۱۵:۳۰ ۱۳۹۴/۱۱/۱۳
نوشاندو ستاره ⋆⋆|4830 |2348 پست
گروه جک: پییر از یکی از پیاده رویهای طولانی اش باز میگشت که از کنار نشانه ای که برای دوستانشان گذاشته بودند گذشت نشانه را عوض کرده بودند و نشانی جای جدیدشان را در آن گذاشته بودند. ابرهای سیام کم کم پهنه آسمان را می پوشاند پییر بای سریعتر به غار می رسید و وقتی برای تلف کردن نداشت اما به در درونش احساس عجیبی داشت به بقیه که رسید صحبت را پیش کشید و خواست نظر آنها را راجع به سرنوشت گروه فرداد بداند. جک گفت: من نمیدونم چه بلایی سرشون اومده ولی اگه به تمدن رسیده بودند باید تا الان سراغ ما می آمدند و اگر نرسیده بودند باید بازمیگشتند سلنا گفت: پس یعنی چه اتفاقی افتاده الان دو هفته است که رفتند جک گفت نمیدونم
هیچ کس نمی دانست
گروه فرداد: البی با شنیدن حرفهای پیرزن نا امید زوی زمین نشست بقیه گروه گوشه ای چمباته زده بودند نازنین دیگر نمی لرزید ولی به فرداد چسبیده بود. پیرزن نگاهی به آنها کرد و گفت نترسید قضیه قربانی کردن شما منتفی شده شما الان تقدیس شدید می تونید اینجا زندگی کنید ولی از نظر سطح اجتماعی از بقیه پایین ترید و به همه باید احترام بذارید بجز این دوستمون
و به البی اشاره کرد و ادامه داد: او از بقیه بالاتر همه باید به او احترام بگذارند فابیو گفت مگه البی رو نمی پرستند خب ما هم دوستاشیم دیگه پیرزن گفت: دوست برای ما بی معنیه ما یه خدا داریم یه فرستاده خدا که همین آقا ست و یه شمن و یه رئیس هیچ چیز دیگه ای اینجا معنی نداره نازنین گفت: پس خانواده چی؟ پیرزن گفت اینجا خانواده هم نداریم زن و شوهر معنی نداره اینجا فقط برای ادامه بقا تولید مثل میکنند نه به خاطر مزخرفاتی مثل عشق فرداد گفت: تو زبون ما رو از کجا بلدی پیرزن گفت از همون مسافرا یاد گرفتم فقط من یاد گرفتم فابیو گفت: از بس خنگن همه پیرزن گفت: نه این تنبیه من بود من نمی خواستم در مراسم آیینی تولید مثلشون شرکت کنم اونها هم منو به اون تازه واردا بخشیدن فکر می کردن اونها منو اذیت می کنن یا می کشن ولی اونها از من به عنوان مترجم استفاده کردند رئیس از تصمیمش در مورد من پشیمون شد ولی ابراز پشیمونی در دهکده ما یعنی خود کشی راهی که انتخاب میشه باید تا آخرش طی بشه و بعد رو به البی گفت: این جمله ام به دردت میخوره خیلی با دقت تصمیم بگیر اگه از حرفت برگردی دیگه اون قدیسی که الان فک میکنن هستی نخواهی بود