خانه
10.7K

داستــــــــــان کوتاه دوست دارید ؟!!! بیاید

  • ۱۶:۳۳   ۱۳۹۲/۱۱/۲۳
    avatar
    کاربر فعال|456 |553 پست
    دوستانم سلام

    من تا حالا کسی رو ندیدم که داستان دوست نداشته باشه ، منظورم داستان کوتاهه

    البته داستان های بلند هم مشتاق های خودشو داره .

    تو این تاپیک بیایم داستان کوتاه قشنگ بزاریم ....و لذت ببریم ...


    ممنونم ....موفق باشید
  • leftPublish
  • ۱۸:۵۰   ۱۳۹۲/۱۱/۲۹
    avatar
    لیلی
    کاربر فعال|95 |257 پست

    داستــــــان 14  *یــا ستــٌــار*


    جوان سر به زیر نشسته بود بین جمعیت,همه آمده بودند برای دعای باران.


    خشکسالی آمده بود.نه قطره بارانی,نه پاره ابری! بنی اسرائیل آمدند سراغ پیامبرشان که دعا بخواند ولی هرچه


    می نشست زیر آسمان و دعا میخواند بی اثر بود...نسیمی هم نمی وزید,چه برسد به خنکای قطرات باران.


    پیامبر خدا,از خدا دلیل خواست.ندا آمد در قوم تو گنهکاری هست که یا بایدتوبه کند یا برود تا دعایتان مستجاب شود.


    جوان عرق پیشانی اش را پاک کرد و پشت جمعیت پنهان شد.


    ــ "خدایا آبرویم را جلوی بندگانت نریز!"


    خبری از باران نشد...


    ــ "من از گناهانم توبه میکنم,توبه ای بی بازگشت"


    زمین تشنه تر شد...


    جوان دست زد به زمین و بلند شد.قطره اشکی چکید روی زمین...


    آسمان باریدن گرفت و موسی(ع)نماز شکر خواند...

  • ۲۳:۵۹   ۱۳۹۲/۱۱/۲۹
    avatar
    مهندس مشعوف
    کاربر فعال|456 |553 پست
     

    داستان 15 - داستان ماموریت ما در زندگی چیست ؟


    روزی
    خبرنگاری از ریچارد باخ- نویسنده ی مشهور- پرسید:” چگونه خواهم فهمید که
    ماموریت من در زندگی تمام شده است؟” ریچارد باخ در جواب گفت:” اگر هنوز
    دارید نفس می کشید، آن را تمام نکرده اید. گواه من بر این حرف آدمهای
    فراوانی هستند که کار و وظیفه ی خود و یا به بیان سانسکریت ” درامای” خود
    را انجام نمی دهند. مردمان فراوانی را می بینم که در حدی خیلی کوچک بازی می
    کنند و به منیت خودشان که بر پایه ی ترس استوار است اجازه می دهند بر آنها
    حکومت کند.نتیجه این می شود که تعداد زیادی از ما از نظر زندگی خود و
    مشارکتی که با دیگران داریم با تمام ظرفیتمان زندگی نمی کنیم. این مطلب در
    این خلاصه می شود:” اگر شما نه، پس چه کسی؟” فرزانه ی ژرف نگر “” ماریان
    ویلیامسون” در تکمیل سخن ” ریچارد باخ” می گوید:” شما مخلوق خدا هستید.
    بازیهای کوچکتان به دنیا خدمتی نمی کند. بی میل نشان دادن خود به کار مردم
    تا آنهایی که در کنارتان هستند احساس نا امنی نکنند،هدایت گرانه نیست. ما
    در پرتو افشانی به یکدیگر معنا شده ایم. ما آفریده شده ایم تا شکوه نور
    خدایی را که در درون ماست، متجلی کنیم. این طور نیست که این نور  تنها در
    بعضی از ما وجود داشته باشد، این نور هر کسی هست و هر وقت که ما به نور خود
    اجازه می دهیم تا بتابد، به طور ناخود آگاه به مردم نیز این اجازه را می
    دهیم که آنها هم همین کار را انجام دهند. وقتی که ما از ترس خود، خودمان را
    رها می کنیم، حضور ما به طور خود به خود دیگران را نیز آزاد و رها می
    کند.”


