از اونجايي كه توي كتاب خوندم خيلي عقب افتادم
صبحها توي مسيرم هم وقت گير بيارم شروع ميكنم به خوندم آخه من 3-4كورس ماشين سوار ميشم و شهر محل كارم با شهر محل سكونتم فرق ميكنه خلاصه يكي دوساعتي توي راهم براي همين زمان طولاني توي مسيرم
خلاصه صبح سوار تاكسي شدم و تاتاكسي بخواد پر بشه زمان ميبره منم گوشي رو دراوردم و شروع كردم به خوندن
از اونجايي كه صندلي جلو نشسته بودم متوجه نشدم كي ماشين پر شد و راه افتاد
من همچنان مشغول خوندن بودم
يه لحظه سر رو بلند كردم ديدم
اي واي من
من كجام
غير از من كسي توي تاكسي نبود
من كه با تعجب به اطراف نگاه ميكردم متوجه بشم دقيقا كجا هستم
تابلو خوش آمديد يكي از شهرهاي اطراف رو ديدم اواي من اينجا چه ميكنم
راننده محترم هم كه يه آقاي مسني بودن با لبخندون نگاه ميكرد
بعدشم گفت ميدونستم كجا پياده ميشيد ولي گفتم شايد امروز جاي ديگه اي بريد
من:
راننده :
بعدشم در كمال خونسردي بدون اينكه من حرفي بزنم دور زدن و من رو جلوي در محل كارم پياده كردن
و همچنان خوشحال پول تاكسي دربستي رو از من گرفتن
و من همچنان در شوك بودم
و با خجالت پياده شدم و اومدم سركار
راننده :
