نمی دونم چند ساعت گذشته بود که توی تخت خوابم از خواب بیدار شدم. دکتر زخمهام رو پانسمان کرده بود و در مورد دنده ام گفته بود نباید حرکت کنم تا خودش جوش بخوره...من و کیا با هم زندگی میکردیم...خونه ما از خونه پدری زیاد دور نبود ولی کیا نخواسته بود مامان با اون سر و وضع منو ببینه... کیا رو چند بار صدا کردم و چون دیدم جوابی نداد فهمیدم که کسی خونه نیست. گوشیم رو برداشتم و فیلم رو دوباره پلی کردم...قهقهه های من و بعد صدای خورشید : خب این دست رو تو باختی ...شرط رو هم که خوب یادته... تا سرحد مرگ باید کتک بخوری...مشکلی که نداری...دوباره صدای قهقهه های من....قراره تو منو تا سر حد مرگ بزنی؟؟؟ نه هیچ مشکلی ندارم. . . خورشید پشتش به دوربینه صداش رو پایین آورده: در این مورد قراری نذاشتیم. چند لحظه بعد چند تا مرد سیاهپوش که نقاب دارند وارد اتاق میشن...خورشید همینطور که پشتش به دوربینه میگه: دو تا راه داری، یا با این فیلم میری پیش پلیس و هیچی رو نمی تونی ثابت کنی یا منتظر تماس بعدی باش شاید این بار تو بردی، جا و زمان قرار بعدی رو بهت خبر میدم البته دو سه ماه دیگه که استخوونای شکستت خوب شده باشن، انتقام حس لذت بخشیه...شرط هر چیزی میتونه باشه...هر چیزی الا آدم کشی...به خودم توی فیلم نگاه میکنم چه بهتی توی چشمامه رنگم کاملا پریده...فیلم همینجا تموم میشه...
یک ساعت بعد روبروی محل کار قلابی خورشید وایسادم. هیچ شرکتی اونجا نیست. صاحب واحد بغلی میگه سالهاست این شرکت تعطیل شده و بی سکنه اس. صاحبش اونجا رو مدتهاست که خالی گذاشته...سرتاسر وجودم خشم و نفرته... احساس میکنم رگهای گردنم هر لحظه ممکنه منفجر بشن...در حالیکه دندونامو به هم فشار میدم میرم سمت آسانسور...