۱۳:۰۰ ۱۳۹۴/۹/۹
لبخند می زنی دلمان عاشقت شود
این چشمهای بسته زبان عاشقت شود
صیاد چشم راه به جایی نمی برد
وقتی که دست و تیر و کمان عاشقت شود
موهات را به شانه باران سپرده ای
طولی نمی کشد که جهان عاشقت شود
این شعر را مقابل باران گذاشتم
تا واژه های تشنه آن عاشقت شود
می ترسم از نگاه اهوراییت که باز
درکوچه هر چه مرد جوان عاشقت شود
****
با تیک تاک ثانیه های می تپد دلم
چیزی نمانده تا که زمان عاشقت شود
چیزی نمانده تا همه شهر یکصدا
در یک طلوع پر هیجان عاشقت شود
پس می شود که زاده پاییز باشی و
کاری کنی که فصل خزان عاشقت شود
******
امشب برای شاعر گمنام این غزل
این شعر را دوباره بخوان عاشقت شود
محمد حسین نعمتی پاییز