آموزش ترکیب رنگ مو
کپی لینک با موفقیت انجام شد
تعداد بازدید : 78036
آخرین پست تاپیک : ۱۴:۲۶   ۱۳۹۶/۹/۱۹
صفحه مورد نظر

کافه نویسندگان

به اشتراک گذاری در تگرام
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :39292
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 19523
بچه ها نمیخاین ی قسمت بنویسید ؟ا
داستان استپ کرده
یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر یک ستاره ⋆تعداد پست :1041
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2293
من الان مینویسم شماهام بیاین بنویسین که از رکود درآییم
یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :13335
ارسال پیام خصوصیکاپ آشپزی 
avatar
سپاس شده  : 21931
زیباکده
رهام💝دنیز💖 : 

فکر گنم فرک یا نوشان بتونن جمعش کنن یجوری

زیباکده

منم مطمئنم که میتونن، البته اینقدر سخت بود که فکر کنم پشت مانیتور دود شد رفت هوا نوشان 4

2  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :13335
ارسال پیام خصوصیکاپ آشپزی 
avatar
سپاس شده  : 21931
زیباکده
فرک (Ferak) : 
یه چیزی به ذهنم رسید، مثلا توی هر داستان اونایی که توی نوشتن شرکت کردن بگن تاثیرگذارترین و نقاط عطف و زیبای هر داستانی رو کی نوشته...به ازا هر داستان یه امتیاز می گیریم بعد هر کی سه امتیاز یا پنج امتیازی شد کاپ بگیره
زیباکده

من با این طرح موافقم. فکر کنم با سرعتی که الان داریم 3 امتیاز کافی باشه. چون هر داستان کم کم دو هفته طول میکشه(باید ازین به بعد منظم ترش کنیم و قوانین حداکثر زمان و پست های آخر رو دوباره اجرا کنیم). برای اینکه یکی کاپ بگیره اگه 3 بار پشت هم امتیاز بیاره هم نزدیک 2 ماه طول میکشه(در واقع خیلی بیشتر). مناسبه البته به نظر من 17

3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر یک ستاره ⋆تعداد پست :1041
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2293
زیباکده
بهزاد لابی : 
زیباکده
رهام💝دنیز💖 : 

فکر گنم فرک یا نوشان بتونن جمعش کنن یجوری

زیباکده

منم مطمئنم که میتونن، البته اینقدر سخت بود که فکر کنم پشت مانیتور دود شد رفت هوا نوشان 4

زیباکده

1616من هی میام بنویسم هی کار پیش میومد ولی به حول و قوه الهی بالاخره نوشتم

3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :13335
ارسال پیام خصوصیکاپ آشپزی 
avatar
سپاس شده  : 21931
زیباکده
نوشان : 

