خاطره 4)
و اما ...مهمترین مسئله در بیاد آوردن یک خاطره بنظر من بو (رایحه )...هست
مثلا :
هر موقع که از در یه خونه ای رد میشید ...و بوی تینر رنگ که به دماغ تون میخوره ...نا خدا آگاه کلی خاطره براتون تداعی میشه
و خلاصه یه حس خواصی پیدا می کنید
و اما این خاطره من بیشتر نقش بویایی داره :)یعنی هر موقع که این بو به دماغم میخوره ...این خاطره که الان میخوام بگم برام
تداعی میشه ...
بوی فلفل دلمه + بوی بادمجون تپل آآآ (یسزی بادمجون هستن که قلمی هستن ...ولی یسری دیگه تپل هستن ..معمولا
مادر آآآآ...با یه هنر خواصی توشو خالی می کنن که کلا شبیه بادکنک مشکی میشه ...واسه دلمه ...:)
+بوی بامیه (زولبیا بامیه ...نه ها ...با میه خرشتی :)...+ بوی گوجه فرنگی شکسته (گوجه شکسته ..به گوجه ای که
نه له شده ..نه سالمه ...کلن گوجه شاستی خورده ..رو. میگن گوجه شکسته :) که در حال ترش شدنه ...یکمم هم بوی
سبزیجات لینچ شده (لینچ شده ...اصطلاح مادر بزرگمه ..به لیچ ..میگه لینچ ...و ..به هویج ..می گه هویژ...:)
حالا همه این بو ها رو با هم که میکس کنی میشه بوی ومغازه ..حاجی بادمجونی :)
این حاجی بادمجونی ..اون موقع ها ..یه مرد 50 ساله بود ...رنگ ته دیگ سیب زمینی :)..یعنی یه قسمت صورتش سیاه بود
..یه قسمت گندمی ...قد 160 سانت ..دور کمر 150 سانت ...:)همیشه خدا کثیف و ژولیده ....جلوی شیکمش هم ....
یعنی پیرهنش ....سیاه و کثیف ...یعنی به دونه چشم مصلح و میکرسکوپ ...شما شهر بازی میکرب ها رو میدیدی :)
یه روز گرم تابستونی ...حدودا ساعت 10 صبح
من با دوچرخه ام رفتم ...یادم نیست ...کلم بگیرم ...یا ...عنچه کلم بگیرم ...یا گل کلم :)
این حاجی بادمجونی داشت هندونه خالی میکرد ...خودش تو خیابون روی وانت ...منوچر پسرش ام توی مغازه
باباهه از روی وانت هندونه رو بلوتوث میکرد ...پسرش توی مغازه دریافت میکرد ...:)
خلاصه من با دوچرخه رسیدم جلوی مغازه اینا ...یعنی من بین این پدر و پسر قرار گرفتم ...
یهو ..منوچر منو دید ...گفت محسن دوچرختو میدی منم بازی کنم ...توی همون لحظه تا من جواب بدم یهو
دیدم یه چیزی از بالای سرم رد ....هندونه بود ...ولی خوب منوچر کلا هواسش به دوچرخه من بود ...
یادش رفته بود بابای عزیزش داره هندونه از روی وانت ول میکنه ...
فرصت عکس العمل نداشت ...هندونه از منوچر هم رد میشه ....
خوب چی شد تا الان ...توی یک لحظه یه هندونه از روی وانت ..بیرون از مغازه ...به داخل مغازه پرتاب میشه
از من رد میشه ...از منوچر ..رد میشه ...
میره مستقیم میخوره به قفس قناری های حاجی بادمحونی ...خلاصه ..هنودنه با قفس داغون شده میخوره کف مغازه
..بعد از یه سوکت سنگین ...شاید 1 دقیقه بعد ..صدای قناری ها در میاد ...بعد از صدای قناری ها ..خودشون هم از توی قفس
در میان ...تا حاجی بادمجونی ..با اون هیکل ورزیدش به خواد از رو وانت بیاد پایین ..این دوتا قناری ...مرز هوایی کشور رو رد کرده بودن :)
خلاصه ...بعد از اون اتفاق ها ..ما تو محل به منوچر ...قناری می گفتیم ...چون آقاش مجبورش می کرد جای قناری بخونه
اینقد خنگ بود ...صدای دزد گیر ماشین در میورد ...بعد میگفت ...قناری داره متال میخونه :)
خلاصه ...با اون همه توصیفات که گفتم ....یعنی این بو ها و اتفاقات ...هر موقع اون بو به من میخوره ...یاده حاجی بادمجونی ...
نه اصلان ....منوچر ...اون که خنگ بود الان خیلی پیشرفت کرده باشه بتونه صدای زنگ بلبلی در بیاره ....قناری ها ....ابدن...
اونا قسمتشون آزادی بود ...و آزاد شدن ....بعله درست حدس زدن ....یاده دوچرخم میفتم ...:)