۱۴:۱۶ ۱۳۹۴/۹/۲۲
کارم شده از زلف تو الهام بگیرم
کم مانده که من شاعر شب نام بگیرم
دیدم سر بازار شبی چشم و لبت را
ترغیب شدم پسته و بادام بگیرم
گنجشک شدم آنطرف پنجره ی تو
تا موقع رقصیدنت آرام بگیرم
از صحبت و از خنده ات آواز بخوانم
از اخم تو،از ناز تو،سرسام بگیرم
چشمان تو را دیده ام و حس عجیبی ست
عکسی نشد از غربت اهرام بگیرم
آغوش تو سرمایه ی سرمازدگان است
من یخ زدم و باز نشد وام بگیرم
با شعر و سلام و صلوات آمده آهو
دیگر چه نیازی بروم دام بگیرم
دستان تو را کاش!پس از این همه زاری
تا کم نشده قدرت دستام،بگیرم...