داستان یکی مثل تو 🌺
قسمت بیست و نهم
بخش پنجم
رفتم خوابیدم ...
هر چی توضیح داد , من یک کلمه هم حرف نزدم چون می دونستم که این کارایی که اون می کنه مال یک آدم سالم نیست ...
صبح رفتم شرکت ...
هنوز مشغول نشده بودم که نسترن زنگ زد و پرسید : چی شد ؟ بیرونت کردن ؟
گفتم : الان که کسی چیزی نگفته ... تو چی صلاح می دونی ؟ وسائلم رو جمع کنم بیام ؟
گفت : نه , تا یک کار دیگه پیدا نکردی به روی خودت نیار ... اگر خبری شد به من زنگ بزن ...
از اینکه باب دروغ تو زندگیم باز شده بود راضی نبودم ولی از نتیجه اش خوشم اومده بود چون نسترن دیگه هیچ حرفی در مورد کار من تو اون شرکت نمی زد ...
شب جمعه همه خونه ی ما بودن ...
نسترن و فریده جون و ندا , دوست نسترن , کمک کردن تا با هم میز مجللی تدارک ببینن و چشم همه رو خیره کنن ... اون شب نسترن , ندا و شوهرشم دعوت کرده بود ...
شوهرش مردی همسن رستم بود ... پسری قدکوتاه و لاغر اندام که من اول فکر کردم معتاده ولی بعدا فهمیدم که اصلا صورتش همین طوریه ...
مهمونی خوبی شد و یکم من آرامش پیدا کردم ...
فردا شب که رفتم خونه , دیدم ندا و شوهرش دوباره اونجان ...
خبر نداشتم و یک مرتبه تعجب کردم ... سلام و احوال پرسی کردم و رفتم تو اتاق خواب ...
دنبالم اومد و گفت : دیدم یک عالمه غذا مونده , گفتم دور هم باشیم ... ناراحت که نشدی ؟ ...
نگاهی بهش کردم , دیدم خوشحاله ...
گفتم : نه عزیزم , چرا ناراحت باشم ؟ خیلی کار خوبی کردی ...
در حالی که فکر می کرد همه چیز از دلم من پاک شده , خودش خوشحال بود ولی من با اون اخلاق هاش داشتم می ساختم ...
ناهید گلکار