داستان بی هیچ دلیل
قسمت بیست و دوم
بخش اول
بدنم داغ شده بود و قلبم تند و تند می زد ... دلم نمی خواست بابک امیدوار بشه چون اصلا قصد نداشتم که دیگه با اون زیر یک سقف زندگی کنم ......
همین طور که به طرف خونه میرفتم با خودم فکر می کردم ... و از اینکه بابک هنوز باور داره که این روزگاره که به اون ستم می کنه تعجب می کردم ...
همه ی این اتفاقات به خاطر بی فکری و خودخواهی های اون بوجود اومده بود اینکه اون نمی تونست کسی رو بخشه ، چون فقط به خودش فکر می کرد یادم بود که وقتی هم همه چیز بر وفق مرداش بود خودش یک جوری همه چیز رو بهم می ریخت و همه رو عذاب می داد ... و اصرار داشت که کاری نکرده و مسئله ی مهمی نبوده ....
شاید برای همین بود که هیچ وقت فکر شو با کسی در میون نمی گذاشت و برای همه کار خودش تصمیم می گرفت ....
اون شخصیت خیلی پیچیده ای داشت و زندگی کردن با اون کار هر کسی نبود ....
نمی دونم شاید اگر فقط بد اخلاق بود باهاش می ساختم یا اگر مسائل مالی در میون بود بازم مهم نبود یا هر عیب دیگه ای ...
و من اونشب مطمئن شدم که باید به یک روانشناس مراجعه کنه تا شاید بتونه بقیه ی زندگی شو راحت تر بگذرونه .....
حالا با اینکه از اومدنم پشیمون بودم از یک طرف هم راضی بودم ؛؛چون تونسته بودم حال و هوای بابک رو کمی عوض کنم ......
وقتی رسیدم خونه کاملا صورتم بر افروخته و پریشون بود.
مجید اونجا بود و عصبانی ....تا چشمش افتاد به من پرسید کجا بودی؟ ... کجا رفته بودی ؟ سراغ اون عوضی ؟ مگه نگفتم نرو ؟ چه خبرته ؟ خودتو مسخره کردی یا ما رو ؟
گفتم : مجید یک کاری نکن که تو روی هم وایستیم من کاری به زندگی تو ندارم توام به من کار نداشته باش ...
سرم داد زد : نمیشه من به کارِ تو کار دارم توام اگر من اشتباه کردم بگو گوش می کنم ...
گفتم : مجید جان برادرم من وقتی حرف می زنم روی حرفم هستم می خواستم دلداریش بدم قصد ندارم دیگه باهاش زندگی کنم توام دیگه بس کن ....
گفت : امشب چرا رفتی خونه ی اون ؟تا این وقت شب اونجا چیکار می کردی ؟ .... گفتم نرفتم باور کن نرفتم محمد رفته بود خونه اش نبود،،
من فکر کردم تنها رفته سر خاک ؛ گناه داره رفتم و زودم برگشتم این که دیر شد چون راه زیاد بود ....
یک کم آروم تر شد و گفت خواهر جان نرو تو رو خدا دیگه سراغش نرو اون یک شهر رو رو انگشتش می چرخونه به تو احتیاج نداره سرش خیلی جا ها گرمه اینقدر ساده نباش ....
گفتم : چشم ؛؛چشم صد دفعه پرسیدی منم بهت قول دادم تمومه دیگه ؟ برم لباسم رو عوض کنم؟ ..خسته ام ....
گفت : به خدا ثریا اگر بشنوم رفتی طرفش می کشمش ....
گفتم اونی که تو می کشی سوسکه برو بابا حالت خوب نیست انگار با بچه حرف می زنه من بیست و هشت سالمه یعنی نمی تونم برای زندگی خودم تصمیم بگیرم ؟
گفت در این مورد نه ...بهم قول دادی من روی حرفت حساب می کنم ......من رفتم تو اتاقم و درو زدم بهم..
مدتی بعد مجید بدون خداحافظی از من رفت ....
با رفتن اون منم از اتاق اومدم بیرون که یک چیزی بخورم که موبایلم زنگ خورد ... محمد بود ...
گفت : ثریا جان من الان پیش بابکم شام گرفتم و با هم می خوریم ...شاید همین جا موندم ...
برای اینکه مادر متوجه نشه فقط گفتم باشه ...مرسی ممنون .....
ناهید گلکار