خانه
× برای دیدن جدیدترین مطالب این تاپیک اینجا کلیک کنید و برای دیدن صفحه ابتدایی، این پنجره را ببندید.
برای دیدن صفحات دیگر، بر روی شماره صفحه در شمارنده بالا کلیک کنید.
مشاهده جدیدترین مطالب این تاپیک
149K

رمان ایرانی " یکی مثل تو "

  • ۱۵:۵۰   ۱۳۹۶/۷/۲
    avatar
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|2809 |5313 پست

    🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

    این تاپیک اختصاص داره به رمان " یکی مثل تو "

    نوشته خانم ناهید گلکار

    🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

  • leftPublish
  • ۱۵:۵۱   ۱۳۹۶/۷/۲
    avatar
    *** نازمیـــن ***
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|2809 |5313 پست

    🍁🍂   یکی مثل تو   🍂🍁

    قسمت اول

  • ۱۶:۰۱   ۱۳۹۶/۷/۲
    avatar
    *** نازمیـــن ***
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|2809 |5313 پست

    داستان یکی مثل تو 🌺


    قسمت اول

    بخش اول




    ساعت از ده که گذشت ... دلم مثل سیر و سرکه می جوشید ...
    با خودم هزار تا فکر خیال می کردم ... هی می رفتم لب پنجره ببینم اومده یا نه ... ای لعنت به تو نسترن ...
    اگر همین ماشین رو از زیر پای من درنیاوردی ؟
    اگر خودش رفته بود زیاد نگران نبودم ولی ماشین منو گرفته بود و می ترسیدم تصادف کرده باشه ...
    بالاخره خانم تشریف آوردن ...

    با اون همه دلشوره ای که به من داد , تا از در اومد تو نیشش تا بناگوش باز شد و دست هاشو از هم باز کرد و با لحن چندش آوری پرسید : خوشگل شدم ؟
    گفتم : کجا بودی تا حالا ؟ مُردم و زنده شدم ...

    گفت : اییی تو مگه نمی دونستی کجا رفتم ؟ گفتم که بهت آرایشگاه ...
    گفتم : نمی تونستی یک زنگ بزنی ؟ جواب تلفن منو که می تونستی بدی من اینقدر نگران نشم ...

    پاشو کوبید زمین و اوقاتش تلخ شد و گفت : تو کیفم بود ندیدم ... حالا مگه چی شده ؟ باز از راه نرسیدم شروع کردی ؟
    گفتم : تو تا تو مستراح می ری گوشیتو با خودت می بری ... یک ساعت پیش , دو تا عکس گذاشتی تو اینستاگرام ... سیصد نفر رو هم لایک کردی ... بعد زنگ منو ندیدی که جواب بدی ؟ خر خودتی ...
    شروع کرد داد و هوار راه انداختن که حیف من برای تو ... منِ احمق رو بگو که به خاطر تو دارم خودمو درست می کنم ...
    گفتم : بازم خر خودتی ... تو ؟؟ تو به خاطر من خودتو درست می کنی ؟ ... آقا من نمی خوام , اگر به خاطر منه , نکن ... به چه زبونی بهت بگم ؟ ندارم ... اینو می فهمی ؟ ... ن ... دا ... رم ... چطوری حالیت کنم ؟ همین امشب چقدر پول دادی ؟ ... ده روز نیست رنگ موهاتو عوض کردی ... هنوز به اون رنگ عادت نکردم باز عوضش می کنی ... این به خاطر منه ؟ به خدا دارم بهت شک می کنم برای چی اینقدر رنگ موهاتو عوض می کنی ؟ ...

