خانه
282K

سخنان ارزشمند

  • ۱۵:۳۵   ۱۳۹۲/۹/۱
    avatar
    کاربر فعال|489 |246 پست

    شعور 

  • leftPublish
  • ۱۰:۱۵   ۱۳۹۳/۲/۲۷
    avatar
    ronak n
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|13384 |16410 پست
    ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻭﺳﻂ ﺟﺎﺩﻩ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ
    ﮐﻪ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﺎﯾﯽ ﻣﺨﻔﯽ
    ﮐﺮﺩ .
    ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﺭﮔﺎﻧﺎﻥ ﻭ ﻧﺪﯾﻤﺎﻥ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺍﺯ
    ﮐﻨﺎﺭ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺘﻨﺪ .
    ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﻫﻢ ﻏﺮﻭﻟﻨﺪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺷﻬﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ
    ﻧﻈﻢ ﻧﺪﺍﺭﺩ .
    ﺣﺎﮐﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﻋﺠﺐ ﻣﺮﺩ ﺑﯽ ﻋﺮﺿﻪ ﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﻭ ..…
    ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻭﺳﻂ ﺑﺮ ﻧﻤﯽ
    ﺩﺍﺷﺖ .
    ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻏﺮﻭﺏ، ﯾﮏ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﺸﺘﺶ ﺑﺎﺭ ﻣﯿﻮﻩ ﻭ
    ﺳﺒﺰﯾﺠﺎﺕ ﺑﻮﺩ، ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺳﻨﮓ ﺷﺪ، ﺑﺎﺭﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺯﻣﯿﻦ
    ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺯﺣﻤﺘﯽ ﺑﻮﺩ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻭﺳﻂ ﺟﺎﺩﻩ
    ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ .
    ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﮐﯿﺴﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺯﯾﺮ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪﻩ
    ﺑﻮﺩ، ﮐﯿﺴﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺍﺧﻞ ﺁﻥ ﺳﮑﻪ ﻫﺎﯼ ﻃﻼ ﻭ ﯾﮏ
    ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ.
    ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺩﺭﺁﻥ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :
    ﻫﺮ ﺳﺪ ﻭ ﻣﺎﻧﻌﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﯾﮏ ﺷﺎﻧﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ
    ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ!!
    زندگی عمل کردن است .
    این شکر نیست که چای را شیرین میکند بلکه حرکت
    قاشق چای خوری است که باعث شیرین شدن چایی میشود.....
  • ۱۰:۳۲   ۱۳۹۳/۳/۴
    avatar
    ronak n
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|13384 |16410 پست
    سخنان ارزشمند
  • ۱۰:۳۳   ۱۳۹۳/۳/۴
    avatar
    ronak n
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|13384 |16410 پست
    سخنان ارزشمند
  • ۱۰:۳۳   ۱۳۹۳/۳/۴
    avatar
    ronak n
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|13384 |16410 پست
    سخنان ارزشمند
  • ۱۰:۳۳   ۱۳۹۳/۳/۴
    avatar
    ronak n
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|13384 |16410 پست
    سخنان ارزشمند
  • leftPublish
  • ۱۱:۵۲   ۱۳۹۳/۳/۵
    avatar
    ronak n
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|13384 |16410 پست
    سخنان ارزشمند
  • ۱۱:۵۲   ۱۳۹۳/۳/۵
    avatar
    ronak n
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|13384 |16410 پست
    سخنان ارزشمند
  • ۱۴:۴۷   ۱۳۹۳/۴/۱۴
    avatar
    ronak n
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|13384 |16410 پست
    مغازه دار پرسید: ﻣﻌﺠﺰﻩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﻭﺍﺳﻪ ﭼﯽ ﻋﺰﯾﺰﻡ؟
    دحترک گفت: ﯾﻪ ﭼﯿﺰ ﺑﺪﯼ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺍﺭﻩ ﺗﻮﯼ ﺳﺮ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮﻡ ﮔﻨﺪﻩ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﻪ ! ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻣﯽ ﮔﻪ ﻓﻘﻂ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﻧﺠﺎﺗﺶ ﺑﺪﻩ ، ﻣﻨﻢ ﻫﻤﻪ ﭘﻮﻝ ﻫﺎﻡ ﺭﻭ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﺗﺎ ﺍﻭﻧﻮ ﺑﺮﺍﺵ ﺑﺨﺮﻡ .
    --:ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺑﺒﺨﺶ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﮐﻤﮑﺖ ﮐﻨﻢ ، ﻣﺎ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﻌﺠﺰﻩ
    ﻧﻤﯽ ﻓﺮﻭﺷﯿﻢ.
    ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﺷﮏ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ :
    ﻭﻟﯽ ﺍﻭﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻩ ، ﺗﻮﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﯾﻪ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﯾﺪ .
    ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺩﺳﺘﯽ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺭﻭ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺻﺪﺍﺋﯽ ﮔﻔﺖ : ﺑﺒﯿﻨﻢ ﭼﻘﺪﺭ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺭﯼ؟
    و بعد ﭘﻮﻝ ﻫﺎی دخترک ﺭﻭ ﺷﻤﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ ﻋﺎﻟﯿﻪ ، ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﺮﯾﺪ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮﺕ !
    ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﮔﺮﻡ ﻭ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺩﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻣﻨﻮ
    ﺑﺒﺮ ﺧﻮﻧﻪ ﺗﻮﻥ ﺗﺎ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﺩﺍﺩﺍﺷﺖ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺗﻬﯿﻪ
    ﮐﻨﻢ؟
    ﺍﻭﻥ ﻣﺮﺩ ﻓﻮﻕ ﺗﺨﺼﺺ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﻣﻐﺰ ﺑﻮﺩ، ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻋﻤﻞ ﺑﺪﻭﻥ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻫﯿﭻ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪ.
    ﻫﺰﯾﻨﻪ ﻋﻤﻞ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﭘﻮﻝ ﺧﺮﺩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ .
    ﻣﺪﺗﯽ ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﭘﺴﺮﮎ ﺻﺤﯿﺢ ﻭ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﮔﺸﺖ.

