۱۴:۱۴ ۱۳۹۴/۹/۲۲
مانند فروریختن برف به الوند
آرام نشستی به دلم..ساده ی دلبند.!!!
فهمیدم از آن خلقت دردانه ی آدم
طرحی ز نگاهت شده سرمشق خداوند
فهمیدم و دلبسته شدم باز به چشمت
آرام چو دلبستگی مادر و فرزند
دلبسته شدم..بند به بندم تب و گرما
رقصیدم و افتاد به جانم شرری چند
هر صبح غبار غمت آید به سراغم
خاموشم و پردرد..همانند دماوند..
دیدند پریشانی من...مردم شهرم
دستم نگرفتند و کنارم ننشستند
پرسیدم از احوال بدم پیش طبیبان
نبضم نگرفتند و به من هیچ نگفتند
"گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی"
مانند تو را خلق نکرده است خداوند
شب ها زغم دوری ات از درد بنالم
عشقم شده این درد که دردیست خوشایند