    شروع کرد به گریه کردن و با غیظ , لباس هاشو عوض کرد و هر کدومشون رو یک طرف پرت کرد و گفت : لیاقت نداری ... عوضی ... به درد تو اون دخترای لَگوری فامیلتون می خورن که مادرت می خواست برات بگیره که همیشه بوی عرق می دن ... تو از نظافت چی می فهمی ؟ یکی می خواهی شکل مامانت ... من برای تو حیفم ...
    و شروع کرد با صدای بلند ناله کردن که : ای خدا همیشه همه چیز رو به کام من تلخ می کنه ... چقدر من بدبختم ... چرا من گیر تو افتاد  ؟ تا کی باید از دستت بکشم ؟
    الان ندا رفته خونه اش , دلم می خواد زنگ بزنی ببینی شوهرش داره براش چیکار می کنه که خودشو خوشگل کرده ... تو راه بهش زنگ زد و گفت دیرم می شه کی برسی خونه ببینم چه شکلی شدی ... اون وقت تو مثل عمله ها با من رفتار می کنی ...
    ازت توقعی هم ندارم , زیر دست اون مادرت که هیچی بلد نیست بزرگ شدی ...




    ناهید گلکار

    ویرایش شده توسط *** نازمیـــن *** در تاریخ ۲/۷/۱۳۹۶   ۱۷:۰۲
  • ۱۶:۰۸   ۱۳۹۶/۷/۲
    avatar
    *** نازمیـــن ***
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|2809 |5313 پست

    داستان یکی مثل تو 🌺


    قسمت اول

    بخش دوم



    دیدم یک کم دیگه ادامه بدم زیر و روی مادرم رو می گه ، این بود که گفتم : الهی من فدات بشم اینطوری گریه نکن ... اگر جواب تلفن منو می دادی که من عصبانی نمی شدم ... پولشم فدای سرت ... دلم برای ماشین شور می زد , خوب یک خبر می دادی ...
    گفت : برو با این حرفات خر نمی شم , دلمو شکستی ... از کی تا حالا ماشین برات با ارزش تر از من شده ؟
    گفتم : پاشو شام بیار بخوریم , از دلت درمیارم ... راستی واقعا خوشگل شدی ...
    گفت : هیچی درست نکردی ؟ به جای اینکه اینقدر به من گیر می دی , دو تا تخم مرغ آبپز می کردی ...
    من رژیم دارم و کاهو و کرفس می خورم , تو هر چی می خواهی برای خودت درست کن ...
    ولی دروغ می گفتم , اصلا خوشگل نشده بود ... اون ناخن های بلند بی معنا رو دوست نداشتم چون اون نمی تونست با اون ناخن ها غذا درست کنه ، گوشت خورد کنه و دست به مرغ بزنه و از همه بدتر وقتی بود که می خواست بخوابه ...
    صاف دراز می کشید و دست هاشو می ذاشت روی شکمش که ناخنش به جایی گیر نکنه و کنده بشه ...
    اون مژه هایی که به طور اغراق آمیزی بلند کاشته شده بود رو دوست نداشتم ...
    رنگ موی اونو نمی پسندیدم و خوشم نمیومد و نمی فهمیدم کجای این کارا اسمش نظافته ولی برای اینکه بیشتر دلشو نشکنم باید کوتاه میومدم ...
    گاهی اوقات دعواهای ما به جاهای باریکی می کشید و من باید چند روز با اعصاب خورد می رفتم سر کار و آخرشم این من بودم که عذرخواهی می کردم و یک چیزی براش می خریدم که حتما باید طلا می بود تا منو به خاطر جسارتم ببخشه ...
    حالا درد من همین یکی نبود ...
    اووو .... خیلی مسئله از این بغرنج تر بود ... پس بذارین از اول براتون تعریف کنم ...
    از جایی که کاملا با زندگی من آشنا بشین ...



    ناهید گلکار

    ویرایش شده توسط *** نازمیـــن *** در تاریخ ۲/۷/۱۳۹۶   ۱۷:۰۳
  • ۱۶:۱۵   ۱۳۹۶/۷/۲
    avatar
    *** نازمیـــن ***
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|2809 |5313 پست

    داستان یکی مثل تو 🌺


    قسمت اول

    بخش سوم





    فصل اول :