    دکتر ارنست گروپ رئیس سابق بیمارستان هانوفر المان
    چندی پیش این خاطره رو در یک کنفرانس علمی مطرح کرد ..
    و اون مرد جراح کسی نبود جز...
    پروفسور مجید سمیعی.
  • ۱۵:۱۸   ۱۳۹۳/۴/۱۴
    avatar
    آزِِِِیـــــــــــنـاااا
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|13810 |7289 پست
    روناک جون عالی بود کاش منم بتونم معجزمو مث این دخترک کوچولو با پول خوردهام بخرم
  • ۲۱:۴۵   ۱۳۹۳/۵/۵
    avatar
    ronak n
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|13384 |16410 پست
    زندگی کن به شیوه خودت ... با قوانین خودت ... !!
    با باورها و ایمان قلبی خودت......
    مردم دلشان می خواهد موضوعی برای گفتگو داشته باشند...
    برایشان فرقی نمی کند چگونه هستی..
    هر جور که باشی ، حرفی برای گفتن دارند ...!!
  • leftPublish
  • ۱۶:۰۴   ۱۳۹۳/۵/۱۱
    avatar
    ronak n
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|13384 |16410 پست
    سخنان ارزشمند
  • ۱۶:۲۵   ۱۳۹۳/۵/۱۱
    avatar
    ronak n
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|13384 |16410 پست
    ﺷﺎﮔﺮﺩﻱ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﺎﺩﺵ ﭘﺮﺳﻴﺪ:ﻫﻮﺱ ﭼﺴﺖ؟
    ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﮔﻨﺪﻡ ﺯﺍﺭ ﺑﺮﻭ ﻭ ﭘﺮ ﺧﻮﺷﻪ ﺗﺮﻳﻦ ﺷﺎﺧﻪ
    ﺭﺍ ﺑﻴﺎﻭﺭ ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﺒﻮﺭ ﺍﺯ ﮔﻨﺪﻡ ﺯﺍﺭ، ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﻛﻪ ﻧﻤﻲﺗﻮﺍﻧﻲ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﮔﺮﺩﻱ ﺗﺎ ﺧﻮﺷﻪ ﺍﻱ
    ﺑﭽﻴﻨﻲ ...
    ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺑﻪ ﮔﻨﺪﻡ ﺯﺍﺭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﻲ ﻃﻮﻻﻧﻲ ﺑﺮﮔﺸﺖ .
    ﺍﺳﺘﺎﺩ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﭼﻪ ﺁﻭﺭﺩﻱ ؟
    ﺑﺎ ﺣﺴﺮﺕ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﻫﻴﭻ ! ﻫﺮ ﭼﻪ ﺟﻠﻮ ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ، ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﻱ ﭘﺮ
    ﭘﺸﺖ ﺗﺮ ﻣﻴﺪﻳﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ
    ﺍﻣﻴﺪ ﭘﻴﺪﺍﻛﺮﺩﻥ ﭘﺮﭘﺸﺖ ﺗﺮﻳﻦ، ﺗﺎ ﺍﻧﺘﻬﺎﻱ ﮔﻨﺪﻡ ﺯﺍﺭ ﺭﻓﺘﻢ.
    ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ : ﻫﻮﺱ ﻳﻌﻨﻲ ﻫﻤﻴﻦ !...
    ﺷﺎﮔﺮﺩ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﭘﺲ ﻋﺸﻖ ﭼﻴﺴﺖ ؟
    ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺳﺨﻦ ﺁﻣﺪ ﻛﻪ : ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞ ﺑﺮﻭ ﻭ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮﻳﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﺭﺍ
    ﺑﻴﺎﻭﺭ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ
    ﻛﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﻲ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﮔﺮﺩﻱ ...
    ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺭﻓﺖ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺕ ﻛﻮﺗﺎﻫﻲ ﺑﺎ ﺩﺭﺧﺘﻲ ﺑﺮﮔﺸﺖ .
    ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺵ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﺍﯾﻨﺪﻓﻌﻪ ﭼﯽ ﺷﺪ : ﺍﻭ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﮔﻔﺖ :
    ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺍﻭﻟﻴﻦ
