۱۹:۰۴ ۱۳۹۴/۹/۱۸
فریاد بی صدایم در سینه های خسته
یک آسمان غریبی در سینه ام نشسته
عمری خدا سرودم ازیک خدای سنگی
امروز پشت ایمان در سجده ام شکسته
اردیبهشت بودم سرشار سبزی و گل
پاییز گشتم افسوس زرد و غبار بسته
بوسیده دست آتش ، پوشیده سوختن را
مردی که در نگاهش دریا به گل نشسته
وقتی که در نگاهم جوشید شوق پرواز
دل را زدم به دریا با دست و بال بسته
دستی نوشت بر من سنگینی کفن را
حالا که غربت و غم در سینه ام نشسته
لیلا قهرمانی