    صدای طوفان و به هم خوردن در و پنجره منو از خواب بیدار کرد ...
    روی تختم نشستم و صدا زدم : مامان ؟ ... کجایی ؟ ... نترسین ...
    گفت :ب یدار شدی ؟ بدو کمک کن ... بدو مادر , قیامت شده ...
    با اینکه هنوز روز بود ولی هوا بر اثر گرد و غبار تیره شده بود و طوفان درخت ها رو خم می کرد ...
    من می دونستم که مامان چقدر از این صحنه می ترسه و تو دلش وحشت ایجاد می شه ... با سرعت دویدم و درها رو بستم ولی هنوز باد زوزه می کشید و شیشه ها رو می لرزوند ...
    راستش اونقدر شدید بود که منم ترسیده بودم ...
    مامان سر خودشو تو آشپزخونه گرم کرده بود ... دو تا زیردستی گذاشت روی اوپن و رفت که چایی بریزه ...
    حالشو می شناختم ... دستش می لرزید ... به روی خودم نیاوردم و گفتم : شما بشین , من می ریزم ...
    با ناراحتی گفت : آخه الان چه وقت طوفان بود ؟ هزار تا کار دارم ... فردا باید لباس فریده خانم رو تحویل بدم ...
    با شیطنت پرسیدم : با دخترش میاد ؟ پس من موقع تحویل باید اینجا باشم ؟ ... چه دختری داره ... درجه یک ... هلو ...
    گفت : خجالت بکش , حیا کن ... در مورد دختر مردم اینطوری حرف نزن ...
    گفتم : دختر مردم هم به من بی نظر نیست , بهتون گفته باشم ... اگر فردا اومد خواستگاری من , نگی نگفتی ...
    گفت : خوبه والله , پسر منو ببین ... چشمم روشن , باید بیان خواستگاریش ...
    گفتم : من که نگفتم بیاد , خودشون از عشق من طاقت ندارن و میان ... از بس دوستم دارن ... خوشتیپ و خوشگلم ... یک عاشق دیگه م دارم که مامان خودمه که با دنیا عوضش نمی کنم ...
    آسمون برق زد و پشت سرش هم صدای غرش رعد خونه رو لرزوند و دوباره ... و دوباره ... مامان با هراس به اطراف نگاه می کرد ...

    رفتم جلو و گرفتمش تو بغلم و گفتم : الهی فدات بشم مامانم ... ترسیدی ؟
    گفت : نه بابا , ترس چیه ... دلهره میفته تو جونم ... درا رو خوب بستی ؟
    صدای ریزش تند بارون و تگرگ سر و صدایی ایجاد کرد که راستش تو دل منم دلهره افتاده بود ...
    فورا گوشیمو برداشتم و یک آهنگ گذاشتم ...
    گوشی رو وصل کردم به تلویزیون و صداشو بلند کردم که حواسمون پرت بشه ولی صدای زنگ تلفن مامان بلند شد و مجبور شدم کمش کنم ... رستم بود ...
    با نگرانی پرسید : مامان جون خوبی ؟ نترسیدی ؟ برزو خونه است ؟

    مامان گفت : آره مادر , خونه است ... نه ... نه , داریم نوار گوش می کنیم ... اصلا نترسیدیم , چیزی نیست ... تو خوبی ؟ مژگان خوبه ؟ ... کیان نترسیده ؟
     گفت : نه مامان جان , ما خوبیم ... نگران شما شدیم ... مژگانم سلام می رسونه ... اون بُرزوی دراز کجاست ؟
    گوشی رو از مامان گرفتم و گفتم : سلام داداش ... منِ دراز اینجام ... شما خوبین ؟ نه , اصلا مامان نترسیده ... مثل یک شیرزن داره چایی می ریزه ... اصلا هم چشمش از ترس به پنجره نیست ...
    وای داداش اینجا قیامت شده , از زمین و زمان آب می ریزه ... واااای ... می شنوی ؟ منم دارم می ترسم ... صدای رعد و برق رو می شنوی ؟ ...
    گفت : اینجا بدتره ... کیان و مژگان هم ترسیدن ...
    گفتم : گوشی رو قطع کن , سهراب پشت خط مامانه ... خیالت راحت , من هستم ...
    گوشی رو دادم به مامان ...




