذاشته بود رفته بود. الیف میگه کجا میری?عمر میگه دیشب بعد رسوندن تو به خونه پلین رفتم واونجا بعد تحقیق فهمیدم خونه زن صدقی ( همون آدم که دنبالشن ) کجاست. الیف عصبانی میشه ومیگه چرا به من خبر ندادی? عمر میگه اذان صبح فهمیدم و گفتم خوابی که الیف میگه خودت میدونی من چند روزه خواب ندارم. عمرمیگه متوجه هستم که دوروزه خیلی بی اعصاب هستی. وقتی در خونه زن صدقی میرن میگه اینجا نیست وما دیگه با هم زندگی نمیکنیم. عمر میگه پس تلفنمو بهش بده تازنگ بزنه واون قبول نمیکنه ومیگه من نمیبینمش. وقتی میان بیرون الیف میگه به نظرت راست میگه? عمرمیگه نه اگه راست میگفت حتما کمی گریه هم میکردولی در واقع کلماتی که حفظ بودوگفت آخه خانمها همیشه اشکشون دم مشکشونه که الیف میگه الله الله. عمرمیگه به پلین میگم مراقب خونه صدقی باشه حالا بیا بریم شرکت غواصی. متین به دیدن نیلوفر میره ومیگه یه کاری باید برام انجام بدی که اگه درس باشه یه جایزه خوب بهت میدم وشماره مرت میگیره ومیده تا نیلوفر باهاش صحبت کنه. مرت که درحال خوردن صبحانه است تلفنو جواب میده که نیلوفر بهش میگه من با دوست پسرم تو سانفرانسیسکو هستم توهم دیگه مثل احمقا دنبالم نگرد وگرنه همه چیز به بابات میگم.مرت که خیلی ناراحت شده بعد تماس به اتاقش میره ومثل دیوونه هاروتردمیل میدوه که طیار میاد ومیگه خودتوناراحت نکن من برات بلیط میگیرم بادوستات برو غواصی ومرت قبول میکنه. وقتی عمر والیف از شرکت غواصی میان بیرون الیف خیلی عصبیه ومیگه اینقدر بهش نزدیکیم ولی پیداش نمیکنیم وهمونجا کنار خیابون میشینه وعمرهم کنارش که عمر میگه تو ۷ ماهه به دنیا اومدی والیف عصبانی ترمیشه ومیگه نخیر ۹ ماهه ولی شوخی خیلی بی مزه ای بود که عمر همینطورکه لبخندرولباشه بهش نگاه میکنه. الیف میگه چیه? عمر میگه ببین حرصتو سر من خالی کردی حالت بهتر شد قبول کن خودتم از جر وبحث با من خوشت میاد که الیف به ایتالیایی به عمر فحش میده وعمر میگه فحش دادی آره? اونم میگه نه تازه تومیگی تاجر ایتالیایی هستی ولی نمیتونی این حرف منو ترجمه کنی. عمر موبایلشو در میاره ومیگه اگه راست میگی یه بار دیگه بگو که موبایل الیف زنگ میخوره ومیگه اونا هستن. عمر میگه آروم جواب بده وخودش به پلین sms میزنه ومیگه تلفن کنترل کنه. صدقی به الیف میگه یک میلیون میگیرم جای خواهرتومیگم. اگه بخوای به متین هم خبربدی داستانوطوری تعریف میکنم تا تیکه تیکه ات کنه.الیف بعدازاینکه گوشی قطع میکنه به عمر میگه باید پیش طیار برم تا این پول ازش قرض بگیرم. عمر میگه صبر کن تو که نمیخوای پول بهش بدی? الیف میگه به خاطر خواهرم هر کاری میکنم و حتی اگه تو هم نیای من خودم میرم ولی عمر خواهش میکنم تنهام نزار. عمر میگه هرقدر هم کارهات درست نباشه من هیچوقت تورو با اونها تنها نمیزارم که الیف خیالش راحت میشه و همین موقع زرین خانم به عمر زنگ میزنه والیف تعجب میکنه و میگه شماره تورو از کجا آورده? عمر میگه توخونه طیار گرفت که الیفم میگه از کارهای مادرم در عجبم. زرین به عمر میگه حتما الیف بهت گفته امشب برای پارتی تو هم بیا منتظریم وعمر هم قبول میکنه. الیف میگه نمیشه اونجا کارمندای ما هستن این بازی بالاخره لو میره اون وقت من چی به بقیه بگم? عمر میگه حق داری ولی راجع به موضوع بعدا فکر میکنیم خواهرت مهمتره حالا تو با ماشین برو من شب میبینمت ازت میگیرم. الیف میگه اگه ناراحت نمیشی توبخاطر من وارد بازی شدی بزار تو پول ماشین کمکت کنم که عمر میگه سوارشو. متین به عنوان جایزه برای نیلوفر فیلم میزاره با هم تماشا میکنن وازش در مورد رابطه اش با مرت میپرسه که اونم میگه رابطه ای نبوده و فقط دوست بودن ومتین به عنوان جایزه برای نیلوفر فیلم میزاره با هم تماشا میکنن وازش در مورد رابطه اش با مرت میپرسه که اونم میگه رابطه ای نبوده و فقط دوست بودن و چندبار بیرون رفتن. الیف به طیار میگه اون پول بهش قرض بده که طیار میگه باید تا فردا صبرکنه ولی الیف که زودتر پولو زودتر لازم داره تشکر میکنه وطیار هم میگه چرا از عمر نمیگیره? الیف میگه غرورم اجازه نمیده تازه اونقدرا هم با هم نزدیک نیستیم ولی طیار میگه برای اینکه بهتر همدیگه رو بشناسید از همینجا باید شروع کنید.

