خانه
243K

*حرفای جالب*

  • ۱۸:۲۴   ۱۳۹۲/۶/۹
    avatar
    کاربر جديد|42 |62 پست

    سلام دوستان...


    فکرکردم اگه یه تاپیک برای متن ها و یا حرفای جالبی که میخونیم یا


     به گوشمون میخورن بذارم،


    جالب باشه...


    اولیش ازخودم؛


    شما هم همراهی کنید!!

    ویرایش شده توسط melody  در تاریخ ۹/۶/۱۳۹۲   ۱۸:۳۳
  • leftPublish
  • ۰۱:۲۳   ۱۳۹۵/۷/۲
    avatar
    رهام 💙دنیز💕
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|19747 |39373 پست
    هيچوقت
    مردكسي راقرض نگيريد
    او كه به ديگرى خيانت كرده
    به شما نيز خيانت میکند
    مردها دلباخته كسى هستند كه عشق رابه آنها ياد داده است

    پس تظاهر به علاقه به شما فقط هوس است
  • ۰۱:۳۰   ۱۳۹۵/۷/۲
    avatar
    رهام 💙دنیز💕
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|19747 |39373 پست
    زیادے خوب بودن

    خوب نیست

    زیادی که خوب باشـے

    دیده نمیشوی

    میشوی مثل شیشه ای تمیز

    کسے شیشه ی تمیزرا

    نمیبیند همه جای شیشه

    منظره ی بیرون را میبینند
  • ۱۰:۴۹   ۱۳۹۵/۷/۳
    avatar
    رهام 💙دنیز💕
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|19747 |39373 پست
    نیمکت ذخیره، اگر از طلا هم باشد،

    ارزشش به اندازه زمین بازی نیست...!

    پس وارد زمین شوید

    تا طعم پیروزی

    یا شکست را بتوانید بچشید...!
    هرکسی میتونه تماشاگر باشه!!
  • ۲۲:۴۱   ۱۳۹۵/۷/۳
    avatar
    رهام 💙دنیز💕
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|19747 |39373 پست
    پدرم نقاش عجیبی ست

    رنج هایی میکشد که هیچ کجا ندیده اید

    خواستید سری به آثارش بزنید

    به مادرم خیره شوید

    او تمامش رابه جان خریده است
  • ۱۸:۵۶   ۱۳۹۵/۷/۲۳
    avatar
    رهام 💙دنیز💕
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|19747 |39373 پست


    🔹از کسانی که از من متنفرند، ممنونم آنها مرا قوی تر می کنند.
    🔹از کسانی که مرا دوست دارند ممنونم، آنها قلبِ مرا بزرگتر می کنند.
    🔹از کسانی که مرا ترک می کنند ممنونم، آنها به من می آموزند هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست.
    🔹از کسانی که با من می مانند ممنونم، آنها به من معنای واقعی دوست داشتن را نشان می دهند.

  • leftPublish
  • ۲۳:۳۱   ۱۳۹۵/۸/۶
    avatar
    رهام 💙دنیز💕
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|19747 |39373 پست
    داشتن مغز دلیل بر انسان بودن نیست

    پسته و بادام هم مغز دارند…

    برای انسان بودن باید شعور داشت!
  • ۲۳:۳۲   ۱۳۹۵/۸/۶
    avatar
    رهام 💙دنیز💕
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|19747 |39373 پست
    گذشته هایت راببخش
    زیرا آنان همچون
    ڪفشهای ڪودڪیت
    نه تنهابرایت
    ڪوچڪند!!!!
    بلڪه تورا
    ازبرداشتن " گام های بزرگ "
    بازمیدارند!!!
  • ۲۳:۳۴   ۱۳۹۵/۸/۶
    avatar
    رهام 💙دنیز💕
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|19747 |39373 پست

    ☆ درجه اى هولناك تر و خطرناك تر از 

    'بيشعورى' هم وجود دارد، 

    و آن •تـوهم شعور داشتن• است..