    ناهید گلکار

    ویرایش شده توسط *** نازمیـــن *** در تاریخ ۲/۷/۱۳۹۶   ۱۷:۰۳
  • ۱۶:۲۰   ۱۳۹۶/۷/۲
    avatar
    *** نازمیـــن ***
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|2809 |5313 پست

    داستان یکی مثل تو 🌺


    قسمت اول

    بخش چهارم



    سهراب با صدای بلند و نگران گفت : وای مادرِ من , خوب جواب بدین ... مُردم از نگرانی ... حالتون خوبه ؟ برزو خونه است ؟
     مامان گفت : آره عزیز دلم , خونه است ... منم خوبم ... شماها نترسین ...
    گفت : ترس نداره که , چیزی نیست ... شما اینقدر بزرگش می کنی که همه ی ما رو نگران می کنی ...
    مامان گفت : نه قربونت برم , من کی بزرگش کردم ؟ ما خوبیم , تو نگران نباش ...
    پرسید : اون برزوی دراز کجاست ؟؟ گوشی رو بده ببینم واقعا هست ؟

    بلند گفتم : حاضر , من اینجام ... منتظر مشتری مامانم تا نیاد از اینجا تکون نمی خورم ...
    بلند خندید و گفت : حتما دختره ...
    گفتم : اشتباهه , دختر داره ...
    گفت : برو به درس و مشقت برس بچه ... هنوز دهنت بو شیر می ده ...
    بارون با همون شدت می بارید و رعد و برق می زد ...
    مامان دو تا چایی لیوانی آورد و یکم کیک و خودش نشست پشت چرخ خیاطیش ولی من می دونستم که تا این وضعیت هست , اون آروم نمی شه ... هر چند مثل همیشه شکایتی نداشت ...

    گفتم : تو رو خدا مامان ول کنین الان ...

    و رفتم و لباس رو از دستش کشیدم و بلندش کردم و با خودم آوردم روی مبل نشوندم ...
    گفت : پیله نکن عزیزم , بذار کارمو بکنم ... بهت که گفتم فردا باید تحویل بدم ...

    در همین موقع , برق هم رفت ...
    گفتم : خیالتون راحت شد ؟ دیگه با خیال راحت بشینین ...
    گفت : ای سق سیاه ... تا زیاد تاریک نشده برو اون شمع ها رو از توی کشو بیار روشن کن ...
    شمع رو گذاشتم روی میز و کنارش نشستم ...
    گفتم : مامان ؟ یکم از بابا برام بگو ...
    گفت : چی بگم ؟ همشو صد بار شنیدی ... چند بار بگم ؟
    گفتم : از وقتی بگو که من به دنیا اومدم ... چیکار کرد ؟
     گفت : به خدا تو هنوز مثل بچه ها می مونی ...
    نمی دونم چرا خیلی زیاد به گوش دادن به خاطرات اون علاقه داشتم ... وقتی از گذشته می گفت , وقتی از بچگی های من تعریف می کرد , لذت زیادی می بردم ...
    من از اون زمان چیز زیادی یادم نمیومد , از زمانی که با پدرم زندگی می کردیم چون فقط چهار سال داشتم که اونو از دست داده بودیم ...
    ولی اون شب می خواستم مامان طوفان رو فراموش کنه و به چیز دیگه ای فکر کنه ... این بود که از روی مبل خزیدم روی زمین و جلوی پاش نشستم و دست های اونو گرفتم ...
    گفتم : قربونت برم مامانم که دستت اینطوری یخ کرده ...



    ناهید گلکار

    ویرایش شده توسط *** نازمیـــن *** در تاریخ ۲/۷/۱۳۹۶   ۱۷:۰۳
  • leftPublish
  • برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع قبل
موضوع بعد
آخرین پست های این تالار
آخرین پست های این بخش
تبلیغات
 
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت محفوظ و متعلق به سايت زیباکده بوده و استفاده از مطالب با ذکر و درج لینک منبع بلامانع است.
© Copyright 2026 - zibakade.com
طراحی و تولید : بازارسازان