1616من هی میام بنویسم هی کار پیش میومد ولی به حول و قوه الهی بالاخره نوشتم

زیباکده

خوب خدا رو صد هزار مرتبه شکر بلاخره موفق شدی. 4

نفر بعدی لطففففااااا 17

3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3631
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ عکاس برتر 
avatar
سپاس شده  : 7286
غزل دختری بیست ساله پر از شور زندگی است که در یک کتابفروشی کار می کند. آقای گویا صاحب کتابفروشی و سعید همکار غزل است. غزل دل در گرو عشق سعید دارد ولی کسی از آن با خبر نیست. این اولین بار است که غزل واقعا عاشق شده است.
محسن برادر کوچک غزل کلاس سوم دبستان است و از بیماری تنفسی رنج می برد.
حسام پدر غزل (آسیه) و محسن 50 ساله و ورزشکار است ، بدن ورزیده ای دارد در یک سازمان دولتی کار می کند می خواهد به یزد انتقالی بگیرد تا در یکی از روستاهای اطراف آن زندگی کنند زیرا محسن باید در جایی به دور از آلودگی هوا زندگی کند.
غزل ناراحت است و غمش را با عاطفه صمیمی ترین دوستش در میان می گذارد.
سعید در دانشگاه سراسری زاهدان قبول شده و باید برود.
غزل هم با خانواده به روستایی نزدیکی یزد می روند که در آن عموی 40 ساله اش پدرام بیست سال در آنجا زندگی کرده زیرا پدرام هم همان بیماری محسن را دارد. البته قرار نبود پدرام همه عمر را آنجا زندگی کند او هم به روستا رفت تا بعد از بهبودی نسبی دوباره به تهران برگردد اما اتفاقاتی در روستا افتاد که کسی جز خود پدرام و پدرش از آن خبر ندارند که باعث شد بیست سال آنجا بماند.
سعید بعد از یک ماه از رفتن به زاهدان به غزل خبر داد که برای دیدنش به یزد خواهد آمد. غزل را به خانه دانشجویی یکی از دوستانش در یزد برد. غزل معذب بود و مانتو و روسریش را در نیاورد. نیم ساعت بعد سعید گفت باید زود برود و غزل را تا نزدیکی محل کار پدرش رساند. بعد از اینکه حسام-پدر- با پرایدش دنبال غزل آمد تا به روستا برگردند، غزل سعید را اتفاقی دید که وارد خانه ای می شود. بعدا به آنجا بازگشت و خانه را یافت.خانه در خیابان گلستان پلاک 22 قرار داشت. واحد 5 نیز خانه دانشجویی چند پسر بود.
وقتی غزل و حسام به روستا بازگشتند محسن را در حالی دیدند که زیر چشمش حسابی کبود شده بود. محسن داستان کودکانه باورنکردنی سر هم کرد و هر چه سعی کردند نگفت چه کسی او را کتک زده.
یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :13335
ارسال پیام خصوصیکاپ آشپزی 
avatar
سپاس شده  : 21931
بچه ها به نظرم دیگه تو 3 روز آینده داستان رو تموم کنیم. یه جوری مسایل رو به هم برسونیم که چهارنشبه بتونیم 4 قسمت نهایی رو بنویسیم. موافقید؟
2  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3631
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ عکاس برتر 
avatar
سپاس شده  : 7286
غزل روی پشت بام کتاب میخواند که متوجه شد مردی با قد متوسط حدودا 28 ساله با موهای مشکی مجعد او را می پاید. عمو پدرام گفت آن خانه مخروبه هست و کسی انجا زندگی نمی کند.
خدیجه دختر همسایه هست 18 ساله و بسیار ساده و دوست داشتنی با غزل دوست می شود و می گوید اگر کسی ببیند کسی از پشت بام آن خانه مخروبه نگاهش می کند حتما بلایی سرش می آید. آن خانه نفرین شده است.
شبی غزل حرفهای خدیجه را برای عمو پدرام بازگو می کند. پدرام از ترس غزل مطلع می شود و می گوید این حرفها خرافات است و آن خانه قصه دیگری دارد.
20 سال پیش که پدرام به روستا آمده محمود خان سالاری کدخدای ده بوده که چند سال بعد توسط دارو دسته باقر خان به همراه برادرش احمدخان سالاری کشته می شوند.
بهرام خان شاهپوری کدخدای فعلی پسر باقر است.
بهرام برادری به نام هاشم دارد. پسر هاشم رامین نام دارد و رابطه عاشقانه ای با خدیجه دارد.
پوریا پسر ساده روستایی است که برعکس مردم ده پدرام و خانواده اش را دوست دارد. با غزل رابطه دوستانه ای دارد و در دل عاشق غزل است. غزل اما به پوریا به چشم یک دوست نگاه می کند.
خدیجه بعد از گفتن راز خانه ممنوعه به غزل کشته می شود. روستاییان می گویند او به خاطر حرفهای غزل به خانه ممنوعه رفته و نفرین شده اما پیش نماز ده-آق امام- پدر خدیجه ، عمو پدرام و پوریا می دانند که او به خاطر خوردن قرص برنج مرده است.
مردم غزل را نفرین می کنند و از او هم مثل عمویش بیزارند.
یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3631
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ عکاس برتر 
avatar
سپاس شده  : 7286
غزل می خواهد راز کشته شدن خدیجه را کشف کند دست به دامن پوریا می شود. پوریا ضبط صوت کوچک غزل را می برد و هرشب کنار یک پنجره از خانه رامین که عاشق خدیجه بوده می گذارد.
حیدر باغبان خانه شبی پوریا را می بیند ولی بعد از شنیدن حرفهای پوریا او را رها می کند و می گوید این داستان را فراموش کند.
غزل در صداهای ضبط شده می شنود که رامین به پدرش هاشم می گوید امیدوارم پای تو در کشته شدن خدیجه وسط نباشد. هاشم به رامین می گوید عشق بین سالاری و شاهپوری مسخره و اشتباه است اما رامین می گوید که تو خودت عاشق نرگس سالاری خواهر محمود خان سالاری بوده ای.
پوریا راهی خانه خیابان گلستان می شود تا سر از کار رامین در آورد و بداند چرا سعید به آن خانه رفت و آمد دارد.
غزل با پوریا تماس می گیرد که زود برگردد و به خانه نزدیک نشود زیرا سعید خود را به غزل در روستا رسانده و چیزی درباره خانه به او گفته. پوریا می بیند دم خانه رامین پر از ماشین پلیس است ولی رامین گریخته است.
در حالیکه غزل سعید را سوال پیچ کرده می بیند عمو پدرام از روستا دور می شود به همراه سعید او را تعقیب می کنند و می بینند که دارد در آب رودخانه ای دور از روستا لباس زنانه می شوید.
.
ادامه دارد....
یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3631
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ عکاس برتر 
avatar
سپاس شده  : 7286
زیباکده
بهزاد لابی : 
بچه ها به نظرم دیگه تو 3 روز آینده داستان رو تموم کنیم. یه جوری مسایل رو به هم برسونیم که چهارنشبه بتونیم 4 قسمت نهایی رو بنویسیم. موافقید؟
زیباکده