    *حرفای جالب*
  • ۲۳:۰۹   ۱۳۹۵/۹/۷
    avatar
    رهام 💙دنیز💕
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|19747 |39373 پست

    ♦️نقاشی مردی که بزی را روی دوش خود
    حمل می کند
    روی شانه های خود چه چیزهایی حمل می کنید؟
    کشاورز فقیری برغاله‌ای را از شهر خرید. همانطور که با بزغاله به سمت روستای خود باز می‌گشت، تعدادی از اوباش شهر فکر کردند که اگر بتوانند بزغاله آن فرد از بگیرند می‌توانند برای خود جشن بگیرند و از خوردن گوشت تازه آن بزغاله لذت ببرند. اما چگونه می‌توانند این کار را عملی کنند؟ مرد روستایی قوی و درشت هیکل بود و این اوباش ضعیف نمی‌توانستند و نمی‌خواستند که به صورت فیزیکی درگیر شوند. برای همین فکر کردند و تصمیم گرفتند که از یک حقه استفاده کنند.
    وقتی مرد روستایی داشت شهر را ترک می‌کرد یکی از آن اوباش جلوی او آمد و گفت: «سلام، صبح بخیر» و مرد روستایی هم در پاسخ به وی سلام کرد. بعد آن ولگرد به بالا نگاه کرد و گفت: «چرا این سگ را بر روی شانه‌هایت حمل می‌کنی؟»
    مرد روستایی خندید و گفت: «دیوانه شده‌ای؟ این سگ نیست! این یک بز است.»
    ولگرد گفت: «نه اشتباه می‌کنی، این یک سگ است و اگر با این حیوان بر روی دوش وارد روستا شوی مردم فکر می‌کنند که دیوانه شده‌ای.»
    مرد روستایی به حرف‌های آن ولگرد خندید و به راه خود ادامه داد. در راه برای اطمینان خود، پاهای بز را لمس کرد و خیالش راحت شد که حیوان روی دوشش بزغاله است. در پیچ بعدی اوباش دوم وارد عمل شد و دوباره سخنان دوست اوباش خود را تکرار کرد. مرد روستایی خندید و گفت: «آقا این بزغاله است و نه یک سگ.»
    ولگرد گفت: «چه کسی به تو گفته است که این بزغاله است؟ به نظر می‌رسد کسی سر تو کلاه گذاشته باشد. این یک بز است؟» و به راهش ادامه داد.
    روستایی بز را از دوشش پایین آورد تا ببیند موضوع چیست؟ اما آن قطعاً یک بزد بود. فهمید هر دو نفر اشتباه می‌کردند اما ترسی در وجودش افتاد که شاید دچار توهم شده است. آن مرد همانطور که داشت به سمت روستای خود برمی‌گشت نفر سوم را دید که گفت: «سلام، این سگ را از کجا خریده‌ای؟»
    مرد روستایی دیگر شهامت نداشت تا بگوید که این یک بز است. برای همین گفت: «آن را از شهر خریده‌ام.»
    مرد روستایی پس از جدا شدن از نفر سوم، ترسی وجودش را گرفته بود. با خود فکر کرد که شاید بهتر باشد این حیوان را با خود به روستا نبرد چرا که شاید مورد سرزنش قرار بگیرد. اما از طرفی برای خرید آن حیوان پول داده بود. در همین زمان که دودل بود، اوباش چهارم از راه رسید و به مرد روستایی گفت: «عجیب است! من تا به حال کسی را ندیده‌ام که سگ را بر روی دوش خود حمل کند. نکند فکر می‌کنی که این یک بز است؟»
    مرد روستایی دیگر واقعاً نمی‌دانست که این حیوان بز است و یا یک سگ. برای همین ترجیح داد خود را از شر آن حیوان خلاص کند. اطراف را نگاه کرد و دید کسی نیست. بز را که فکر می‌کرد دیگر سگ است آنجا رها کرد و به روستا برگشت. ترجیح داد از پول خود بگذرد تا اینکه اهالی روستا او را دیوانه خطاب کنند. با این حقه اوباش‌ها توانستند بز را به راحتی و بدون هیچ گونه درگیری تصاحب کنند.
    شما روی شانه‌های خود چه چیزهایی حمل می‌کنید؟ آیا به آنها باور دارید؟ چگونه به آن باور رسیده‌اید؟
    
  • برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع قبل
موضوع بعد
آخرین پست های این تالار
آخرین پست های این بخش
تبلیغات
 
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت محفوظ و متعلق به سايت زیباکده بوده و استفاده از مطالب با ذکر و درج لینک منبع بلامانع است.
© Copyright 2022 - zibakade.com
طراحی و تولید : بازارسازان