خانه
21.7K

جذب ثروت و خوشبختی

  • ۱۱:۵۶   ۱۳۹۴/۱۰/۲۸
    avatar
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|19959 |39378 پست

    داستان_کوتاه

    زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مومنی در آمد.
    مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشت.
    روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت: حالا که به خواسته های من توجه نمی کنی، خود به کوچه و برزن می روم تا همگان بدانند که تو چه زنی داری و چگونه به او بی توجهی می کنی، من زر و زیور می خواهم!
    مرد در خانه را باز کرد و روبه زن می گوید: برو هر جا دلت می خواهد!
    زن با نا باوری از خانه خارج شد، زیبا و زیبنده!
    غروب به خانه آمد .
    مرد خندان گفت: خوب! شهر چه طور بود؟ رفتی؟ گشتی؟ چه سود که هیچ مردی تو را نگاه نکرد .
    زن متعجب گفت: تو از کجا می دانی؟
    مرد جواب داد: و نیز می دانم در کوچه پسرکی چادرت را کشید!
    زن باز هم متعجب گفت : مگر مرا تعقیب کرده بودی؟
    مرد به چشمان زن نگاه کرد و گفت: تمام عمر سعی بر این داشتم تا به ناموس مردم نگاه نیاندازم، مگر یکبار که در کودکی چادر زنی را کشیدم!
    نتیجه گیری را برعهده خودتان میگذاریم دوستان عزیزم...

  • leftPublish
  • برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع قبل
زیربخش
موضوع بعد
آخرین پست های این تالار
آخرین پست های این بخش
تبلیغات
 
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت محفوظ و متعلق به سايت زیباکده بوده و استفاده از مطالب با ذکر و درج لینک منبع بلامانع است.
© Copyright 2026 - zibakade.com
طراحی و تولید : بازارسازان