ویرایش شده توسط زیباکده در تاریخ ۱۴/۹/۱۳۹۴   ۱۲:۳۵
کاربر فعال تعداد پست : 371
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 286
دوست داشتم این سریالو ببینم ولی هنوز وقت نکردم
کاربر یک ستاره ⋆ تعداد پست : 994
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 341
چهره لطیفه رو خیلی دوست دارم.اگه می شه عکس بازیگرهای سریال لطیفه رو هم اینجا بزارید
کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆ تعداد پست : 4921
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 3613
خلاصه قسمت ۲۰ سریال ‫لطیفه‬



بعد از حال بدی که لطیفه پیدا کردو عمر تسکینی شد براش توی راه برگشت دوباره میزنه زیر گریه . میترسه از اینکه بره خونه و مادرش بفهمه که مشکلی وجود داره برای همین از عمر میخواد تا ببرتش به سوئیتی که شرکت اجاره کرده . اما طولی نمیکشه که وقتی لطیفه چشماشو باز میکنه خودشونو جلوی خونه حسین برادر عمر میبینه و میگه :

خب چرا اومدیم اینجا ؟ مگه من بهت نگفتم منو ببر هتل ؟ .. عمر : چون صلاح ندیدم بری هتل .. لطیفه : صلاح ندیدی ؟ من حالم خوب نیست .. عمر : میدونم حالت خوب نیست . هنوز تحت تأثیر اون اتفاقی نمیتونم تنهات بذارم ، تو الآن باید به چیزای دیگه فکر کنیو اون صحنه رو فراموش کنی باشه ؟ .. لطیفه : آخه من .. عمر : آخه ماخه نداریم ، تنهات نمیذارم . الآن میریم خونه ما و غذا میخوریم خودتم خوب میدونی که من از تو لجبازترم !



از ماشین پیاده میشه ، درو باز میکنه و با یه لبخند قشنگ دستشو دراز میکنه سمت لطیفه و میگه :

بیا دیگه !

دست تو دست از ماشین پیاده میشن و همراه هم میرن به سمت خونه حسین ، خونواده عمر در حال صرف صبحانه هستند که با استقبال گرم مادر عمر رو به رو میشن . عمر و لطیفه میشینن سر میز ، عمر بازم با یکی از لبخندای آرامشبخشش پذیرای لطیفه اس و این اعتمادو آرامشو از نگاه لطیفه هم میشه فهمید ..



چند ثانیه بعد دوباره لطیفه میره تو فکر برای همین عمر زود عکس العمل نشون میده و میگه :

حالت بهتره ؟ .. لطیفه : قیافه اون یارو هنوز جلو چشممه .. عمر : طبیعیه خب ، غیر منتظره بود دیگه . من اشتباه کردم نباید اونجا میبردمت .. لطیفه : چه میومدم چه نمیومدم این اتفاق قرار بود بیوفته غیر از اینه ؟ .. عمر : آره راست میگی ، تا وقتی که نتونیم اون متین بیشرفو بگیرم . خوب داره مسخرمون میکنه مرتیکه بی همه چیز .. لطیفه : قبلنا ، قبلنا که میگم یکی دو ماه پیشه زندگیم پر از نشاط بود . تنها چیزی که بهش فکر میکردم کارمو خونوادم بود همیشه تلاش میکردم خونوادمو سربلند کنم الآن که فکر میکنم میبینم مشکلاتم واقعاً سطحی بودن زندگی پستی و بلندی زیاد داره و اخیراً همش مرگ به پست من میخوره . قبلنا اصلاً به مرگ فکر نمیکردم ، میدونی ؟! دیگه آدم هیچ وقت به این فکر نمیکنه که مرگ ممکنه سراغ خودش یا عزیزاش بیاد . ( با گریه ) ولی وقتی اون شب بابامو از دست دادم هر روز صبح ( با یه مکث طولانی ) هر چیزی یه پایانی داره دیگه . خواب ، بیدار شدن ، دوست داشتن ، دوست داشته شدن ، نفس کشیدن همشون یه پایانی دارن . خب معنی زندگی چیه ؟ .. عمر : زندگی خیلی کوتاهه ، بی رحمه . آدم واسه یه لحظه خوشی ممکنه یه عمر پشیمونی بکشه . حق با توء شاید زندگی واقعاً همینه ، چون میدونیم یه روزی تموم میشه قدرشو میدونیم . میفهممت ، خیلی دلت گرفته ، نا امید شدی نگران خواهرتی ولی اگه بیخیال بشی میبازی . میتونیم دو تایی از پس همه چی بر بیایم . تو دقیقاً راست میگفتی ( به ایتالیایی ) توأم همسفر خوبی هستی .. لطیفه : یاد گرفتی !



