۰۹:۲۹ ۱۳۹۵/۴/۲۱
نوشاندو ستاره ⋆⋆|4830 |2348 پست
رضا چرچیل قسمت هشتم پست اول روز سوم
وقت ناهار آنروز رضا به بند خودشان سر نزند نمی خواست با دیگران ناهار بخورد هنگامی که سرش یه غذای خودش گرم بود فرهاد سینی غذا به دست جلویش نشست رضا نیم نگاهی به او انداخت و گفت شنیدم واسه دیه یه زن و یه بچه اینجایی فرهاد داشت با دستمال کاغذی قاشق و چنگالش را پاک می کرد جواب داد درسته رضا گفت: دوست داری بری بیرون صادق ازت خوشش میاد فرهاد گفت در واقع من با پرونده سازی اومدم اینجا هیچ کس اون بیرون معطل دیه نیست صادی گفت بیام اینجا دوروبرت باشم رضا گفت: پس خیلی قبل از من اینجا نبودی
فرهاد گفت یه ماه زودتر رضا در حالی که به حرکات فرهاد خیره شده بود گفت یه کم بیشتر شبیه زندانیها برخورد کن فرهاد پوزخند زنان گفت: نگفتم که زندان نبودم قبلا یک زندانی دیگر آمد و سر آن میز نشست آن دو سکوت کردند چند دقیقه بعد فرهاد به بهانه اینکه دوستی دیده و میخواهد با او ناهار بخورد از سر میز بلند شد زندانی به حرف آمد : واعظ منتظرت بود واسه ناهار چرچیل رضا درحالی که با بی قیدی به او نگاه می کرد پشت چشمی نازک کرد و سینی غذای نیمه خورده اش را رها کرد و از سر میز بلند شد کمی که از سالن دور شد مرد دیگری به او نزدیک شد رضا بی اعتنا به راه خودش رفت مرد سریعتر حرکت کرد تا به او برسد سپس بلافاصله گفت جفری واعظ گفته ساعت 5 بیای نمازخونه چرچیل سریع گفت بهش بگو من بعد از ظهرها میخوابم کارم داره خودم شب میرم سراغش