داستان دل ❤️
قسمت بیستم
بخش دوم
دو روز مونده بود به عروسی , از شرکت زنگ زد حال منو بپرسه ...
گفتم : رضا می خوام باهات حرف بزنم ...
پرسید : چیزی شده ؟
گفتم : نه عزیزم , کار دارم باهات ...
گفت : می خوای بریم بیرون شام بخوریم ؟
گفتم : بریم , خوبه ...
رضا به محض اینکه به من رسید , پشت سر هم می پرسید : چیزی شده ؟ حرف بزن ... نگران شدم ...
خیلی جدی گفتم : رضا دیگه نپرس , سر شام بهت میگم ...
اونم ساکت شد و منو برد به یک رستوان دنج و خیلی شیک ... مبل های قرمز رنگی داشت و روی میز شمع روشن بود ...
دفعه ی اول بود این جور جایی میومدم ...
روبروی هم نشستیم و دستور غذا دادیم ... رضا با همه , از اون دربون در گرفته تا گارسون و کارکنان رستوران ارتباط برقرار می کرد ... با همه حرف می زد و در مورد همه چیز نظر می داد ...
سر شام هنوز خودش شروع نکرده بود که پرسید : لی لا جان بگو ببینم چی می خواستی بگی ؟ اینم شام ...
گفتم : می خواستم نظرمو نسبت به تو بگم ... صبر کن خودم شروع می کنم , اینقدر نپرس ...
یکم سکوت کردم ...
نگاهی به صورت رضا انداختم که زیر نور شمع و نور ملایم قرمز رنگی که از بالا می تابید , شکل رویایی به خودش گرفته بود و با اشتیاق به من نگاه می کرد ...
گفتم : رضا جان ... می خواستم بدونی حالا که دو روز دیگه عروسی می کنیم , نظرم نسبت به تو چیه ...
لطفا بعدش توام بگو ... می دونی اولش که تو رو دیدم برام وجود نداشتی ... دومش ازت بدم میومد ... سومش شگفت زده ام کردی ... چهارمش فکر کردم یک کلکی تو کارته ... پنجم , توجه ام رو جلب کردی ...
ششم , برات احترام قائل شدم ... هفتم , فکر کردم فرصت طلبی ... هشتم , برام مهم شدی ...
نهم , حاضر شدم زنت بشم چون فکر می کردم حامی خوبی برای من میشی ...
دهم , دوستت دارم و دلم می خواد همیشه کنارم بمونی و جز تو هیچ کس دیگه ای رو نمی خوام ...
ناهید گلکار