  • ۲۱:۴۹   ۱۳۹۲/۱۲/۱
    avatar
    لیلی
    کاربر فعال|95 |257 پست

    داستــــان 16 :


                            * یــــــــا عفــــــو*


    غلام سفره را پهن کرد.خورشت آورد و نوشیدنی.کاسه آب و طرف میوه.


    آقای خانه بالای سفره نشسته بود,با جامه نویی به تن و دستار تازه ای به سر.


    غلام میخواست ظرف غذا را بیاورد,پایش گرفت به پیراهن بلند عربی اش و کاسه از دستش افتاد.


    غذا پاچید به سر و روی صاحب خانه و لباسهای نوی او...


    غلام سراپا میلرزید,فکر کرد الان است که کتک بخورد یا بفرستندش خانه دیگری برای بردگی!


    همانجا نشست.گفت:(سرورم!پرهیزگاران موقع عصبانیت,خشم خود را میخورند واز گناه مردم میگذرند.)


    حضرت امام حســــین(ع) دستی به سر و روی خود کشید و به صورت گرفته غلام خندید.

    ویرایش شده توسط لیلی در تاریخ ۲/۱۲/۱۳۹۲   ۰۱:۰۵
  • ۰۱:۰۰   ۱۳۹۲/۱۲/۲
    avatar
    مهندس مشعوف
    کاربر فعال|456 |553 پست
     

    داستان 17- داستان پشتکار را پیشه سازید ...