    ﺩﺭﺧﺖ ﺑﻠﻨﺪﻱ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻡ، ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﺮﺩﻡ . ﺗﺮﺳﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﺍﮔﺮ ﺟﻠﻮ
    ﺑﺮﻭﻡ، ﺩﺳﺖ ﺧﺎﻟﯽ
    ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ .
    ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ : ﻋﺸﻖ ﻫﻢ ﻳﻌﻨﻲ ﻫﻤﻴﻦ !...
    ﻭ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﻓﺮﻕ ﻋﺸﻖ ﻭ هوس
  • ۱۶:۲۵   ۱۳۹۳/۵/۱۱
    avatar
    ronak n
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|13384 |16410 پست
    عمر عقاب 70 سال است ولی به 40 که رسید چنگال هایش بلند شده وانعطاف گرفتن طعمه را دیگرندارد..نوک تیزش کندوبلند و خمیده میشودو شهبال های کهنسال بر اثر کلفتی پربه سینه میچسبد وپرواز برایش دشواراست.
    آنگاه عقاب است و دوراهی: بمـیرد یـــــــا دوباره متولد شود. ولی چگونه ؟؟
    عقاب به قله ای بلند میرود نوک خود را آنقدربرصخره های میکوبد تا کنده شودومنتظر میماند تا نوکی جدید بروید.بانوک جدید تک تک چنگال هایش را ازجای میکند تا چنگال نو درآید .و بعد شروع به کندن پرهای کهنه میکند.
    این روند دردناک 150 روز طول میکشد ولی پس از 5 ماه عقاب تازه ای متولد میشود که میتواند 30 سال دیگر زندگی کند.
    نتیجه گیری : برای زیستن باید تغییر کرد ¤ درد کشید ¤ از آنچه دوست داشت گذشت ¤ عادات و خاطرات بد را هرس کرد و دوباره متولد شد ¤ یـــــا باید مرد .
    ✅به زندگی فكر كن ولی برای زندگی غصه نخور،
    ✅ ديدن, حقيقت است ولي درست ديدن فضيلت،
    ✅ ادب خرجی ندارد ولی همه چيز راميخرد،
    ✅ زندگی معلم بی رحميست كه اول امتحان ميكند و بعددرس ميدهد،
    ✅باشروع هر روز فكركن تازه به دنياآمدي ،مهربان باش و دوست بدار
  • ۱۶:۲۱   ۱۳۹۳/۵/۲۲
    avatar
    nafas
    سه ستاره ⋆⋆⋆|5128 |3166 پست
    ..
    سخنان ارزشمند
  • ۱۶:۲۲   ۱۳۹۳/۵/۲۲
    avatar
    nafas
    سه ستاره ⋆⋆⋆|5128 |3166 پست
    ..
    سخنان ارزشمند
  • ۱۸:۱۱   ۱۳۹۳/۵/۲۸
    avatar
    ronak n
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|13384 |16410 پست
    فهمیده ام که معمولی بودن شجاعت میخواهد
    آدم اگر یاد بگیرد معمولی باشد
    نه نقاشی را میگذارد کنار
    نه دماغش را اگر معمولی است عمل میکند
    نه غصه میخورد که ماشینش معمولی است
    نه حق غذا خوردن در یک سری از رستورانهای معمولی را از خودش میگیرد
    نه حق لبخند زدن به به یک سری آ دمها را
    نه حق پوشیدن یک سری لباسها را
    حقیقت این است که ترین ها همیشه در هراس زندگی میکنند
    هراس سقوط در لایه آدمهای معمولی
    و این هراس میتواند حتی لذت زندگی
    نوشتن، درس خواندن،نقاشی کشیدن، ساز زدن، خوردن،نوشیدن،و پوشیدن را از دماغشان در بیاورد
    تصمیم گرفته ام خود معمولی ام را پرورش دهم
    نمیخواهم دیگر آدمها مرا فقط با ترينهايم به رسمیت بشناسند
    از حالا خود معمولی ام را به نمایش می گذارم
    و به خود معمولی ام عشق می ورزم
    و به آدمها هم اجازه میدهم به من معمولی عشق بورزند

    تهمینه ميلاني
  • برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع قبل
زیربخش
موضوع بعد
آخرین پست های این تالار
آخرین پست های این بخش
تبلیغات
 
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت محفوظ و متعلق به سايت زیباکده بوده و استفاده از مطالب با ذکر و درج لینک منبع بلامانع است.
© Copyright 2022 - zibakade.com
طراحی و تولید : بازارسازان