موافقم

2  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر یک ستاره ⋆تعداد پست :1041
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2293
دیگ منم مجبورم موافقت کنم دیگه
2  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :39292
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 19523
نوشان جان یعنی نرگس تو همون روستا پنهان شده . ؟؟
یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر یک ستاره ⋆تعداد پست :1041
ارسال پیام خصوصی
avatar
سپاس شده  : 2293
آره دیگه پنهون نشده پنهونش کردن
یک کاربر از این پست مفید تشکر کرده است. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :39292
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 19523

الان پدرام به غزل نمیگه عمو جان این دوتا نره غول سعید و پوریا چرا دنبال خودت راه انداختی؟؟؟؟7

نمیگه اصلا سعید کیه؟

آفرین پدرام افرین به غیرتت از تو انتظار نداشتم 66

ویرایش شده توسط رهام💝دنیز💖 در تاریخ ۲۵/۵/۱۳۹۶   ۰۶:۰۲
3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :13335
ارسال پیام خصوصیکاپ آشپزی 
avatar
سپاس شده  : 21931
زیباکده
رهام💝دنیز💖 : 

الان پدرام به غزل نمیگه عمو جان این دوتا نره غول سعید و پوریا چرا دنبال خودت راه انداختی؟؟؟؟7

نمیگه اصلا سعید کیه؟

آفرین پدرام افرین به غیرتت از تو انتظار نداشتم 66

زیباکده

آره واقعا چه معنی میده! دختره پر رو گوشیش زنگ زده جلو عموش برداشته گوشیو 4

تازه این که چیزی نیست من یه جا دیدم همین پدرام اجازه داده زنش جلوی مردهای نامحرم غذا هم بخوره. مرتیکه ... 15

3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3631
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ عکاس برتر 
avatar
سپاس شده  : 7286
زیباکده
رهام💝دنیز💖 : 

الان پدرام به غزل نمیگه عمو جان این دوتا نره غول سعید و پوریا چرا دنبال خودت راه انداختی؟؟؟؟7

نمیگه اصلا سعید کیه؟

آفرین پدرام افرین به غیرتت از تو انتظار نداشتم 66

زیباکده

الهام سعید که باهاش نبود فقط پوریا بود

عمو هم میدونه غزل کنجکاو شده و دنبال قضیه قتل دوستشه

2  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر چهار ستاره ⋆⋆⋆⋆تعداد پست :4519
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 8227
بچه ها منم با کاپ نویسندگی خیلی هستم
ولی نباید خیلی هم آسون باشه! بعد من متوجه نشدم یعنی با رای گیری از خودمون موثر ترین نویسنده رو انتخاب می کنیم؟
3  کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند. نمایش سپاس ها
کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆تعداد پست :39292
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت 
avatar
سپاس شده  : 19523
اذر جون دفعه اول با سعید رفتن پیش عمو
کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆تعداد پست :3631
ارسال پیام خصوصیکاپ قدمت کاپ عکاس برتر 
avatar
سپاس شده  : 7286
منم نوشتم وای این آخرش چقدر سخت شد نوشتن
صفحه مورد نظر
برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع بعد »
زیربخش
«  موضوع قبل
دریافت آخرین مطالب زیباکده از طریق ایمیل
زیباکده