۱۵:۵۶ ۱۳۹۳/۹/۱۳
نرگس zیک ستاره ⋆|2816 |1653 پست
خاطرات من و دلارام
تازه با دلارام نامزد کرده بودم و باباش واسه کادوی عقد یه سفر یه هفته ای به ایتالیا آماده کرده بود برامون
تو هواپیما داشتیم با هم لاو میترکوندیم که یهو دیدم لامپای هواپیما روشن خاموش میشه و همه ترسیدن و بعد چند دقیقه خلبان گفت متاسفانه یکی از موتورای هواپیما خاموش شده و اون یکی هم با مشکل روبرو , کسی از جاش بلند نشه
چند دقیقه بعد گفت متاسفانه اون یکی موتور رو هم از دست دادیم و سقوط ما حتمیه
دیدم دلارام اشک تو چشاش جم شده و میگه باز خوشحالم که کنار تو دارم میمیرم عزیزم
منم حس عذاب وجدان گرفتم و گفتم دلارام راستشو بخوای من هیچ وقت تو رو دوست نداشتم, فقط به خاطر پول بابات این همه دیوونه بازیاتو تحمل می کردم
به نظرم خیلی دختر لوس و سوسولی هستی , این لحظه های آخر ازت می خوام که منو ببخشی
تو همین صحبتا بودم که یهو دیدم چراغا روشن شد تو هواپیما همه مسافرا پا شدن رقص کنان به سمت ما میان و پدر خانوم و مادر خانومم از تو اتاق مهماندار اومدن بیرون و گفتن نامزدیتون مبارک , پسرم ببخشید که انقد ترسوندیمتون , ولی این سوپرایز خاطره ی خوبی میشه براتون
دلارام رو به بابش کرد و گفت , من با این کثافت هیجا نمی رم, بابا به وکیلتم زنگ بزن مهریه ی من و بذاره اجرا , من به خاک سیاه میشونم این بی شرف و ....
ویرایش شده توسط نرگس z در تاریخ ۱۳/۹/۱۳۹۳ ۱۵:۵۹