۱۶:۰۴ ۱۳۹۴/۱۰/۱۹
نوشاندو ستاره ⋆⋆|4830 |2348 پست
نگاه مت از پاشنه کفش کابویی به بالا رفت و با نگاه زن بلوندی با موهای مجعد گره خورد. مردان مهاجم کنار رفتن و مت سعی کرد بلند شود.
در ایستگاه پلیس محلی نشسته بود و به جای زخم قدیمی صورت الکس نگاه میکرد. الکساندرا پلیس محلی پاهای خوش فرمش را روی میز بینشان انداخته بود و بیقیدانه به او می نگریست. مت دستمال رو زخم پیشانی اش را برداشت . از درد چهره اش در هم رفت. الکس گفت. دیر رسیده بودم که نفله شده بودی. از لحن گستاخانه ی او هم بدش آمد و هم خوشش. کمی چای نوشید. و پرسید: چی شد اومدی؟ الکس جواب داد تازه اومدی این قسمت از کشور؟ و مت دوباره پرسید: تو شهر شما رسمه سوال و با سوال جواب بدن؟ الکس چنان به سرعت پاهایش را از روی میز برداشت و صاف نشست که ضربان قلب مت بالا رفت و نا خودآگاه آماده دفاع شد. الکس تند گفت: ببین جونی این جا قانون خودشو داره ما به تازه واردا خوش آمد نمیگیم اگه میبینی کشیدمت از اون مخمصه بیرون واسه خاطر این بود که منم یه پلیسی کوفتی چیزی هستم و خوش ندارم یه همکار تو منطقه تحت فرماندهی من نفله شه ( مت اندیشید کاش دست از بکار بردن این کلمه برداره) ولی تو اشتباه کردی اینجوری سرتو انداختی پایین اومدی اینجا. درضمن واسه اینکه مهمون نوازی رو در حقت تموم کنم قبل از این که راهتو بگیری و بری جوابتو میدم، جیمی رو شاید نشناسی یه پیرمرد... مت پرید تو جمله اش: می شناسمش الکس ادامه داد: اون گفت اومدی حدس زد خودتو به کشتن میدی. آخه نفله.... کاسه صبر مت لبریز شد و با صدای بلند گفت: بس کن آرامتر ادامه داد: مرسی بابت حضور به موقع ات شاید برات مهم نباشه چرا اینجام ولی من نیومدم کتک بخورم و بعد راهمو بگیرم برم
پشیمان شد کاش از هدفش حرفی نمیزد باید به او اعتماد میکرد و از گم شدن سامی میگفت یا نه؟