خانه
× برای دیدن جدیدترین مطالب این تاپیک اینجا کلیک کنید و برای دیدن صفحه ابتدایی، این پنجره را ببندید.
برای دیدن صفحات دیگر، بر روی شماره صفحه در شمارنده بالا کلیک کنید.
مشاهده جدیدترین مطالب این تاپیک
126168 بازدید

بیاین از سوتی هامون بگیم

  • ۱۶:۰۶   ۱۳۹۲/۴/۱۱
    avatar
    کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|15009 سپاس شده|7038 پست
     هر کی بگه تاحالا سوتی نداده مطمئنا دروغ میگه ...

    بیاین از سوتی هامون بگیم و کمی بخندیم
  • ۱۶:۱۵   ۱۳۹۲/۴/۱۱
    avatar
    الهه(مامان النا)
    کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|15009 سپاس شده|7038 پست
    این سوتی مربوط به من نیست ...شاهکار مامانمه

    یه روز که خونه مامانم بودیم عصری من و افشین (برادرم ) و النا و همسری رفتیم پارک ..از اونجا به مامانم زنگ زدم که اگه خریدی داری برات انجام بدم و اونم گفت نه کاری ندارم بیا ...

    معمولا پشت در با النا این دیالوگ ها که برگرفته از شنگول و منگوله تکرار میشه

    النا : کیه کیه در میزنه ؟ در رو با لنگ در میزنه ( به گویش خودش)
    اون بد بخت پشت در : منم منم مادرتون ..علف آوردم براتون
    النا : اگه راست میگی دستت رو از زیر در بده تو
    و........

    پنج دقیقه بعد از تلفن من زنگ در خونه رو میزنن .نگو سرایدار ساختمانه که اومده زباله ها رو ببره ..

    مامانم فکر میکنه ما هستیم و میگفت با یه غر و غمیشی گفته : کیه کیه در میزنه ؟ در رو با لنگ در میزنه؟( ادای النا رو در آورده)

    میگفت دیدم جوابی نیومد از چشمی نگاه کردم دیدم وااااااااااااااااااااااااای سرایداره داره پشت در قهقه میخنده
    بیچاره روش نشده زباله ها رو بده بهش بابام رو صدا کرده


    دیدم تو پارکینگ سرایداره ما رو دید خندید نگو مامانم چه کرده....
  • ۱۶:۲۰   ۱۳۹۲/۴/۱۱
    avatar
    الهه(مامان النا)
    کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|15009 سپاس شده|7038 پست
    عروسی خاله ام بود ...20 سال پیش ... من یه پیرهن ماکسی پوشیده بودم و به خیال خودم سوفیا لورنی بودم ...
    از در تالار اومدیم بیرون دیدم چند تا از پسرهای فامیل پایین پله ها وایسادن .. اومدم عشوه و کرشمه بیام و باکلاس از پله ها بیام پایین تا اونا ببینن چه گل دختری تو فامیل دارن ...پاشنه کفشم به پایین دامنم گیر کرد و با مغز اومدم پایین

    میخواستم بمیرم از خجالت ....
  • ۱۸:۰۰   ۱۳۹۲/۴/۱۱
    avatar
    یاس
    کاربر فعال|218 سپاس شده|388 پست
    یه روزی با دخترم که تو بغلم بود و تو خیابان راهی خونه مامان و من هم چون هوا سرد بود نیم بوت پام بود که چشمتون روز بد نبینه با بچه بغل افتادیم تو جوی اب حالا درد از یه طرف و حجالت از طرف دیگه سرتاسر وجودمو گرفته بود که هر طور بود خودمو جمع و جور کردم و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده به راه خودم ادامه دادم که متوجه شدم که نیم بوتم پر از اب شده با همون وضع هر طور بود خودمو به خونه رسوندم و این اتفاق هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه واز اون به عنوان خاطره شیرین یاد میکنم
  • ۱۰:۰۳   ۱۳۹۲/۴/۱۲
    avatar
    shimajoon
    کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆|2573 سپاس شده|2957 پست
    زماني دانشجويم يك روز خيلي برف باريده بود منو دوستم كلي ذوق كرديم گفتيم بريم بيرون دوستم گفت بيا پياده بريم تا پارك كنار خونه مون رفتيم جاتون خالي خيلي خوش گذشت كلي از بچه ها دانشگاه هم اونجا بودن داشتيم برميگشيم كه يكدفعه دوستم پاش پيچ خورد با صورت رفت تو گل واي خيلي بد بود همه ميخنديدن منم هول شده بودم نميدونستم چكار كنم طفلي دوستم هم خجالت كشيده بود هم پاش درد گرفته بود ولي براي جفتمون اون روز خاطره شد كه هميشه ازش ياد ميكنيم
  • ۱۰:۰۷   ۱۳۹۲/۴/۱۲
    avatar
    الهه(مامان النا)
    کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|15009 سپاس شده|7038 پست
    یه روز با النا رفته بودم بیرون ..توی یه پاساژ مغازه این بود که لباس زیر میفروخت و در کمال حیا همه چیز هم پشت ویترین بود .. چون ویترین کوتاه بود قد النا بهش میرسید ..
    چشمتون روز بد نبینه ..تو اون پاساژ شلوغ با اون صدای استریو و تیز داد زد: مااااااااااااماااااااااااااااااان بدو بیا ..اینجا ببین چی داره ...از اینایی که تو هم داری...