بازم یه سکوت عمیق ، یه نگاه پُر معنی و حسی که داره کم کم شکل میگیره اما هیچکدوم از دو طرف خبر ندارن ..



| مخفیگاه متین |

یه بار دیگه متین با دادن یه کاغذ به دست نیلوفر ازش میخواد نوشته های روشو بخونه و ازش فیلم بگیره . نیلوفر شروع به حرف زدن میکنه و از خواهرش میخواد که به پلیس حرفی نزنه و زودتر کارای لازم برای نجاتشو انجام بده ! بی خبر از اینکه همین فیلم یه راه بزرگ قراره باز کنه برای نیلوفر اما فقط از طریق هوش عمر این کار عملیه ..



از طرفی پلین ، آرتا و حسین از سر صحنه جرم به سمت دفترشون برمیگردن . پلین میخواد وارد اداره بشه که چیدِم همسر آرتا صداش میکنه و ازش میخواد با هم حرف بزنن . میکشتش کنار و حرفای نامربوطش باعث میشه پلین بگه :

تو واقعاً نمیفهمی چی داری میگی ، ببین نه تو گفتی نه من شنیدم .. چیدم : اگه دروغه بگو دیگه ، آرتا به خاطر تو داره منو طلاق میده . کل روزو با هم دارین میگذرونین . میگه واسه کاره ولی من میبینم از خونه تو میاد بیرون .. پلین : تو بد برداشت کردی به آرتا هم داری تهمت میزنی .. چیدم : اگه راست میگی گوشیتو در بیار ببینم ، همش با شوهرم اس ام اس بازی میکنی بیار اس ام اساتو بخون تا جلوی چشم من ضایع شی .. پلین : تو واقعاً حالیت نیست چی داری میگی ، باشه بخونیم ( متنای معمولی اس ام اس ) جون من بگو مشکل این اس ام اسا چیه ؟ .. چیدم : اینجوری ادای دوست اجتماعی و همکار در نیار کاملاً تابلوء با هم یه سرو سری دارین . زود بگو ببینم بینتون چه خبره ، دیدم چطوری نگات میکرد . به من فقط اولین باری که آشنا شدیم اونجوری نگاه کرده بود البته من شک کرده بودم ولی وقتی گفت طلاق بگیرم مطمئن شدم ولی اینو بدون نمیذارم آرتا خوراک تو بشه ..



همه این بجثا شکل میگیره ، آرتا ناخودآگاه از پشت پنجره اتاقش مکامله این دو رو میبینه و با عجله میدوء سمت در و با عصبانیت وقتی میفهمه موضوع چیه میگه :

چیدم سریع از پلین عذرخواهی کن . گفتم سریع .. چیدم : میبینم که دلت نمیاد عشقت ناراحت شه ، این منم که دارم اذیت میشم واقعاً برات متأسفم .. آرتا : چرتو پرت نگو اعصاب منم خورد نکن . سریع عذرخواهی کن .. پلین ( بغضشو قورت میده ) : ارتا ولش کن مهم نیست من نمیخوام سر من بینتون مشکلی پیش بیاد خواهش میکنم تموم شد . اصلاً من هیچی نشنیدم .. چیدم : من از این اصلاً عذرخواهی نمیکنم خدا جفتتونو لعنت کنه !



پلین با حال بدش اداره رو ترک میکنه و میره خونه . هنوز نمیتونه باور کنه که به خاطر اونه که یه زندگی داره از هم پاشیده میشه . مشغول گریه کردن میشه که آرتا از راه میرسه ، از پشت در خونه صداش میکنه اما جوابی نمیگیره . از پشت پنجره میبینتش ازش خواهش میکنه تا درو باز کنه اما بازم پلین جوابشو نمیده چون این تهمت بی اندازه آزارش داده ..


سریال کارا پارا لطیفه  عشق پول سیاه
کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆ تعداد پست : 4921
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 3613

دانلود آهنگ تیتراژ جدید سریال ‫‏لطیفه‬ با صدای ‫آرشاوین‬ به نام  کی جز تو

http://bit.ly/1HmkcV8

سریال کارا پارا لطیفه  عشق پول سیاه

کاربر فعال تعداد پست : 521
ارسال پیام خصوصی
سپاس شده  : 379
تهاجم فرهنگی بهتر از این داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆ تعداد پست : 38907
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
سپاس شده  : 18965
ساناز جون ممنون از وقتی که میزاری.
شماره صفحه
برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع بعد »
زیربخش
«  موضوع قبل
دریافت آخرین مطالب زیباکده از طریق ایمیل
زیباکده