۱۳:۵۴ ۱۳۹۵/۴/۲۹
نوشاندو ستاره ⋆⋆|4830 |2348 پست
ذهن رضا روی کار مینا و مشکل فرهاد متمرکز بود می دونست کلید حل مشکل فرهاد هم دست مینا یا صادق بود که در چند وقت گذشته پاک نا امیدش کرده بودند یک روز مینا به سراغش آمد از وقتی به خیال خودش با یک بازرگان پولدار رفت و آمد داشت (شهرام) کمتر نگران وضعیت پرونده رضا بود. ولی شهرام حواسش جمع بود برایش یک انگشتر طلا خرید به او قول ازدواج داد و راجع به یک سفر تفریحی بلند مدت حرفهایی زد ولی قبل از شروع سفر باید کارهایشان را جفت و جور میکردند و مینا تشویق شد که پرونده رضا محمدی را به جایی برساند پس دوباره روی رساندن مدرک بی گناهی رضا شروع به فعالیت کرد تصور می کرد رضا که آزاد شود وکالت او را رها میکند و با اشکان ( شهرام خودش را اشکان معرفی کرده بود) به سفر میرود. از آن طرف صادق جدیدا به عالم و آدم بی اعتماد شده بود به دوست جدید مینا اعتماد نداشت ولی جرئت حرف زدن هم نداشت و تمام تمرکز را روی راست و ریس کردن قاچاق ارز گذاشته بود و چون نمیخواست با رضا مشورت کند بعضی از تصمیمات مهم را خودش میگرفت وقتی متوجه وضعیت بغرنج فرهاد شد دست به کار شد صادق خیال میکرد فرهاد هنوز برای او کار میکند و خبر نداشت که پولی که رضا به برادر فرهاد داده است و او را از مخمصه ای نجات داده است فرهاد را مرید او کرده. با حمایت مخفی ای که صادق از فرهاد در خارج از زندان کرد فرهاد تبرئه و واعظ به بخش مجرمان قاتل یک زندان دیگر منتقل شد