چای میرود
تو میروی، تمام قوری ذغالی ها هم میروند
و من چقدر ساده ام که در کنار این ذعالهای خاکستر شده، نشسته ام
و به برگ های خاک شده چشم دوخته ام
(ببخشید دیگه من ازین شعرهای با چایی که مونا میذاره بلد نیستم مجبور شدم شعر قیصر امین پور رو نابود کنم که توش چایی باشه)