داستان یکی مثل تو 🌺
قسمت سی ام
بخش دوم
گفتم : پس تو همه کاراتو کردی ... دیگه چرا از من اجازه می گیری ؟ من دوست ندارم ... بهت گفته باشم ازم توقع نداشته باشی بهت بگم خوب شدی ...
گفت : دماغ آیدا رو دوست داری , به من که می رسه اینطوری میگی ...
نگاهش کردم و گفتم : تو مریضی , به خدا مریضی ... والله بیماری ... برو اول مغزت رو عمل کن , این چه طرز حرف زدنه ؟ ... الان نباید به من بربخوره ؟ نمی دونم ... به والله نمی دونم باهات چیکار کنم ...
برو هر کاری دلت می خواد بکن ...
من فردا خیلی کار دارم نمی تونم باهات باشم ... اقلا با من مشورت می کردی یک موقع باشه که من بتونم بیام ...
گفت : همین قدر که موافقت کردی ازت ممنونم ...
زیر لب گفتم : اون وقت از من انتظار داره رومانتیک باشم ...
ولی صبح که می خواستم از در برم بیرون , پرسید : با من نمیای ؟
گفتم : دیشب که بهت گفتم کار دارم ...
شروع کرد به گریه کردن که : اگر مامانت بود اینطوری ولش می کردی ؟ من می خوام جراحی کنم عین خیالت نیست ؟ ...
خندیدم و گفتم : مامان من اگر دماغشو می خواست عمل کنه , آره ولش می کردم ... به خدا کار دارم نسترن ...
گفت : من این چیزا حالیم نیست ... بیهوشم می کنن به تو احتیاج دارم , باید پیشم باشی ...
نگاهی بهش کردم ... خودمم دلم نمیومد تنهاش بذارم ...
یک فکری کردم و گفتم : باشه , تو آدرس جایی رو که می خواهی عمل کنی به من بده ، خودمو می رسونم ...
رفتم شرکت اوضاع رو روبراه کردم و مرخصی گرفتم و با عجله رفتم پیش نسترن ...
یک کلینک خصوصی تو شریعتی که مخصوص عمل زیبایی بود ...
وقتی رسیدم , داشتن نسترن رو می بردن اتاق عمل ... از دیدن من اونقدر خوشحال شده بود که نمی تونست جلوی شوق و ذوق خودشو بگیره ...
دست کشیدم روی سرش و گفتم : یک خواهش ازت دارم ... به خاطر من از این کار منصرف شو , ول کن ... چرا خودتو بیخودی می بری زیر چاقوی جراحی ؟ دماغت که خوبه , اگر بد بود خودم می گفتم عمل کنی ...
گفت : تو رو خدا برزو آیه یاس نخون , بذار دیگه تا اینجا اومدم کارمو انجام بدم ... قول می دم دماغم بهتر بشه ...
فریده جون گفت : به خدا منم همینو بهش میگم زیر بار نمی ره ... باباشم کلی نصیحتش کرد به خرجش نرفت که نرفت ...
ناهید گلکار