داستان یکی مثل تو 🌺
قسمت سی ام
بخش پنجم
شب با یک دسته گل زیبا و یک جعبه شیرینی رفتم خونه ی آقای زاهدی ...
نسترن تا چشمش به من افتاد , با همون حالت جراحی شده شروع کرد به گریه که : می خواستم چشمم رو که باز کردم تو رو ببینم ... اینقدر برات ارزش نداشتم که صبر کنی به هوش بیام ؟ ...
گفتم : طوری حرف می زنی که انگار رفتم مجلس عروسی ... خوب کلاس سر ساعت شروع می شه , من که نمی تونستم دیر برم ؟
گفت : مثلا نمی رفتی چی می شد ؟ دختره یکم منتظرت می شد , غیر از اینه ؟ ...
نگاهی به فریده جون کردم و آه عمیقی کشیدم ...
فریده جون مداخله کرد که : چایی می خوری ؟ لباس عوض کن بیا پسرم ... نسترن تازه از بیهوشی در اومده نمی دونه چی می گه ... بس کن نسترن ...
گفتم : ببخشید ولی اون هیچ وقت نمی دونه چی میگه ...
داشتم چای می خوردم که در باز شد و متین اومد تو ... مثل اینکه مدت ها بود پیداش نبود و درست همون روز سر و کله اش پیدا شده بود ...
برخلاف انتظار من که خودمو آماده کردم هر چی گفت جوابشو بدم و چیزی تو دلم نگه ندارم , اومد جلو و سلام کرد و با من دست داد ولی خیلی قیافه اش داغون بود ... دیگه کاملا معلوم بود که به شدت معتاده ...
مادرشو بوسید و به آرومی حال نسترن رو پرسید و گفت : تو که دماغت خوب بود چرا عمل کردی ؟
نسترن گفت : زیاد تغییر نکرده , فقط بهش فرم دادم ...
بعد کنار من نشست و از فریده جون پرسید : چایی داریم ؟
گفت : الان برات می ریزم ... شام خوردی ؟
گفت : نه عزیز دلم , برای غذاهای شما تنگ شده بود ... بابام کجاست ؟
فریده جون گفت : الان پیداش می شه ... خیلی دلواپس تو بود ...
سرشو خاروند ... برگشت و نگاه مشکوکی به من انداخت و همین طور خیره به من موند ...
شونه هامو بالا انداختم و به شوخی گفتم : من بی گناهم ...
لبخندی زد و گفت : تو این خونه این طور که معلومه فقط تو بی گناهی ...
گفتم : سخت نیست که آدم بفهمه دل پدرش تنگ شده باشه ...
گفت : بشنو ولی باور نکن ... می خواد سر به تن من نباشه ...
ناهید گلکار