با لبخندي شماره تلفن را از دوستم گرفتم و به آن زنگ زدم. تازه مي خواستم دل بدهم و قلوه بگيرم اما با روشن شدن حقيقتي تلخ، دنيا روي سرم خراب شد. وقتي فهميدم زني که گوشي را جواب مي دهد همسر خودم است تا چند ساعت به بالاي پشت بام رفتم و فقط گريه کردم. واقعا راست مي گويند از مکافات عمل غافل مشو، گندم از گندم برويد، جو، زجو!مرد جوان در حالي که اشک مي ريخت نفس عميقي کشيد و در دايره اجتماعي کلانتري آبکوه مشهد قصه تلخ زندگي اش را تعريف کرد تا درس عبرتي باشد براي زوج هاي جواني که از کاروان زندگي عقب مانده اند و در صحراي ناآگاهي به بيراهه مي روند!
جلال گفت: ۵ سال است که با دختر يکي از اقوام ازدواج کرده ام و يک پسر قندعسل دارم. من کارمند شرکتي بزرگ هستم و در اين مدت تنها تفريح و سرگرمي ام کارم بوده است. متاسفانه با اين بينش غلط از زن و فرزندم غافل ماندم و همسرم هميشه شاکي بود و مي گفت چرا ما مثل زن و شوهرهاي ديگر نبايد پسر خود را در آغوش بگيريم و يک روز بعدازظهر به خيابان برويم و قدم بزنيم و...؟
من که فکر مي کردم به زن جماعت نبايد رو داد در جوابش مي گفتم: چرا موقعيت حساس شغلي ام را درک نمي کني؟
اين پول و اين هم ماشين، برو و با خواهرانت هرچقدر مي خواهي تفريح کن! اختلافات ما سر اين موضوع از حدود يک سال پيش تشديد شد و مدام جر و بحث مي کرديم. متاسفانه در اين ماجرا مادرم نيز آتش بيار معرکه شد و هر وقت صحبتي به ميان مي آمد به مليحه مي گفت: پسرم بهترين موقعيت ها را براي ازدواج داشت اما ما تو را انتخاب کرديم. پس بايد قدر اين زندگي و شوهر زحمت کش خودت را بداني و او را با اين حرف هاي بيهوده خسته نکني!
جلال آهي کشيد و افزود: من حاضر نبودم در برابر همسرم کوتاه بيايم و حکايت قهر و آشتي هاي مان هم چنان ادامه يافت. هفته قبل يک روز غروب دوباره جر و بحث مان شد و هرچه خواستيم به هم ديگر گفتيم. به خاطر اين مسئله از مليحه دل چرکين شده بودم و حوصله هيچ کس را نداشتم تا اين که ديروز يکي از دوستانم به ديدنم آمد. او از من پرسيد چرا اين قدر دمق هستي؟ برايش تعريف کردم که با همسرم اختلاف دارم. او با لبخندي گفت: اين زن ها همه مثل هم هستند، جوش نزن و خودت را پير نکن. بيا اين شماره زن جواني است که چند روز است مزاحمم مي شود و صداي بسيار قشنگي هم دارد. مي تواني خودت را با او سرگرم کني و...!