۱۲:۴۹ ۱۳۹۴/۱۱/۱۳
نوشاندو ستاره ⋆⋆|4830 |2348 پست
نازنین در آغوش فرداد بی هوش شده بود فابیو و فرداد هر دو پیراهن های پاره شان را در آورده و گوشه ای انداخنه بودند بدن تب کرده شان عرق کرده بود. فرداد نازنین را روی زمین سرد خواباند و شروع کرد بدنش را ماساژ دهد مرتب به خودش لعنت می فرستاد و خودش را مقصر میدانست. درب زندان چوبیشان باز شد و یک سینی بزرگ چوبی که توسط دو بومی حمل میشد به درون آورده شد فابیو فرداد با تردید به هم نگاه کردند محتویات سینس برای آنها که از آخرین غذایشان مدتها میگذشت بسیار جذاب بود فابیو به سمت سینس هجوم برد ولی فرداد به سرعت حواسش را معطوف به حال نازنین کرد و به غذاها توجهی نکرد. چدقایقی بعد فابیو کاسه آبی آورد آب چنان زلال بود که فرداد شکاک با خوراندن آن به نازنین مخالفت نکرد نازنین به هوش آمد حرفی نمیزد فقط میلرزید فرداد سعی کرد با در آغوش گرفتنش او را آرام کند.
شمارش ساعات از دستشان خارج شده بود سه بار دیگر برای آنها سینی غذا آوردند به نظر میرسید دو روز دیگر نیز گذشته است وقتی فرداد دید فابیو با خوردن غذا ها سرحال تر شده است به اصرار فابیو و فشار گرسنگی چند لقمه خورد بیشتر حواسش به لقمه های بود که برای نازنین می گرفت.
روز پنجم اسارت: در زندان چوبی باز شد فابیو با خوشحالی سرک کشید منتظر غذا بود ولی با دیدن چند بومی نیزه به دست دوباره لرزه به اندامشان افتاد این بار آنها را به بزرگترین کلبه دهکده بردند. در گوشه ای اجاقی روشن بود و گیاهانی را میسوزاندند که هوای کلبه را خفه و کرده بود نازنین سرفه خفه ای کرد هر سه جلو البی زانو زدند و سر به زیر انداختند ( این حرکت را از بقیه یومیان آموختند به طور پنهانی میدانستند نجاتشان در گرو این حرکت است)در چهره البی آرامش خاصی بود که معلوم نبود از اطمینانش به نقشه اش نشات گرفته یا از تاثیرات بخور. پیرمرد چروکی کنار البی نشسته بود ولی صندلی اش پایین تر از صندلی البی بود رئیس سمت دیگر نشسته بود هر دو با خصم به آنها نگاه میکردند
البی به حرف آمد با لحن خاصی مثل اینکه ورد میخواند گفت: به روی خودتون نیارید حرفهای منو میفهمید سرتون پایین باشه اینها باید تصور کنن دارم ورد میخونم سپس از صندلی اش برخواست از مجمعه سنگی که روبهرویش بود مقداری پودر برداشت و شروع کرد دور آنها قدم زدن و پودر پاشیدن با همان لحن خاص میگفت: سرفه نکنید تکان نخوردید هیچ حرکتی نکنید و بعد شروع به خواندن شعری به سرو ته کرد با آهنگین شدن شعر بومیان دور آنها شروع به رقص و پایکوبی کردند به نظر میرسید شمن (پزشک که جون البی رو نجات داد همون پیرمرده) به حالت خلسه میرود