۱۰:۵۶ ۱۳۹۳/۷/۱۰

این نوشته های خانم شعله پاکروان مادر ریحانه است:
امروز حوالی ظهر ریحانه زنگ زد : گفت منو صدا زدن برای اجرای حکم . گفتم غیر ممکنه . دیروز وکیل اونجا بوده و پرونده ی تو در دادستانیه . گفت من نمیدونم حرف تو رو باور کنم یا حرف اینا رو . گفتم حرف من بر مبنای چیزیه که مراجع قانونی اعلام کرده ن . تو مختاری هر کدوم رو میخوای باور کن . حدود ساعت دو مجددا زنگ زد . گفت مامان جان مراجع قانونی ، هر کس که بوده دروغ گفته به تو زن بی پناه . الان به من دستبند زده ن و ماشینی دم در منتظره تا منو ببرن برای اجرای حکم . این که میبینی بهت زنگ زدم به خاطر اینه که مامور همراهم دلش نیومد بدون خداحافظی از تو منو ببره . مامان جان خداحافظ . منو دارن میبرن زندان رجایی شهر . فردا صبح زود همه دردا برای من تموم میشه . حیف که نمیتونم درد تو رو کم کن . صبوری کن . ما به دنیای دیگه اعتقاد داریم . تو دنیای باقی میبینمت و دیگه هرگز ازت جدا نمیشم . چون جدا شدن از تو سخت ترین کاریه که تو دنیا میشه انجام داد .
------------------------------------------
یک عالم تلفن زدم . به هر کس که فکرشو بکنی . دوست و آشنا . باورم نمیشه که اجرای احکام خبر نداشته باشه ، پرونده توی دادستانی در حال بررسی باشه و .... ولی بچه من به طرف سرنوشت نامعلومش راهی شده باشه .
به کارگردانم زنگ زدم . امشب برای اولین در تمام عمرم سر اجرا نمیرم . نمیتونم . درست همون لحظه ای که باید اجرا کنم ، بچه م توی زندان رجایی شهر داره نفس میکشه . ببخشید که نمیتونم .
--------------------------------------
سحر زنگ زد . از شدت گریه صداش بند اومده بود . گفت فریبمون داده ن . و من نتونستم از بهترین دوستم خداحافظی کنم .
---------------------------------------
به زندان رجایی شهر زنگ زدم . یکی گوشی رو برداشت . گفت بله اینجاست . اسمش توی لیست ما هست . جیغ زدم و گفتم چیکار کنم . گفت فردا صبح بیا جنازه شو تحویل بگیر . باورم نمیشه این ساعت های سخت و تلخ حقیقت داشته باشه . یعنی هفت سال و نیم درد و رنج این بچه عزیز من اینطوری نقطه پایانش گذاشته میشه ؟
======================
الان همه بار روی دوش خانواده سربندی است . اونان که تصمیم میگیره . فقط اونا .