    چند
    وقت پیش فیلمی به اسم” معجزه ی پشتکار” را می دیدم که درس های بزرگی را از
    یک دختر نوجوان در آن یاد گرفتم که دریغم آمد آن را در اینجا نیاورم: ”
    کتی میلر” که دونده ای سر شناس بود و در سنین نوجوانی بهترین عناوین را از
    آن خود کرده بود، با ماشین تصادف کرد. ناگهان، دختری که سراسر شوق و اشتیاق
    بود از تحرک و فعالیت باز ماند. چند هفته در حال اغما فرو رفت، بدون اینکه
    کمترین امیدی به بهبود حال وخیمش باشد. یازده هفته بعد به هوش آمد تا در
    سخت ترین جبهه ی زندگی اش شرکت کند.تصادف فعالیت مغزش را مختل کرد. او
    مانند کودکی لازم بود که خوردن، نوشیدن، حرف زدن و راه رفتن را از دیگران
    بیاموزد. عاقبت وقتی که توانایی کافی برای برگشت به زندگی را باز یافت، سخت
    نا امید شد. دوستانش به اندازه ی کافی رشد کرده و خود را به سطوح بالا
    رسانده بودند. اما او نه تنها رشد نکرده بود که هر روز یک قدم به عقب نهاده
    بود. او به دوران کودکی برگشته بود، وزنش را از دست داده بود، مشتی
    استخوان بود که نه می توانست درست و حسابی حرکت کند و نه می توانست سخن
    بگوید. وقتی خود را با دیگران مقایسه می کرد، سخت احساس حقارت می کرد. همه
    از او پیش افتاده بودند. روزهایی سخت انتظار او را می کشیدند. اما” کتی”
    آرزو داشت دویدن را ادامه دهد. رویای او این بود که یک بار دیگر مسافت
    ۱۰۰۰۰ متر را بدود. او حتی قادر نبود قدم بردارد و چنین آرزویی از جانب او
    محال به نظر می رسید. اما کتی تصمیمش را گرفته بود. او سخت به تمرین مشغول
    شد تا خود را برای شرکت در مسابقه دوی ده هزار متر آماده کند. او می خواست
    تمام این مسیر را بدود. رسیدن به خط پایان برای او به منزله ی پیروزی بود.
    روز مسابقه، همه ی دونده ها به راحتی ” کتی ” را پشت سر گذاشتند و خیلی زود
    همه از نظر او ناپدید شدند. او تک و تنها شروع به قدم زدن کرد. تمام بدنش
    درد می کرد. قلبش سخت می تپید. چندین بار به زمین خورد. اما با سختی از روی
    زمین بلند شد و لنگان لنگان مسیر مسابقه را طی کرد. بارها نقش زمین شد.
    اما هر بار که زمین می خورد، با امیدی بیشتر بر می خواست. او به تلاش و
    کوشش خود ادامه داد و میدان مسابقه را ترک نکرد. خورشید در بلندای آسمان
    قرار گرفته بود. کم کم نا امیدی او را در بر می گرفت. دل دل می کرد. می
    خواست میدان مبارزه را خالی کند، اما ناگهان چشمش به دوستانش افتاد که همه
    یک صدا فریاد می زدند:” کتی بدو. کتی ادامه بده. موفق می شوی!” ” کتی” تلاش
    کرد و مسابقه را به پایان رساند. او اول نشد، حتی ساعت ها بعد از آخرین
    نفر به خط پایان رسید. اما او یک برنده و پیروز سر بلند بود. روزنامه
    نگاران به خاطر این عمل جسورانه ی او هدیه ای گرانبها به او اهدا کردند.در
    واقع او هدیه را از خود دریافت کرد. او پی برد که اگر چه ضضعیف و نا توان
    شده است، اما ضعفش قادر نیست بر او غلبه کند. خبرنگاران از او پرسیدند:”
    اگر فردی هر چه از دستش برآید انجام دهد، ولی به موفقیت نرسد، باید چه کار
    کند؟”او گفت:” به نظر من موفقیت به معنی اول شدن یا بهتر شدن نیست. وقتی
    برای رسیدن به مقصودی همه ی توان خود را به کار می بندی، پیروز هستی. به
    نظر من پیروزی یعنی: تلاش کردن و در راه رسیدن به هدف بیشترین سعی را انجام
    دادن، حتی اگر سعی و تلاشت از دیگران بیشتر و بهتر نباشد.” دوباره از او
    پرسیدند:” اگر فردی با مشکلی یا مشکلاتی روبه رو شود، باید چه کار کند؟” او
    گفت:” تلاش کند و در میدان تلاش و مبارزه چون کوه پا بر جا بماند. برای حل
    کردن مشکلات و رسیدن به هدف خود، دست به هر خس و خاشاک بزند، ولی به کنج
    عزلت نخزد. خدا همواره با ماست. او همه جا هست، هر وقت صلاح بداند، موفقیت
    را به ما ارزانی خواهد داشت.

    نکته:
    ثمره ی تلاش و کوشش، فقط زمانی به طور کامل حاصل می شود که کوشنده تا حصول
    مقصود، از تلاش باز نایستد.در این دنیا هیچ چیز جای پشتکار و مداومت را
    نمی گیرد. نه استعداد، نه تحصیلات و نه هیچ چیز دیگر. زیرا جهان پر از
    انسان های با استعداد و تحصیل کرده ای است که به توانگری و کامیابی نرسیده
    اند. آنچه در واقع به درد می خورد، پشتکار و مداومت است. هر گاه دلسردی به
    شما فشار می آورد و احساس می کنید تلاش هایتان به ثمر نمی رسد، این عبارت
    را به خاطر آورید:


    ” در این دنیا هیچ چیز جای پشتکار و مداومت را نمی گیرد.

  • برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع قبل
زیربخش
موضوع بعد
آخرین پست های این تالار
آخرین پست های این بخش
تبلیغات
 
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت محفوظ و متعلق به سايت زیباکده بوده و استفاده از مطالب با ذکر و درج لینک منبع بلامانع است.
© Copyright 2022 - zibakade.com
طراحی و تولید : بازارسازان