داستان یکی مثل تو 🌺
قسمت سی ام
بخش اول
- چرا اینطوری می کنی برای من ؟ مگه من کیم ؟ اگر منو از دست بدی چه اتفاقی میفته ؟
یا اونقدر ارزش دارم که نباید این کارو با من بکنی ... اگر خدای نکرده اون روزی برسه که ارزش عشق تو رو نداشته باشم , دیگه این همه قال و مقال نداره ...
نسترن , من دلم می خواد بیشتر از تو عاشق باشم ...
بهم فرصت بده , بذار من دنبال تو باشم ... اونقدر قربون صدقه ی من می ری که جایی برای ابراز علاقه ی من نمی ذاری ...
اونقدر حرفای بدی به من می زنی که دلم ازت چرکین می شه ... چرا ؟ چرا بهم یک فرصت نمی دی ؟ ...
به خودت بیا , بذار راحت تر زندگی کنیم ... خواهش می کنم ازت ...
به من میگی رومانتیک نیستم , اصلا شاید من این عیب رو دارم ، به زور که نمی شه ... بعدم فکر می کنم این تویی که فرصت رومانتیک فکر کردن رو از من گرفتی ... تو بگو مردی که مدام زیر بارون تهمت و سرزنش توهین یک زن قرار می گیره , می تونه رومانتیک هم باشه ؟ ...
چرا دنبال من راه می افتی ؟ خوب برای همینه که اعصابت خورد شده ... تعقیب کردن کار آسونی نیست , روح و روان آدم رو به هم می ریزه ...
یک کاری بکن سرت گرم بشه ... اصلا به من فکر نکن ... می خوای تو هم برو سر کار ؟ شاید از صبح تا شب که من نیستم تنهایی اذیتت می کنه ... می دونم که زیاد تنهات می ذارم ولی یکم پشتم رو ببندم , دیگه کلاس نمی رم ...
با صورتی غمگین به من نگاه می کرد ... انگار خودشم خسته شده بود ...
روی مبل نشست و یکم صورتشو با دست گرفت و نفسشو با صدا از گلوش بیرون داد و گفت : خودمم فکر کردم ولی کاری بلد نیستم ... سر چه کاری برم ؟ مگه معلم زبان بشم ؟ حالا کی منو استخدام می کنه ؟ ...
برزو می خوای بچه دار بشیم ؟ ...
گفتم : نه , هرگز ... بچه چیه ؟ فکرشم نکن ... یک نفر دیگه رو قربونی خودمون بکنیم ؟ ... ما هنوز خودمون بچه ایم ...
گفت : ولی من دلم بچه می خواد ... بهم بگو تو چرا بچه نمی خواهی ؟
گفتم : هر وقت تو دست از این کارات برداشتی , در موردش فکر می کنیم ... حالا حرفشو نزن ...
گفت : پس می خواستم یک چیزی بهت بگم , نه نگو ... خواهش می کنم ... بذار دماغمو عمل کنم ...
گفتم : برای چی ؟ حالت خوبه ؟ دماغ به این خوبی , چه عیب داره ؟ برای چی می خوای عمل کنی ؟ من دوست ندارم , دلم می خواد صورتت طبیعی باشه ... بعدم من تو رو همین طوری دوست دارم ...
گفت : زیاد دست نمی زنم ... یکم بهش فرم می دم , همین ... من می خوام این کارو بکنم , لطفا ...
گفتم : به خدا نسترن این ماه ندارم , آخرین قسط ماشین رو دادم ... بذار یکی دو ماه دیگه ...
گفت : چند تا از سکه هام رو می فروشم , از تو پول نمی خوام ... فقط راضی باش تو رو خدا ... حال و هوام عوض میشه ...
گفتم : آخر هفته جور می کنم با هم میر یم شمال , چند روز اونجا استراحت می کنیم ...
گفت : فردا من از دکتر وقت گرفتم , قراره با مامانم برم ... لطفا مخالفت نکن ...
ناهید گلکار