    منو میگی ..مردم از خجالت ..زنهایی که از بغلمون رد میشدن میخندیدن و مردها هم خودشون رو زده بودن به کوچه علی چپ ..
    دستش رو گرفتم و گفتم : خوب بیااا بریم ..دیدم نه بابا پا میکوبه و داد میزنه اینا مثل هموناست..

    سرم رو انداختم پایین رفتم دو سه تا مغازه اون ور تر که یعنی این با من نیست
  • ۱۰:۱۰   ۱۳۹۲/۴/۱۲
    avatar
    shimajoon
    کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆|2573 سپاس شده|2957 پست
    كلي خنديدم الهه جونم
  • ۱۰:۱۳   ۱۳۹۲/۴/۱۲
    avatar
    الهه(مامان النا)
    کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|15009 سپاس شده|7038 پست
    اولین بار که همسری رو دیدم خونه خاله اش بود ... خاله اش دوست قدیمی و صمیمی مامانم بود و اون واسطه ازدواج ما شد ...
    خیلی هول شده بودم ..اون موقع23 سالم بود ...کلی تیپ زدم و آرایش کردم که چشم گیر باشم ..هههه اومدم برم تو اتاق پذیرایی تو یه لحظه فضولی ام گرفت که توی اتاق دیگه رو نگاه کنم ببینمش ... جاتون خالی مبل راحتی جلوم رو ندیدم خوردم بهش ... یه ملق کوچولویی زدم که فقط خود یوسف که تو اتاق بود دید و خندید ...

    وقتی اومد تو اتاق با همه سلام علیک کنه چشمش به من افتاد خنده اش گرفت ..به زور جلوی خودش رو گرفته بود
  • ۱۰:۱۴   ۱۳۹۲/۴/۱۲
    avatar
    الهه(مامان النا)
    کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|15009 سپاس شده|7038 پست

    shimajoon z : 
    كلي خنديدم الهه جونم

    شیما الان خودم هم میخندم ولی اون موقع هول شده بودم که چیکار کنم ..آخه ول نمی کرد
  • ۱۰:۳۱   ۱۳۹۲/۴/۱۲
    avatar
    shimajoon
    کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆|2573 سپاس شده|2957 پست
    حدود 15 سالم بود يك روز بي خبر پسر خاله ام اومد خونمون مامانم هم سركار بود غذا هم نداشتيم مامان وقت نكرده بود درست كنه من داداشم بوديم نميدونستيم چكار كنيم زنگ زدم به مامانم گفت عدسي درست كن منم اصلا تا حالا غذا درست نكرده بودم خلاصه جاتون خالي نباشه من نميدونستم عدس رو بايد قبلش تميز كرد همينطوري ريختم تو قابلمه غذا درست شد آوردم بخوريم ديدم همش پسر خاله ام يك چيزي ميزاره زير بشقابشن نفهميدم چيه كه يكدفعه داداشم داد زد گفت دندونم شكست چرا توي اين غذا سنگه پسر خاله ام بنده خدا تازه صداش در اومد كلي سنگ تو غذاش بوده خلاصه كلي خنديدم داداشم گفت مگر عدس رو تميز نكردي منم گفتم مامان چيزي نگفت خلاصه از اون روز تا الان هر وقت پسر خاله ام منو ميبينه ياد عدسي اون روز ميفته براي همه هم تعريف كرده
  • ۱۰:۳۷   ۱۳۹۲/۴/۱۲
    avatar
    بهزاد لابیکاپ آشپزی کاپ قدمت 
    کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|25761 سپاس شده|14969 پست
     منم اولین روزایی که رفته بودم سر کار، یه روز مدیرمون بهم زنگ زد گفت سر راه چایی بگیر. منم خریدم و آوردم شرکت، بعد بهم گفت پولش رو از تنخواه بگیر.
    منم تا اون روز این کلمه رو نشنیده بودم، فک کردم تنخواه همون آقایی هست که شنبه ها میاد شرکت رو تمیز میکنه.
    گفتم یعنی شنبه خودم بهش بگم؟
    گفت نه بابا همین الان برو بگیر.
    گفتم الان که نیستش ؟!
    گفت کی نیست؟ 
    گفتم همین آقای تنخواه دیگه ! 
    دیگه بقیه ش رو خودتون حدس میزنید !  
  • ۱۰:۴۰   ۱۳۹۲/۴/۱۲
    avatar
    shimajoon
    کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆|2573 سپاس شده|2957 پست
    خيلي باحال بود بهزاد
  • ۱۰:۵۲   ۱۳۹۲/۴/۱۲
    avatar
    نازلی
    کاربر یک ستاره ⋆|336 سپاس شده|1067 پست
    چه سوتی های با حالی
  • ۱۰:۵۶   ۱۳۹۲/۴/۱۲
    avatar
    الهه(مامان النا)
    کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|15009 سپاس شده|7038 پست
    دبیرستانی بودیم ..دوستم یه روز اومد با ذوق گفت که یه پسره دیروز مزاحم تلفنی شون بوده و این پاهاش حرف زده و قراره بره ببیندش...خیلی ذوق مرگ بود میگفت خیلییییییییییی باحال بوده پسره ...خلاصه یه روز گفت بعد از ظهر میره ببیندش
    فرداش دیدم آویزون اومد مدرسه گفتیم چی شده؟؟؟؟؟ گفت خاک بر سرم شد!!!!!!!!!! گفتیم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    گفت دیروز کلی تیپ زدم و رفتم سر اونجایی که با اون پسره قرار گذاشته بودم ... یهو دیدم یکی از پشت سرم به اون اسمی که به پسره گفته بودم صدام زد ...برگشتم دیدم پسر خاله ام هست....
    نگو با مامانش کار داشته این گوشی رو بر میداره سرکارش میذاره
  • ۱۱:۰۳   ۱۳۹۲/۴/۱۲
    avatar
    shimajoon
    کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆|2573 سپاس شده|2957 پست
    بنده خدا دوستت چقدر ضايعه شده
  • ۱۱:۰۶   ۱۳۹۲/۴/۱۲
    avatar
    الهه(مامان النا)
    کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|15009 سپاس شده|7038 پست
    شیما من یه بار همین کار رو با پسر خاله یوسف کردم

