خانه
2.92M

جـــــــــــــکـــــــ جــــــــــالــــــــب

  • ۲۰:۴۹   ۱۳۹۳/۹/۲۸
    avatar
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|19961 |39378 پست
    شوهرش چند ماه بود که در بیمارستان بسترى بود.
    بیشتر وقت‌ها در کما بود و گاهى چشمانش را باز مى‌کرد و کمى هوشیار مى‌شد.
    امّا در تمام این مدّت، همسرش هر روز در کنار بسترش بود.
    یک روز که او دوباره هوشیاریش را به دست آورد ازش خواست که نزدیک‌تر بیاید.
    صندلیش را به تخت چسباند و گوشش را نزدیک دهان شوهرش برد تا صداى او را بشنود.
    شوهرش که صدایش بسیار ضعیف بود در حالى که اشک در چشمانش حلقه زده بود به آهستگى گفت:
    «تو در تمام لحظات بد زندگى در کنارم بوده‌اى. وقتى که از کارم اخراج شدم تو کنار من نشسته بودى. وقتى که کسب و کارم را از دست دادم تو در کنارم بودى. وقتى خانه‌مان را از دست دادیم، باز هم تو پیشم بودى. الان هم که سلامتیم به خطر افتاده باز تو همیشه در کنارم هستى. و مى‌دونى چى می‌خوام بگم؟»
    همسرش در حالى که لبخندى بر لب داشت گفت: «چى مى‌خواى بگى عزیزم؟»
    شوهرش گفت: «فکر مى‌کنم وجود تو براى من بدشانسى میاره! پاشو برو گمشو تا نمردم»
  • leftPublish
  • برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع قبل
زیربخش
موضوع بعد
آخرین پست های این تالار
آخرین پست های این بخش
تبلیغات
 
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت محفوظ و متعلق به سايت زیباکده بوده و استفاده از مطالب با ذکر و درج لینک منبع بلامانع است.
© Copyright 2026 - zibakade.com
طراحی و تولید : بازارسازان