    طفلی فکر کرد دوست دخترشه .... دیدم بد جوری داره قربون صدقه ام میره گفتم بابا خودت رو جمع کن منم ....
    یه دقیقه هیچی نگفت ..فکر کنم هنگ کرد بعدش زد زیر خنده و گفت خواستم سر کارت بذارم فهمیدم تویی ..منم گفتم آره جون خودت!!!!!!!!11
  • ۱۱:۱۷   ۱۳۹۲/۴/۱۲
    avatar
    بهزاد لابیکاپ آشپزی کاپ قدمت 
    کاربر پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|25761 سپاس شده|14969 پست
  • ۱۱:۲۶   ۱۳۹۲/۴/۱۲
    avatar
    shimajoon
    کاربر سه ستاره ⋆⋆⋆|2573 سپاس شده|2957 پست

    الهه توهم كم شيطون نيستي
  • ۱۲:۵۷   ۱۳۹۲/۴/۱۲
    avatar
    یاس
    کاربر فعال|218 سپاس شده|388 پست
    خلاصه همه ما یه جورایی حسابی گل کاشتیم الهه جان شوخی شما با پسر خاله خیلی با حال بود اقا بهزاد سوتی شما هم بی نظیر بود کلی خندیدم تازه یاد سوتی های زیاد خودم افتادم
  • ۱۳:۱۰   ۱۳۹۲/۴/۱۲
    avatar
    یاس
    کاربر فعال|218 سپاس شده|388 پست
    زمان نامزدیم یک روز جمعه همسرم مهمان ما بود ما ناهار مرغ داشتیم نمدونستیم که این مرغها دیر پز هست سر سفره ناهار بیچاره همسرم زورش به مرغه نمیرسید که اونارو تکه تکه کنه و بخوره من و مامان وخواهرم هم از خجالت تو اتاق نرفتیم همسرم با پدرم ناهار میخورد و ما سه تا که فهمیده بودیم که مرغها دیر پز بوده و خوب نپخته از پشت پرده توری شاهد کلنجار رفتن اونها با مرغ بودیم که تو این وسط پدرم با کمال ارامش مرغها رو به دندون میکشید ولی تازه داماد بیچاره محو ناهار خوردن پدر زنش شده بود و ناهار اون روز فقط براش یه خاطره شد از روزی که گشنه ماند وما سه هم میخندیدیم و هم من بعد از ناهار که اومدم سفره رو جمع کنم از خجالت اب شدم ولی همسرم به روش نیاورد و اون هم با ما خندید
  • برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع قبل
موضوع بعد
تبلیغات
 
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت محفوظ و متعلق به اين سايت (زیباکده ) میباشد و استفاده از مطالب با ذکر و درج لینک منبع بلامانع است © Copyright 2019 - zibakade.com
طراحی و تولید : بازارسازان